تاریخ سری دارک سولز به روایت اشیاء -

آکاایران: در عهد کهن، جهان ناساخته بود؛ و محجوب در لفافی از مه. گستره ای از مغاک هایی خاکستری، درختانی سترگ و اژدهایانی ابدی. و سپس آتش پدیدار آمد و به تبع آن افتراقی بس عظیم. حمیم و زمهریر، حیات و ممات، و البته… نور و ظلمات.

به گزارش آکاایران: و از میان تاریکی، آمدند.

و در روشنایی آتش، ارواح باستانی را یافتند.

نیتو، نخستین از میان مردگان.

ساحره ی آیزالیت و دختران آشوبش.

گوین، فرمانروای آفتاب و شوالیه های وفادارش.

و آدم واره ی پنهان، آن فراموش شده.

با قدرت این اربابان، اژدهایان را به چالش کشیدند. ناوک های قدرتمند گوین فلس های سنگیشان را گسلانید. ساحره ها طوفان هایی از آتش برافروختند. نیتو ابری از مرض و مرگ برفراز آورد.

سیث به نوع خویش خیانت کرد و اژدهایان از میان رفتند.

و چنان شد که عصر آتش پدید آمد.

اما عنقریب، شعله ها از میان خواهند رفت و تنها تاریکی است که بر پا خواهد ماند. و اکنون نیز تنها اخگر هایی مانده اند، و بشر به مثابه نور، شاهد شب هایی بی پایان است. و درمیان زندگان، این حاملین نشان تاریک نفرین شده هستند که جولان می دهند.

تاریخ سری دارک سولز به روایت اشیاء -

تاریخ سری دارک سولز به روایت اشیاء - -آکاdark souls

آکاایران: تاریخ سری دارک سولز به روایت اشیاء

همین اول بیایید فرض کنیم که شمایی که تا اینجا آمده اید یا واقعا عاشق سر درآوردن از یک بازی عجیب غریب هستید یا که به شدت مشتاقید که یک نوع روایت قصه مانند از ما بشنوید.

به هر حال متن بالا ترجمه ی دست وپاشکسته ای بود بر اینتروی اولین قسمت از بازی دارک سولز Dark Souls (اگر ترجمه نقصی داشت به بزرگی خودتان ببخشید.)

به نظرم رسید که برای شروع مقاله چه چیزی از بزرگترین و گسترده ترین افشاگری داستانی ممکن در کل سری بهتر است؟ (در واقع در طول ۳ بازی ای که از این سری ساخته شده، همین کات سین دارک سولز ۱ بیشترین میزان از داستان است که سازندگان برایتان تعریف می کنند. برای فهمیدن بقیه داستان باید بروید و بازی کنید و چند صد بار بمیرید… یا این که این مقاله را بخوانید. میل خودتان است).

سعی می کنم مقدمه را تا حد امکان کوتاه کنم و بروم سر اصل مطلب منتها پیش از آن که مقاله را شروع کنم لازم می دانم چند نکته مهم را برشمرم(مثل آن توافق هایی که سر نصب بازی ها با ما می کنند و ما هم بادقت مطالعه شان می کنیم و قبوللشان می کنیم):

  • مقاله در مورد دارک سولز است. نه دیمن سولز و بلادبورن. البته گهگاهی اشاراتی هم به سایر بازی های فرام سافت ور می شود منتها محور اصلی مقاله دارک سولز است.
  • در تعمیم مورد بالا، باید بگویم که محوریت مقاله تقریباً به طور کامل بر دارک سولز ۱ استوار است و نه بازی دوم. دلیلش هم این است که نخست، میازاکی در تولید دارک سولز ۲ نقش چندانی نداشته، دوم این که دارک سولز ۳ به جز چندین اشاره خفیف هیچ ربطی به دارک سولز ۲ ندارد و سوم این که بنده به عنوان نویسنده دارک سولز ۱ را خیلی بیشتر دوست دارم. (و صدالبته با توجه به روند دموکراتیک مجله ی اینترنتی سفید، نظرات شما هم محترم هستند).
  • این مقاله قرار است داستان دارک سولز را تا زمان وقوع حوادث داستان توضیح دهد و به نوعی داستان پس زمینه ی جهان را در اختیار خواننده قرار دهد. پس انتظار اسپویل داشته باشید.
  • و ضمناً لازم نیست نگران اسپویل دارک سولز ۳ باشید.


عصر کهن و نبرد آغازین


تاریخ سری دارک سولز به روایت اشیاء -

بازی کامپیوتری

همان طور که در پیش گفتار (همان ترجمه ی اینترو) گفته شد، داستان سری برمی گردد به عصر کهن. این که بخواهیم از لحاظ زمانی مشخصش کنیم دقیقاً چند سال از آغاز جهان می گذرد، بی فایده است چرا که زمان در جهان دارک سولز با پیدایش آتش نخستین شروع شده است. پس مفهومی ازلی است. در دوره ی قبل از پیدایش آتش، جهان گستره ای خاکستری بود از سنگ و کوه و دره و صدالبته درختانی عظیم که کنام اژدهایانی ابدی بودند(برای این که یک درخت بتواند در نقش یک واحد مسکونی برای اژدها عمل کند… خب خودتان اندازه اش را حدس بزنید).

اژدهایان مذکور، با چهار بال و دو آرواره و پوستی از فلس هایی سنگی و غیرقابل نفوذ، حکمرانان مطلق سطح جهان بودند. پوستشان کم و بیش ایشان را به هر آسیبی مقاوم می کرد، و زمان هم وجود نداشت. در ضمن یک قطعه کریستال هم داشتند که قدرت ترمیمی درلحظه را به آن ها می بخشید. به عبارتی آن قدر نامیرا بودند که خودشان هم نمی دانستند با زندگیشان چه کنند. شاید می نشستند کمیک می خواندند و گیم می زدند و بعضاً یک سریال را تا فصل ۲۰۰ دنبال می کردند. و البته که این همه خوشی و خرمی بالاخره جایی گلوی آدم (اژدها) را می گیرد نه؟ برای ادامه ی داستان به زیرِ زمین می رویم.

در همان حین که اژدهایان مشغول صفا کردن در سطح زمین بودند، قشر پرولتاریای بدبخت جامعه در زیر زمین می خزید و سعی می کرد که زنده بماند. مغاکی بی انتها و تاریک، پوشیده از موجوداتی انسان نما (پیگمی ها). این روند تا مدتی بی انتها ادامه داشت؛ اما همه چیز با تهاجم ملت آتش عوض شد (اگر رفرنس را گرفتید که درود بر شرفتان).

به دلایلی نامعلوم، آتشی با منشأ نامشخص در زیر زمین پدید آمد. آتشی که در قرون آینده از آن به عنوان First Flame یا شعله نخستین یاد می شود. این آتش در موجودیت خود کامل بود. یعنی به همان اندازه که نور و زندگی داشت، مرگ و تاریکی را هم در خود پرورش می داد. شعله نخستین به جهانی که نه مرده بود و نه زنده، مرگ و زندگی را با هم عطا کرد.

و پیگمی ها هم بی کار ننشستند. مانند شب پره هایی شکننده به آتش نزدیک شدند و نیرومندترین ها از میان ایشان، ارواحی از جنس شعله را برای خود یافتند. گوین، فرمانروای نور. ساحره آیزالیت و دخترانش، فرمانروایان زندگی. نیتو، فرمانروای مرگ. و پیگمی(انسان واره ) پنهان… فرمانروای تاریکی.

حال پیگمی ها قدرت گرفته بودند و قصد داشتند حاکمیت جهان بالا را از دست اژدهایان بیرون آورند. با این حال، پیگمی ها فانی بودند و اژدهایان سنگی، نامیرا و ابدی. ارتش زیرین شانسی برای پیروزی نداشت؛ مگر با خیانتی از سوی خود اژدهایان.

سیث، اژدهایی بدون فلس بود و بدون فلس های خاراوشِ برادرانش، نامیرایی سایر اژدهایان را به ارث نبرده بود و همین موجب فاصله گرفتنش از هم نژادانش می شد. پس از آگاهی از وجود شعله نخستین و حضور لرد ها، سیث فرصتی زرین در برابر خود یافت؛ فرصتی برای تملک جاودانگی در عصر جدید، به دور از چشم برادران سنگی اش. سیث برای نابودی اژدهایان نقشه ای کشید؛ نخست کریستال اولیه(که به اژدهایان قابلیت ترمیم آسیب های فیزیکی می داد) را دزدید و سپس یگانه راه نفوذ به فلس های سنگی شان را بر لردها فاش کرد؛ آذرخش.

و این گونه شد که اژدهایان از میان رفتند. گوین با آذرخش هایش فلس هایشان را از جا کند. ساحره و دخترانش درخت ها، مأوای اژدهایان را از میان بردند و نیتو، ابری از مرگ را بر اژدهایان آواره و بدون فلس فرود آورد. و عصر آتش شروع شد. و لرد ها بر فراز همان زمینی که اژدهایان بر آن کشته شده بودند، و بر فراز هزاران درخت کهن، سرزمین لردران را پدید آوردند؛ مأمن شاهان.

*راستش این ماجرا بیشتر از این که به جنگ شباهت داشته باشد، نسل کشی است. اژدهایان بدبخت جز زندگی کاری به کار کسی نداشتند و گوین و شرکا مثل اجل معلق بر سرشان نازل شدند. اصولاً هر بلایی که سرشان بیاید حقشان است.


ظهور و شکوه لردران


تاریخ سری دارک سولز به روایت اشیاء -

هنر و رسانه

گوین در رأس قدرت قرار گرفت. در آنورلاندوی باشکوه. بلندترین نقطه ی لردران. به همراه خانواده اش، یعنی پسر ارشدش، خدای جنگ. دخترش گوینیور و پسر کوچکش گویندولین. و محافظت از آنورلاندو را شوالیه های نقره فام و نگهبان هایی غول پیکر بر عهده داشتند(در این جا صرفاً اشاره ای کنم به چهارشوالیه گوین. در ادامه در موردشان بحث خواهم کرد).

ساحره و دخترانش، در اعماق زمین شهر آیزالیت را بنا گذاشتند. شهری مملو از آتش، گرما، و زندگی. آیزالیت تا قرن های متمادی مرکز تجارت و دادوستد جهان بود. حلقه ی اتصالی میان خدایان و آدمیان.

نیتو که پس از شکست اژدهایان دیگر میلی به سیر و سیاحت جهان در خود نمی دید(به نظر شما یک مشت اسکلت به هم وصل شده با یک شعله آتش درونش چقدر به سیاحت میل دارد؟ مثلاً قابل درک است که در مسیر چالوس یک اسکلت ۷ متری بیاید و آدرس نزدیک ترین رستوران را از شما بپرسد؟ من هم اینطور فکر نمی کنم). نیتو حتی از ساحره ی آیزالیت هم در اعماق زمین پایین تر رفت و در تاریکی مطلق گورستان خدایان، به خوابی ابدی فرو رفت و مسئولیت نظارت بر مرگ تمامی موجودات زنده را بر عهده گرفت. به مرور زمان، اسکلت های مردگان پیرامونش به زندگی بازگشتند و موجوداتی هم که میل به آموختن هنر های نکرومنسی داشتند در نزدیکی مقبره ی نیتو سکنی گزیدند. و البته که ارباب مرگ پشیزی هم به ایشان اهمیتی نمی داد. (اشتباه می کرد. باید می داد).

سیث هم آن قدر خوب خیانت کرده بود که گوین برگشت و به او گفت «سیث. تو این قدر خوب خیانت کردی که بیا این قلعه مال تو. در ضمن از الان به بعد دوک آنورلاندویی. حالا برو هر غلطی می خوای بکن تو قلعت.». و سیث هم رفت و در قلعه اش که بعد ها کتابخانه ی دوک نام گرفت ساکن شد و قرن ها و قرن ها مشغول یافتن راهی برای جاودانگی شد.

و در نهایت هم پیگمی پنهان یا همان مانوس. پیش از این که به این شخصیت بپردازم، لازم می دانم به این نکته اشاره کنم که گوین، نیتو و ساحره و همچنین تمامی پیروانشان انسان نبودند. شاید از لحاظ ظاهری شباهت هایی وجود داشت اما از ذات با آدمیان تفاوت هایی بنیادین داشتند(که البته از لحاظ ظاهری هم صرفاً انسان نما بودند. یعنی شما فرض کنید قد ۳ متری در بین ایشان کوتاه محسوب می شد. خود گوین در اوجش بالای ۵ متر بود. ساحره هم چیزی در همین اندازه ها. نیتو هم که قد بالای بلندی داشت). پس آدمیان از کجا پدید آمدند؟

اگر یادتان باشد گفتم که در شعله ی نخستین، علاوه بر نور، تاریکی هم وجود داشت. و مانوس، این جنبه ی تاریکی را به عنوان روح خود برگزید. دارک سول (رول کردیتز). و امر جالب در مورد تاریکی این است که همیشه وجود دارد و همیشه وجود خواهد داشت و در برابرش، نور مفهومی موقت است. و مانوس به خوبی از این امر آگاه بود.

شاید در پاسخ به شکوه تمدن خدایان، و یا شاید صرفاً به خاطر امیال قلبی خودش، مانوس روحش را به هزاران تکه تقسیم کرد و هر تکه ی کوچک از تاریکی، در جهان گشت تا برای خود بدنی بیابد. این تکه ها رفتند و رفتند از لردران خارج شدند و در زمینِ رنج دیده از جنگ، باقی مانده ی پیگمی ها را یافتند. تکه های کوچک تاریکی به بدن پیگمی ها وارد شدند و بشریت شکل گرفت.

انسان ها به سرعت متکثر شدند، و در جهان پادشاهی های بسیاری پدید آوردند مستقل از لردران. آستورا، کریم(دقیقاً هم مثل کریم بنزما تلفظ می شود)، تورولند، بالدر، برنایت، کاتارینا، وینهایم و زینا شماری از این پادشاهی ها هستند. خیلی از آدمیان که گوین و سایر لرد ها را در مقام خدایان می دیدند، در لردران ساکن شدند و تمدن هایی همچون اولاسیل را پدید آوردند. عده ای به آیزالیت رفته و در جوار ساحره و دخترانش ساکن شدند. عده ای دیگر که فازشان برای من هم معلوم نیست در مجاورت نیتو ساکن شدند. و در نهایت، عده ی بسیار اندکی مجاز به ورود به آنورلاندو شدند.

مانوس با دیدن فرزندانش و گسترش آن ها و اعتماد به این که درنهایت روزی تاریکی بر نور غلبه خواهد کرد، در اعماق تمدن اولاسیل، همانطور که گردنبندش را در دست می فشرد به خواب رفت. و تا مدت زیادی از خواب برنخاست.

پیدایش بشریت شاید اولین نشانه بود بر سقوط محتوم خدایان. موجوداتی که برخلاف آن ها، از تاریکی خلق شده بودند، جمعیتشان چند صد برابر خدایان بود و همان طور هم فزونی می گرفت. و البته طبیعتِ غیرقابل پیش بینیشان را نباید فراموش کرد. تمامی این مسائل باعث شد که خدایان نسبت به آدمیان، نظری بدبینانه داشته باشند. و این طور شد که هر انسان برای ورود به آنورلاندو و حتی خود لردران مجبور به گذراندن مراحلی بود تا لیاقتش را به خدایان ثابت کند.

با مرور زمان، آدمیان و خدایان در کنار یکدیگر ساکن شدند و این بی اعتمادی رفته رفته کم رنگ تر شد. حتی در میان آدمیان و خدایان مواردی از نزدیکی و رفاقت نیز شکل گرفت؛ بارز ترین نمونه ی این دوستی میان لرد گوین و کشیش هاول شکل گرفت. هاول و همرزمانش، شاید ممتازترین شوالیه های نوع بشر بودند. ملبس به زره هایی از جنس سنگ که هیچ کس جز ایشان توان پوشیدنشان را نداشت و پتک هایی عظیم که دشمنان را از هر دست مغلوب می کرد و حلقه هایی که به ایشان قدرتی فرابشری اعطا می نمود. خود هاول، همرزم گوین در میادین نبرد بود و یکی از بهترین دوستان فرمانروای خدایان محسوب می شد. تنها موردی که در میان ایشان اختلاف و گسستگی پدید می آورد، دوک آنورلاندو، سیث بی فلس بود. هاول در تمام عمرش جز تنفری تاریک که در وجودش شعله می کشید، حس دیگری به اژدهای خائن نداشت.

یکی دیگر از آدمیان مورد توجه خدایان، فاریس بود؛ کمان گیری که گفته می شد مهارتش در تیراندازی، هم ارز با گوف چشم شاهین، یکی از چهارشوالیه گوین است(که طبق عهد بالا جلوتر در موردشان توضیح خواهم داد). برای این که مهارت فاریس کمی بیشتر دستتان بیاید، بگذارید این طور بگویم؛ گوف، در سنین کهن سالی، از فاصله ای برابر چندین کیلومتر، با پرتاب صرفاً یک تیر، آخرین بازمانده اژدهایان دوران کهن را از آسمان ساقط کرد. در حالی که نابینا بود. و فاریس مهارتی هم ارز گوف داشت.

در پادشاهی های آستورا و تورولند، فرقه هایی در پرستش خدایان شکل گرفتند. مبارزین سان لایت (Praise the sun) و رهروان راه سفید، از جمله این فرقه ها بودند. مبارزین سان لایت در راه پسر ارشد لرد گوین، و رهروان و کشیشان راه سفید در خدمت آل فادر لوید(از قرار معلوم عموی لرد گوین) شمشیر می زدند(البته بدم نمی آید ذکر کنم که پیروان راه سفید علاوه بر خدمت به گوین و عمویش، به خوبی از قدرت و معنای تاریکی نیز آگاه بودند. در تورولند حدیثی است به این مضمون که Vereor Nox. یعنی بترسید و یا احترام بگذارید به تاریکی).

وجود چنین افرادی در میان انسان ها، موجب اعتماد خدایان به نوع بشر می شد. تا جایی که لرد گوین، شهری را در حاشیه لردران و در نزدیکی آیزالیت به انسان ها بخشید و چهار تن از بزرگان نوع بشر، هر یک قطعاتی از روح لرد گوین را دریافت کرده و فرمانروایی شهر را عهده دار شده و به این ترتیب، نیولاندو پدید آمد. عصر، عصرِ شکوفایی بود و دوره ی زرینی برای هر دو نوع خدایان و بشر. تا این که گوین و سایر لرد های بزرگ متوجه امری دهشت آور شدند؛ شعله ی نخستین در حال خاموش شدن بود.

خب روند طبیعی جهان چنین چیزی را اقتضا می کرد؛ نخست، پهنه ای خاکستری بدون نور یا تاریکی. سپس شکوه نور، و در نهایت نیز جولان تاریکی. اما این امر اصلاً به مذاق خدایان خوش نمی آمد. خاموش شدن شعله به معنای از میان رفتن قدرت خدایان و هرآنچه بود که برای پدید آوردنش زحمت کشیده بودند. از آن بدتر، خاموش شدن شعله ی نخستین به معنای قدرت گرفتن تاریکی بود. و این یعنی فرارسیدن عصری که آدمیان حکمرانان بلامنازع جهان می شدند. و این طور شد که خدایان به دنبال راهی برای حفظ کردن شعله گشتند(به جز نیتو. آن بزرگوار اصولاً هیچ چیز برایش مهم نبود. موجود خسته ای بود و همین طور می خوابید).


سقوط آیزالیت


تاریخ سری دارک سولز به روایت اشیاء -

برگزیده ها

پیش از صحبت در مورد تلاش های لردها برای حفظ شعله، می خواهم کمی در مورد ساحره ی آیزالیت و دخترانش صحبت کنم. تا این جا فهمیدیم که ساحره یکی از لرد های نخستین بود و مالک روح زندگی. و این که به دخترانش، ساحره های آشوب گفته می شود. و این که اصولاً به آتش علاقه وافری دارند. خب دیگر چه؟

ساحره هفت دختر داشت. نام سه تن از ایشان در بازی برایمان آشکار می شود. کوئیلانا، کوئیلگ و کوئیلان(نام آخری البته در بازی نیست و در یکی از مصاحبه های میازاکی مشخص شده است). ساحره یک پسر هم دارد که از بدو تولد در سرتاسر بدنش جراحاتی دائمی وجود داشت که ازشان گدازه ترشح می شد. خواهرانش برای کم کردن رنج و دردش حلقه ای را ساختند که بدن را به آتش مقاوم می کرد. اما حلقه از دستش فرو افتاد و بر زمین نشست و وحشتی عظیم پدید آورد.

ساحره و دخترانش، همگی در هنر به کار بردن آتش مهارت شگرفی داشتند. و از این هنر در نابودی اژدهایان بهره جستند. این هنر که از آن به نام fire sorcery یاد می شود، در میان تمامی موجودات لردران در انحصار ساحره و هفت دخترش بود و نه هیچ موجود دیگری. شاید همین امر سبب پیدایش غروری کاذب در ایشان شد. غروری که موجب شد ساحره و دخترانش با درخواست گوین برای زنده نگاه داشتن شعله نخستین، موافقت کنند. ساحره با دست بردن در روح خود و کنترل شعله ی نخستین درونش، سعی کرد تا روند فرسایش تدریجی شعله را از میان ببرد و شعله ی نوینی خلق کند. اما نتیجه ی کارهایش چنان عظیم و مصیبت بار بود که احتمال رخ دادنش حتا به ذهن ساحره و گوین رجوع هم نمی کرد.

بله، شعله ای جدید خلق شد. شعله ای با سرمنشأ حیاتی که در روح ساحره و دخترانش بود. اما این شعله ی نوپا به سرعت از کنترل خارج شد و ساحره و دو تن از دخترانش را در میان گرفت و موجودی کابوس وار پدید آورد. بستر آشوب، مادر شیاطین.

از میان دختران باقی مانده، تنها کوئیلانا بود که بدون لطمه ای زنده ماند و از آیزالیت اکنون ویران شده گریخت. ارشد دختران ذهنش را از دست داد و برده ی بستر آشوب شد و در آیزالیت و در جوار بستر آشوب باقی ماند. دختر دیگری به نزد برادرش فرار کرد و همان جا در برابر دیدگان برادر رنجورش از میان رفت. و کوئیلگ و کوئیلان با وجود حفظ کردن اذهانشان، تحت تأثیر شعله ی آشوب بدن هایی شیطانی یافتند. نیمی انسانی و نیمی عنکبوت. آن دو نیز از آیزالیت گریختند.

و بستر آشوب با به وجود آوردن لشکری از شیاطین، آشوبی درخور نامش به پا کرد. افواج موجودات جهنمی بر آیزالیت فرود آمدند و تمدن درخشان آیزالیت، بدین گونه از میان رفت. شیاطین تنها به آیزالیت اکتفا نکردند و تمدن آدمیان در نزدیکی آیزالیت همگی در برابر تهاجم شیاطین سقوط کردند. فسادی ویران کننده در شهر پدیدار گشت. آدمیان به موجوداتی مجنون و پلشت تبدیل شدند. شهر را باتلاقی عظیم در خود بلعید و بدین گونه بود که بلایت تاون(شهر طاعون زده) شکل گرفت.

*پیش از آن که داستان را جلو ببرم، بگذارید در مورد سرنوشت بازماندگان فاجعه ی آیزالیت صحبت کنم. کوئیلانا از آیزالیت گریخت؛ اما هنگامی که از اعماق زمین به فراز آمد در برابر خود منظره ای دید از مرگ و نابودی و فساد. و به گفته ی خودش به خاطر احساس گناهی که به وی دست داده بود هزار سال است که در تبعیدی بی چشم اندازِ پایان، در بلایت تاون به سر می برد. در طول این هزارسال، شماری از آدمیان با وی ارتباط برقرار کرده و هنر از میان رفته ی کنترل آتش را از او فرا گرفتند. سردمدار ایشان مردی بود به نام سالامان. پدر پایرومنسی.

کوئیلگ و کوئیلان نیز به بلایت تاون گریختند؛ اما در میانه ی راه با گروهی از انسان ها مواجه شدند که در حال مرگ از فساد بودند. کوئیلان به خاطر فطرت نیکش، فساد را از بدن ایشان به بدن خود منتقل کرد؛ و همین باعث شد که بدنش در هم بشکند و دیگر توانایی ادامه راه را نداشته باشد. کوئیلگ نیز که نمی توانست از خواهرش جدا شود در حاشیه ی بلایت تاون مستقر گشت و تمام عمر خویش را صرف حمایت و محافظت از خواهر رنجور و درحال مرگش نمود.

این بود حدیث سقوط آیزالیت و سرنوشت غم بار ساحره و دخترانش(در اینجا نویسنده اشک روان بر گونه اش را پاک می کند). حال برای ادامه ی داستان باید به سراغ آنورلاندو برویم، و لرد گوین.


قیام آدمیان، رستاخیز مانوس و حکایت نیولاندوی مغروق


تاریخ سری دارک سولز به روایت اشیاء -

دارک سولز

سقوط آیزالیت چیزی بود ماورای تصورات گوین. نه تنها موفق به حفظ شعله نگشته بودند، بلکه یکی از لرد های بزرگ نیز به ورطه ی تباهی غلتیده بود و علاوه بر آن، سپاهی لاینتهایی از شیاطین پدید آمده بود که دو تمدن بزرگ را از میان برده و اکنون همانند شعله ای در انباری از کاه در حال گسترش در سطح لردران بود. و در نهایت گوین خود وارد عمل شد.

با برگزیدن گروهی زبده از شوالیه های نقره فام، گوین و پسر ارشدش به آیزالیت رفته و نبردی عظیم میان سپاه آنورلاندو و شیاطین شکل گرفت. با این که شیاطین از لحاظ نفرات برتری فاحشی داشتند، اما در نهایت نمی شد از قدرت گوین و خدای جنگ، و همچنین شوالیه های نقره فام چشم پوشی کرد. نبرد سالیان متمادی به طول انجامید. در این مدت، از آتش شیاطین و آیزالیت، زره نقره فام شوالیه ها بار ها گر گرفت و سوخت و درنهایت به زنگ سیاه درآمد. و بدین گونه شد که شوالیه های سیاه گوین، ترسناک ترین مبارزان سراسر لردران پا به عرصه ی جهان گذاشتند. و در نهایت پیروزی از آن آنورلاندو بود، و شیاطین عقب نشستند، و آیزالیت تا هزاران سال متروک گشت.

ماجرای شعله ی نخستین را همین جا نگه دارید. اکنون می خواهم در مورد آدمیان ساکن لردران و اتفاقات پیرامون ایشان در این مدت صحبت کنم.

در مورد آدمیان تا جایی رسیدیم که موفق به جلب اعتماد خدایان گشته و به ایشان سرزمین های اولاسیل و نیولاندو در لردران عطا شد. در مدتی که گوین و ساحره مشغول یافتن راهی برای حفظ شعله بودند، این دو تمدن به سرعت رونق گرفته و به اوج رسیدند. اما طولی نکشید که هر دوی این تمدن ها نیز مانند آیزالیت ویران شدند. و هر دو به دلیلی مشترک. طمع آدمیان برای قدرت.

اولاسیل سرزمینی بود که مردمانش در هنر های جادویی زبده بودند(در مورد جادو جلوتر صحبت می کنم) و برخلاف جادوگران وینهایم، که جادویشان خیلی خام تر بود و مستقیماً برای نبرد استفاده می شد، مردمان اولاسیل از جادو برای کنترل جریان طبیعی، نور و حتی اشیا استفاده می کردند. اورادی مانند احضار نور، توهم، کنترل سرعت سقوط و مشابه آن ها. اولاسیل در سپیده دم شکوهش، شهری بود با معماری یونانی، بنا های عظیم و آکروپولیس هایی چشم گیر. مردمان اولاسیل خود را اساتید هنر های جادویی، و دانا به هر راز و رمزی می دانستند. با این حال از یک امر بی خبر بودند؛ در اعماق شهرشان، مردی در خواب بود. مردی که گردنبندی را در دست می فشرد. یکی از لرد های نخستین. مالک دارک سول. مانوس.

به نظرم حدس زده اید که با این اطلاعات به چه سمتی در حال حرکتم نه؟ خب بله، مردمان اولاسیل با خیره سری مانوس را بیدار کردند و مانوس هم اصلاً از بیدار شدن خوشش نیامد و اولاسیل را منهدم کرد. این ورژن کوتاه قضیه است. اما برای شرح مفصل تر، لازم است در مورد دو گروه صحبت کنم.

* خزندگان نخستین: از وابستگان اژدهایانند که از دوران کهن باقی مانده اند. نه فلسی دارند و نه بالی و نه دندان و پنجه ای و کلاً موجودات بی مصرفی هستند. منتها هرچه در قدرت فیزیکی کم دارند، در فریبکاری جبرانش کرده اند. در تمام تاریخ سری سولز، جز برپا کردن آشوب از طریق فریب موجودات دیگر و به ویژه آدمیان نقش دیگری نداشته اند. هدفشان هم درست و حسابی معلوم نیست؛ ولو این که عموماً در مسیر چیرگی تاریکی گام بر می دارند.

* چهار شوالیه گوین: چهار شوالیه همانطور که از اسمشان پیداست چهار تن از ممتازترین شوالیه های لرد گوین بودند و فرماندهان ارشد ارتش او.

در رأس ایشان، دراگون اسلیر ارنستاین قرار داشت. حامل بخشی از روح لرد گوین و کسی که به روایت اسناد، به تنهایی صدها اژدها را در نبرد نخستین با نیزه ی خود از میان برد. و البته که تعداد کثیری شوالیه تحت لوای او به عنوان دراگون اسلیرها خدمت می کردند.

شوالیه دیگر هاک آی گوف بود. کمان گیر اسطوره ای سری سولز. او و گروهان کماندارانش با به کارگیری کمان هایی غول پیکر، اژدهایان را از آسمان به زمین می افکندند تا شوالیه ها کار را تمام کنند.

سومین شوالیه کیاران بود. جاسوس و اسسین(قاتل، حشاش) سپاه گویین. او هم مانند گوف و ارنستاین گروهان تحت خدمت خود را داشت که به تیغه های لرد معروف بودند. تیغه های لرد با حرکت در لوای سایه ها، دشمنان گوین و آنورلاندو و اصولاً هر کس که امنیت لردران را تهدید می کرد از میان می بردند.

و درنهایت آرتوریاس ابیس واکر. توانمند ترین مبارزان تاریخ لردران. آرتوریاس مبارزی مقدس و افسانه ای بود و برخلاف سه شوالیه ی دیگر، گروهانی تحت خدمت خود نداشت. پس از پیدایش ابیس(که کمی پایین تر در موردش صحبت می کنیم)، آرتوریاس با گرگش سیف به مبارزه با تاریکی و گسترش آن پرداخت و با بستن پیمانی با خزندگان نخستین، قابلیت زنده ماندن در تاریکی ابیس را کسب کرد. شمشیر و سپر آرتوریاس اشیایی تقدیس شده هستند، و به خدمت گزاران تاریکی لطمات جبران ناپذیری وارد می کنند.

کمی پیش از نابودی آیزالیت، خزنده ای به نام کاث به اولاسیل آمد و فرمانروایان اولاسیل را از وجود مانوس در زیر شهرشان، و قدرتی که با استفاده از روح خفته ی وی نصیبشان می شد آگاه کرد(شاید می خواست به این ترتیب مانوس را بیدار کند و به این صورت به سیطره ی نور پایان بخشد). مردمان اولاسیل هم که اصولاً جانشان را برای جادوی کهن می دادند. کندند و رسیدند به مقبره ی مانوس و خواستند از روحش استفاده کنند که این وسط شخصی گند زد و گردنبند مانوس دو تکه شد. مانوس هم بیدار شد و با خشمی غیرقابل تصور اولاسیل را ویران کرد. سپس با استفاده از باقی مانده ی دارک سول درونش، تاریکی محضی پدید آورد که ابیس نام گرفت. این تاریکی شروع به گسترش کرد و در سر راهش هر چیزی را بلعید. مردمان اولاسیل هم در برابر این تاریکی، به صورت موجوداتی درآمدند که برده ی تاریکی گشته بودند. و اولاسیل سقوط کرد. و از آن تمدن افسانه ای تنها شاهزاده داسک باقی ماند که او هم در زمانی دیگر از خشم مانوس پنهان شد.

خبر به آنورلاندو رسید و شوالیه آرتوریاس، به همراه گرگ وفادارش سیف، به اولاسیل روانه شدند. با رسیدن به اولاسیل و مواجه با تاریکی فزاینده ابیس، آرتوریاس تصمیم به بستن پیمانی با خزندگان نخستین گرفت. این پیمان که به عهد آرتوریاس موسوم است، به وی توانایی سفر در ابیس را داد و در عوض، شمشیر تقدیس شده ی آرتوریاس به واسطه ی تاریکی ابیس نفرین شد و بخش عظیمی از قدرتش را از دست داد.

آرتوریاس و سیف در ابیس پیش رفتند. در راه با مردمان سقوط کرده ی اولاسیل مواجه شدند و جلوتر با قطعات آزادی از دارک سول. و در نهایت، در اعماق ابیس، آرتوریاس خود را در برابر مانوس یافت.

خب، آرتوریاس مبارز بی همتایی بود. شاید در سراسر تاریخ سری سولز کسی از لحاظ مهارت در مبارزه حتی نزدیک آرتوریاس هم نباشد. با این حال، آرتوریاس از نژاد خدایان بود و روح درونیش از نور منشأ می پذیرفت. و نور، هر قدر هم که نیرومند باشد، در برابر منبع بی انتهای تاریکی چه می تواند بکند؟

مانوس آرتوریاس را به سختی شکست داد و در هم کوبید و هنگامی که قصد کشتن سیف را داشت، آرتوریاس خود را در برابر سیف قرار داد، و بر اثر نیروی تهاجم مانوس، سپر آرتوریاس قدرت مقدس خود را از دست داد و دست آرتوریاس نیز شکست و تاریکی به جسم وی نفوذ کرد. با این حال، آن دو موفق به گریختن از مانوس شدند. کمی جلوتر در ابیس، آرتوریاس دریافت که روحش توانایی مقابله با تاریکی را ندارد. سیف را به همراه سپرش در ابیس گذاشت، پشت دیواری مخفیشان کرد و خود راه اولاسیل را در پیش گرفت. با رسیدن به اکروپولیس اولاسیل، روح آرتوریاس تماماً به تاریکی سقوط کرد و بدین ترتیب نجیب ترین شوالیه های گویین به مغاک تباهی فرو افتاد و اگر به خاطر دلاوری های قهرمانی از زمانی دیگر نبود، شاید هیچگاه ابیس متوقف نمی گشت(بله، آن قهرمان مذبور خود شمایید).

* و البته لازم است اشاره کنم که ظهور مانوس و سقوط آرتوریاس تنها بلایی نبود که بر اولاسیل نازل شد. در پیش گفتار گفتیم که اژدهایان پس از نبرد نخستین منقرض شدند و هر موجود اژدها نمایی که در طول بازی مشاهده می شود، نه یک اژدهای طبیعی و صرفاً یک عموزاده ی دوردستشان است. خب این حرف درست است… تا حدی.

دو اژدها از عصر کهن باقی ماندند. یکی نوزادی بود که شاید در طول اتفاقات جهان متولد شد و جلوتر در موردش صحبت می شود. البته نقش چندان مهمی در داستان نداشت و آسیبی هم به کسی وارد نکرد.

و اما دیگری.

نامش کلامیت بود. آورنده ی ویرانی. اژدهایی به رنگ آبنوس. این که چطور زنده ماند و چرا به اولاسیل آمد را کسی نمی داند. اما به گفته ی گوف، حتی انورلاندو هم از برانگیختن خشمش واهمه داشت. گوف کسی است که به نوبه ی خود افواج اژدهایان را از آسمان به زیر کشیده است. پس تنها می توان عظمت و قدرت کلامیت را حدس زد.

با این وجود حتی اژدهایان کهن هم از نیروی ابیس مصون نبودند. کلامیت با ورودش به اولاسیل، به دست تاریکی مانوس آلوده گشت. و تک چشم روی پیشانیش به رنگ سرخ بود و نفسش سیاه و چرکین. و شاید اگر باز هم به خاطر همان قهرمان از زمانی دیگر نبود اولاسیل و شاید هم تمام لردران در آتش خشم آخرین بازمانده ی اژدهایان کهن می سوخت.

تاریخ سری دارک سولز به روایت اشیاء -

آیزالیت

چنین بود ماجرای اولاسیل. حال چه به سر نیولاندو آمد؟

کمی پس از ویرانی آیزالیت، خزنده ی شریفمان کاث به نیولاندو رفت و با چهار پادشاه نیولاندو در مورد دارک سول و قدرت آن شروع به صحبت کرد. از ابیس برایشان گفت و از ظرفیتی که ارواح تاریک آدمیان در خود می پروراند. و چهار پادشاه هم مغلوب وسوسه های کاث شده، و با دستکاری قطعات دارک سول درونشان، فاجعه ای عظیم پدید آوردند.

شوالیه های نیولاندو به موجوداتی به نام دارک ریت تبدیل شدند. موجوداتی با قابلیت بیرون کشیدن هیومنیتی از بدن انسان های دیگر. و دارک ریت ها بر مردمان نگون بخت نیولاندو فرود آمدند و قتل عامی ناگفتنی در شهر آغاز شد. و از چهار پادشاه چه خبر؟

گفته بودیم که آن ها هر یک قسمتی از روح لرد گوین را در اختیار داشتند. با فعال کردن دارک سول درونشان، این دو عنصر با هم ترکیب شده و هر یک از چهار پادشاه به موجودی وحشت آور و نیرومند، و تحت سیطره ی تاریکی تبدیل گشت. راستی، ابیس را هم بار دیگر آزاد کردند.

بار دیگر خبر به آنورلاندو رسید و این بار، گوین خود را در مخمصه ای گریزناپذیر یافت. ابیس بر جهان آزاد شده بود و آرتوریاس هم درمیانشان نبود. گوین که دیگر راهی نداشت، در تلاشی مذبوحانه، دروازه های نیولاندو را بست و دارک ریت ها و مردمان نیولاندو را با هم در شهر محصور کرد. سپس با تغییر مسیر رودی در نزدیکی نیولاندو، تمام شهر را به زیر آب فرو برد تا گسترش ابیس متوقف گردد. این کار با موفقیت همراه بود؛ اما مردمان بی گناه نیولاندو نیز در کنار دارک ریت ها و چهار پادشاه در اعماق آب فرو رفتند. سال ها بعد، ارواح این مردمان بر فراز آب آمدند و همان جا، گریان و خشمگین، به انتظار رهگذرانی نشستند که از نیولاندوی مغروق عبور می کردند. آوازه ی نیولاندوی نفرین شده به سرعت در سراسر لردران پیچید و کمتر رهگذری جرأت عبور از ویرانه های شهر را به خود می داد. و بدین گونه نیولاندو، جواهر آدمیان، به شهر ارواح تبدیل گشت.


افول خدایان


تاریخ سری دارک سولز به روایت اشیاء -

فانتزی

خب، تا اینجا در مورد ویرانی آیزالیت، اولاسیل، و نیولاندو صحبت کردیم. قبل از ادامه ی داستان گوین، لازم می دانم در مورد یک شخصیت دیگر نیز صحبت کنم. سیث، اژدهای بدون فلس.

در تمام مدتی که این اتفاقات در حال وقوع بودند، سیث در کتابخانه ی خود مشغول جست و جوی راهی برای جاودانگی بود. با این وجود، نقص های جسمی اش مانع از این می شد که بتواند منابع و اطلاعات مورد نیازش را گردآوری کند. با آن قسمت از روح گوین که در کنار مقام و منزلش دریافت کرده بود، موجوداتی پدید آورد در نقش چشم ها و دست هایش در جهان بیرون. این ها چنلر نام گرفتند.

چنلر ها پا به جهان بیرون گذاشتند و برای سیث از میان آدمیان، دخترکان جوان را ربودند. سیث با آزمایشات پی درپی روی دختران نگون بخت، و همچنین مطالعه بر کریستال اولیه که از برادرانش در نبرد نخست دزدیده بود، و علاوه بر آن، با آزمایش و کنترل جریان روح موجودات، سعی داشت خود را جاودان کند. و بدین گونه بود که سحر و جادو خلق شد و سیث، پدرخوانده جادوگری نام گرفت.

(راستش این تکه زیاد ربطی به داستان ندارد اما حیفم آمد که به آن اشاره ای نکنم. در حین این آزمایشات، سیث به طریقی نامعلوم از دختر گوین، گوینیور دارای فرزندی به نام پریسیلا شد. پریسیلا دو رگه ی لرد و اژدها بود و به تبع این امر قدرت خاصی داشت موسوم به لایف هانت که هیچ موجودی، چه لرد و چه انسان، در برابرش مصون نبود. بنابراین گوین دخترک طفل معصوم را در دنیایی موازی به نام جهان نقاشی شده ی آریامیس زندانی کرد. در ضمن لازم به ذکر است که پریسیلا دم به شدت بانمکی هم دارد که در واقع رسیدن به آن دم و نوازش آن پایان اصلی و حقیقی دارک سولز است، نه نبرد با گوین).

در نهایت، سیث به جاودانگی دست یافت؛ پس از قرن های جست وجو، در نهایت با استفاده از جادوهای خود و همچنین قدرت کریستال اولیه موفق شد خود را به معنای کلمه نامیرا کند. به گفته ی لوگان، از بزرگترین جادوگران تاریخ، «هر زخم وارد شده به بدن سیث، حتی پیش از آن که شکل بگیرد ترمیم می شود.».  اما به چه بهایی؟

سیث دیوانه شد. ذهنش کاملاً از بین رفت و تنها کاری که می توانست انجام دهد نشستن در برجش در بالاترین نقطه ی کتابخانه و انتظار کشیدن برای مرگی بود که هرگز نمی آمد. و این نفرینی بود که سیث، خود با دستان خویش گرفتارش آمد. نفرین جاودانگی. و در های کتابخانه بسته شدند و تا هزاران سال، کسی بر آن جا قدم ننهاد.

البته هنوز داستان سیث تمام نشده است. هاول را که یادتان است؟ همان رفیق گرمآبه و گلستان گوین که از سیث متنفر بود. خب این تنفر به حدی اوج گرفت که هاول از گوین درخواست کرد سیث را اعدام کند. گوین هم طبعاً درخواستش را رد کرد. هاول به حدی خشمگین شد که نقشه ی یک کودتا و قتل خدایان را در سر پروراند. و در رأس آن ها سیث. و برای دست یافتن به هدفش، در چند مرحله نقشه اش را پیاده کرد.

نخست سلاح هایی با قابلیت آسیب رساندن به خدایان را ساخت و در محل گردهمایی جنگجویان هاول در آنولاندو مخفیشان کرد. به این نوع سلاح ها اصطلاحاً Occult گفته می شود.

سپس گروهی از پیروانش را به گورستان خدایان، محل زندگی نیتو فرستاد تا همزمان با کودتای آنورلاندو، نیتو نیز از میان برداشته شود.

و درنهایت، برای محافظت خود و همراهانش در برابر جادو های سیث، هاول به قعر لردران سفر کرد. پایین تر از آیزالیت ویران شده. حتی پایین تر از مقبره ی خدایان. به سطح زمین. جایی که در بامداد زمان، لرد ها با اژدهایان جنگیده بودند. زمین اکنون گستره ای بود بی انتها از خاکستر، آب و اسکلت های به جا مانده از نبرد. و درختان بی شماری که ستون های لردران بالاسرشان بودند. گستره ای به نام دریاچه ی خاکستر. و جایی درمیان این پهنه، حضوری وجود داشت. موجودی از سنگ. یکی از آخرین بازماندگان نژاد اژدهایان.

هاول با این اژدها پیمانی بست و اژدها در عوض به او حفاظ هایی در برابر جادوی سیث اعطا نمود. دیگر همه چیز برای کودتا علیه خدایان آماده بود. هاول و همراهانش در آنورلاندو و مقبره ی خدایان به پا خاستند…. و شکست خوردند.

دلایل شکست معلوم نیست. شاید هاول قدرت شوالیه های آنورلاندو را دست کم گرفته بود. شاید شخصی از درون به ایشان خیانت کرد. و یا شاید نیتو، با آگاهی از سرنوشت و مرگ موجودات به گوین در مورد این کودتا خبر داده بود. در هر حال، هاول و همراهانش شکست خوردند و از صفحه ی روزگار محو شدند. هاول را خود گوین در برجی در حاشیه ی آنورلاندو، جایی که سالیان بعد به نام آندد برگ شناخته می شود زندانی کرد. و آن برج تبدیل شد به آخرین منزلگاه هاول، پیش از سقوطش به ورطه ی دیوانگی.

همچنین در همین زمان، خیانت دیگری این بار از سوی پسر ارشد گوین(راستش نمی خواهم چیزی از دارک سولز ۳ اسپویل شود و بنابراین خیلی سریع از این قضیه عبور می کنم) علیه پدرش و تمامی خدایان انجام شد که جای بخششی باقی نمی گذاشت. نام وی از تمامی تواریخ پاک شد، مجسمه هایش به پایین کشیده شدند و به عبارتی، دیگر خدای جنگ وجود خارجی نداشت.


سقوط خدایان


تاریخ سری دارک سولز به روایت اشیاء -

آرشیو

خیانت انسان ها، دوستش و فرزندش، گوین را تا مرز جنون برد. علاوه بر این آشوب های پی در پی، از شعله ی نخستین نیز دیگر چیزی نمانده بود. در تلاشی واپسین، گوین تصمیم گرفت که خود را با آتش یکی کند تا قدرت روحش به شعله جانی دوباره بخشد. همچنین گوین می خواست اطمینان حاصل کند که شعله لااقل تا زمانی که فردی با روحی نیرومند پیدا شود و بار دیگر روحش را برای شعله قربانی کند باقی بماند. بنابراین به دور از انتظارترین متحد ممکن روی آورد؛ نیتو.

گوین و نیتو با کمک همدیگر بان فایرها(آتش گاه ها) را که از پیش از دوره ی خدایان وجود داشتند با شعله نخستین ارتباط دادند. همچنین برای هر بان فایر یک فایرکیپر(آتش بان) تعیین کردند که به نوعی مخزنی بود برای مقادیر بسیار بالای هیومنیتی. بنابراین اگر انسانی بخشی از هیومنیتی خود را به بان فایر می بخشید، پیوند فایرکیپر با آتش بان فایر مستحکم می شد و به تبع آن، بان فایر زمان بیشتری باقی می ماند و در نهایت، بقای شعله ی نخستین تا مدت مدیدی تضمین می گشت.

*به این فرآیند، یعنی تقدیم هیومنیتی به آتش، کیندلینگ گفته می شود و نیازمند یک قدرت است به نام مراسم کیندلینگ. این قدرت در ابتدا در تملک نیتو بود. سپس نکرومنسری به نام پین ویل که خب داستانش طولانی است و جانبی و فعلاً در موردش بحثی نمی کنیم این قدرت را از نیتو می دزدد.

در نهایت، گوین به همراه بلک نایت هایش به مجمر شعله ی نخستین رهسپار شدند. در آن جا، گوین خود را با شعله یکی کرد و شعله با نیرویی نو شروع به سوختن نمود. گوین و شوالیه هایش بر اثر انفجار عظیمی که از این عمل پدید آمد به تمامی سوختند. شوالیه ها تبدیل به زره هایی توخالی گشتند از اراده محض و ارواح سرگردانشان در امواج زمان گرفتار آمدند. و از گوین هم چیزی نماند جز پوسته ای پوک متصل به آتش. و فرمانروای آفتاب تبدیل شد به فرمانروای اخگر. و دوران آتش ادامه یافت. اما به چه قیمت؟

گوین با بر هم زدن نظم جهانی، عواقب جبران ناپذیری را نه فقط برای لردران، بلکه تمامی ملت های جهان پدید آورد. آتشی که قرار بود از میان برود، باقی ماند و جهان و هر آن چه در آن بود درون چرخه ای بی انتها گرفتار آمد. و آتش نیز برای حفظ بقای خودش، به بان فایر ها و هیومنیتی احتیاج داشت. این شد که انسان ها را به خود و بان فایر ها پیوند داد.

و بعد از مدتی نفرینی در میان آدمیان پدید آمد به نام نفرین نامردگان. حاملین نشان تاریک، یا آن طور که در لردران به آنان اشاره می شود آنددها، انسان هایی هستند که به علت گرفتار آمدن در این چرخه، و وابسته شدن به شعله نخستین، به هیچ نمی توانند بمیرند. با هر بار مرگ، در یک بان فایر ظاهر می شوند؛ به بهای هر آنچه هیومنیتی که در روحشان است. با هر بار مرگ، قسمتی از روحشان قربانی آتش می شود و این چرخه تا جایی ادامه می یابد که دیگر روحی در بدن فرد باقی نماند. در این حالت، به آن آندد، هولو Hollow گفته می شود. پوسته ای توخالی، عاری از هرآنچه که موجب انسان دانستنش می شد، و محکوم به باقی ماندن تا آخرین روز جهان.

نفرین نامردگان از لردران شروع شد، تمامی انسان ها را به آندد تبدیل کرد و تمدن ها را از میان برد. پس از مدتی، خدایان ساکن در لردران با مشاهده ی وضع اسف بار حاکم بر قاره، از لردران به سرزمین های دیگری مانند کریم مهاجرت کردند. و لردران از حیات خالی گشت. و سکوت بر خیابان ها و تالار های باشکوه آنورلاندو حکم فرما شد.

و نفرین به سایر نقاط جهان نیز رسید. در آستورا، کاترینا و بسیاری از شهر های انسان ها آندد ها رویت شدند. فرمانروایان شهر ها، پس از درک این که نمی توانند با کشتن آندد ها از شرشان خلاص شوند، تمامی آن ها را به مناطقی دورافتاده در جهان تبعید کردند. مکان هایی مانند زندان شمالی آنددها.

و در قلب لردران، بار دیگر شعله نخستین رو به افول گذاشت.

در تلاشی نهایی، خدایان باقی مانده لردران به رهبری گویندولین، پسر کوچک گوین، برای اطمینان از این امر که شعله هیچ گاه خاموش نشوذ یک پیشگویی را طراحی کردند. مبنی بر این که روزی یک آندد برمی خیزد، لرد های کهن را شکست می دهد و در نهایت خود را با شعله پیوند داده و نور را بار دیگر به لردران بازمی گرداند. این گونه، سیل عظیمی از آندد ها که هر کدام خود را آندد برگزیده می دانستند به راه می افتادند تا سرنوشت خویش را به خیال خود کامل کنند. و بالاخره از میان ایشان فردی یافت می شد که توانایی شکست لرد های کهن و بخشیدن زندگی به آتش را دارا باشد. نه؟

و شاید در مکانی ماورای زمان، مانوس به این بلاهت خدایان لبخندی می زد، و در انتظار روزی می نشست که یکی از فرزندانش، با قدرت دارک سول، خدایان دروغین را شکست دهد و آتش را برای همیشه خامو

تبلیغات