loading...

آکاایران: یکی از ژانر های پرطرفدارتر سینمایی بعد از سینمای وحشت احتمالاً باید سینمای اکشن باشد. یعنی اگر بخواهیم یک شب را در جمع دوستان بنشینیم و مثلاً پفک بخوریم و شب هم بمانیم خانه ی هم، چه انتخابی بهتر از فیلم ترسناک؟ ولی قطعاً انتخاب دوممان فیلم اکشن خواهد بود. حالا بعضی وقت ها هم می شود که این فیلم ته مایه ای از علمی تخیلی یا جنایی و جاسوسی داشته باشد. چون معمولاً یک فیلم اکشن نیاز به تمرکز زیادی ندارد. بجز بخش های بزن و بکشش که ممکن است ما را میخ کوب کند احتمالاً در بخش هایی که دیالوگ در جریان است یا پلات دارد روایت می شود، می توانیم با رفقا گپ وگفت بکنیم و پفک توی صورتمان بتپانیم.

به گزارش آکاایران: با بررسی اجمالی آمارهای باکس آفیس اینطور به نظر می رسد که به تازگی سینمای اکشن دچار بحران فروش شده و به خوبی قبل ازش استقبال نمی شود. درست است که مثلاً هر عنوان ابرقهرمانی مثل اونجرز و بتمن هرسال کلی فروش دارند ولی خود سینمای اکشن مثل قبل پرطرفدار نیست. یا لااقل انتظار طرفدارانش را برآورده نکرده است. برای پیدا کردن فیلم اکشن خوبی مثل جان سخت(شماره ی یک) هوادارها باید دقیقاً سی سال و گاه بیشتر به عقب برگردند. ولی البته در همین قرن جدید هم عناوین درخشانی در سینمای اکشن در دست است که شانه به شانه ی کلاسیک ها می زنند. ماتریکس(باز هم شماره ی یک)، جان ویک و مد مکس مثال های خیلی خوبی از موفقیت سینمای اکشن در دو دهه ی اخیر هستند.

چه می شود که یک فیلم اکشن موفق می شود و یکی ناموفق؟ چطور مثلاً جان سخت آخری غیرقابل تماشاست ولی جان سخت اولی اینقدر بی نظیر است که مثلاً هرسال کریسمس از بیشتر تلویزیون های دنیا پخش می شود؟ مثلاً اگر قهرمان داستان خیلی مشت بزند بهتر است؟ یا اگر خیلی لگد بزند؟ اگر همه ی آدم بدها عرب  و روس باشند بهتر است یا اگر آمریکایی های فاسد باشند؟ اگر صحنه ی تعقیب و گریز با اتوموبیل داشته باشد فیلم خفنی است و مثلاً تویش سه چهارتا مرسدس و استن مارتین را منفجر کنند تماشاچی خوشش می آید؟ یا شاید شما هم مثل من جدیداً عادت کرده اید این بخش فیلم های اکشن را به دلیل تکراری بودن اسکیپ می کنید؟ مشخصاً هیچ فرم غایی ای برای عناصری که باید در داستان گنجانده شود تا شما را دچار آن حالت نشئگی آدرنالین کرده و باسنتان را به صندلی میخ کند وجود ندارد. ولی یحتمل می شود در مورد نکته های مثبتی که فیلم های موفق اکشن داشته اند صحبت کرد و از طریق قیاسی به نتایجی رسید و دانست داستان اکشن چطور باید روایتش را در برابر شما بگسترد که شما ازش لذت ببرید.


زوال سینمای اکشن و ۱۰ فیلم به یاد ماندنی اکشن که نباید از دست داد - - آکا

آکاایران: زوال سینمای اکشن و ۱۰ فیلم به یاد ماندنی اکشن که نباید از دست داد


در ادامه چنین لیستی را مشاهده خواهید کرد. ولی حتماً نظر خودتان را هم در مورد دلایل لذت بخش بودن یک فیلم اکشن بگویید.


اول: داستان!


از قضا همان وقتی که ما داریم صورتمان را توی بسته ی پفک فرو می کنیم در برابرمان قرار است داستان فیلم به پیش برود. ولی چطور است که بیشتر فیلم های اکشن داستان چندان خارق العاده ای ندارند؟ یا پلات هایشان پر از سوراخ است؟ یا در مرکز توجه روایت نیست؟ مگر می شود اصلاً بدون توجه به داستان نسبت به فیلمی علاقمندی خاصی ابراز کنیم؟ به جرئت می شود گفت برای یک طرفدار سینمای واقعی هیچ چیزی مهم تر از داستان فیلم نیست. انفجارهای فیلم های مایکل بی شاید خیلی خوب باشند و دیگر پوز جلوه های ویژه را زده باشند. ولی دلیل بد بودن فیلم هایش نقص داستان های فیلم هایش است. و این مشکل به مایکل بی ختم نمی شود.

آخر چند بار می شود داستان یک آقای خیلی شیطانی را تماشا کرد که قرار است تمام دنیا را نابود کند(پلات تکراری)؟ یا چند بار می شود شما بروید سینما فیلمی در مورد دختر لیام نیسن ببینید که یک آقای بدی گروگانش گرفته(پلات تکراری)؟ بالاخره بعد از بار دهم هر آدمی از دیدن تماشای تلاش مذبوحانه ی لیام نیسن برای قهرمان اکشن بودن خسته می شود. ولی کافی است با یک فیلمی مثل لبه ی فردا(Edge of Tomorrow) روبه رو شویم. بلافاصله تشخیص می دهیم که با داستانی جذاب طرف هستیم که می توانیم رویش و روی شخصیت هایش سرمایه گذاری احساسی کنیم.

بگذارید در مورد یکی از موفق ترین پلات های تاریخ سینمای اکشن صحبت کنیم. فیلم Speed تولید ۱۹۹۴ با بازی کیانو ریوز در مورد یک اتوبوس بمب گذاری شده است که اگر سرعتش از ۵۰ مایل در ساعت پایین تر بیاید منفجر می شود. دیگر آدم از پلات یک فیلم اکشن چه می خواهد؟ فیلم عملاً دو ساعت تمام شما را میخکوب روی صندلی نگه می دارد.

فیلم دیگری از کیانو ریوز یعنی ماتریکس به ما یادآور می شود که غیرممکن نیست یک فیلم اکشن هم به خاطر اکشنش مورد توجه وسیع قرار بگیرد و هم به خاطر داستان قدرتمندش. فیلم های اکشن به نظر می رسد این جرئت را از دست داده اند که به فیلمشان پلاتی قدرتمند یا بیش ازاندازه پیچیده بدهند. بیشتر فیلم های اکشن از پلات های بازیافتی فیلم های موفق تر استفاده می کنند و در ضمن انگار با چکش توی سر پلات می زنند که ساده تر و گاهی احمقانه تر بشود. در صورتی که فیلم اکشن هم به پلاتی نیاز دارد که بشود طی اش به سرنوشت شخصیت های ساکنش علاقمند شد.

جدای از آن باید توجه داشت که ضرباهنگ فیلم های اکشن معمولاً به شدت سریع است. فیلم احساسی از تعجیل را در بیننده قرار است ایجاد کند. حسی از اضطراب و این که هر حرکت اضافه ای که شخصیت اصلی انجام بدهد بد است. این که شخصیت اصلی وقت ندارد با مادربزرگش چایی بخورد. یا توجیه شود که چرا نیاز است با سرعت ۱۴۰ کیلومتر در ساعت از وسط شهر مونته نگرو بگذرند و همه ی جمعه بازارها را زیر بگیرند. این موضوع دقیقاً با پلات و عناصرش میسر خواهد شد. به طور مثال در فیلم ایندیانا جونز اول شما شاهد هستید که نازی ها قرار است صندوق الواح موسی را بدزدند. ایندی هم صندوق را می خواهد. همین تضاربی که میان دو جناح درگیر وجود دارد آن حس تعجیل را در بیننده به وجود می آورد و لااقل دلیل تعجیل ایندی را به درستی تبیین می کند. این که هیچ کدام از دو طرف درگیر وقتی برای استراحت ندارند و در نتیجه سرعت ضرباهنگ فیلم قلابی نیست. صرفاً برای این نیست که یک سری شات های پرهیجان به بیننده نشان دهد که حس نفس گیری را تلقین کند. تعجیل و نفس گیربودن به روشنی در خود پلات پی ریزی شده.


زوال سینمای اکشن و ۱۰ فیلم به یاد ماندنی اکشن که نباید از دست داد - - آکا


به هیچ وجه منظور این نیست که پلات پیچیده همیشه بهتر از پلات ساده است یا رمز موفقیت این است که پلات پیچیده باشد. همانطور که دیدید پلات فیلم اسپید به زحمت از یک خط بیشتر است. یا به طور مثال فیلم های ریدیک(Riddick) را در نظر بگیرید. فیلم اول پلاتی بسیار ساده دارد. یک عده در سیاره ای گیر افتاده اند که وقتی تاریک شود، هیولاها بیرون می آیند و این ها باید قبل از تاریکی از سیاره فرار کنند. درست است که عناصر پس زمینه ی روایتی که دربرابر ماست به شدت پیچیده است. ما در آینده ای موهومی هستیم که جهانی بسیار پیچیده را به تصویر می کشد. ولی روایت از کنار این پیچیدگی های عارضی عبور می کند و تمام تمرکزش را متوجه موضوع تعجیل برای فرار می کند. اینطوری ما با یک تریلر قدرتمند مواجه هستیم. حال چه می شود اگر این پیچیدگی های عارضی بشوند مرکز توجه پلات. فیلم دوم مجموعه چنین چیزیست. حالا جدای از ضرباهنگ عجیب و غریب فیلم و تمرکزهای بیجایش روی شخصیت هایی مثل جودی دنچ و مثلاً زن ژنرالِ نکرومانگر که عملاً هیچ کمکی به پیشبرد پلات نمی کند، همین گسترده شدن ناگهانی پلات از ماجرای کسانی که در سیاره ای گیر کرده اند به ماجرای نزاع بر سر قدرت در تمامی کهکشان، باعث می شود فیلم اکشنی متوسط باشد هرچند که سای فای نسبتاً خوبی باشد.


دوم: قهرمان


احتمالاً مهم ترین عنصر داستان اکشن قهرمان است. اکشنی که قهرمان مورد پسندی نداشته باشد جنایتی علیه بشریت است. مثلاً در داستان وحشت تمرکز ما بین قهرمان (ها) و هیولا(ها) در رفت و آمد است و اتمسفر اهمیت ویژه ای دارد. یا در فیلم فانتزی عناصر ظاهری اهمیت ویژه ای دارند. یا مثلاً در علمی تخیلی ما به شدت دنبال پلات قدرتمند و تر و تازه هستیم. ولی فیلم اکشن قهرمان جذاب نیاز دارد. برای همین مثلاً کازینو رویال با بازی دنیل کریگ بهترین فیلم جیمز باند است. چون قهرمانی لذت بخش دارد.

برای درک بهتر اهمیت قهرمان شاید بد نباشد فیلم Die Hard و فیلم A good day to Die Hard را با هم مقایسه کنیم. قهرمان هر دو فیلم جان مک کلین است. با یک تفاوت عمده. در فیلم اول جان یک یاروی شکست ناپذیر نیست که یک کاره دهن همه را چاک واچاک کند. همسریست که دارد به هر دری می زند که دل زنش را دوباره به دست بیاورد. اصلاً بلند شده آمده کالیفورنیا که زنش را بدست بیاورد. نه این که با تروریست ها مبارزه کند. فیلم در بیست دقیقه ی ابتدایی اش با حوصله ی تمام به شما مردی را معرفی می کند که از پرواز کردن وحشت دارد. که در ارتباط برقرار کردن با زنش ناموفق است. که آنقدری برای ازدواجش ارزش قائل است که حاضر است مشاجره های تکراری را دوباره سربگیرد چون دیگر در زندگی اش هیچ چیزی ندارد. در واقع مک کلین توی برج ناکاتومی نیست چون مثلاً مثل کاپیتان آمریکا وظیفه اش مبارزه با تروریست هاست. آن جاست چون مجبور است. اینطوری وقتی اکشن ماجرا شروع می شود شما نمی گویید گور پدر مک کلین. بلکه دلتان برایش می سوزد. دوست دارید موفق بشود. که زنش را پس بگیرد. یا مثلاً شخصیت عروس را در نظر بگیرید. کیل بیل یک و دو با وجود سرشار بودن از سکانس های لانگ شات اکشن با کوریوگرافی هرج ومرجی بی نظیر و کاتانا و موتور سیکلت و خانم های خوشگل، در مورد زنی هستند که موقعی که در اغما بوده مورد تجاوز قرار گرفته، که بچه ای دارد. که ناجوانمردانه به عینه عروسی اش به عزا تبدیل شده.

حالا بیایید نگاهی به جان مک کلین در فیلم A good day to Die Hard بیندازیم. راستش من که نیم ساعت بیشتر دوام نیاوردم و فیلم را کنار گذاشتم. چون در تمامی این فیلم یک ساعت و خرده ای سکانسی نیست که این جان مک کلین که بیست سی سال هم پیرتر شده، همه فن حریف نباشد. حالا همه فن حریفی اش به کنار. جان مک کلین در فیلم های قبلی یک عوضی دوست داشتنی است. ولی در پنجمی صرفاً عوضی است. همان سکانس آغازی داستان از تاکسی می زند بیرون یک ماشین می دزدد و مثلاً به صورت رندوم یک سری عابر پیاده را هم مورد ضرب و شتم قرار می دهد و با ماشین از روی ماشین های مردم رد می شود که یک خانم بی گناهی هم توی یکی از همین ماشین های مذکور شروع می کند به جیغ زدن که خدایا مگر من چه کرده ام که در روز روشن؟ در واقع فیلم پنجم تمامی آن تصور مک کلین به عنوان عوضی ای که برای جان مردم ارزش قائل است و برای همین اصلاً پلیس شده را در هم می شکند و دقیقاً به همین خاطر فیلم مزخرفی است. این عبارت قبلی را اینطور اصلاح کنید که فیلم «کلیشه ای» مزخرفی است که قهرمانی نامتمایز و فراموش شدنی دارد.


زوال سینمای اکشن و ۱۰ فیلم به یاد ماندنی اکشن که نباید از دست داد - - آکا


ایندیانا جونز سه گانه ی اصلی که احتمالاً یکی از موفق ترین قهرمانان اکشن تاریخ است را باید نقطه ی مقابل واقعی مک کلین فیلم پنجم جان سخت دانست. چون به واقع لحظه ای نیست که شما مطمئن باشید ایندی موقعیت را تحت کنترل کامل دارد. مثلاً در فیلم اول(آرک گمشده) لحظات بسیار مهمی وجود دارد که شما در حین تماشای تلاش ایندی برای تصاحب کردن ماشین نازی ها، حس می کنید ممکن است موفق نشود. به خصوص وقتی دستش تیر می خورد و موسیقی بی نظیر آقای جان ویلیامز ناگهان ریتمی جدی به خود می گیرد. و همین آسیب پذیری ایندی و فائق آمدن نهایی اش آدرنالین خون را به شدت بالا می برد. در عوض فیلم چهارم ایندیانا جونز احتمالاً به خاطر لحن طاعنانه ی بیش از حد طنزش سکانسی ندارد که شما حس کنید ایندی در خطر است یا قرار است مشکلی جدی برایش رخ بدهد برای همین فیلم اکشن خوبی نیست. و فیلم کمدی واقعاً بدی است.

مثال دیگر Riddick است. قهرمان اکشن خوب مثل هر قهرمان واقع گرایانه ی دیگری باید جدای از نقطه ضعف داشتن(که باعث همدردی ما می شود) و آسیب پذیر بودن(مثل جیمز باند دانیل کریگ)، منعطف هم باشد. در واقع اگر قهرمان اکشن صرفاً نیروی خام طبیعت باشد که کوسه وار به پیش برود و پشت سرش مرگ و نیستی و ویرانی به جا بگذارد، نیازی به همدلی در بیننده باقی نمی گذارد. ولی مثلاً فیلم Pitch Black داستان(یا آرک) تبرئه و آمرزش شخصیت ریدیک است. ریدیک که یکی از خون خوارترین قاتلان تاریخ است نه فقط به کمک همراهانش می رود که از مرگ یکی شان ناراحت هم می شود. یعنی ریدیک در طی داستان یک بار دیگر با ارزش های انسانی اش پیوندی هرچند سست برقرار می کند یا نشان می دهد که این ارزش ها همیشه درونش بوده اند هرچند در پیچاپیچ دالانی مهجور در ناکجای ذهنش و در نتیجه آمرزیده می شود و بیننده این فرصت را پیدا می کند که ریدیک را تبرئه کند. چون حالا ریدیک هم مثل هر انسان دیگری آسیب پذیر است.

تضاد این موضوع را می شود با بررسی فیلم لوسی(۲۰۱۴) با بازی اسکارلت جوهانسن با کارگردانی لوک بسون مشاهده کرد. روند ماجرای لوسی تقریباً عکس ماجرای ریدیک است. لوسی اولش زنی بی دفاع است که در نهایت به سوپرابرهیروقهرمان خفن بی نظیر تبدیل می شود. یعنی شما شخصیتی را می بینید که کاملاً وحشت زده است و بسیار بسیار آسیب پذیر و بعد شخصیت از یک جایی به بعد آسیب ناپذیر است و انسانیتش گرفته می شود. از اینجا به بعد سخت است که فیلم را به عنوان یک فیلم اکشن هیجانی جدی بگیریم. چون داستان وجه انسانی شخصیت را که قرار است باهاش همدردی کنیم از ما می گیرد. حتا دیگر انگیزه های انسانی شخصیت از بین می رود. آن چه در برابر ماست دیگر لوسی نیست که بخواهیم برای جانش هراسان باشیم. یک ایده ی علمی تخیلی تکراری و یک فیلم اکشن متوسط رو به پایین.


زوال سینمای اکشن و ۱۰ فیلم به یاد ماندنی اکشن که نباید از دست داد - - آکا


شخصیت نیو یک مثال بی نظیر دیگر است. شخصیتی که در مبارزه با مأمور اسمیت در فیلم اول شکست های سختی می خورد و بارها حس می کنیم مرگش حتمی است. ولی همین شخصیت در فیلم دوم با عینک آفتابی گذاشتن و درو کردن مأمور اسمیت ها به صورت گله ای و نقطه ضعف نشان ندادن در حین مبارزه باعث می شود ما آسیب پذیری اش را حس نکنیم. ولی در عوض جنبه ی انسانی اش را در همه ی بخش های دیگر فیلم می بینیم. به خصوص از دریچه ی عشقش به ترینیتی. در واقع نیو هرچند در مبارزه ورزیده می شود ولی هرگز جنبه ی آسیب پذیر انسانی اش را از دست نمی دهد و هرگز انگیزه هایش فراتر از انگیزه های انسانی نیست. چون مثلاً اگر اینطور بود باید در فیلم دوم بین نجات زایان و نجات تنها یک نفر(ترینیتی) نجات زایان را انتخاب می کرد. ولی نیو انسان است و فیلم هرگز نمی گذارد شما این موضوع را فراموش کنید و همدردی تان با قهرمان داستان را به دست فراموشی بسپارید. حتا ابرقهرمانان هم وقتی به یادماندنی و جذابند که وجه انسانی شان فراموش نشود. برای همین هرگز نشد که از سوپرمن واقعاً خوشم بیاید. در عوض شخصیت هایی که به شدت آسیب پذیرند مثل بتمن، یا شخصیت هایی که درگیری درونی دارند مثل هالک یا شخصیت هایی مثل استیو راجرز(کاپیتان آمریکا) که با اخلاقیاتی رو به مرگ درگیرند و شاهد فروپاشی جهان و ارزشهای پیشین هستند برایم جذاب ترند.


سوم: شخصیت منفی


شخصیت شرور فیلم اکشن می تواند همانقدر در بهبود داستان موثر باشد که قهرمانش. از قدیم گفته اند هر چه شخصیت منفی داستان بهتر باشد داستان هم جذاب تر و بهتر می شود. معمولاً هم شخصیت های منفی خوب قطب مخالف واقعی شخصیت اصلی داستان هستند و با این وجود ریسمان هایی هرچند نازک قهرمان و شرور را به هم متصل می کند. همین اشتراکات دو شخصیت مسیر را برای درگیری باز می کند. در عوض در بیشتر فیلم های اکشن شاهد این هستیم که شخصیت های منفی صرفاً تقلیلی مسخره از انگیزه های نامشخصی مثل پول دوستی هستند. یا مثلاً صرفاً قرار است دنیا را به دلایل عقیدتی سیاسی بسیار دور از ذهن منفجر کنند. در چنین فیلم هایی شخصیت منفی در حد یک جبهه ی فکری یا نمادگرایی ای کاریکاتوروار و غیرقابل لمس پایین آورده می شود. برای همین بگذارید نگاهی به چند شرور به یادماندنی سینمای اکشن بیندازیم.

مدل T1000 در ترمیناتور به جان و سارا کانر ربط دارد و در ضمن یک مدل ترمیناتور است دقیقاً مثل شخصیت آرنولد. ولی مثل آرنولد پایبند به دستورات جان نیست. در نتیجه درگیری ای که بین شخصیت اصلی و شرور داستان پیش می آید بسیار جذاب می شود. در درام جنایی موفق نولان، بتمن شوالیه ی تاریکی، جوکر به شدت به شخصیت بتمن نزدیک است. یا به قدری بتمن را دقیق مورد مطالعه قرار داده که در بهترین سکانس فیلم یعنی وقتی بتمن جوکر را بازجویی می کند، جوکر دقیقاً می داند باید کجاها دست بگذارد که بتمن را حسابی جری کند. او بارها روی این موضوع تأکید می کند که بتمن هم یک روانی مثل خودش است. که آن ها دو روی یک سکه هستند. که هر دو مولود هرج و مرج گاتام اند. که بتمن یک پاسخ به این هرج ومرج است و جوکر هم قطعاً یک پاسخ است ولی به ترتیبی دیگر. در واقع اگر سوال ما این باشد که چطور شخصیت منفی خوبی بسازیم جوابش این می شود که یک نگاهی به جوکر در این سکانس بیندازیم چون یکی از بهترین جلوه گری های شخصیت جوکر به صورت کلی(از کمیک تا فیلم تا کارتون ها و بازی ها) است.


زوال سینمای اکشن و ۱۰ فیلم به یاد ماندنی اکشن که نباید از دست داد - - آکا


از جلوه های مهم یک شرور خوب فیلم اکشن انگیزه اش است. شخصیت منفی خوب شخصیت منفی ای نیست که کاریکاتوری باشد از کسی که حالا به خاطر سر رفتن حوصله اش قرار است دنیا را منهدم کند. یا مثلاً صرفاً جوع پول و ثروت دارد. یکی دیگر از شخصیت های شرور برجسته ی سینما لشیفغ است. لشیفغ شرور فیلم کازینو رویال است و تضادی مثال زدنی دارد با همه ی شخصیت شرورهای جیمزباندی پیش از خودش. در جایی که همه ی شرورهای جیمز باند تا پیش از این در تکاپوی پول درآوردن یا تسخیر جهان به دلایلی موهوم بودند و یا تنها نماینده هایی سخیف و تقلیل یافته از جبهه گیری های جنگ سرد و نبردهای پراکسی بودند، لشیفغ اولین شرور واقعاً انسانی با انگیزه ای قابل درک است. لشیفغ پول نیاز دارد وگرنه جانش در خطر است. حالا این را مقایسه بکنید با یک شرور بی صورتی که مدام دارد گربه اش را نوازش می کند(بلوفلد در ۰۰۷ تنها دوبار زندگی می کنید). مشخصاً لشیفغ چهره ای بارها انسانی تر به نمایش می گذارد. خواسته اش مشخص و قابل فهم است و نیازی نیست برای درک کردنش درگیر مفاهیم انتزاعی و تضارب عقاید سیاسی شوید.

یکی دیگر از شخصیت های منفی موفق مهم تاریخ سینما دارث ویدر است. و به یادماندنی بودنش به خاطر این نیست که ویدر شر مطلق است. مشخصاً در ظاهر ماجرا ویدر مهم ترین شخصیت شرور کهکشان بعد از امپراطور پالپاتین است. ولی به یادماندنی بودنش به خاطر رابطه ایست که با لوک دارد و این که در نهایت پشت آن نقاب فلزی چهره ای رنج کشیده و انسانی قرار گرفته است.


چهارم: کوریوگرافی، بدل کاری و کاربرد دوربین در سکانس مبارزه


مسلماً فیلم اکشن بدون بدل کاری و سکانس های هیجان انگیزی که نهایتاً با تلاش تیم های بدل کاری و جلوه های ویژه به سکانس های اکشن تبدیل می شوند به درد نمی خورد. حالا هرچه سکانس ها واقع گرایانه تر باشند و هرچه شما در ایجاد وهم واقعیت موفق تر باشید فیلمتان هم بهتر است.

تام کروز یکی از بازیگرانیست که معروف است از بدل کار به جای خودش استفاده نمی کند. چون معتقد است هرقدر فیلم واقع گرایانه تر این سکانس های اکشن را به نمایش بگذارد، موفق تر خواهد بود. پس مثلاً اصرار دارد واقعاً در فیلم ماموریت غیرممکن روی قطار بپرد یا از ساختمان ها واقعاً خودش بالا برود. یا مثلاً معروف است که جکی چان نه فقط خودش صحنه های نبرد را کوریوگرافی می کند که هیچ وقت از بدل برای بخش های اکشن استفاده نمی کند. یا مثلاً کیانو ریوز برای واقع گرایانه تر بودن فیلم سعی می کند خودش صحنه ها را اجرا کند و تاجای ممکن از بدل کار استفاده نشود. حتا با علاقه ی تمام هنرهای رزمی یادمی گیرد که بازی ای بهتر و واقع گرایانه تر را به نمایش بگذارد. یا هریسون فورد برای تصویربرداری صحنه ی تعقیب و گریز اتوموبیل نازی ها در فیلم اول ایندیانا جونز اصرار می کند که خودش شخصاً همه ی قسمت ها را بازی کند.

این موضوع برای فیلم اکشن یک نکته ی مثبت خیلی بزرگ محسوب می شود. ضمن این که باعث می شود شما بازیگری را انتخاب کنید که تا حدی بتواند خودش بدل کاری خودش را انجام بدهد. یا لااقل وقتی نیاز باشد در یک لانگ شات یک جایی روی صورتش فوکوس کنید یا در طی درگیری یک جایی از زد و خورد یا تعقیب و گریز صورتش در فوکوس دوربین قرار بگیرد، بتواند لااقل بازی ای قابل قبول ارائه دهد. در واقع این که کروز به شخصه با یک تکه طناب به برج الخلیفه آویزان است موضوع بسیار مهم و نفس گیری است. می توان اینطور گفت که بهترین سکانس های اکشن تاریخ سینما را بازیگران و بدل کارانی این چنین به وجود آورده اند. فیلم معروف و محبوب جرج میلر، مد مکس را مثلاً اگر در نظر بگیرید به اهمیت این واقع گرایی بیشتر پی می برید. این که میلر کمترین استفاده ی ممکن از جلوه های ویژه را کرده است و تاجای ممکن بخش های مربوط به تعقیب و گریز اتوموبیل ها را واقعاً تصویربرداری کرده است بر هیجان انگیز بودن مد مکس موثر است. یعنی احتمالاً انتظار می رود که با پیشرفت صنعت سینما و جلوه های ویژه میلر برای ساختن مد مکس تازه اش به سمت استفاده از جلوه های ویژه برود. ولی عملاً اتفاق برعکسی می افتد و حتا استفاده ی میلر از جلوه های ویژه و حیله های تصویری کمتر از مد مکس ۱۹۷۹ می شود.

آن چیزی که کیانو ریوز و هریسون فورد بهش پایبند هستند بازیگری فیزیکال است. معنی این عبارت لزوماً این نیست که بازیگر همه ی بخش های مرگ بار فیلم را خودش بازی کند. بلکه همین که به ما نشان دهد که بازیگر اکشن مورد علاقه ی ما واقعاً می تواند مثلاً مشت بزند یا لگد بیندازد خیلی توفیر می کند با بازیگری مثل لیام نیسن یا مت دمون که مطلقاً نمی توانند صحنه های اکشن را بازی کنند. بازیگری که خودش نتواند بخش های اکشن را بازی کند درواقع وزنه ای مضاعف بر دوش کارگردان است که باید تمهیدی به دور این واقعیت بیندیشد. مثلاً مجبور می شود مدام زاویه ی دوربین را عوض کند و مدام کات های اعصاب خردکن بزند یا بدتر از آن، از دوربین پر لرزش موقع بخش های اکشن استفاده کند. مثلاً اگر جان ویک را در نظر بگیرید می بینید که پر از لانگ شات هاییست که در آن کیانو ریوز چند نفر را زمین می زند و شلیک می کند و دوربین به هیچ وجه طی این سکانس ها نمی لرزد. در صورتی که مثلاً در فیلم Taken هر وقت درگیری رخ می دهد دوربین مثل این که دچار حمله ی صرع شده باشد شروع می کند به لرزیدن.


زوال سینمای اکشن و ۱۰ فیلم به یاد ماندنی اکشن که نباید از دست داد - - آکا


مشخص نیست چرا و چه کسی چنین نظری داشته که دوربین هایی که به شدت در حال لرزیدن هستند و مثلاً کات زدن های پشت سر هم و تجمع خفقان آور جلوه های صوتی معنی اش می شود صحنه ی اکشن خوب.

برای مقایسه می شود چهار فیلم بورن آلتیماتوم(۲۰۰۷) به کارگردانی پال گرین گرس، الکس کراس(۲۰۱۲) به کارگردانی راب کوهن، کولترال(۲۰۰۴) به کارگردانی مایکل مان و اسپید ریسر(۲۰۰۸) به کارگردانی خواهران ووچافسکی را با هم مقایسه کرد.

بورن آلتیماتوم نمونه ی صحیح استفاده از دوربین لرزان است و احتمالاً پال گرین گرس تنها کارگردان دنیاست که از دوربین لرزان به درستی استفاده می کند. از سویی کاملاً مشخص است که مت دمون و تیم بدل کاران به شدت به بخش های اکشن فیلم علاقمندند. ولی خود مت دمون و بازیگر مقابلش که در صحنه ی تعقیب و گریز با هم درگیر می شوند به هیچ وجه بازیگر اکشن نیستند. برای همین کارگردان مجبور است با لرزاندن دوربین این واقعیت را تاجای ممکن از مرکز توجه دور نگه دارد. ولی در کنار این موضوع، تدوین بی بدیل و استفاده از وایت شات های بی نظیر در لحظاتی حیاتی باعث می شود که دوربین لرزان آنقدری اعصاب خردکن نباشد چون در نهایت شما در دنبال کردن آن چه در حال رخ دادن است عاجز نخواهید بود و لرزاندن دوربین به کمترین حد ممکن صورت می گیرد. ولی به نظر می رسد بعضی کارگردان ها دوربین را می لرزانند چون… از این کار خوششان می آید؟

صحنه ی مبارزه ی پایانی فیلم الکس کراس را در نظر بگیرید. تایلر پری و متیو فاکس در این صحنه قرار است با هم مبارزه کنند ولی دوربین انقدر می لرزد و از در و دیوار فیلم برداری می شود که شما فقط یک سری صدا می شنوید مبنی بر این که گوییا کسی این وسط دارد به کسی هم مشتی می زند. تا جایی که به بیننده ربط دارد البته ممکن است تایلر پری و متیو فاکس در حال چایی خوردن با ننه بزرگشان باشند. این موضوع به قدری سردستی و بی دلیل است که آدم ممکن است تصور کند متیو فاکس اصلاً بازیگر اکشن خوبی نیست که کارگردان مجبور شده از چنین دوربین لرزانی استفاده کند. ولی همین متیو فاکس را مقایسه کنید با متیو فاکس در اسپید ریسر در صحنه ی درگیر شدنش با نینجایی که شبانه به خانه ی یاروها حمله کرده. دوربین بدون این که کات بخورد روی زنجیره ی حرکات دو مبارز تمرکز می کند و تا جای ممکن عقب می رود که شما قشنگ ببینید که هیچ دروغی در کار نیست و این ها واقعاً دارند به هم مشت می زنند. نه هیجان کاذبی قرار است تولید شود و نه شما گیج می شوید که خب حالا چی شد؟ یعنی متیو فاکس بلد است بدل کاری کند. خب پس چرا باید جوری فیلم بگیرید که انگار سر صحنه ی فیلم برداری زلزله شده؟ سکانس های درگیری مزخرفی مثل فیلم Taken را مقایسه کنید با سکانس درگیری نئو و مأمور اسمیت در ایستگاه مترو. ببینید چطور دوربین با دست ودل بازی تمام همه ی مشت ها و لگدها را به شما نشان می دهد. بدون این که کمترین لرزشی در تصویر ببینید چطور تداوم حرکات در مرکز توجه قرار می گیرند. دوربین نه فقط مبارزه را در مرکز توجه می آورد، بلکه با حرص و ولع فضای ایستگاه را به شما نشان می دهد که شما حتا یک دم از دنبال کردن موقعیت هرلحظه ی شخصیت ها در پلتفورم مبارزه غافل نشوید. انگار حقیقتاً در حال تماشای مبارزه ی کنگ فوی زنده باشید. دوربین همچون فرشته ای که در حال شناوری باشد از زاویه های کاملاً واید به شما اجازه می دهد سر فرصت این نمایش بی نظیر را تماشا کنید. فیلم اخیر کیانو ریوز یعنی جان ویک هم دقیقاً روی همین موضوع تمرکز کرده است. این فیلم که به کارگردانی بدل کار سابق چد استالسکی تهیه شده به خوبی روی اهمیت واید شات و دوربین سیال در صحنه های اکشن تأکید کرده است.


زوال سینمای اکشن و ۱۰ فیلم به یاد ماندنی اکشن که نباید از دست داد - - آکا


دوربین لرزان را نباید با دوربین سر دست اشتباه گرفت. مثلاً یک نمونه ی عاقلانه ی استفاده از دوربین سردست فیلم کولترال با بازی تام کروز است. دوربین سر دست وقتیست که شما در یک سکانس یا شات دوربین را روی دست بگیرید و از پایه استفاده نکنید. در واقع در این حالت شما قرار نیست دوربین را بلرزانید. بلکه صرفاً شات شما ثابت مطلق نیست. این قضیه به پیش بینی ناپذیری بیشتر صحنه کمک می کند و حالتی از عدم اطمینان را تلقین می کند و به هیچ وجه قرار نیست توجه شما را از مرکز اتفاقات دور کند و شما مثلاً فراموش کنید که چقدر بدل کاری فیلم و جلوه های ویژه اش افتضاح است. پیرنگ و تم اصلی فیلم کولترال هم دقیقاً همین پیش بینی ناپذیری است. پس می بینیم که دوربین روی دست به نفع فیلم عمل می کند. یکی دیگر از نمونه های موفق دوربین روی دست در ابتدای فیلم نجات سرباز رایان است که سربازها قبل از نبرد ساحل نورماندی در قایق نفربر نشسته اند و دوربین هم انگار از زاویه ی دید یکی از سربازها که کنارشان نشسته باشد دارد ماجرا را روایت می کند. حالا این استفاده ی عاقلانه ی اسپیلبرگ از دوربین سر دست را مقایسه کنید با همه ی صحنه های دوربین لرزانی که در فیلم های اکشن دیده اید. تازه خالی از لطف هم نیست که بدانید خیلی وقت ها این اثر لرزش را در هنگام تدوین بیشترش هم می کنند که نکند یک موقع شما سردرد متوسط بگیرید و حتماً دهنتان موقع دیدن فیلم سرویس شده و سردرد خواهر مادر دار بگیرید.

آیا وایدشات پاسخ غاییست؟ آیا همین که دوربین را نلرزانیم بخش مبارزه خوب می شود؟ یک عنصر نهایی را باید در مبارزه در نظر گرفت. موضوع بازیگری در هنگام مبارزه. در واقع خطر دیگری که یک سکانس مبارزه را تهدید می کند این است که به قدری به خوبی کوریوگرافی شده باشد که حس کنیم در حال تماشای رقص هستیم. یعنی بنشینیم و پرتاب مشت و لگد ها را ببینیم بدون این که حتا یک لحظه نگران شخصیت اصلی باشیم. درواقع اگر آسیب پذیری و انسانیت را از شخصیت ها بگیریم و باعث شویم بیننده فراموش کند که این کسی که دارد مبارزه می کند همچنان شخصیت اصلی است و همچنان درام در جریان است، تسلسل شخصیت را شکسته ایم. مثلاً جکی چان از این نظر بی مانند است. همه ی سکانس های مبارزه ی جکی چان را در نظر بیاورید و مقایسه اش بکنید با مثلاً جت لی که با صورتی آهنین و رقصی شکست ناپذیر با افواج دشمنان مبارزه می کند یا دانی ین که هرگز از کسی مشت نمی خورد. در عوض جکی چان در تمام مدت بین زجیره ی مشت ها و لگدها در حال عوض کردن حالت صورت یا حرف زدن یا ادا در آوردن است. چون دقیقاً متوجه اهمیت این موضوع است که شما سکانس مبارزه را به صورت یک رقص از پیش تمرین شده نبینید. برای همین مدام وسط مبارزات جکی چان می بینید که مشت می خورد یا مجبور است از در و دیوار بالا برود و خودش را به آب و آتش بزند که پیروز شود و این نگرانی و این عدم اطمینان را تمام مدت دارد با چهره و حرکاتش جلوی دوربین اجرا می کند.


زوال سینمای اکشن و ۱۰ فیلم به یاد ماندنی اکشن که نباید از دست داد - - آکا


یک مثال بد از این قضیه صحنه ی درگیری آناکین اسکای واکر و اوبی وان کنوبی در سیاره ی موستافار است یعنی صحنه ی نبرد آخر فیلم سوم استاروارز، انتقام سیث ها. صحنه ی درگیری لایت سیبر این دو هرچند از نظر ظاهری قابل تحسین است و حقیقتاً هنرمندانه تدوین شده، ولی هرگز صحنه ای ندارد که شما حس کنید هیچ یک از دو شخصیت حقیقتاً آسیب پذیر هستند و یا ممکن است اتفاقی برایشان بیفتد. هرگز در طول مبارزه حالت چهره ی هایدن کریستنس تغییر نمی کند(البته کریستنسن بازیگر خیلی خوبی هم نیست). مثلاً در مقام مقایسه صحنه ی درگیری نئو با وردست های میراونژین در فیلم ماتریکس ۲ را در نظر بگیرید. یک بار دیگر کارکرد دوربین مثال زدنی است ولی چیزی که به بهبود سکانس کمک می کند لحظاتیست که نیو با حالات صورتش به ما می فهماند ممکن است شکست بخورد و یا به شدت زخمی شود.


در نهایت بگذارید به ده اثر برتر سینمای اکشن بپردازیم! به یاد داشته باشید که این لیست فیلم های پیش از دهه ی ۷۰ را در نظر نگرفته است. و البته می شود جدل هم کرد که پیش از این دوره فیلم اکشن به معنی امروزی اش وجود نداشته. این لیست با توجه به عناصری که پیش تر گفته شد تدوین شده است.


ده

The Bourne Ultimatum

جیسون بورن در این فیلم یک بار دیگر قرار است دنبال گذشته ی فراموش شده اش بگردد و با قاتل ها و جایزه بگیرهایی که دنبالش هستند هم مبارزه کند. یک بار دیگر پلات داستان گسترده می شود و برخلاف دو فیلم قبلی که درام های جنایی جاسوسی نسبتاً آرام و کلاستروفوبیک اروپایی بودند، این فیلم اکشن سریع و سیالی دارد. فقط یک لحظه آن سکانس تعقیب و گریز بورن و قاتلی که دنبالش است را در نظر بیاورید و مقایسه اش بکنید با فیلم اولی بورن. البته که فیلم اول واقعاً داستان جذابی دارد ولی فیلم سوم اکشنی بی نظیر است. ۷ از ۱۰.


نه

Casino Royale

باند جدید وارد سازمان ام آی۶ شده است و برخلاف مامورانی که پیش از او سمت ۰۰۷ را داشته اند شخصیتی عبوس و تیره دارد. اما مثل گذشتگانش پوکر خوب بازی می کند. او باید برای دستگیری لشیفغ یک بازی پوکر را با موفقیت به پایان برساند غافل از این که لشیفغ خیلی خطرناک تر از این حرف هاست. به احتمال قوی این فیلم بهترین فیلم جیمز باند تاریخ است. جدای از شخصیت اصلی به شدت آسیب پذیری که پر است از آن جنبه های انسانی ای که باندهای قبلی ازش خالی بودند و شخصیت شروری که انگیزه ای قابل قبول و قابل فهمیدن دارد، سکانس های مبارزه ی باند در ونیز بسیار لذت بخشند و صحنه ی تعقیب و گریز باند و راننده ی بارکشی که قرار است فرودگاه را منفجر کند یکی از نفس گیرترین تعقیب وگریزهای سینمای مدرن است. ۸ از ۱۰! چون به نظرم نمی رسد دیگر فیلم جیمز باند به این خوبی بسازند. اسپکتر که واقعاً جوک بود.


هشت

Raid: Redemption & Raid 2

فیلم های اندونزیایی معمولاً از دست بیننده های خارج از منطقه ی آسیای جنوب شرقی می روند. ولی این دو فیلم به سرعت معروف شدند و شهرتشان به حدود جهانی رسیده است. به خصوص به خاطر فضای پویش شهری بی نظیر فیلم اول که در آن افسر پلیس در برج یک قاچاقچی معروف گیر افتاده و باید طبقه به طبقه پیشروی کند. مهم ترین خاصیت این فیلم صحنه های مبارزه ی تن به تن واقع گرایانه ایست که حاصلش خون ریزی و هرج ومرج دلچسب و دلهره آور است. بازیگران این فیلم همگی برای این صحنه ها ماه ها در کمپ های تمرین حبس شده بودند! حالا که حرفش شد بد نیست به فیلم جدید Dredd هم اشاره ای بکنیم که پلاتی بسیار مشابه دارد و همینقدر خوب است. ۷ از ۱۰.


هفت

Kingsman: the Secret Service

یک فرقه ی جاسوسی به ظاهر قرار است از بریتانیا در برابر جهان حفاظت کند ولی یک برنامه نویس میلیونر شرور در صدد است جهان را نابود کند. بار نجات جهان بر دوش این جنتلمن های انگلیسی است که با منشی ۰۰۷طور جهان را نجات بدهند.


زوال سینمای اکشن و ۱۰ فیلم به یاد ماندنی اکشن که نباید از دست داد - - آکا


این فیلم به واقع ورودی بی نظیر به سینمای اکشن است و راستش به شخصه از بریتانیایی ها انتظار نداشتم که چنین بینش عمیقی نسبت به سینمای اکشن داشته باشند! در این فیلم مطلقاً خبری از دوربین های لرزان نیست. همه ی صحنه ها با دوربین های سیال و واید تصویرپردازی شده اند و از همه مهم تر داستان این فیلم و شخصیت منفی اش ساختارشکنی هایی به یادماندنی هستند که فیلم را از کمدی اکشنی متوسط به اکشنی به یاد ماندنی تبدیل می کنند. مگر ممکن است کسی صحنه ی درگیری و کشتار کالین فرث در کلیسا را ببنید و از یادش برود؟! با وجود چنین فیلمی و مثلاً فیلم رادیکال دیگری مثل کیک اس می شود به آینده ی اکشن امیدوار بود. امتیاز این فیلم ۷.۵ از ۱۰! چون یک مقدار توییست نهاییش تکراری بود.


شش

Speed

هیچ شکی نیست که پلات های ساده و پرسرعت طرفداران خودشان را دارند. فقط کافی است نگاهی به فیلم های ماشین سواری و مسابقه ای مثل سری فست اند فیوریس بیندازید. ولی داستان پرسرعتی که پلاتی جذاب و شخصیت های واقعی قابل همدردی داشته باشد دیگر غنیمت است. کیانو ریوز در این اکشن پلیسی نفس گیر باید اتوبوسی بمب گذاری شده را که نباید سرعتش به زیر ۵۰ مایل در ساعت برسد، نجات دهد. واقعاً چرا دیگر فیلم های اکشن پرهیجان این مدلی نمی سازند؟

امتیاز ۸ از ۱۰.


پنج

The Matrix

آقای اندرسون روزها برنامه نویسی بدبخت است و شب ها هکری قهار. ولی به زودی می فهمد این جهان تنها برنامه ای کامپیوتری است و جهان واقعی گورستانی خشکی زده و تاریک است که میدان نبردی ابدی میان انسان ها و ربات هاست. فیلمی که سینمای اکشن را برای همیشه عوض کرد. به خصوص با معرفی تکنیک های جلوه های ویژه ای که تا پیش از این کارگردان ها فقط می توانستند خوابش را ببینند. این فیلم با وجود استفاده ی حداکثری اش از جلوه های کامپیوتری خوش رنگ و لعاب، واقع گرایی را هرگز فدا نمی کند و به خصوص در صحنه های مبارزه شاهد هستیم که بازیگرها هنرهای رزمی شان را به نمایش می گذارند. جدای از این فیلم دوم سری ماتریکس یکی از بی نظیرترین سکانس های تعقیب و گریز اتوموبیلی تاریخ را در خود دارد.

۹ از ۱۰.


چهار

Star Wars: Empire Strikes Back

لوک و لیا و هان یک بار دیگر خود را در میانه ی درگیری بین نیروهای امپراطوری و اتحاد نیروهای مقاوت می بینند. پلات داستان پیچیده تر می شود و لوک در مورد گذشته اش چیزهایی می فهمد که شاید بهتر بود نفهمد؟ هرچند فیلم اول این مجموعه فضای پویش قهرمانی پرتنشی دارد و یک داستان اکشن کلاسیک نبرد با آدم بدها و نجات پرنسس است، فیلم دوم به خصوص به خاطر صحنه ی نبرد احساسی و پرهیجان لوک و دارث ویدر(پدرش!) است که در این لیست جای می گیرد. البته هرگز نباید از سکانس های نابودی دث استار هم صرف نظر کرد ولی درکل این فیلم دوم است که شخصیت ها به خصوص هان سولو را برای ما معرفی می کند و از آن مهم تر دریچه ای به انگیزه های دارث ویدر می گشاید و سرشار است از لحظاتی از شک حقیقی و دلهره ی واقعی که نمی دانیم آیا ممکن است قهرمانان داستان جان سالم به در ببرند یا نه.

قطعاً ۹ از ۱۰ و با قوت تمام بهترین فیلم مجموعه هرچند که فضاهای پیکارسکی فیلم اول درش کمتر باشند.


سه

Batman: The Dark Knight

بتمن بازگشته و این بار دشمن اصلی اش جوکر است و گاتام در هرج ومرج جنون او شعله می کشد. فیلم اول این مجموعه موفقیت چندانی ندارد و بیشتر هوادارانش سعی می کنند فراموشش کنند ولی فیلم دوم را اگر سعی هم بکنید ممکن نیست از یاد ببرید. این فیلم یکی از اولین فیلم هاییست که در صحنه های اکشن تعقیب و گریز اتوموبیلش از دوربین های آی مکس استفاده شده و به واقع تصاویر خاطره برانگیزش آدم را دچار هیجان می کند. از آن گذشته برخلاف فیلم بعدی این مجموعه که تدوین و تسلسل بدی دارد، از ریتم لذت بخشی برخوردار است که داستان را با حوصله و با پاساژهای به اندازه نشان می دهد. شخصیت اصلی اش قابل لمس است و بازی کریستین بیل بتمنی که همه دوست داریم را به روی پرده ی سینما می آورد. جوکر هیث لجر هم فراموشمان نشود. خلاصه شخصیت پردازی این فیلم واقعاً موفق عمل می کند.


زوال سینمای اکشن و ۱۰ فیلم به یاد ماندنی اکشن که نباید از دست داد - - آکا


قطعاً ۹ از ۱۰ و هیترها می توانند از این فیلم متنفر باشند ولی هر کارگردان بدی هم بالاخره یک فیلم خوب که دارد. غیر از این است؟


دو

Die Hard

در این اولین ورود به مجموعه ی جان سخت، جان مک کلین قرار است همسرش و گروگان ها را از دست تروریست های آلمانی که ناکاتومی پلازا را تصرف کرده اند نجات بدهد. این فیلم تداومی استرس آور است از تلاش مک کلین برای کشتن تروریست هاست آن هم به آرامی و یکی یکی. مک کلین بارها در این مسیر تا مرز مردن پیش می رود. بازی بی نظیر بروس ویلیس برای ما قهرمانی را تصویر می کند که می توانیم همراهش شویم و تمام مدت برایش آرزوی موفقیت کنیم و دردی که می کشد را لمس کنیم. شرور این داستان با بازی الن ریکمن هم البته در خاطر می ماند. هرچند که در ظاهر تنها تجسم یک نیروی خارجی است که به آمریکا حمله کرده و قرار است به دست قهرمان آمریکایی کشته شود. در نهایت دینامیک بین دو شخصیت به هیچ وجه این نیست و بازیگری خوب هر دو نفر، فیلم را در پینگ پونگی موفق می اندازد که داستان را به ترتیب چشم گیری ارتقاع می دهد.

قطعاً ۹ از ۱۰.


یک

Mad Max: Fury Road

هرچند که فیلم اول این مجموعه با بازی مل گیبسون حقیقتاً اثری هنری است که مشابهش کمتر پیدا می شود، ولی از نظر اکشن بودن این فیلم چهارم با بازی تام هاردی است که در صدر لیست ما قرار می گیرد. همه ی مد مکس ها خوبند. سومی شاید بیشتر فیلم کودکان باشد. ولی این ایده ی فضای پساآخرالزمانی که درش گنگ های خیابانی شده اند فرمانروای مطلق استرالیا، بیشتر از همه در فیلم چهارم یعنی جاده ی خشم است که خودنمایی می کند. لذت تماشای این فیلم بیشتر در سرعتش نهفته است. یعنی بار اولی که شما این فیلم را می بینید چنان غرق در ریتم نمایش می شوید که متوجه نمی شوید تمام مدت را میخکوب در حال تماشای فیلم بوده اید و یک لحظه از تصویر چشم برنداشته اید.


زوال سینمای اکشن و ۱۰ فیلم به یاد ماندنی اکشن که نباید از دست داد - - آکا


استفاده ی حداقلی از جلوه های ویژه و حقه های سینمایی و واقع گرایی ایده آلیستی جرج میلر در کنار علاقه ی مثال زدنی اش به فضای دیزل پانک باعث می شود این فیلم چه از نظر زیبایی بصری و چه از نظر هیجان اکشن همتا نداشته باشد. شخصیت های اصلی داستان به خصوص چارلیز ترون و تام هاردی بازی های درخشانی ارائه می دهند هرچند که تمرکز فیلم بیشتر روی اتوموبیل هاست تا شخصیت ها ولی البته در طراحی شخصیت هم کم کاری نشده و شخصیت های منفی و مثبت بسیاری در فیلم هستند که در ذهنتان خواهند ماند. این فیلم در سایت Rotten Tomatoes تا ۹۸ درصد امتیاز کسب کرده است و از نظر جذابیت شانه به شانه ی مد مکس دوم می زند.

بدون کمترین شکی ۱۰ از ۱۰ و اگر دوستش ندارید به نظرم باید در معیارهای خود در دیدن فیلم اکشن تجدید نظر کنید!


با این لیست موافق هستید؟ به نظرتان کدام فیلم ها جا دارد که در این لیست باشند؟ لیست خودتان را در نظرات قرار دهید.


با استفاده از منابع کریس استاک من با دخل و تصرف

.

منبع :

تبلیغات