این چشم وا نمی شود؛ اما تو باز کن؛ سیرم ببین و بعد بگو وای مادرم -آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد این چشم وا نمی شود؛ اما تو باز کن؛ سیرم ببین و بعد بگو وای مادرم ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکاایران: این چشم وا نمی شود؛ اما تو باز کن؛ سیرم ببین و بعد بگو وای مادرم

نامگذاری شبها و روزهای دهه نخست ماه محرم الحرام به نام شهدای حماسه کربلا و اشعار شاعران و مادحان اهل بیت (ع) بر این اساس، از دیرباز در شعر شاعران آئینی نمود داشته و دارد.

 سومین شب و روز ماه محرم الحرام را به نام نوگُلِ حضرت سیدالشهداء (ع)، یعنی حضرت رقیه (س) نامگذاری کرده اند؛ کودک سه ساله ای که تعداد فراوانی از شاعران آئینی ایران زمین، حداقل یک شعر را تقدیم آستان او کرده اند.
لازم به ذکر است که بسیاری از این اشعار جانسوز، از زبان حضرت رقیه (س) و خطاب به پدر بزرگوارش، امام حسین (ع) سروده شده است.
این چشم وا نمی شود؛ اما تو باز کن؛ سیرم ببین و بعد بگو وای مادرم
,ادبیات,ماه محرم,اشعار شاعران,[categoriy]

آکاایران: این چشم وا نمی شود؛ اما تو باز کن؛ سیرم ببین و بعد بگو وای مادرم


مظاهر کثیری نژاد یکی از همین شاعران است با این شعر:
به گزارش آکاایران: زُلف تو در باد بود و زلف من بر باد رفت
هر چه زیبایی خدای تو به موی ام داد؛ رفت
من سند آورده ام از زجرهای زجر، حیف
باد با خود برده موهای مرا؛ اسناد رفت
پا برهنه می دویدم گرچه با قصد فرار
ذهن من ناخواسته تا "اِنَّکَ بِالواد" رفت
از عروسکهای من چیزی نمانده پیش من
اکثرش وقت فرار از دست من افتاد؛ رفت
کربلا تا شام، قطره قطره شمعم آب شد
شعله ی لرزان عمرم شد اسیر باد؛ رفت
چند روزی می شود چیزی نخوردم غیر آب
دخترت کنج خرابه ظاهرا از یاد رفت
قطعه قطعه از من آخر دور شد بابای من
صفر تا صد، "کاف" و "ها" و "یا" و "عین" و "صاد" رفت.
شعر دیگر تقدیمی به این بانو، از حسن لطفی است:
      مثل قدیم آمده ای باز در بَرَم
      با بوی سیب گیسوی خود در برابرم
     
      مثل قدیم آمدی امّا نمی شود
      تا سوی دامنت بِدَوَم؛ پَر در آورم
       
      این چشم وا نمی شود؛ اما تو باز کن
      سیرم ببین و بعد بگو وای مادرم
       
      دستی برای شانه زدن نیست با تو و
      زلفی برای شانه زدن نیست در سرم
       
      من را ببر کنار عمویم که حس کنم
      بر روی شانه های بلندش کبوترم
       
      باید مرا شبیه خودت بوریا کنی
      از بس که زخم خورده ام؛ از بس که پرپرم
و اینک بخشی از شعر علی صالحی را به تماشا می نشینیم:
      رهِ وصال هزار و یک امتحان دارد
      ولی چه قدر سه ساله مگر توان دارد؟
      
      به قدر دو دهه بوسه به من بدهکاری
      رقیه کمتر از اینها ولی زمان دارد
       
      گرسنگی ِمرا باز یادم آوردی
      چرا هنوز سر و روت بوی نان دارد؟
       
      فدایِ آن دهنت ساکتی چرا امشب؟
      مگر یتیم تو در دست خیزران دارد؟
       
      مجال نیست بگویم که روسری ام چه شد
      نپرس؛ این سر آشفته داستان دارد
       
      فقط بدان که سگِ شمرها و حرمله ها
      شرف به پنجه ی بی رحم شامیان دارد
محمد فردوسی اما در شعر خود، شب دیدار این نوگل بوستان حسینی با سر بریده پدر را، شب قدر می خوانَد و می آوَرَد:
      نیمه ی شب شده و خواب پریشان دارم
      گوشه ی لعل لبم ذکر پدر جان دارم
      بی جهت نیست که اندوه فراوان دارم
      خواب دیدم که سری را روی دامان دارم
     
      دیدم آن سر، سر باباست خدا رحم کند
      عمّه ام گرم تماشاست خدا رحم کند
      
      تا که از خواب پریدم همه جا روشن بود
      طَبَق نور روی گوشه ای از دامن بود
      کُنج ویرانه پر از عطر و بوی گلشن بود
      چشمهای پدرم خیره به سوی من بود
       
      تا که چشمم به سر افتاد زبانم وا شد
      لیله ی قدر من امشب چقدر دلپذیر شد
       
      آمدی یوسف کنعان، چه عجب بابا جان
      شده ویرانه گلستان، چه عجب بابا جان
      به سر آمد غم هجران، چه عجب بابا جان
      آمده بر تن من جان، چه عجب بابا جان
       
      چند روزی است که از هجر تو بی تاب شدم
      مثل شمعی ز غم دوری تو آب شدم
       
      کمی آغوش بگیر این بدن لاغر را
      تا که احساس کنی لاغری پیکر را
      می تکانم ز سر سوخته خاکستر را
      از چه با خویش نیاورده ای انگشتر را؟
       
      چقدر روی کبود تو به زهرا رفته
      بس که چوب از لب و دندان تو بالا رفته
       
      تا که با عمه ی خود راهی بازار شدم
      مورد مرحمت خنده ی اغیار شدم
      تا که در بزم شراب تو گرفتار شدم
      خالصانه متوسّل به علمدار شدم
      
      من نگویم چه به روز سر من آوردند
      چادری را که برایم تو خریدی؛ بُردند
حکایت این شب قدر البته در شعر غلامرضا سازگار "میثم" هم آمده است:
امشب که با تو انس به ویران گرفته ام
ویرانه را به جای گلستان گرفته ام
امشب شب مبارک قدر است و من تو را
بر روی دست خویش چو قرآن گرفته ام
پاداش تشنه کامی و اجر گرسنگی
گل بوسه ای ست کز لب عطشان گرفته ام
از بس که پابرهنه به صحرا دویده ام
یک باغ گل ز خار مُغیلان گرفته ام
از میزبانی ام خجلم، سفره ام تهی ست
نان نیست جان ز مقدم مهمان گرفته ام
زهرا به چادرش ز علی می گرفت رو
من از تو رو به موی پریشان گرفته ام
من بلبل حسینم و افتادم از نوا
چون جغد، آشیانه به ویران گرفته ام
بر داغدیده، شاخه ی گل هدیه می برند
من جای گُل، سرِ تو به دامان گرفته ام
"میثم" مدار خوف ز موج بلا که من
دست تو را به دامن طوفان گرفته ام
این شاعر پیشکسوت آئینی در شعر دیگری هم گوشه خرابه شام را  مانند صحرای کربلا ترسیم کرده و سروده است:
با اینکه در خرابه شام است جای من
زهراست زائر حرمِ باصفای من
قیمت گذارِ گوهر اشکش فقط خداست
هر دلشکسته ای که بگرید برای من
طفل سه ساله را که توان فرار نیست
دیگر چرا به سلسله بسته ست پای من؟
دیشب نماز خوانده ام و اشک ریختم
شاید پدر سری بزند بر سرای من
جان را به کف گرفته ام و نذر کرده ام
امشب اگر رسد بـه اجابت دعای من
در شام هم که جان بدهم کربلایی ام
این گوشه ی خرابه شده کربلای من
کارم رسیده است به جایی که کعب نی
گرید برای زمزمه بی صدای من
از بس گریستم، دگر از اشک، خیس شد
خِشتی که در خرابه شده مُتّکای من
یک لحظه در خرابه دو چشمم به خواب رفت
دیدم که روی دامن باباست جای من
"میثم" غریب جان دهم و نیست هیچکس
جُز تازیانه با خبر از دردهای من
و این نیز عاشقانه ای از رضا یزدانی که از زبان حضرت رقیه (س) و برای حضرت اباعبدالله الحسین (ع) سروده است:
نیزه دارت به من یتیمی را
 داشت از روی نی نشان می داد
زخم هرچه گرفت جان مرا 
هر نگاهت به من که جان می داد
تو روی نیزه هم اگر باشی
 سایه ات همچنان روی سر ماست
ای سر روی نیزه! ای خورشید
 گرمی ات جان به کاروان می داد
دیگر آسان نمی توان رد شد
  هرگز از پیش قتلگاهی که ...
به دل روضه خوان تو که منم
 کاش قدری خدا توان می داد
سائلی آمد و تو در سجده 
 "اِنّما"یی دوباره نازل شد
چه کسی مثل تو نگینش را 
این چنین دست ساربان می داد؟
کم کم آرام می شوی آری
سر روی پای من که بگذاری
بیشتر با تو حرف می زدم آه
 درد دوری اگر امان می داد
حکایت سفر عاشقانه دختر با سر بریده پدر و اشاره به کتاب ارزشمند "لهوف" سید بن طاووس (ره) هم نکته ای است که در شعر سعید پاشازاده روایت می شود:
شنیدم از زبان نیزه ها قصد سفر داری
بگو در این سفر اصلا مرا مد نظر داری
تو تنهایی و من تنهاترم از تو در این دنیا
خدا را شُکر مثل من در اینجا یک نفر داری
به لطف بوسه ات از روی نیزه مطمئن هستم
هوایم را از آن بالا پدرجان بیشتر داری
به قدری ضربه خوردم که لُهوفی مُستند هستم
کتاب روضه ام باید مرا با بوسه برداری
هنوز از سنگها آزار می بیند سر عمه
به جُرم اینکه تو همنام حیدر یک پسر داری
خبر دارم سرت از روی نی تا پای می رفته
تو هم از حال ما در مجلس مستان خبر داری
سرم بر بالش خاک خرابه خوب می داند
که بر لب چوب تر در زیر سر هم تشت زر داری
کنار اکبر و عباس یا پیش علی اصغر
کدامین نیزه را بابا برایم زیر سر داری
پایان بخش این روضه منظوم، چند بیت ابتدایی از شعر جواد پرچمی خواهد بود:
بابا بنگر رویِ به هم ریخته ام را
وا کن گره یِ موی به هم ریخته ام را
دیگر رمقی نیست به روی ات بگشایم
چشمِ ترِ کم سویِ به هم ریخته ام را
من فاطمه ی شام شدم؛ خُرده نگیری
لرزیدنِ بازوی به هم ریخته ام را
از مو که مرا بین هوا زجر نگه داشت
دیدند تکاپوی به هم ریخته ام را
.

منبع : tebyan.net

این چشم وا نمی شود؛ اما تو باز کن؛ سیرم ببین و بعد بگو وای مادرم گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات