شعری از منوچهر آتشی به نام اسب سفید وحشی

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد شعری از منوچهر آتشی به نام اسب سفید وحشی ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

شعری از منوچهر آتشی به نام اسب سفید وحشی
,[categoriy]

آکاایران: شعری از منوچهر آتشی به نام اسب سفید وحشی

آکاایران: شعر زیبای اسب سفید وحشی سروده ی آقای منوچهر آتشی می باشد.منوچهر آتشی (۲ مهر ۱۳۱۰، دهرود شهرستان دشتستان استان بوشهر – ۲۹ آبان ۱۳۸۴، تهران) شاعر و مترجم معاصر ایرانی بوده است. شعرهای آتشی در دهه های ۳۰ و ۴۰ و ۵۰ شعر کویر میباشد و عناصر طبیعی این کویر حماسه و خشونت را با هم می آمیزد. گذشته از آن، عشق و امید و آرزو نیز خود را به این طبیعت جنوبی غرق می کند و احساس تنها در مثلث خشونت-حماسه-جنوب چهره نشان می دهد.

 

به گزارش آکاایران: اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گران ‎سر
اندیشناک سینه مفلوک دشتهاست
اندوهناک قلعه خورشید سوخته ست
با سر غرورش امّا دل با دریغ ریش
عطر قصیل تازه نمی گیردش به خویش
اسب سفید وحشی ـ سیلاب دره ‎ها
بسیار صخره ‎وار که غلطیده بر نشیب
رم داده پر شکوه گوزنان
بسیار صخره ‎وار ، که بگسسته از فراز
تازانده پر غرور پلنگان
اسب سفید وحشی ، با نعل نقره‎گون
بس قصّه‎ها نوشته به طومار جاده‎ها
بس دختران ربوده زِ درگاه غرفه‎ها
خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش
از اوج قلّه بر کفل او غروب کرد
مهتاب بارها به سراشیب جلگه‎ ها
بر گردن ستبرش پیچید شال زرد
کهسار بارها به سحرگاه پر نسیم
بیدار شد زِ هلهله سم او زِ خواب
اسب سفید وحشی اینک گسسته یال
بر آخور ایستاده غضبناک
سم می‎ زند به خاک
گنجشکهای گرسنه از پیش پای او
پرواز می‎کنند
یاد عنان گسیختگیهاش
در قلعه‎های سوخته ره باز می کنند
اسب سفید سرکش
بر راکب نشسته گشوده است یال خشم
جویای عزم گمشده اوست
می ‎پرسدش زِ ولوله صحنه ‎های گرم
می سوزدش به طعنه خورشیدهای شرم
با راکب شکسته ‎دل امّا نمانده هیچ
نه ترکش و نه خفتان ، شمشیر مرده است
خنجر شکسته در تن دیوار
عزم سترگ مرد بیابان فسرده است :
« اسب سفید وحشی ! مشکن مرا چنین !
بر من مگیر خنجر خونین چشم خویش
آتش مزن به ریشه خشم سیاه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خویش
گرگ غرور گرسنه من » …
« اسب سفید وحشی !
شمشیر مرده است
خالی شده ست سنگر زینهای آهنین
هر مرد کاو فشارد دست مرا زِ مهر
مار فریب دارد پنهان در آستین » …
 « اسب سفید وحشی !
در بیشه‎زار چشمم جویای چیستی ؟
آنجا غبار نیست ، گلی رسته در سراب
آنجا پلنگ نیست ، زنی خفته در سرشک
آنجا حصار نیست ، غمی بسته راه خواب » …
« اسب سفید وحشی !
سر با بخور گند هوسها بیاکنم
نیرو نمانده تا که فرو ریزمت به کوه
سینه نمانده تا که خروشی به پا کنم »
 « اسب سفید وحشی !
خوش باش با قصیلِ ‎تر خویش »
« اسب سفید وحشی امّا گسسته یال
اندیشناک قلعه مهتاب سوخته ست
گنجشکهای گرسنه از گرد آخورش
پرواز کرده ‎اند
یاد عنان گسیختگیهاش
در قلعه‎های سوخته ره باز کرده‎اند

منبع :

شعری از منوچهر آتشی به نام اسب سفید وحشی گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات