دست های نگهبان (داستان عاشقانه)

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد دست های نگهبان (داستان عاشقانه) ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته
Notice: Undefined index: menuname in /home/akairan/domains/akairan.com/public_html/maghalat-honar/includes/content.php on line 293
از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

دست های نگهبان (داستان عاشقانه)
,[categoriy]

آکاایران: دست های نگهبان (داستان عاشقانه)

آکاایران: داستان کوتاهی که برای شما در نظر گرفته ایم داستان عاشقانه ی دست های نگهبان می باشد.آنهایی که میدان بزرگ اینجا را دیده اند میدانند من از چه حجم شلوغی و سر و صدایی حرف میزنم ، ازانبوه جمعیتی که بی وقفه در حال ترددند ، از شلوغی بی امان صداها . در دوران بچگی ام یکبار گم شدم ، یکباری که هرگز فراموشش نمیکنم ،

 

به گزارش آکاایران: وسط همان میدان بزرگ شهر ، همیشه عادت به گرفتن دست پدر و مادر داشتم ، یکجوری که احساس میکردم وقتی دستم در دست آنهاست از تمام خطر های دور و نزدیک ، بزرگ و کوچک دنیا به دور هستم .لحظه ای که گم شدم را خیلی خوب به یاد دارم ، لحظه ای که متوجه شدم دست های مادرم را دیگر در دستانم ندارم ،

 

دستپاچه به این طرف و آن طرف میرفتم ، نگاهم تنها به دست ها بود ، دلم میخواست دست بعدی که میبینم دست مادرم باشد و با چشم برهم زدنی دست هایم را بگیرد و مرا از آن شلوغی وحشتناک ، از آن دنیای ترسناکی که دنبالم میکرد نجات دهد ،در میان آن شلوغی هولناک با آخرین ته مانده های امید مادرم را صدا میزدم ،

 

برای اولین بار آنجا بود که احساس کردم حالا در دنیا تنهای تنها هستم ، برای اولین بار آنجا بود که احساس کردم در زندگی گم شده ام و قرار هم نیست هیچ دستی به کمکم بیاید ، برای اولین بار آنجا بود که جلوه ای دیگر از دنیا را با چشمانم تماشا کردم ..میدانی فکر میکنم که در زندگی ، در دنیا ،

 

در این مسیر طاقت فرسای طولانی هر آدمی باید یک دست داشته باشد ، دستی که وقتی داری گم میشوی ، وقتی که داری لابه لای این محموله ی سنگین غم غرق میشوی ، وقتی که هر شب زندگی ات میشود در اتاق را بستن و زل زدن به تاریکی که هیچ چیز مفیدی درونش نیست ،

 

وقتی که کم حرفی دارد امانت را میبرد ،وقتی وسط خوردن یک نهار ساده روی تخت اتاقت بدون هیچ دلیل محکمه پسندی بغض میرود به سراغ گلویت ، وقتی که چهار صبح کلید را می اندازی داخل در و بعد در را باز نمیکنی و سر خرت را کج میکنی به سمت کوچه ی بغلی تا راه بروی و یک سیگار دیگر هم بکشی ،

 

وقتی که جلوی آینه حمام با خودت تمرین خنده میکنی تا مبادا روزی قاچاق بودن خنده هایت لو برود ، وقتی که ارتش چند صد هزار نفره ی پوچی دارد به تاخت سمت تو میتازد .. بیاید و دستت را بگیرد ، بیاید و نگذارد که کمرنگ شوی ، نگذارد که محو شوی ، نگذارد که در این شلوغی افراطی گم بشوی ..

 

باید یک دست باشد که در آخرین لحظه ، درست قبل آنجایی که کارد به استخوانت میرسد بیاید و دست لامروتت را بگیرد ، باید یک دست وجود داشته باشد که دستت را بگیرد و با نهایت اعتماد به نفسی که دارد به تو بگوید من تو را از این مکافاتی که درونش گیر کرده ای بیرون می آورم ..داشتم به تو فکر میکردم ، به دست هایت ،

 

به دست های نگهبانت ، به آن دست هایی که حتی موقع دنده عوض کردن هم دست از نگهبانی دست هایم بر نمیداشت ، دست هایی که نمیگذاشتند دستانم درون جیب های شلوارم وقتشان را به بطالت بگذرانند ،دست هایی که زمستان های سرد بهمن ماه را هم تبدیل میکرد به چله ی تابستان ،

 

دست هایی که غم را میگرفت و یک پس گردنی میگذاشت پس کله اش و میگفت با این آدم کاری نداشته باشد ، این یکی مال من است ..حالا سال های سال میگذرد ،و تو اندازه ی همه این روزهایی که گذشت از من دورتر و دورتری ..ببین کوران زندگی چه ها که نکرد ، نه تو هستی و نه دست های نگهبان ات ،من یکی مانده ام با دستان خالی ام و حال ترس ام از این است که اگر این بار گم شوم ، این بار گم شوم ، این بار ..دیگر کسی نیست که پیدایم کند حتی تو

منبع :

دست های نگهبان (داستان عاشقانه) گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات