داستان جذاب واگیر نوستالژی در خانه مادری -آکا

,[categoriy]

آکاایران: داستان جذاب واگیر نوستالژی در خانه مادری

آکاایران: در این بخش داستان بسیار زیبای واگیر نوستالژی در خانه مادری قرار داده ایم.در شرایط مسخره ای گیر افتاده ام . یعنی نمیدانم ؛ این اوضاع   دردناک ؛ غم انگیز ؛ ملال آور یا حادثه  است “نیمه های شب است و  با بولدوزر به جان خانه مادری ام افتاده اند؛ دارند خرابش میکنند…

 

به گزارش آکاایران: خانه مادری ؛ بله ! چون وقتی ما به این خانه آمدیم سالها بود که پدر فوت کرده بود …. این شد که نام  این خانه – خانه مادری شد و همیشه هم ماند…..و آنوقت حالا من ! و تنها من !  شاهد فرو ریختن این خانه هستم ؛ آن هم از بالا….. از چهار طبقه بالاتر ؛ شاهد تمام حرکاتشان هستم .

 

مثل یک شـاهـد ؛  مثل روحی که بالای ساختمان آویزان باشد؛  ….. یا بهتر بگوئیم یک  روح شاهــد !شرایط مسخره تر از آن است که فکرش را بکنید !!نیمی از خانه فرو ریخته و نیمه دیگر که سالم است ؛  روی پا انگار دارد به تمام دنیا میخندد و مسخره اش میکند .

 

!!!به طرز مسخره ای هنوز نرده های پله های راهرو ؛ سر حال و قبراق سر جای خودشان هستند و تورا به پشت بام که مادر آنجا را خیلی دوست داشت راهنمائی میکند . حتی بندهای رخت مادر هنوز به دیوار پشت بام آویزان است …. این دیگر موضوع را مسخره تر میکند..و تخت چوبی تک نفره ای که عصرها مــادر  روی آن می نشست 

 

و میگفت صفائی دارد این پشت بام ….میترسیدم چشمش بزنند همسایه ها ؛ حالش خوب شده بود آخریها ؛ گفته بود به من : امسال عید برایم لباس آبی بخر ؛ آب؛ آبی  .گفته بودم : اگر اینجور سرپا باشی خودت می آیی انتخابش میکنی ….همیشه عاشق بود , عاشق  این خانه  ؛عاشق گل , عاشق بچه ها ؛ عاشق همسایه ها ؛

 

آشپزی ؛ مهمان ؛ مهمانداری ؛ سفره گلدار ؛ گل مصنوعی ؛ چینی گل سرخی ؛ آش شوله قلمکار ؛ شاه عبدالعظیم ؛……..  انگار اصلا دنیا آمده بود عاشق باشد ؛ مـــادر باشــد….اصلا معنی عشق بود  مـــادر…. این دیگر خیلی مسخره است ؛ با اینکه نیســت  اما از من عاشق تر است ….انگار در پشت بام ایستاده و به بولدوزر لبخند میزند ؛

 

با همان آرامش  همیشگی !  … کمی روی لبه تخت چوبی پوسیده شده از باد  و باران می نشیند و اول به تخریب ساختمان نگاه میکند و بعد به من لبخند میزند ! و من تنها شاهد این ماجرا هستم باور کنید ! از اینجا !! چهار طبقه بالاتر در ساختمان کناری به مادر لبخندی غمگین  میزنم

 

و به  نرده های چوبی پله ها که به سمت پائین به هیچ کجا میروند اشاره میکنم …..هیچ کجایی که تا دیروز خانـه مادر بود و اطاق نازنینش و کنارش آشپزخانه اش و……  مادر لبخند میزند و دو دستش را به علامت همیشگی ” چه میشود کرد کار دنیا این است  مادر ! ” باز میکند و باز روی هم میگذارد مثل وقتهایی که میگفت ” ای داد بیداد ” 

 

و باز به منظره نگاه میکند……  آرام ؛ صبور ؛ باوقار مثل همیشـــه .لبخندی زد و سنگ ریزه کوچکی را از روی زمین بر داشت و گفت  : مادر حیف از سنگ که به زیر خاک برود ….پله های  منتهی به پشت بام با آن نرده های چوبی که همیشه مادر دستمالشان میکشید تا برق بزنند ؛  به طرز اطمینان دهنده ای به سمت پائین نشانه رفته اند ؛……

 

به سمت رویای خانه مــادری !و من تنها شاهد این ماجرا هستم …تنهاترین شاهد .نمیدانم این اوضاع ؛ دردناک ؛ غم انگیز یا ملال آور شاید هم حادثه  یا فاجعه باشد نامش ؟؟آخرش را بگویم ؛ دیگر چندان در بند نامش نیستم ؛ اما  در شرایط خیلی مسخره ای گیر افتاده ام.؟؟؟؟. شما چطور ؟؟ هیچوقت در چنین شرایطی گیر افتاده اید ؟؟ در غم تخریب خانه مادری ……وضعیت  مسخره ایست خلاصه نمیدانم ملال آور ؛ دردناک ؛ یا حادثه است 

منبع :

اخبار اکاایران

تبلیغات