زندگی تراژیک و کمیک یک ابله - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد زندگی تراژیک و کمیک یک ابله ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکاایران: هرچند که در سال های اخیر تلاش های بسیاری در ترجمه آثار مهم ادبیات خاورمیانه صورت گرفته است. با این همه، ما هنوز چندان با ادبیات غنی همسایگان عرب و ترک خود آشنا نیستیم و چندان استقبالی از آن نمی کنیم.
آکا ایران - محمودرضا حائری:
مروری بر رمان وقایع غریب غیب شدن سعید ابونحس خوشبدبین
  • امیل حبیبی
  • ترجمه ی احسان موسوی خلخالی
  • نشر نون
  • چاپ اول: 95

زندگی تراژیک و کمیک یک ابله
,رمان وقایع غریب غیب شدن،مرور کتاب,[categoriy]

آکاایران: زندگی تراژیک و کمیک یک ابله



به گزارش آکاایران: هرچند که در سال های اخیر تلاش های بسیاری در ترجمه آثار مهم ادبیات خاورمیانه صورت  گرفته است. با این همه، ما هنوز چندان با ادبیات غنی همسایگان عرب و ترک خود آشنا نیستیم و چندان استقبالی از آن نمی کنیم. «وقایع غریب غیب شدن سعید ابونحس خوشبدبین» رمان مهمی در ادبیات مدرن عربی محسوب می شود. این رمان که آن را با «کاندید» ولتر و «شوایک» یاروسلاو هاشک مقایسه کرده اند. طنز زهرآلودی است از شکل گیری کشوری به نام اسرائیل. نویسنده رمان امیل حبیبی که خود از «اعراب اسرائیلی» است. زندگی تراژیک غیر یهودیان را در سرزمین های اشغالی از نگاه یک ابله روایت کرده است.
این رمان به زندگی فلسطینیان می پردازد که پس از جنگ های 1948 و 1967 حاضر به ترک وطن نشدند و به تابعیت اسرائیل درآمدند. شخصیت اصلی این رمان یک ابله است. «سعید» که در مکانی نامعلوم در فضا مخفی شده وقایع زندگی اش را در قالب نامه به دوستی گمنام روایت می کند. او علت نام عجیب خانوادگی اش «خوشبدبین» را این گونه بازگو می کند:
,رمان وقایع غریب غیب شدن،مرور کتاب,[categoriy]


«خانواده ما همه شان همین روحیه را دارند. برای همین اسمشان را گذاشته اند خوشبدبین. این کلمه از ترکیب دو کلمه ی بدبین و خوش بین درست شده .... مثلاً خود من، هیچ وقت فرق خوش بینی و بدبینی را نفهمیدم و همیشه با خودم مشکل دارم که بالاخره بدبینم یا خوش بین؟صبح که از خواب پا می شوم می گویم خدا را شکر که وسط خواب قبض روح نشدم؛ اگر در طول روز بلایی سرم آمد، می گویم خدا را شکر که بدتر نشد. بالاخره کدامم؟ بدبین یا خوش بین؟»
سعید که برای دولت اسرائیل جاسوسی می کند از فرط بلاهت و بزدلی یک قربانی است تا فردی شرور و خبیث.او در ازای خوش خدمتی هایش از دولت اسرائیل پاداشی نمی گیرد. او تو سری خورد باقی مانده و در حاشیه زندگی می کند....
«این داستان علاوه بر ابعاد طنزآلود، حماسی و سادیستی، بعد تراژیک نیز دارد. نویسندگانی که درباره ی فلسطینیان می نویسند معمولاً آثار خود را مثبت اندیشانه به پایان می برند، اما نمی توانند بی عدالتی تراژیک جهانی را فراموش کنند. حبیبی نیز استثنا نیست. سعیدِ حبیبی شخصیت کمیکی است که در یک تراژدی گیرافتاده است. در لا به لای رفتارهای مضحک و منفعت طلبی های طنزآلود و گاه و بی گاهش می توان نشانه های بسیاری از تراژدی تلخ هر روزه ی هم وطنانش را پیدا کرد. مضمون اصلس رمان سوژه ی مناسبی برای تراژدی است: آدم کشی، آتش سوزی، جنگ، شورش و همه ی هرج و مرج هایی که چنین آشوب هایی را به دنبال دارند.»
برش هایی از رمان  وقایع غریب غیب شدن سعید ابونحس خوشبدبین
حضرت آقا، بدان که شما در نتایجی که برای خودتان می گیرید خیلی لجبازید. اما مگر غیر از این است که وقتی یک قوم مهاجرت می کنند. خرهاشان می مانند و وقتی یک قوم سرجاشان بمانند قصاب فقط گوشت خر را برای کالباس درست کردن دارد؟ این کلمه قصار را از من داشته باش: چه بسیار ملت هایی که یک چارپا از ساطور قصاب نجاتشان داد!
,رمان وقایع غریب غیب شدن،مرور کتاب,[categoriy]


اولین روزهایی که رهبر اتحادیه ی کارگران فلسطینی شدم، به خیلی از خانه های عربی متروک سرک کشیدم که در و پیکرشان شکسته بود. توی بعضی از خانه ها فنجان هایی دیدم که تویشان قهوه ریخته شده بود و صاحب خانه ها حتا به اندازه ی یک قهوه خوردن مهلت پیدا نکرده بودند.
وسایل خانه ام  را از این خانه و  آن خانه جمع کردم، از وسایلی که رهبران قبلی دستشان به آن نرسیده بود، که البته خودشان هم بعد از نگهبانان اموال متروکه نوبتشان شده بود؛ و البته قبل از همه هم دست شخصیت های موجه حیفا به آن رسیده بود که نوعاً همکار و شریک شخصیت های موجه عرب در حیفا بودند. این عربها خانه ها و ویلاهایشان را به آنان سپرده بودند با این پیغام: حواستان به خانه مان باشد تا حداکثر دو ماه بعد بر می گردیم. آن ها هم نامردی نکردند و وسایل به درد بخور خانه ها را چیدند. در سالن های شرقی خانه شان تا پیوند دوستی مثل یک آبنوس محکم بماند....
در مملکت ما هر کس به زندان بیفتد، مثل ماسوره ای که افتاده دست بافنده، می رود و بر می گردد. بافنده ی من هم مردبزرگ بود. گذشته ی سفیدم کمکی به حالم نکرد و اکنونِ سیاهم را سیاه تر ساخت. آن قدر که در آهنی زندان برایم شده در دو حیاط یک زندان، حیاط داخلی که چند ساعتی در آن راه می رفتم و بر می گشتم.
هم چنان که در این وضعیت ماسوره ای می رفتم و بر می گشتم، مرد بزرگ آمد سراغم تهدید کنان که زندان به زندان دنبالم خواهد آمد تا این که یان داخل زندان بمیرم یا بیرون زندان به خدمتشان برگردم....

منبع :

زندگی تراژیک و کمیک یک ابله گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات