ابتکار مردی می خواره

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد ابتکار مردی می خواره ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

ابتکار مردی می خواره
,ابتکار,مردی,خواره,[categoriy]

آکاایران: ابتکار مردی می خواره



 

نویسنده: فلیسین شاله
برگردان: اردشیر نیکپور



 

به گزارش آکاایران:  اسطوره ای از ژاپن

پزشک شیگا (1) به همسر تاکاماتسو (2) گفت: «هرگاه شوهر شما از نوشیدن ساکی خودداری نکند، بی گمان عمرش چندان دوامی نخواهد داشت!»
پزشک به سخن خود چنین افزود: «شوهر شما باز هم ساکی می نوشد و به هیچ روی حاضر نیست از مقدار آن بکاهد. اکنون کبد و قلب او خراب شده من او را چنان ناتوان می بینم که هرگاه شما مراقب و مواظبش نباشید عادتش را از سر خواهد گرفت. من مراقبت و پرستاری او را به عهده ی شما می گذارم. خوشبختانه شما به خلاف او اراده ای نیرومند دارید و نیک می دانید که در بازداشتن وی از خوشی و تفریحی که به مرگ و نیستیش می کشاند منظور و هدفی جز خیر و صلاح او ندارید».
زن تاکاماتسو، با این که پا به سن نهاده بود و رماتیسم داشت و ناچار بود با عصا راه برود، زنی پر توان و نیرومند بود و دستورهای پزشک را مو به مو اجرا می کرد. دیگر نمی گذاشت شوهرش حتی شیشه ی کوچک هم ساکی به خانه بیاورد و از بیم این که مبادا دوباره می خوارگی را از سر گیرد اجازه نمی داد تنها از خانه بیرون برود.
پس از چند هفته تاکاماتسو از این طرز زندگی به جان آمد و به اندیشه فرو رفت و سرانجام تصمیم گرفت بهانه و راهی پیدا کند تا ساکی سیری بنوشد.
بامدادی چنین پنداشت که این دستاویز را پیدا کرده است. زنش را فرا خواند و به او گفت: «همسر عزیزم، نمی دانی چه قدر از مراقبت هایی که از من می کنی از تو سپاسگزارم. دقت و کوششی که در راه سلامت من به کار می بری بهترین نشان مهر بی پایانی است که به من داری. از این پس با تو یکدل و یکرنگ خواهم بود. می خواهم پیش تو به گناهم اعتراف کنم و از تو پوزش بخواهم. باید اعتراف کنم که در آغاز کار وقتی می دیدم که با چنان دقت و وسواسی همه ی دستورهای پزشک شیگا را مو به مو انجام می دهی از تو ناخشنود می شدم... آری گاه در دل از تو ناخشنود و حتی خشمگین می شدم... خواهش می کنم مرا ببخشی!... من اکنون راستی را دریافته ام و از دل و جان از تو سپاسگزارم!»
آن گاه زنش را نگاه کرد تا ببیند این گفته ها چه اثری در او کرده است. زن چهره ای بی تأثر داشت و در آن جز ادب و احترامی که هر زن ژاپنی به سرور و همسر خود می نماید، چیزی دیده نمی شد.
مرد به سخن خود چنین افزود: «از این پس دیگر احتیاج بسیار به مراقبت های تو نخواهم داشت. از امروز به میل و اراده ی خود دستورهای پزشک را انجام می دهم... حتی برای تحکیم اراده ی خود به دامن دین دست می زنم.»
چشمان زن تاکاماتسو از شنیدن این سخنان از تعجب و حیرت گشاده شد و مژگانش بر پیشانی پرچینش برگشت. او هرگز شوهر خود را چنین خردمند و دیندار ندیده بود.
مرد ادامه داد: آری، تصمیم گرفته ام که در پیکار با گناه، بودا را به یاری خود بخوانم. بودا پیروانش را از می خواری و مستی منع کرده است. من گاه و بی گاه گوشه ی عزلت خواهم گزید تا بهتر درباره ی پوچی زندگی و بیهودگی خوشی های مردمان بیندیشم...»
زن سخن شوهرش را با لحنی که نشان می داد آن را باور نکرده است برید و گفت: «به شرطی که برای این تأمل و تفکر به پرستشگاه ها و صومعه ها نروید که من نتوانم مراقب شما باشم.»
- همسر عزیزم! چه بدگمانی! چه بی انصافی!... نه جانم، اشتباه می کنی. من جایی نمی روم و در خانه ی خودمان سر به گریبان تفکر فرو می برم. همین امشب، در اتاق خودم، کفنی روی خود می اندازم و به اندیشه فرو می روم... خواهش می کنم تا فردا نگذاری کسی پیش من بیاید و مزاحمم شود.»
زن سر فرود آورد و به کمک عصای خود از آن جا دور شد.
تاکاماتسو او را فرا خواند و گفت: «فراموش کردم بگویم که امشب نوکرمان مانیمون (3) را از خانه بیرون می فرستم... می خواهم او را حامل هدیه ای برای روحانیان پرستشگاه نیشی هونگوآنجی (4) کنم... کاری که با او نداری؟»
- نه کاری با او ندارم.
- بسیار خوب، از این جا برو و مانع عبادت و ریاضت من مشو!
اما چون زن از اتاق بیرون رفت تاکاماتسو نوکرش را فرا خواند و به او گفت: «مانیمون! من به زن خود گفته ام که می خواهم کفن بپوشم و تا فردا درباره ی پوچی و بیهودگی زندگی به تأمل و تفکر بپردازم! اما می خواهم که تو به جای من به تفکر و تأمل بپردازی! برو زیر این پرده ی شوم، در گوشه ای از اتاق من بنشین و به هیچ روی از جای خود نجنب!... امشب من گشت کوچکی در بیرون از خانه می زنم و برمی گردم و به جای تو می نشینم و آزادت می کنم و در برابر این خدمت پاداش خوبی به تو می دهم...»
تاکاماتسو، مانیمون را زیر کفن گذاشت و آن شب آهسته و آرام از خانه بیرون رفت! از ترس این که مبادا زنش مراقبش باشد با احتیاطی بسیار گام برمی داشت! لیکن چون از دسترس او دور شد خود را راحت و سبکبار یافت! شاد و خندان به راه خود می رفت و به رهگذران ناشناس لبخند مهر می زد و زیر لب صدای شامی سن (5) در می آورد:
تسو، تسو- تن؛
تسو، تسو - تن؛
تسو، تسو- تن؛
اکنون خود را در برابر شیشه ی ساکی یافته بود، سیر از آن می نوشید و خود را غرق خوشبختی و کامرانی می یافت.
از این سو زن مرد می خواره هم در دل بدگمان شد که مبادا شوهرش دروغ گرفته باشد. آیا باور می توان کرد که او به این زودی به راه راست بازگردد. بدگمانی و تردید آزارش می داد و او را بر آن می داشت که در رفع نگرانی و ناراحتی خود بکوشد.
لنگان لنگان خود را به اتاق شوهرش رسانید در آن را باز کرد و به سوی مرد پاک دین رفت و با عصای خود کفن را از روی او برداشت. اما مانیمون را در زیر آن یافت و به غایت خشمگین شد و فریاد برآورد که: «ای مرد پست و ناچیز! تو با شوهرم دست یکی شده ای تا فریبم دهید! شریک حقه بازی ننگین او شده ای؟ من تاکنون هیچ گاه تو را کتک نزده ام اما امروز برای نخستین بار باید کتک جانانه ای از دست من نوش جان کنی!»
آن گاه عصای خود را بلند کرد و بر سر نوکر کوفت و گفت: «حالا کفن را از روی خود بردار و بگذار این جا و از این خانه بیرون شو و هر جا می خواهی برو و تا فردا برنگرد...»
مانیمون شگفت زده و شرمگین فرمان بانوی خانه را به جای آورد.
پس از بیرون رفتن خدمتکار، زن زیر کفن جای گرفت و عصایش را نیز در کنار خود آماده نگه داشت.
شب فرا رسید.
تاکاماتسو مست و مدهوش و خرم و خندان به خانه بازگشت و بی آنکه کسی او را ببیند به اتاق خویش خزید. ساکی او را پر حرف و فروتن کرده بود.
به لحنی خودمانی گفت: «خوب، رفیق مانیمون! مانیمون عزیزم. امیدوارم که زیر این پرده، در غیبت من سختی بسیار نکشیده باشی. حوصله ات سر رفته است؟ هم اکنون جای تو را می گیرم! اما بگذار اول به تو بگویم که تا چه حد از تو سپاسگزارم... راستی که شایسته ی پاداش بزرگی هستی که برایت در نظر گرفته ام. به راستی که خیلی خوش گذشت! نمی دانی چقدر کیف کردم! هفته ها بود لب به ساکی تر نکرده بودم! نمی دانی چقدر از نوشیدن ساکی لذت بردم.. به اندازه ی مدتی که زنم نگذاشته بود ساکی به لبم برسد ساکی نوشیدم!»
آن گاه قهقهه ی خنده را سر داد و چنین گفت: «امان از دست زنم! در میخانه چند تن از دوستانم را دیدم. آن ها هم خبر یافته بودند که زنم هفته هاست مرا از نوشیدن ساکی محروم کرده و چه شکنجه و عذابی که به من نداده است. من به آن ها گفتم که چه حقه ای به او زدم و چگونه از چنگش فرار کردم... نمی دانی چقدر خندیدند. من و آن ها مدتی به گیس او خندیدیم... اگر بداند چه حقه ای زده ایم سخت خشمگین می شود!...
خوشبختانه او چیزی در این باره نخواهد دانست و بویی از این حقه نخواهد برد!»
صدایی از زیر کفن در جواب او گفت: «آری، چیزی نخواهد فهمید!...
چیزی نخواهد فهمید! نه اشتباه می کنی همه چیز را خواهد فهمید و هم اکنون همه چیز را فهمیده است!»
آن گاه زن کفن را از دوش خود به کناری انداخت و در برابر می خواره ی وحشتزده قد برافراست و بانگ بر او زد که: «آه! بدبخت! عجب به اهمیت دستورهایی که پزشک برای سلامت وجودت داده بود پی بردی؟ خوب مرا در بازداشتن خود از می خواری و نجات دادنت از مرگ کمک و یاری کردی! خائن! دورو! پست! دروغ گفتی و در فریب دادن من کوشیدی؟ با رفیقانت زنت را که بزرگ ترین عیبش این است که خوبی و سلامتی تو را می خواهد، ریشخند کردی؟»
تاکاماتسو سر به پایین افکند و پاسخی نداد. زنش چنین به سخن خود ادامه داد: «زن وظیفه دارد به شوهر خود احترام کند... اما به شرطی که شوهر شایسته ی احترام باشد... من به هیچ روی مجبور نیستم به مردی مست و حقه باز احترام کنم... در عمر خود نخستین بار بود که ساعتی پیش مانیمون را کتک زدم و برای نخستین بار تو را هم تنبیهی شایسته خواهم کرد!»
آن گاه عصای خود را بلند کرد و بیست بار با آن بر سر شوهر خود کوبید. لیکن مرد چنان از ساکی مست و از وحشت بر جای خود میخکوب شده بود که زخمه های عصا را می خورد و از جای نمی جنبید.

پی نوشت ها:

1. Shiga.
2. Takamatsu.
3. Manyemon.
4. Nishi Hongwanji.
5. Shamisen آلت موسیقی ای است که خوانندگان رقاص یعنی گیشاهای ژاپنی آن را می نوازند.

منبع مقاله :
‎ داستانهای ژاپنی، ترجمه ی اردشیر نیکپور، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول فلیسین، (1383)

 




منبع :

ابتکار مردی می خواره گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات