داستان او یک زن (قسمت اول تا آخر) چیستا یثربی -آکا

آکاایران: قسمت اول:

هجده سالم که بود، عاشق رییسم شدم… خیلی ساده اعتراف میکنم… چون خیلی زیاد عاشقش شدم… روز مصاحبه؛ چند نفر رو گلچین کرد که خودش ازشون مصاحبه بگیره… همه شون زیبا به نظر می رسیدن. کلی به خودشون رسیده بودن. من ساده بودم، با همون مانتوی کتون و شلوار جین همیشگیم… نمیدونم چرا منم ؛ بین اونا انتخاب کرد!… نوبت من که رسید؛ کمی استرس داشتم. بچه نبودم. مصاحبه های شغلی زیادی داده بودم و چون پارتی نداشتم؛ رد شده بودم… سرش روی کاغذ بود. موهایش خرمایی. بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: مجرد یا متاهل؟ گزینه ی سومی نبود؟ نفس عمیقی کشیدم و با قاطعیت گفتم: «مطلقه»! سرش را از روی کاغذ بلند کرد: گفت: خیلی جوانید! تازه متوجه شدم چشمانش بین سبز و خاکستریست و چقدر آشناست! جوان بود. شاید هفت هشت سالی بزرگتر از من! گفتم: جوان؟ ممکنه! در فرم نوشت: مطلقه!

به گزارش آکاایران: بچه نبودم. شانزده سالگی؛ از راه دور؛ مرا به عقد یکی از اقوام پولدار پدری دراورده بودند و بعد؛ سوتم کرده بودند استرالیا پیش او… وقتی فهمیدند بیمار است و به حد مرگ؛ زنش را کتک میزند و کارهای دیگری هم می کند؛ به کمک وکیل استرالیایی؛ طلاقم را از او گرفتند و برم گرداندند ایران! یک خانواده ی پنج نفره بودیم. پدر، مادر، برادر بزرگتر؛ خواهر کوچکتر و من که وسطی بودم.
قوم و خویش مقیم استرالیای ما؛ از عکسم خوشش آمده بود و مرا بدون دیپلم، ندیده؛ خواستگاری کرد! توی عکسها جنتلمن، پولدار و خوش تیپ بود. پدر می گفت: دیگر بهتر از او پیدا نمیکنی! یکسال بعد که برگشتم، در فرصت کوتاهی صبح تا شب؛ درس خواندم و دیپلمم را گرفتم. پدرم همیشه می گفت: اراده ی نلی را کسی ندارد… خدا نکند تصمیمی بگیرد… دیپلم تجربی ام را گرفتم. حالا در اتاق این آقا نشسته بودم؛ و دلم از استرسی ناگهان و بیهوده؛ چنان دردی گرفته بود که تمام وسایل کیفم را روی صندلی کنارم خالی کردم که یک قرص پیدا کنم! مرد با تعجب به من خیره شد. «دنبال چیزی می گردید؟» گفتم: ببخشید قرص دارید؟ گفت: چه قرصی؟! هر چی برای دل درد… کدیین خوبه! زنگ زد. منشی اش با موهای شرابی و قد بلند وارد شد. رنگ شرابی؛ انتهای موهای بلندش را سوزانده بود… حتی من خنگ متوجه شدم! گفت: یه کدیین؛ برای خانم بیار! بعد رو به من کرد و گفت: چیز دیگه ای احتیاج ندارید؟ مطمینید؟ گفتم مثلا چی؟ کمی سرخ شد. گفتم: همون کدیین کافیه جناب!… ببخشید به جای آب؛ اگه دلستر باشه بهتره. لیمویی لطفا! منشی موشرابی؛ با چنان نفرتی نگاهم کرد؛ که گفتم الان مرا از پنجره بیرون می ندازد… اما نینداخت!… فقط رفت. تازه فهمیدم مرد را کجا دیده ام. چقدر خنگم! ببخشید شما بازیگرید؛ درسته؟!…

قسمت دوم:

ببخشید شما بازیگرید درسته؟ گفت: یعنی نمیدونستین کجا میاین؟ گفتم: نه والله! از بس اگهی روزنامه خوندم؛ خودمم روزنامه شدم!… گمانم نوشته بودید برای کارهای تایپی و ویرایشی… گفت: بله. فیلمنامه و طرح؛ زیاد میاد اینجا… گفتم: چه خوب! من همیشه انشام بیست بود. فیلم دوست دارم… زبانمم بد نیست… گفت: خوبه… اما رقیب زیاد دارید. گفتم: من جوونم… فقط هجده سالمه. انرژیمم زیاده. منو نترسونین! به کار احتیاج دارم. واقعا!
گفت: همه این دخترایی که اومدن به کار احتیاج دارن… واقعا! گفتم: ولی من بهترم… گفت: برای همین به جای آب؛ دلستر خواستید؟ یا خواستید اون طفلی رو اذیت کنید؟ گفتم: راستش نمیتونم آب بخورم. بالامیارم. خندید! اولین بار بود که از لحظه ی ورودم خنده اش را می دیدم. گفتم: به خدا راست می گم. زنگ بزنید از خونواده م بپرسید. بعدم بیرون، رو میز ایشون، یه شیشه نصفه دلستر دیدم. با خودم گفتم: اگه اینجا دلستر هست؛ خب چرا من نخورم؟ خنده اش بیشترشد. می خندید جذابتر می شد. سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد.
گفت: خیلی بچه ای! گفتم: اولا بچه ایید! ثانیا من مطلقه ام… کجا بچه ام؟ چون آب بخورم بالا میارم؟ گفت: میشه انقدر اینو تکرار نکنید؛ صدا بیرون میره! گفتم: خب مگه حرف ناموسی میزنیم؟ حالا گیر ندید به این دلستر کوفتی! پولشو میدم بابا. مگه چنده؟ هی به روم میارین! خانم درازه؛ با یک سینی وارد شد؛ بدون اینکه در بزند… بابا در بزن! ادبت کجاست؟ پس درو برای چی ساختن؟ شاید مردم مشغول حرفهای خصوصی باشند! جوری سینی را روی میز کوبید؛ انگار می خواست بر سر من یا مرد بکوبد! یک بطری دلسترنصفه هم کنار جعبه ی قرص بود. خسیس.. نصفه ی خودش را آورده بود! رییسش گفت: میتونی بری نی نی! زن گنده اسمش نی نی بود؟ با اون قدش!… نی نی؛ بی حرف رفت. بوی عطر تند زنانه ای در اتاق ماند! از آن بوهای گرم و گرانقیمت. شاید مرد برایش خریده بود… مرد بی آنکه به من نگاه کند؛ گفت: بفرمایید! گفتم: ببخشید لیوان نیاورده! گفت: خب با بطری بخور! وقت ما رو نگیر خانم! گفتم: تو رو خدا ببخشید! من اینم بلد نیستم. یعنی از بچگی بلد نبودم از بطری چیزی بخورم! قسم می خورم. میریزه رو لباسم! قلمش را زمین گذاشت. فکر کردم الان بیرونم می کند. ولی واقعا بلد نبودم!….دست در کشوی میزش کرد، لیوان فانتزی عجیبی با عکس مرلین مونرو در آورد. گفت: این لیوان منه! بفرمایید. قرص را خوردم. تشکر کردم و بلند شدم. گفت: کجا؟ گفتم: رد شدم دیگه! میدونم…
گفت: ماساژبلدی؟ گفتم: بله؟ مگه تایپیست نمیخواستید؟ گفت: یهو، بدجوری گردنم گرفت!… از دست شما! اگه بلدی؛… نگم منشیم بیاد. چیو بلدم؟…

قسمت سوم:

گفتم: بله؟ مگه تایپیست نمی خواستید؟ گفت: یهو، بدجوری گردنم گرفت. از دست شما! اگه بلدی؛ نگم منشیم بیام. استاد این کاره!… وای! موشرابی اخمو رو تجسم کردم با دستای بزرگش… روی گردن لطیف این بدبخت! حتما به جای گردن؛ رخت می سابید! گفتم: بلدم؛ اما آخه؛ نمیشه که! گفت: چرا. اینم یه کاره دیگه! رییست ازت خواسته! گفتم: اولا هنوز رییسم نشدین. ثانیا رییس هر چی که بخواد؛ آدم که نمیگه چشم… گفت: اصلا فکر کن یه کمکه. آی! دستش را روی گردنش گذاشت. مثل اینکه واقعا درد می کشید. گفت: سر فیلم قبلی از اسب افتادم؛ بابام در اومد! لحظه ای نگاههایمان در هم گره خورد؛ چشمان زلالی داشت. حسودیم شد!، مثل دو مرداب سبز؛ آدم را آرام داخل می کشیدند.
گفتم: خدایا… اخه یه مرد؛ این چشما به چه دردش می خوره؟ میدادی به من. هزار تا در بسته روم وا میشد! اومنتظر بود. با خودم گفتم: بالاخره؛ «آره یا نه نلی؟» نه. بیشتر شبیه چشم مار بود. هیپنوتیزم می کرد! زود تصمیم بگیر دختر! تا مو قرمزه رو صدا نکرده!! ماساژمیدی؟! یک دفعه حس کردم نکند چون فکر کرده مطلقه ام؛ پر رو شده. اما جنس اینجور آدما به نظر نمی امد… اما پدرم راست می گفت: «به هیچکس اطمینان نکن!» از صندلی ام بلند شدم. یا باید از اتاق بیرون میرفتم یا به سمت گردن او… بوی عطر مردانه ی ناشناسی گیجم کرده بود. تصمیم دریک لحظه! و چه تصمیم دشواری! ماساژ گردن رییس آینده ام یا اخراج و باز بیکاری و وبال گردن پدر بدبختم بودن! اگر یکدفعه نی نی وارد میشد؛ چی؟ تصمیمم را گرفتم.
ببخشید آقا، شما ازهمه مراجعاتون می خواین؛ گردنتونو بمالن؟!
گفت: نه! از بچه پرروگیت خوشم اومد؛ با اون موهای فرفریت؛ که ریخته رو چشمات! دیگر نفهمیدم چه شد! شدم همان نلی دیوونه که پدرم می گفت! کیفم را بلند کردم و محکم پشت گردنش کوبیدم. صدای فریادش را که شنیدم. دیگر در راه پله بودم؛ نفس نفس می زدم. فکر کردم الان صدو ده؛ آتشنشانی؛ اورژانس؛ سپاه؛ و همه را خبر کرده؛ در خیابان جلوی ماشینی را گرفتم و داد زدم: دربست! راننده ایستاد…
تازه یادم آمد اسمش چیست لعنتی! همونی بود که عاشق یکی از فیلماش بودم. ناگهان دیدم کیفم!؟… کیفم نبود! حتما موقع فرار؛ آن را در اتاقش جاگذاشته بودم… تمام مدارکم داخل آن کیف بود؛ بدون آن بیچاره بودم. صدایی مرا به خود آورد. چیزی شده آبجی؟ نفس نفس میزنی؟ بدخواه مدخواه داری؛ لب تر کن. جسد تحویل بگیر! وای!… چه راننده ی وحشتناکی! الان دیدم!
خدایا بدون پول؛ تو ماشین این بد سبیل! مرسی آقا پیاده می شم! کیفمو جا گذاشتم. گفت: پول میخوام چیکار؟! بده حالا؛ دو کلوم اختلاط کنیم؟ خدایا نکنه گردنش شکسته باشه! چه غلطی کردم. خب می اومدم بیرون! مگه نگفت از اسب افتاده؟ راننده خندید؛ دندانهایش سیاه بود! خدایا!…

قسمت چهارم:

فقط زیر لب بسم الله می گفتم و صلوات میخواندم. نمیدانم چرا همه دعاهایی که از کودکی بلد بودم؛ از یادم رفته بود. دوباره فریاد زدم: ترمز کن! میگم میخوام پیاده شم! باز خندید. ناخنهایش را لای دندانهای کثیفش کرد وگفت: پیاده هم میشیم. میریم یه سیرابی شیردون میزنیم تو رگ…چطوره؟ من یه جای دبش سراغ دارم. وسط جنگل. بش میگن بیشه سرا… بوی سیرابیش؛ جون! در هوا بو کشید. معرکه ست دختر جون! فقط خودتو لوس نکنی بگی نمیخورما… چون اینجارو به هر کسی نشون نمیدم!
خدایا من چه کرده بودم؟ کفاره ی چه گناهی را پس می دادم که گیر این غول بیابانی افتاده بودم. هر کاری کردم منو ببخش؛ دست خودم نبود؛ عصبانی شدم. مرد، نگه داشت. گفت:پیاده شو آبجی رسیدیم! بیشه کجا بود؟ یک دشت بزرگ بودکه میان آن؛ گندمزارهای بلند، همه جا را پوشانده بودند. یاد دوستم افتادم. عاشق مردی شده بود که می گفت موهایش به رنگ گندمزار است. اما من آن لحظه از تمام گندمزارها می ترسیدم. اینجا صدای آدم؛ به جایی نمیرسید! گفت: د بیا دیگه! گفتم: من رستورانی نمیبینم! از آن خنده های زشتش کرد و گفت: بیا! اون وسطه. نترس! حاجیت باهاته…
لعنت به اون که باهام بود. کاش تنها بودم… هنوز ایستاده بودم که مرا هل داد! برو جلو دیگه…پیزوری! صبحونه نخوردی؟
گفتم: آقا؛ من باید برم خونه. تو رو خدا… پدر مادرم منتظرمن… دست از سر من بردار. خنده ی عصبی کرد و با دستهای روغنی سیاهش؛ دو باره مرا به جلو هل داد. تا چشم کار میکرد کسی نبود. نه خانه ای؛ نه آدمی؛ نه حتی جانوری…، فقط من بودم و این وحشی بربر…! این بازمانده ی دوران مغول…!
می گویند سر عطار را؛ مغولها در بیابان زدند، بی آنکه بدانند چه کسی را کشته اند! خب مرا هم خلاص کند دیگر. از جانم چه میخواهد؟ سرم را بزند. خدایا؛من تنها کسم تویی. به دادم برس!
با فشار محکم دستش روی زمین پرت شدم وسط گندمزارها! گفت: چیه ترسیدی؟ گفتم: تو دین نداری؟ پیغمبر نداری؟ از خدا نمیترسی؟ بذار من برم! گفت دارم؛ خوبشم دارم. پیغمبر من میگه اگه یه زنی خودشو مجانی به شما هدیه داد قبول کنید! گفتم: من کی چنین غلطی کردم؟ من خانواده دارم. گفت: پس واسه چی مثل جن؛ پریدی جلو ماشین من، گفتی:نگه دار! این یعنی هدیه دیگه! راهی نبود.
داشت نزدیک و نزدیکتر می شد پیراهنش را در اورده بود. چندش آور بود. به خدا گفتم: باشه. هر چی تو بخوای! خالق من، تویی! میبینی چه بلایی میخواد سرم بیاد؟… نامردیه. پس نذار زنده بمونم!… سنگی را از کنارم برداشتم؛ به سمتش پرتاب کردم. بیشتر خوشش آمد. دندانهای زغالی اش را بیرون ریخت. گفت: د…؟ پس بازی میخوای آره؟ شانه ی لباسم را گرفت و پاره کرد… جیغ کشیدم!

داستان او یک زن (قسمت اول تا آخر) چیستا یثربی
,اخبار, اخبار ایران, آخرین اخبار,[categoriy]

آکاایران: داستان او یک زن (قسمت اول تا آخر) چیستا یثربی

نلی چیزی نگو… من همه را خواهم نوشت. مرز زن بودن کجاست؟

قسمت پنجم:

جیغ کشیدم و سعی کردم ناخنهایم را داخل چشمانش کنم، زورم نمی رسید. خیلی قوی تر از من بود. داد زدم: لعنت به مادر و خواهرت. دستش را گاز گرفتم. جری تر شد. محکم در گوشم خواباند. جیغ زدم؛ گلویم را گرفته بود؛
صدای تیری آمد.
مرد جوانی با اسلحه بالای سر ما ایستاده بود!
داد زد: چه غلط می کنی مردتیکه! ولش کن! هیولا برای یک لحظه خودش را باخت. لباسش را پوشید. گفت: مهمون داشتیم!؟ نمیدونستیم. می گفتید گاوی گوسفندی چیزی سر ببریم. حضرت عالی کی باشن؟ مرد جوان بود. شاید به زور بیست و چهار پنج ساله. گفت: گمشو کنار! خانم شما سرو وضعتو مرتب کن! دستنبندی از جیبش در آورد. راننده تا فهمید می خواهد او را آنجا ببندد، دست به سمت جیبش برد. من داد زدم: چاقو! مرد جوان شلیکی به قوزک پای مرد کرد. چاقو از دست مرد افتاد. جوان دست او را به پرچینی زنجیر کرد و از بیسیمش تقاضای اورژانس و کمک کرد…
راننده مثل خرس زخمی ناله می کرد؛
جوان گفت:حمل سلاح. حمله به دختر مردم و اقدام به کشتن من… خانم شما خوبی؟ گریه می کردم… سر شانه ی مانتویم پاره شده بود؛ آن را با دست نگه داشته بودم. آهسته به جوان گفتم: نمی تونم نفس بکشم. قرص لازم دارم. جوان گفت: چه قرصی؟ ما یه جعبه کمکهای اولیه داریم… گفتم: قوی… هر چی قوی تر! گفت: معتاد که نیستید؟ گفتم: نه. فقط قرص؛ زیر نظر دکتر! زاناکس؛ یا هر آرامبخشی وگرنه حالم بد میشه. گفت: اونا رو ندارم. اما الان اورژانس میاد!… مجهزه؛ وسط دشت؛ خدایا؛ خانم جوون و متینی مثل شما؟ گفتم: یه غلطی کردم؛ جای تاکسی؛ سوار ماشینش شدم؛ پیاده م نمیکرد. جوان چشمان مشکی اش را به پارگی مچ دستم دوخت گفت: رو خاک نذارین؛ کزاز می گیرین! و یک دستمال از جیبش در آورد و به دستم بست. گفت: اسم من سهرابه؛ خوب می شید! خدا رو شکر چیزی نشده.
می لرزیدم. گفتم: نلی صالحی… گفت: اورژانس اومد! باید به خانواده تون زنگ بزنیم. سرپرستتون باید بیاد بیمارستان. برای شکایت و پذیرش بیمارستان… گفتم اقا سهراب نه! تو رو خدا… نباید بفهمن! پدرم مریضه. مادرمم حالش بد میشه. گفت: بالاخره سرپرستتون که باید باشه. برای دادسرا. گفتم: من خودم تک سرپرستم… سرپرست خودم. مطلقه ام. بگید چیکار کنم؛ میکنم.
تقصیر خودم بود. اون طفلیا اذیت نشن. سهراب گفت: درد دارین؟ گفتم: زاناکس. خواهش می کنم. آلپرازولام. هر آرامبخشی که دارین! دستور دکترمه!…

قسمت ششم:

جوان، پیش مسئول ماشین اورژانس رفت که داشتند به زخم راننده می رسیدند. یکی از آنها یک دانه زاناکس نیم برای من آورد. گفتم: این کمه!… اصلا درد شکم و تشنج منو ار بین نمیبره… حالم بده… خواهش می کنم! چند تا بیشتر…
مامور اورژانس گفت: بیشتر خطرناکه!… اول دکترمون باید ببینتتون… هر چی اون دستور بده. داد زدم: دکتر من گفته تا چهار تا!… همه شان به من نگاه کردند. فهمیدند حالم خوب نیست!
مسول اورژانس گفت: خونسردیتونو حفظ کنید خانم!… اگه بیشتر لازم باشه؛ بهتون میدیم… زاناکس را بی آب بلعیدم… تلخی آن مثل زهر مار؛ روی زبانم مانده بود…
گفتم: این آقا سهراب کیه… گفت: از محیط بانای خوب منطقه ست… گفتم: برای شکار غیر قانونی؟ گفت: هر کارغیر قانونی!… اینجا پر دزد گندم وشکارچی و موادیه… خیلی شانس آوردید دیدتون… تو شیفتش؛ مثل عقاب همه جا رو میپاد… از دور نگاهش کردم… نگاهش را از من گرفت. حس کردم نگران من است… دیگر کیفم را در دفتر فیلم از یاد برده بودم… دیگر چیزی به یاد نمی آوردم. مثل وقتی شوهرم در استرالیا لگد به دنده هایم می کوبید… خوابم می آمد… صداها کم و کمتر شدند… شاید خوابیده بودم…

قسمت هفتم:

چشمهایم نیمه باز شد؛ اول فقط سپیدی بود و بوی الکل… نفهمیدم کجا هستم. پدر و مادرم؛ کنارم نشسته بودند. مادرم دستش روی دستم بود. چشمانم نیمه باز بود. ولی صداها را می شنیدم. از دور زنی به دیگری می گفت: بهش تجاوزم کردن؟ و اون یکی جواب داد: فکر نکنم. زخمی که بود؛ ولی محیط بانه؛ به موقع رسیده…
ناگهان ناخنها ودندانهای کثیف آن مرد غول پیکر یادم آمد؛ و فهمیدم در بیمارستانم. مادرم دستم را بوسید و گفت: خوبی گلم؟ گفتم: بهم قرص نمیدن؟ گفت: چرا دادن. یه عالمه آرام بخش تو سرمت ریختن… چقدر گفتیم با آگهی روزنامه نرو دنبال کار… اگه آشنا نداشته باشی؛ همین میشه دیگه! خیلیا بی دین و ایمونن؛ قصدشون سوء استفاده ست! گفتم: نه! من نباید سوار اون ماشین می شدم.
چه ربطی به کار داره؟ اگه از راه آگهی؛ دنبال کار نرم، پس چطوری کار پیدا کنم؟ ما که کسی رو نداریم سفارشمونو کنه! تا کی وبال گردن تو و پدر باشم؟… تقصیر خودم بود. تو یه لحظه عصبانیت؛ باز عصبی شدم… به یه آدمی؛ بیخودی حمله کردم. جمله پدر جون یادم اومد که به هیچکی اعتماد نکن! بعدم از ترس؛ کیفو انداختم همونجا؛ و فرار کردم. سوار اولین ماشینی که دیدم شدم… تقصیر خودم بود؛ دیگه بچه نیستم! اگه اون آقا سهراب به موقع نرسیده بود…
پدرم گفت: محیط بانه رو میگی؟ هرچی خواستم بش شیرینی بدم؛ قبول نکرد! گفت: وظیفه شو انجام داده… به زور لبخند زدم…. وظیفه؟ مگه کسی امروز میدونه وظیفه ش چیه؟
پدر گفت: میگه: فکر کنن دخترتون یه بچه آهو بود؛ اون مردکم؛ شکارچی!… من باید نجاتش می دادم؛ الانم از صبح تا حالا بیرون نشسته؛ نه چیزی خورده؛ نه جایی رفته. نگرانته! میگه چرا انقدر قرص دوز بالا می خوری؟ پرسیدم: شما که حرفی نزدید؟ مادرم گفت: ما چی بگیم دخترم؟ خودمونم نمیدونیم که!
در باز شد. پرستاری آمد. سلام داد. خوش اخلاق بود؛ نبض و فشارم را گرفت و سرم را تنظیم کرد. گفت: هیچیت نیست. شوکه شده بودی. فشارتم افتاده بود… همین! تا فردا صبح میری خونه. پدر گفت: پس من میرم خبر خوبو به این آقا سهراب بدم. گناه داره بنده خدا ! نه ناهار خورده؛ نه شام. مادرم گفت: براش یه چیزی بگیر؛ شاید خجالت میکشه طفلی! دوپرس بگیر باهم بخورین!… تو هم گشنه ای. پدرگفت: والله این همه ش میگه گشنه م نیست. میگه تو ماموریت چیزی نمیخوره! خجالتیه! پدرم رفت. مادر؛ سرش را روی سینه ام گذاشت؛ قطرات اشکش را حس کردم. گفت: به خاطر ما؛ داری خودتو به آب و آتیش میزنی که کار پیدا کنی، آره؟ اونوقت خواهر و برادرت؛ عین خیالشون نیست!… راحت سر خرجی بیشتر؛ سر، بابات داد میزنن! دختر بیچاره ی من… خدایا چرا دختر من؟…

قسمت هشتم:

دخترعزیز من؛ چرا تو؟ خدایا شکرت! این محیط بانه بنده خدا؛ پرپر زد تا نشونی پدرتو پیدا کرد؛ به هزار جا زنگ زده… از رو کارت کتابخونه ای که تو جیبت بوده… محیط بانه به پدرت گفته: دخترتون؛ کم سنه؛ مواظبش باشید. گفتم: حالا خودش مگه چند سالشه؟ بالاخره باید کار کنم. درسم بخونم؛ باز باید کار کنم. بیخود احساس گناه نکن مامان! تقصیر شما نیست!
ضربه ای به در خورد. پدر گفت: آقا سهراب فهمیده به هوش اومدی؛ خیالش راحت شد؛ می خواست یه احوالپرسی کنه و بره. طفلکی دو شبه نخوابیده؛ مادرم کمک کرد شالم را روی سرم بیندازم؛ تا آمد وارد شود؛ صداهایی در بخش پیچید. «…نه آقا!… شما ساعت غیر ملاقات؛ نمیتونی بیای تو! مجبورم به حراست زنگ بزنم!!» و صدایی که خوب میشناختم: «هر کاری دلت میخواد بکن؛ از دم در دارن فحش میدن تا بالا… میگم کیف و کارتای عابرش؛ پیش من جا مونده؛ بیمارستان کارت ملیشو نمیخواد؟ میدونید از صبح چقدر گشتم تا پیداش کردم !» مردی گفت: آقا جون؛ زبون آدمیزاد سرت نمیشه، میگم کیفو بده ما؛ بش میدیم! صدای آشنا گفت: اصلا فکر کنین اومدم عیادت؛ بابا مثلا وضع اورژانسیه! یه کم کوتاه بیاین! پرستار زنی گفت: باشه بحث نکن حمید خان. حراستم نمیتونه کاری کنه. هیچ میدونی اون کیه؟ آن مرد گفت: کی؟ یه بچه پولدار پررو!… از ماشینش دم درمعلومه! با اون نوع وارد شدنش! زن گفت: ساکت! می شنوه! حمید گفت: به جهنم! بشنوه! مگه رییس جمهوره؟… صدای آشنا گفت: شنیدم حاج آقا؛ چون الان کاردارم؛ جوابتو نمیدم؛ باشه برا بعد… آن آقا حمید گفت: مثلا بعدا میخوای چه غلطی کنی؟ صدای پرستار زن می آمد: ساکت آقا حمید! این اقای شهرام نیکانه!… بازیگر معروف! لطف کرده پاشو گذاشته بیمارستان ما؛
شهرام نیکان؛ اسمش همین بود!… در راهرو داد میزد. پس این اتاق هفتصد و هفت لعنتی کجاست؟ پدر و مادرم ترسیده بودند. آهسته گفتم: یه بازیگره؛ چیزی نیست؛ شرکت مال اون بود. کیفم پیششه؛ میشناسمش؛… در باز شد. انگار هیچکس در دنیا؛ نمیتوانست جلوی شهرام نیکان را بگیرد! واردشد؛ سلام داد. با کیف من در دستش… و نمیدانست چه کند یا چه بگوید! گفت: خیلی متاسفم؛ دیر فهمیدم…. تا کیفو پیدا کردم؛ فرستادم دنبالتون؛ اما رفته بودین؛ از صبح گشتیم؛ تا به کمک پلیس؛ سر از اینجا در اوردیم! من واقعا… بند کیفم را دور مچش چرخاند. قدمی جلو آمد. پدر گفت: برم ببینم آقا سهراب کو؟ میخواست خداحافظی کنه بنده خدا! شهرام نیکان؛ صورش پر از بغض بود. فکر کردم نکند دارد بازی میکند! اما واقعا زد زیر گریه؛ مادرم به او دستمال داد. اشکش بند نمی آمد؛ همه معذب شده بودیم… پدر گفت: آقا سهراب نیست! گفتن دو دقیقه پیش خداحافظی کرد؛ رفت… گفته: دیروقته؛ مزاحم نمیشه!

,اخبار, اخبار ایران, آخرین اخبار,[categoriy]

چشمهایم نیمه باز شد؛ اول فقط سپیدی بود و بوی الکل…

قسمت نهم:

بعضی وقتها آدم حس می کند که چه اتفاقی دارد می افتد؛ و بعضی وقتها هرگز!… همه چیز مثل یک کلاف سردرگم است. سرنخ را پیدا نمیکنی! اوضاع من؛ روزهای بعد از واقعه، چنین بود. پدر و مادرم خیلی زود؛ به زندگی روزمره ی خود باز گشتند؛ و برادر و خواهرم هم؛ مثل همیشه؛ در عالم خود بودند. بودند و نبودند. دنیای دیگران برایشان وجود نداشت. من هنوز صبح ها همشهری می خریدم و دور آگهی های استخدام منشی، مترجم یا تایپیست را خط می کشیدم. اما بی فایده بود. ترس خروج از خانه پیدا کرده بودم. نمیتوانستم بیرون بروم. حتی همشهری صبح ها را پدرم برایم می خرید؛ تا کفش می پوشیدم و پایم را داخل راه پله می گذاشتم؛ چنان طپش قلب و دل دردی می گرفتم که باید به اتاقم برمی گشتم. موبایلم سایلنت بود؛ سیم تلفن را کشیده بودم. فقط دوستی داشتم که می توانست جای مادرم باشد. شاید بیست و دو سالی از من بزرگتر بود. معلم زبان آلمانی ام بود. فقط به او می توانستم اطمینان کنم؛ نویسنده بود؛ خودش می گفت آنقدر با من صمیمی است که فکر می کند فقط هفت هشت سال از من بزرگتراست؛ و واقعا هم همین حس را داشت. او هم جدا شده بود و با دخترش زندگی می کرد. مدتها بعد بود که فهمیدم واقعا کیست و تاتر و سینما هم کار می کند. خودش چیزی نمی گفت. حس کردم می توانم به او اعتماد کنم. رنج عمیقی را در عمق چشمهایش حس می کردم.
بالاخره دل به دریازدم و خلاصه ماجرا را به او گفتم. ساکت گوش داد؛ پرسید: شهرام نیکان؛ فقط برای پس دادن کیف آمده بود؟ گفتم: گمونم؛ البته؛ لطف کرد؛ مخارج تکمیلی بیمارستانو داد. چطور؟
گفت: میشناسمش!… برای پس دادن کیف؛ معمولا یکی از آدمهایش را میفرسته؛ به خصوص اگر چنین اتفاقی هم؛ افتاده باشه و پای پلیس هم وسط!… امکان نداره خودش بیاد! او هم از جمع فراریه… بد جور! یک مدل دیگه ی ما! گفتم: شاید عذاب وجدان داشته! درسته من قرصمو نخورده بودم؛ یه کم هم پر حرفی کردم؛ رفتارم خیلی نرمال نبود؛ ولی آخه آدم به یه غریبه که برای شغل تایپست اومده؛ میگه: بیا گردنمو بمال؟! گفت: چند روز گذشته؟ گفتم: شش! گفت: و هیچ خبری!… درسته؟ گفتم: بله؛ نه نیکان؛ و نه اون آقا سهراب. فقط آقاسهراب؛ هر روز؛ زنگ میزنه؛ حالمو از پدرم میپرسه. گفت: روز هفتم؛ نیکان زنگ میزنه. گفتم: علم غیب داری؟ گفت: نه. این جماعتو می شناسم. فردا زنگ میزنه و بت پیشنهاد کار میده! شش روز صبر کرده؛ تو زنگ بزنی. به هر بهانه ای!… آدم مغروریه! خیلی… تو نزدی! روز هفتم؛ روز اونه! حالا ببین! و روز هفتم رسید و گوشی زنگ خورد. شهرام نیکان بود. با همان سلام؛ شناختمش… اما خودش را با نام فامیل معرفی کرد؛ احوالپرسی سرد و معمولی؛ و آخرش: وقت دارید امروز یه ربع بیاین دفتر ما؟!

قسمت دهم:

تا آمدم چیزی بگویم؛ گفت: ساعتشو بگید؛ ماشین می فرستم دنبالتون. هفت؛ دفتر آنها! دوستم راست میگفت. «هفت» عدد او بود! این بار شیکترین مانتویی را که داشتم پوشیدم؛ عمه ام برایم از فرانسه آورده بود. از همان مارکدارها! بهترین عطری که داشتم زدم؛ از همان گرانها! کمی هم آرایش کردم و جلوی موهای فرفری ام را صاف کردم؛ نمیدانستم چرا این کارها را میکنم!… شاید فقط برای تنوع! دفعه ی پیش نمیدانستم رییسم کیست! حالا میدانستم شهرام نیکان است! کسی که نصف زنان و دختران این مملکت؛ فقط دوست داشتند یک بار او را از دور ببینند؛ یا یک عکس؛ با او بیندازند!
ماشین سر ساعت هفت؛ دم در بود. راننده ای شیکپوش با ژیله ی مشکی و پیراهن سفید! و ماشین گرانقیمتی که اسمش را هم نمیدانستم! عقب نشستم و مثل یک پرنسس؛ به سمت دفتر نیکان برده شدم. نزدیک دفتر، دو باره دل درد کشنده! از نای تا معده می سوخت و روده هایم انگار سنگ شده بود! شکمم با درد؛ در هم میپیچید، انگار جادوگران قبایل آفریقایی؛ وردی غریب می خواندند و روی طبلها می کوبیدند و روده های دردناک من در حال انفجار بود!… عرق سرد کرده بودم… و باز تشنج! لعنت به این مریضی! لعنت به این قرص! سه عدد زاناکس را از کیفم درآوردم؛ و با ته نوشابه ای که در کیفم بود؛ بلعیدم!… این بار فکر همه چیز را کرده بودم؛ در خانه؛ یک قرص خورده بودم. اما حدس میزدم؛ نزدیک دفترش دوباره دل درد بگیرم و تنفسم دچار مشکل شود. برای همین؛ اینبار مجهز آمده بودم!
یاد حرف دکتر استرالیایی افتادم؛ وقتی اولین بار زاناکس را برایم مینوشت؛ روزی یک میلیگرم خانم! نه بیشتر؛ قول؟ و الان از اول صبح تا حالا پنج میل؛ خورده بودم. پنج عدد زاناکس یک! راننده در را برایم باز کرد. نی نی موهایش را بالای سرش جمع کرده بود و با دو دوستش نشسته بودند و فال قهوه می گرفتند. دامنش کوتاه بود. فکر کردم حتما این نی نی باید فامیلش باشد؛ وگرنه چرا بی حجاب می گردد! سلام سردی دادم؛ هیچکدام از آن زنان؛ نگاهم نکردند! بهتر! نی نی؛ حواسش از زیر چشم؛ به مانتو و ظاهر من بود؛ گفت: منتطرتونن! به در زدم. با صدای بم خوبی گفت: بفرمایید!… تا آمدم وارد شوم؛ صدای نی نی را شنیدم؛ با خنده به دوستانش گفت: بچه ها؛ حالا تا یه مدت «نلی مالیسم داریم!»… و هر سه از خنده ترکیدند!…

بخصوص یکیشان که خیلی چاق بود؛ شیرینی در گلویش گرفت و داشت خفه میشد! بقیه میخندیدند؛ و پشت او میزدند. مرا می گفتند؟! بی ادبها!… نلی مالیسم چیه؟! به چه حق؛ زنیکه پیزوری؛ با اون موهای مشکی و قرمز دو رنگه ی سوخته ش؛ برای اسم من پسوند گذاشته بود؟ اصلا اسم خودش چیه؛ اگه راست میگه؟ نی نی که اسم آدم حسابی نشد! کوبیسم و رمانتیسم و مینی مالیسم و هزار تا کوفت دیگه شنیده بودیم؛ اما «نلی مالیسم» نداشتیم! واسه چی اسممو دزدیدی؟! بی شخصیت میخندید! خوبه من بگم: نی نی موهات سوخته!… برو کچل کن از اول در بیاد! رنگ سرخ به موی مشکیت نساخته! کچل!… می خواستم خفتشان کنم. همه شان را تا دم مرگ؛ کتک بزنم!… دستی آستینم را کشید داخل! نیکان بود. سلام! بانو… هر دو به در تکیه داده بودیم. آستینم را رها کرد. من از خشم؛ نفس نفس میزدم… گفت: بیا بشین خانمی… انگار هزار سال مرا می شناسد!… مهربان… و… نمیدانم… قلبم میطپید… تا حالا هرگز؛ این تپش را تجربه نکرده بودم!

قسمت یازدهم:

گفت: سلام… گفتم: سلام. از خشم؛ نفس نفس میزدم. گفت: بشین خانمی… و آرامش داشت… قلبم میطپید… هرگز آن طور طپش قلب را تجربه نکرده بودم؛ نشست. گفتم: این دختره؛ منو میگه؟… روی من اسم زشت گذاشته؟! مگه من چیکارش کردم؟! گفت: ولشون کن! منشیای بیکار اینجان؛ هیچ کاری ام بلد نیستن؛ جز مسخره کردن و حرف مفت زدن… چون فامیلیم؛ نمیتونم فعلا بیرونشون کنم!… هنوز نفس نفس میزدم. اگر نیکان جلویم را نگرفته بود؛ دوست داشتم همه شان را به حد مرگ بزنم.
نیکان؛ عطر خوشبویی زده بود. گفت: نه! خدا رو شکر ؛ بتون ساخته این ایام…! چقدر فرق کردید از دفعه پیش تا حالا! نشستم. سعی کردم جلوی نفسهایم را بگیرم. درد شکم باز شروع شد… با خودم گفتم: نه! بمیرم دیگر جلوی او قرص نمیخورم؛ وگرنه فکر میکنه موادی؛ چیزی هستم! گفتم: راستی گفتین با من امری دارید؟ گفت: بله؛ تو رزومه تون دیدم چند تا مقاله ی خوب سینمایی ترجمه کردید. میخواستم باهم کار کنیم. اگه راضی باشید؟ گفتم: منشی اینجا بشم؟ کنار نی نی؟ گفت: من یه طرح خوب دارم؛ دو تام نویسنده؛ شمام خوش فکری!…. حس کردم ایده های زیادی داری. یه تیم میشیم. اول فیلمنامه؛ بعدم فیلمو میسازیم.
گفتم: ببخشید حقوقش چقدره؟ کاغذ قراداد سفید را مقابلم گذاشت. گفت: هر چقدر خودت می خوای بنویس. بستگی به وقتی داره که می ذاری. گفتم؛ من کلا کارم خوبه. نرخم بالاست! باز زد زیر خنده. سعی می کرد خنده اش را کسی نشنود. گفتم: شما چرا هی میخندی؟ تو فیلماتون خیلی بد اخلاقی!… گفت: تو یه جور عجیبی حرف میزنی. انگار اینجا بزرگ نشدی؛ آدم فکر میکنه داره با یه بچه حرف میزنه! بتون برنخوره؛ من که خوشم میاد؛ گفتم: پس رقم با من؛ آره؟ جای رقم دستمزد را خالی گذاشتم. فقط سنم را نوشتم. اردیبهشت هفتاد… گفتم: مثل چک سفید شد! چند جلسه که اومدم؛ اگه خوشم اومد؛ رقم مو میگم وگرنه میرم.
گفت: راستی یه امانتی داشتم؛ پاکتی از کشویش در آورد. گفت: یه هدیه ی ناقابله برای اون محیط بانه؛ میدونم چه شغل سختی دارن اینا. میخواستم خودم بدم. اما نمیشناختمش؛ درستم نبود. اگه اینو پدرتون لطف کنن؛ به عنوان هدیه؛ بهش بدن؛ گفتم: آقا سهراب قبول نمیکنه؛ از طرف پدرمم قبول نکرد. گفت: شما بدین پدرتون؛ شایدم قبول کرد. به من خیره شده بود؛ یک لحظه خجالت کشیدم.
گفتم: دیگه باید برم! گفت: اولین جلسه؛ فردا باشه؟ گفتم: نه، من یه دوستی دارم؛ در واقع معلممه. من متناشو تایپ می کنم؛ اونم آلمانی یادم میده. میخوام اول یه مشورتی باش کنم…

گفت: نویسنده ست؟ گفتم: بله. میشناسید. «چیستا یثربی»! نشست! انگار دوش آب سرد؛ رویش گرفته بودند.

گفت: ببین! فیلمنامه فعلا منتفیه… ولی میخوام بیای دفترخصوصیم. فردا! یه چیزی میخوام بت بگم… مهمه؛ خیلی… اما به چیستا فعلا چیزی نگو. باشه؟ یه رازه! راز بین من و تو! نمیدانم عطر کداممان گیجم کرد که گفتم: باشه!

قسمت دوازدهم:

فقط به چیستا نگو! نمیدانم عطر کداممان بود که گفتم: باشه!
آن شب؛ مثل انتظار برزخ؛ بر من گذشت. چشم می بستم؛ چشمهایش را می دیدم؛ چشم باز میکردم؛ چشمهایش را می دیدم؛ روی تخت می نشستم؛ صدایش را میشنیدم… «این فقط یه رازه؛ یه راز بین من و تو !»… چه خوب است آدم با کسی راز مشترک پنهانی داشته باشد! هرگز این حس را تجربه نکرده بودم؛ و حالا؛ قرار بود این اتفاق بیفتد! نسبت به معلم آلمانی ام؛ احساس گناه می کردم؛ ولی ته دلم میگفتم: او هم؛ همه ی رازهای زندگیش را که به من نگفته! اصلا قرار نیست که همه ی رازهایمان را به هم بگوییم؛ آدمها باید کمی «یواشکی» برای خود؛ داشته باشند… این هم «یواشکی» کوچک من؛ که روز بعد فهمیدم؛ چندان هم کوچک نبود!
در دفتر خصوصی اش؛ چند کوچه بالاتر از قبلی نشسته بودیم؛ رنگش کمی پریده بود. بوی عود با بوی یاسهای بهاری در آمیخته بود؛ پنجره نیمه باز بود؛ نسیم خنکی بوی بهار را می آورد و شاخه سروی؛ مدام با گوشه ی پرده؛ بازیگوشی میکرد.
او؛ سراسر مشکی پوشیده بود. در چشمهایش؛ غمی بود که تا بحال ندیده بودم؛ دلم خواست بلند شوم و تمام گلدانهای کوچک کنار ایوانش را آب دهم؛ و شاخه های سرو پشت پنجره اش را؛ نوازش کنم؛ کاری کنم تا او آرامش پیدا کند؛ آنقدر که بتواند حرف بزند؛ من قرصم را خورده بودم و دردی نداشتم؛ قرص او چه بود؟! سایه ی سنگین خاطرات در نگاهش؛ مرا یاد غروبهای دلگیر سیدنی انداخت که از پنجره به چشم اندازی نگاه می کردم که مال من نبود!
ناگهان حرف زد: راستش من یه خواهر داشتم؛ تو سن و سال تو! شوخ و شیطون. یه کمم شبیه تو! گفتم؛ خب؛ خیلی خوبه! و چون سکوت کرد و نمیدانستم چه بگویم: ادامه دادم: خواهر شیطون داشتن؛ خیلی خوبه؛ گفت: دیگه نیست! حالا من سکوت کردم. اصلا دوست نداشتم مرده باشد؛ و مرا جای خواهر مرده اش بخواهد… یا بخواهد نزدیک من باشد تا یاد آن مرحوم بیفتد؛ گفت: رفت..گفتم: کجا؟ گفت: نمیدونم؛ کاش میدونستم؛ کاش هر سه تامون؛ من و مادر و پدرم میدونستیم… عاشق شد؛ خیلی بچه بود هنوز؛ شونزده؛ شایدم هفده… حامله شد. مرده وادارش کرد سقط کنه. یواشکی… ما هیچی نمیدونستیم. مرده خیلی بزرگتر بود. سکوت کرد… احساس کردم دارم تمام سروهای پشت پنجره را میجوم…. دهانم تلخ شده بود و دل درد داشت از عرق کف دستم شروع میشد؛
گفت: سقط کرد؛ بعدش یه مدت مریض شد؛ بستریش کردیم؛ یه آسایشگاه خوب؛ اما فرار کرد! هیچ ردی ازش پیدا نکردیم. الان هفت ساله؛ مرده رو چند بار پلیس گرفته و باز جویی کرده؛ هیچی نمیدونه؛ مرده؛ زن و بچه داره؛ با یه شغل مهم؛ ولی واقعا نمیدونه!… انگار راست میگه… خواهرم فرار کرده؛ اون چرا باید بدونه؟!…

قسمت سیزدهم:

پلیس؛ هیچوقت ردی پیدا نکرد!… انگار شبنم؛ هیچوقت وجود نداشت؛ انگار ما خیال می کردیم که هست… یا بوده!… گفتم: خب؟ گفت: میخوام فیلمشو بسازم. تکی! یه فیلم خاص؛… یه جور مستند؛ با دوربین روی دست! میخوام تو نقش شبنمو بازی کنی! هم حرفای دل ما رو بزنی؛ هم اونو؛ و شاید؛ اگه باشه؛ اگه هنوز زنده باشه؛ این فیلمو ببینه و برگرده… فیلم؛ برای خارجه؛ نه مجوز میخواد؛ نه کسی خبردار میشه، اسم فیلمم میذارم؛ «شبنم»! مثل شبنم که زود اومد و زود رفت. تو شبیهشی؛… به خصوص اخلاقت! من پول کارتو؛ بهت میدم که مجبور نشی جای دیگه ای کار کنی؛ ولی تو باید دربست در اختیار گروه باشی!
گفتم: یعنی چی؟ گفت: بیشتر فیلم؛ تو یه خونه ی جنگلی میگذره؛ جایی که شبنم؛ از اون حیوون؛ حامله شد… باید با ما باشی… در اختیار! نمیتونی وسطش جا بزنی؛ بگی نمیام! گفتم: چند نفرید؟ گفت: زیاد نیستیم. من؛ تو؛ فیلمبردار؛ شایدم؛ یکی دو تادیگه… فعلا نمیخوام هیچکی خبردارشه؛ تا فیلم تموم شه.
من دفتر خاطراتشو خوندم؛ اصل فیلمنامه همونه؛ شبنم نمیدونست کاوه زن و بچه داره؛ وگرنه هیچوقت باش نمیرفت. کاوه بش دروغ گفته بود؛ حتی عقدشون دروغ بود؛ همه چی؛ حتی مردی که جای پدرم بردن و گفتن قیم شبنمه… عاقد رو گول زدن؛ و بعد اون سقط!… همه رو تو دفترش نوشته! میدونی؛ مثل تو می خندید؛ موقع خنده؛ موهاش می ریخت رو چشماش؛ دیگه موهاتو صاف نکن! موی فر؛ بیشتر بهت میاد. شکل اون میشی! حس میکردم برگ سروها راه گلویم را بسته؛ سوزنی بود و تلخ… ؛ انگار تیغ گلویم را می خراشید؛ آب معدنی روی میز را؛ با سه قرص جیبم؛ بالا انداختم. گفت: تو که از آب؛ حالت به هم میخورد! گفتم: تلخی این قرصا رو یه جور باید برد پایین! حتی شده با یه زهر ماری دیگه! تا آمد بپرسد چه قرصی؟! گفتم: پس امید داری با این فیلم؛ پیداش کنی؟ گفت: پخش کننده زیاد میشناسم؛ همه ی دنیا آشنا دارم؛ اگه اسم خودش و من؛ روی فیلم باشه؛ شاید کنجکاو شه فیلم برادرشو ببینه؛ و اونوقت شاید… گفتم: برگرده؟ اگه میخواست برگرده؛ هفت سال وقت داشت!… راستی؛ چرا نباید به چیستا بگم؟ میتونه تو فیلمنامه کمکت کنه؛ داد زد: چیستا نه! گفتم: چیه؟! اسمش میاد؛ انگار اسم جن شنیدی؟ گفت: تو هنوز چیستا رو نمیشناسی! اگه بفهمه من و تو باهم کار میکنیم؛ قرارداد باطله! میفهمی؟ دارم بت اخطار میدم! اگه این نقشو بازی کنی؛ از نظر مالی؛ جبران میکنم. کاری میکنم راضی شی! شایدم کارت گرفت؛ معروف شدی!… لبخند زدم؛ باز بوی سیدنی و آب و ماهی به مشامم خورد. بوی پر مرغ ماهیخوار… گفتم: من هیچوقت نمیخواستم بازیگرشم؛ هیچوقت! حتی وقتی بهم میگفتن چهره ت خوبه! گفت؛ یکی دوماه؛ نقش خواهر منو بازی میکنی، بیرون؛ جلو مردم؛ تو دفتر؛ همه جا به من میگی داداش! اما من فقط کارگردانتم؛ تو هم تنها بازیگر فیلمی! بم اعتماد کن دختر خوب…!
کاش نکرده بودم. کاش با چیستا مشورت کرده بودم. کاش انقدر زود، عاشقش نشده بودم! ولی مگر میشد؟… با آن همه غمی که در نگاهش بود؟…

قسمت چهاردهم:

باران بهاری بود؛ روزی که اسباب های اندکم را در چمدان کهنه ی زمان دختری ام ریختم و به زور درش را بستم. باران بهاری بود؛ وقتی با حسی غریب، انگار برای آخرین بار به خانه مان نگاه کردم و باران روی گیسوان و کلاهم نشست… باران بهاری بود؛ انگار چیزی را در خانه ی پدری جا گذاشته بودم؛ چیزی که به این سادگی پیدا نمیشد؛ یا شاید وقتی پیدا میشد که دیگر دیر بود! به پدر فقط گفته بودم: منشی صحنه ام، شاید هم نقش کوچکی به من بدهند و نشانی گنگی را که برایم نوشته بودند به او دادم؛ گفتم: میگن اونجا آنتن نداره! وسط جنگله، اگه نتونستم پیام بدم، نگران نشو! بار اولم نیست که تنها جایی میرم… گفت: ولی اون بار خیلی تلخ تموم شد! گفتم: شاید خدا دلش سوخت خواست جبران کنه؛ آدم بدی به نظر نمیاد؛ اما قسم خوردم؛ فعلا راجع به فیلم، جایی حرف نزنیم. نگران من نباشید! نبودند؛ میدانستم! آنها آنقدر درگیر کارهای خود بودند که وقتی برای نگرانی نداشتند. مادرم؛ هنوز خواب بود. نشد خداحافظی کنیم. قرص خواب که میخورد؛ دلم نمی آمد؛ بیدارش کنم. معلم بود. دو سال دیگر بازنشسته میشد و همیشه خسته بود…
باران بهاری؛ کم کم تند شد؛ چکمه های جیرم؛ گلی شد… سر پیچ جاده ایستاده بودم که راننده اش دنبالم بیاید؛ با یک کلاه و شال قرمز، یاد شنل قرمزی افتادم؛ اما گرگ کداممان بود؟ شاید هیچکدام! فقط سرنوشت!… ماشین را از دور دیدم؛ چمدان سبزم را از زمین برداشتم. در ماشین باز شد و چمدان را از دستم گرفت؛ قلبم فرو ریخت؛ مثل آوار بهمن در کوه!… خودش آمده بود؛ تنها!… دوباره در لباسی سراسر سیاه! گفت: چرا اینجوری نگام میکنی؟! خب منم دارم میرم همونجا دیگه؛ گفتم با هم بریم! سوار شدم؛ در ماشین؛ بی آنکه نگاهم کند؛ گفت: لباس شنل قرمزی پوشیدی ترسیدی گرگ بخورتت یا نخورتت؟!… گفتم: نه! لباس آلیسو نداشتم؛ وگرنه آلیس در سرزمین عجایبو میپوشیدم! حالا یه راست میریم اونجا؟ گفت: یه راست میریم هرجا تو بگی! و لبخند زد؛ نمیدانم چرا حس میکردم؛ دارد از تمام جذابیتهایش استفاده میکند؛ ولی چرا؟ دور او، دختر کم نبود! فقط چون شکل خواهرش بودم؟ دختری که گمشده بود یا گمش کرده بودند؟ گفتم: موزیک داری؟ پلیر را روشن کرد؛ صدای خودش بود. گفتم: نشنیده بودم! گفت: هنوز خیلی چیزا رو نشنیدی و ندیدی! آدم میتونه تا اونور دنیا بره و بیاد؛ ولی انگار چشماشو بسته باشن. خودم یادت میدم. کم کم…
گفتم: دلم برای چیستا می سوزه، واسه اعتمادش! تمام متنای خصوصیشم؛ من تایپ میکنم. گفت: خصوصی؟ گفتم: آره؛ قصه هایی که نمیخواد اینجا چاپ شه، بش گفتم با دوستم میرم سفر! گفت: دروغ نگفتی که!… ازش خوشم نمیاد. گفتم: چرا؟ گفت: بهت نگفته! نه؟ گفتم، درباره ی تو؟ گفتی حرف نزنم! شهرام گفت خوب کردی!… شروع به سوت زدن ملودی آشنایی کرد؛ شنیده بودم، بارها و بارها… ولی هر چه فکر میکردم؛ یادم نمی آمد کجا آن را شنیده ام، انگار داشت خوابم میرفت؛ با سوت او! نه!… نمیخواستم بخوابم… حالا نه… آنجا نه…!

قسمت پانزدهم:

نفهمیدم کی خوابم رفت و چقدرخوابیدم؛ وقتی بیدار شدم سرم روی شیشه ی ماشین بود و هنوز صدای سوت در سرم تکرار میشد.
خدایا! چقدر آشنا بود! ولی هر چقدر فکر میکردم؛ یادم نمی آمد کجا آن را شنیده ام!
… سه قاچ از پرتقالی که میخورد؛ کف دستم گذاشت؛ گفت: بخور! مثل دستور رییس بود!
تهران را پشت سر گذاشتیم؛ خانواده ی مرا پشت سر گذاشتیم، چیستا، دوستم را پشت سر گذاشتیم؛ و حتی شاید نلی سابق را پشت سر گذاشتیم و من سخت دلم شور میزد؛ یک پتوی سفری روی تنم بود؛ ترمز محکمی کرد؛ نزدیک بود سرم به شیشه بخورد. گفت: میگم کمربندو باز نکن؛ لج میکنی؟ خواب بودی برات بستم؛ وگرنه الان تو شیشه بودی! لعنت به این شیب تند که همیشه یادم میره! «همیشه»؟ مگر چقدر به آنجا می آمد؟ فکر میکردم خاطرات تلخی را برایش زنده میکند… خب!… رسیدیم شنل قرمزی! نگاه کردم؛ خانه ای نمیدیدم؛ تا چشم کار میکرد؛ درخت بود و جنگل… صنوبر، کاج؛ فندق. گفتم: پس خونه کو؟! گفت: پله های سنگی رو؛ برو پایین! کنار رودخونه… گفتم: خونه ی کیه؟ گفتم: شبنم! به اسم اون کرد؛ حس غریبی به من میگفت؛ این خانه؛ اول و آخر همه چیز است. همه چیز زندگی من… مثل شبنم! وارد آن شوم؛ دیگر راه خروجی ندارم؛ جایی که یک زن؛ یک دختر شانزده ساله عاشق شده؛ با فریب یک مرد؛ ازدواج کرده؛ مادر شده و بچه اش را به زور کشته اند؛ و بعد خودش ناپدید شده!
هنوز پتو روی شانه ام بود؛ داشت وسایل را می آورد.
گفتم؛ کو شن بقیه؟ گفت: کیا؟ فیلمبردار؟ عوامل؟ …
گفت: آهان اونا؟ روز فیلمبرداری میان. چند روز اول؛ تمرینه و جمع کردن سناریو… وسایل را تقسیم کردیم و باهم به سمت خانه رفتیم. از دور دیدمش؛ کلبه ای قرمز بود. مثل خانه ای از آبنبات سرخ یا ژله؛ با شیروانی سبز؛ درست رنگ گوجه سبز… یاد خانه ی پیرزن جادوگر قصه ی هنسل و گرتل افتادم. کسی قرار بود آنجا خورده شود یا زندانی؟ چرا ترسیده بودم؟ صدای کلاغی مرا ترساند! درست از بالای سرم رد شد. تماس بالش را با پیشانی ام؛ حس کردم؛ جیغ زدم! خندید؛ گفتم: میخواست بزنه تو سرم؛ چرا؟! گفت: مال رنگ کلاته؛ قرمزته! خوششون میاد… با چشمان سبز مردابی اش؛ در چشمانم خیره شد و گفت: میدونستی اونم کلاه سرش میذاشت؟ شبنم؟ گفتم: نه! همین قرمز؟ گفت؛ بنفش! عاشق کلاه بنفشش بود. یک لحظه غم سنگینی را درنگاهش حس کردم؛ گفتم: چیشد؟ میخوای درش بیارم؟ دستم را ناگهان گرفت؛ ترسیدم!… به نظرم حال طبیعی نداشت: گفت: منو ترک نکن نلی! باشه؟ گفتم: تا وقتی قرارداد داریم! گفت: خفه شو! میگم ترکم نکن! بگو باشه! دستم را محکم نگه داشته بود؛ گاهی چاره ای نداری؛ با پای خودت به سلاخ خانه آمده ای! این جمله را کجا شنیده بودم؟! چیستا؟ آره… چیستا گفته بود! یادم نیست برای چی؟ و کجا؛ دستم در دستش بود؛ گفتم: باشه؛ میلرزیدم؛ گفت: سردته. بریم تو! نگاه ترسناکی در آن چشمان زیبا دیدم. از بچگی؛ از هر چه میترسیدم؛ بیشتر خوشم می آمد. لعنت…!

,اخبار, اخبار ایران, آخرین اخبار,[categoriy]

قسمت شانزدهم:

داخل خانه؛ مثل کلبه ارواح بود. روی همه چیز؛ ملافه ی سپید انداخته بودند. ملافه هایی که بعضی از آنها؛ غبار گرفته و برخی هنوز سفید بود!
برخی جاها لکه ی سبزی؛ روی ملافه ها دیده میشد؛ خزه و بوی ماندگی؛ حس خوبی به من نمیداد… نیکان؛ سوتی زد و گفت: چه خبره اینجا؟! فکر نمیکردم انقدر داغون باشه! عمدی کارگر نگرفتم؛ همسایه ها شک نکنن کسی اینجاست؛ میریزن برای امضا وعکس؛ باز شلوغ میکنن. از پنجره نگاه کردم؛ تاچشم کار میکرد درخت بود… همسایه؟ کدوم همسایه؟ گفت: اون بالا یه روستاست. همه شون آشنان؛ دوست داشتم بی سر صدا فیلمو تموم کنم. خبرش بپیچه من اینجام؛ خبرنگارا هم پیداشون میشه؛ تو بشین!
آستینهایش را بالا زد. «من سه سوته همه جا رو تمیز میکنم!»؛ فقط اگه گشنته؛ تو اون کیسه ها خوردنی هست؛ گازم وصله؛ بی اختیار روی مبلی نشستم. نمیدانم چرا آنجا مرا یاد خانه ی خانم «هاویشام» چارلز دیکنز می انداخت؛ وقتی فهمید عروسی به هم خورده و مردی که دوستش داشته رفته؛ دیگر به هیچ چیز دست نزد. روی همه چیز ملافه ی سپید انداخت و خودش تا آخر عمر؛ با لباس عروسی پوسیده بر تنش زندگی کرد! نمیدانم آن حس غریب چه بود؟ اما نگار بوی عطرشبنم را در خانه حس می کردم. از بچه گی روی بوها حساس بودم. بوی سرد و آرامش بخشی بود؛ مثل قدم زدن میان یاسهای زرد… به نیکان گفتم: کمک نمیخوای؟ گفت: مگه بلدی؟ گفتم: من یه سال خانم یه خونه بودم. بوی سیدنی؛ آب؛ ماهی و مرغ دریایی در بینی ام پیچید. گفت: من باید این لامپو وصل کنم. سوخته؛ بیا این چهار پایه رو نگهدار؛ لق میزنه؛ چهار پایه را نگه داشتم. رفت روی آن؛ گفتم: برق که قطع نیست؛ نگیرتت! گفت؛ بیکاره از این همه آدم بیاد منو بگیره؟ ناگهان مارمولکی از زیر پایم رد شد. موجودی که از آن وحشت داشتم! با دم چندش آور درازش… ! جیغ زدم و یک لحظه که آمدم جابه جا شوم؛ چهار پایه را رها کردم. نیکان افتاد؛ همه چیز در یک لحظه بود. اما افتاد! روی دستش

داستان او یک زن (قسمت اول تا آخر) چیستا یثربی گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات