پیکار موئه آوا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد پیکار موئه آوا ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

پیکار موئه آوا
,پیکار,موئه,[categoriy]

آکاایران: پیکار موئه آوا



 

نویسنده: ا. و. دوفور
مترجم: اردشیر نیکپور



 

به گزارش آکاایران:  اسطوره ای از تاهیتی

در «رهاگا»(1)، کنار دریاچه ی «ماکمو»(2)، در چند متری آب، سنگ بزرگ گرد و صافی است که چندین صدکیلوگرم وزن دارد و آن را سنگ «موئه آوا» (3) می نامند.
موئه آوا جنگاور نامداری بوده است که همه ی زندگانی اش در کارهای نمایان و پیروزی های درخشان گذشته است و ما داستان نبرد او را با غولی به نام «پاتیرا»(4)، از زبان مردم جزیره ی «ماکمو»، برای شما نقل می کنیم:
روزی موئه آوا در مجمع الجزایر «توآموتو» (5) با زورق تندرو خود که آن را «موری هنوآ» (6) نام داده بود، در دریا سفر می کرد و از جزیره ای به جزیره ی دیگر می رفت. او زورق خود را چندان دوست می داشت که به هر یک از قسمت های آن نامی خاص داده بود مثلاً لنگر آن را «او اوهه اوهه»(7)، سکانش را «اوتاری پو»(8)، دکلش را «اوتاریاتوفا» (9) و بادبانش را «اوکوکوتی کی ته راگی» (10) می نامید.
روزی او در دریای «کاریکورا» (11) می گشت که ناگاه چشمش به دریانورد دیگری افتاد. روی طارمی کنار زورق خود خم شد و فریاد زد:
- این دریانورد کیست که از کنار من می گذرد؟
صدایی در جواب او برخاست که: «دریانوردی که از کنار تو می گذرد منم و پاتیرا نام دارم!»
پاتیرا هم جنگاور نامداری بود که چون موئه آوا به دنبال حوادث و ماجراها می گشت و در سراسر مجمع الجزایر پولینزی جایی نبود که نام و آوازه ی بلندش به آن جا نرسیده باشد. در افسانه ها آمده است که او قدی غول آسا و نیرو و زوری شگرف داشت و می توانست به یک گام از جزیره ای به جزیره ی دیگر برود و بی هیچ دشواری و رنجی، بزرگ ترین فاصله ها را در دریا بپیماید.
موئه آ که آوازه ی او را شنیده بود و لیکن خود او را هرگز ندیده بود، دوباره فریاد زد: «کجا می روی؟»
پاتیرا قاه قاه خنده را سر داد و طنین خنده ی او در کوه ها پیچید و آن ها را به لرزه انداخت:
- من به دیدن دختر جوانی می روم که «هوآره ئی» (12) نام دارد.
- این دختر جوان در کجا زندگی می کند؟
- در «تپو کاماروئیا»! (13)
قضا را هو آره ئی، دختر جوانی از تپو کاماروئیا، از نوجوانی نامزد موئه آوا بود و چون موئه آوا این سخن را از پاتیرا شنید، از خشم آتش گرفت و فریاد زد:
- این دختر از آن من است، او نامزد من است!
پاتیرا به یک پرش خود را به روبه روی موری هه نوآ رسانید. آن گاه موئه آوا نیزه ی خود را به تهدید تکان داد و گفت:
- دور شو! از این جا برو و گرنه با نیزه ی من سروکار پیدا خواهی کرد!
پاتیرا که با همه ی بلندی و نیرومندی بی باک و بی احتیاط نبود، از موئه آوا دور شد، اما به راه خود ادامه داد.
پاتیرا شنیده بود که درباره ی دختر جوان می گفتند زیبایی بی مانندی دارد، اما خود دختر را ندیده بود و تصمیم گرفته بود که برود و خود او را ببیند؛ پس برای دیدن او از جزیره ای به جزیره ی دیگر رفت و خود را به تپوکاماروئیا رسانید و به خانه ی دختر جوان شتافت و دید که به راستی در زیبایی همتا ندارد. پس سخنان درشت و تهدید آمیز موئه آوا را فراموش کرد و به دختر اظهار عشق کرد و در بازگشت به او گفت:
- من از این جا می روم، اما به زودی برمی گردم و تو را به زنی می گیرم. تو در این جا بمان و منتظر من باش!
سپس خداحافظی کرد و از آن جا رفت.
***
موئه آوا بی خبر از همه جا در میان جزیره ها می گشت و به پیروی از بادها و جریان های دریایی از جزیره ای به جزیره ی دیگر می رفت. روزی در نزدیکی های جزیره ی ماکمو آواز مرغی را شنید که پیاپی می گفت: «من مرغ «روپه» (14) هستم و در آب های تپوکاماروئیا آب تنی می کنم، من...»
چون موئه آوا برای دیدن او سر برداشت، مرغ پر کشید و چون تیری به سوی جزیره ی تپوکاماروئیا که در افق دیده می شد، رفت.
موئه آوا با خود گفت: «این مرغ نشانی بود! باید بروم و گل شاداب خود را که در تپوکاماروئیا شکفته است ببینم!»
***
چون موئه آوا به جزیره رسید، جشن های بزرگی بر پا گشت. او از هوآره ئی درخواست که با هم عروسی کنند و دختر خواهش او را پذیرفت. جشن عروسی آن دو بسیار باشکوه و درخشان بود، زیرا همچنان که موئه آوا جنگاوری نامدار بود، هوآره ئی نیز ملکه ی جزیره ی تپوماروئیا بود. آن دو صاحب فرزندی شدند و او را «کهائوری» (15) نام دادند.
پس از چندی موئه آوا خواست چند روزی از جزیره بیرون برود و در دریا بگردد و چون بچه هنوز بسیار کوچک بود و رنج سفر دریا را نمی توانست تحمل کند، موئه آوا زن و فرزندش را در جزیره گذاشت و خود به تنهایی بیرون رفت.
در این موقع پاتیرا برای انجام دادن نقشه ای که درباره ی هو آره ئی کشیده بود روی به راه نهاده بود و به تپوکاماروئیا می آمد. چون به آن جزیره رسید و خبر یافت که هوآره ئی شوهر کرده است سخت خشمگین شد و خواست او را به زور بردارد و با خود ببرد، لیکن زن جوان در برابر او ایستادگی کرد و چون پاتیرا در تهدید او زیاده روی نمود، هوآره ئی به او گفت:
- مگر تو موئه آوای دلیر و نیرمند را نمی شناسی؟
پاتیرا در جواب او گفت: «نه، من او را نمی شناسم!»
- چطور، تو موئه آوا، قهرمان توآموتو را نمی شناسی؟
- نه، من موئه آوا را نمی شناسم، اما این را خوب می دانم که من پهلوان «توکورگا» (16) هستم!
آن گاه هوآره ئی را درربود و به زور به میان دریا برد.
موئه آوا در بازگشت از سفر، در سر راه خود غول را دید که از جزیره ای به جزیره ی دیگر می پرید و هوآره ئی بیچاره را در میان بازوان خود می فشرد. پس بی درنگ نیزه ی خود را بلند کرد و دشمن خود را به جنگ تن به تن خواند.
پاتیرا که می گریخت، فریاد مبارزه جویانه را شنید و از ناسزایی که موئه آوا به او می داد سخت خشمگین گشت و دعوت او را به پیکار پذیرفت. پس آن دو قرار بر این نهادند که در «ماکمو»، در جایی که «پوهوته» (17) خوانده می شود، با هم بجنگند!
خبر نبرد تن به تن دو پهلوان در همه ی جزیره های آن حوالی پراکنده شد و از همه ی جزیره ها کاروان هایی از کشتی ها به سوی رزمگاه روان شدند.
دو پهلوان پیکارجو به نیرو و هنرمندی با هم برابر بودند و هر دو نام و آوازه ای بلند داشتند. ساکنان دو جزیره ی تپوکاماروئیا و کوروگا که هر یک هواخواه یکی از پهلوانان بودند، به رزمگاه آمدند.
دو هماورد نیز به موقع به میعادگاه آمدند.
موئه آوا زودتر از حریف خود به آوردگاه آمده بود و از چند روز پیش در کنار ماکمو این سو و آن سو می رفت و کمین کرده بود. در روز موعود پاتیرا را دید که با گام های بلند نزدیک می شود. پس پیچک محکمی را برداشت و با آن فلاخنی بافت و سنگی گرد و صاف در آن نهاد و آن گاه به درگاه خداوندگار «تو» (18) چنین دعا خواند:
«ای «تو»! به سوی دریاچه، جایگاه پیکار بیا!
« «تو» دریا آرام است، آرام آرام!
« «تو»، به کنار دریاچه بیا و نبرد ما را بنگر!
« «تو»، دریا آرام است، آرام آرام!
« «تو»، به کنار دریاچه بیا و نبرد ما را بنگر!
« «تو»، دریا آرام است، آرام آرام!
«بیا و پشتیبان و نگهبان موئه آوا باش!
« «تو»، دریا آرام است، آرام آرام!
و چون پاتیرا به نزدیکی ماکمو رسید، موئه آوا با خود گفت: «هان، فرصت مناسب به دستت افتاده است!» و آن گاه با همه ی زور و توان خود، که خشم و کین آن را ده چندان ساخته بود، سنگ فلاخن را به سوی دشمن خویش رها کرد. ضربت بسیار سخت بود و سنگ درست به نشانه ، یعنی میانه ی پیشانی پاتیرا خورد و کمانه بست و به ماکمو بازگشت و در آن افتاد. هنوز هم آن سنگ را در این جزیره می توان دید.
پاتیرا از پای در آمد و نقش زمین گشت. قد او به قدری بلند بود که چون بر زمین افتاد سرش در ساحل بود و پاهایش در میان امواج بزرگ آن سوی آب سنگ ها!
پس موئه آوا نیزه ی خود را به دست گرفت و همچنان که از روی پلی می گذرند، دوان دوان خود را از روی تنه به سر پهلوان افتاده رسانید و آن را بر سر پاتیرا زد و آن را از تن او جدا کرد.

پی نوشت ها:

1. Rehaga.
2. Makemo.
3. Moeava.
4. Patira.
5. Tuamotu.
6. Murihenua.
7. O. Oheohe.
8. O taripo.
9. O tariatofa.
10. O Kukuti Ki te ragi.
11. Karikura.
12. Huarei.
13. Tepukamarwa.
14. Rupe.
15. Kehauri.
16. Tokorega.
17. Pohue.
18. Tu.

منبع مقاله :
دوفور، ا. و.؛ (1386)، داستان های تاهیتی و دریاهای جنوب، ترجمه ی اردشیر نیکپور، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم

 




منبع :

پیکار موئه آوا گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات