سوسمار سبز -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,سوسمار,[categoriy]

آکاایران: سوسمار سبز



 

نویسنده: کتلین آرنوت




 

به گزارش آکاایران: اسطوره ای از آفریقا

روزی، روزگاری دختر زیبایی بود که با پدر خود در دهکده ای در آفریقا زندگی می کرد.
یک روز صبح که دختر برای پر کردن کوزه ی آب خود کنار رودخانه رفته بود، چشمش بی اختیار به درختی در نزدیکی خود افتاد و سوسمار سبزی را با دم بلند و چشمان درخشان روی درخت دید و چون می دانست که مردمان در دهکده ی او دوست دارند که این جانور اژدها مانند را برای خوش یمنی در خانه ی خود نگه دارند، تا به خانه رسید درباره ی او با پدرش حرف زد.
پدرش گفت: «من هم دلم می خواهد که این سوسمار بزرگ را بگیرم و در خانه ی خود نگه دارم. این سوسمارها جادویی هستند و تحفه های عجیبی برای ما می آورند، اما افسوس که من پیرتر از آنم که بتوانم از درخت بالا بروم و آن جانور باهوش را بگیرم.»
در این موقع جوان خوش بر و بالایی دم در کلبه ی آنها آمد. چند هفته بود که او می آمد و از پدر دختر می خواست که اجازه بدهد با دختر زیبای او عروسی کند، اما جواب رد می شنید. این بار پدر برگشت و به آن جوان گفت:
- اگر بتوانی سوسمار سبزی را که دخترم امروز صبح روی درخت دیده است، بگیری و به اینجا بیاوری اجازه می دهم که با دخترم عروسی بکنی!

آن جوان و دختر شاد شدند و با هم به طرف رودخانه دویدند. وقتی که به شاخه های درخت غول آسایی که در کنار رود بود نگاه کردند سوسمار سبز و بزرگ را دیدند که به آن دو خیره شده بود. اما چون جوان از درخت بالا رفت، سوسمار بالا و بالاتر خزید تا درست به نوک درخت رسید و روی شاخه ی باریک شکننده ای قرار گرفت که جوان نمی توانست به او نزدیکتر شود.

جوان و دختر افسرده و غمزده به دهکده برگشتند و در آنجا پدر دختر گفت که تا سوسمار را نگیرند و برای او نیاورند به آنها اجازه ی عروسی نخواهد داد.
آن جوان به کلبه ی خود برگشت. در آنجا چون یکی از دوستانش چهره ی افسرده ی او را دید پرسید که چه شده است که این طور غمزده و افسرده است؟
جوان ماجرا را به دوست خود تعریف کرد و به او گفت که سوسمار چطور او را گول زد و از چنگش فرار کرد. دوستش خندید و گفت:
- من می دانم که چطور آن جانور را پایین باید کشید. تو برو یک سگ و یک بز و یک بغل علوفه و یک کاسه آبگوشت تهیه کن و بیاور اینجا تا به تو بگویم که چه کار باید بکنی.
معمای عجیبی بود. جوان هرچه از او خواسته بود فراهم آورد. دوستش به او گفت:
- حالا برو سگ را به یک طرف درخت ببند و بز را به طرف دیگر آن. بعد علفها را پیش سگ بریز و آبگوشت را بگذار جلو بز بزودی سوسمار را پایین خواهی کشید.
مرد جوان سفارش دوستش را مو به مو انجام داد اما درست نمی دانست که معمای او چطور حل خواهد شد. کمی بعد صدای خنده ای از بالای درخت به گوشش رسید و سوسمار فریاد زد:
- مگر عقلت را از دست داده ای و نمی دانی که غذای هر حیوانی چیست؟ سگها گوشت می خورند و بزها علف!
جوان در جواب او گفت: «راست می گویی؟ من آدم بسیار ساده ای هستم و جانوران را خوب نمی شناسم. ممکن است شما زحمت بکشید و پایین بیایید و به من نشان بدهید که چه کار باید بکنم؟»
سوسمار خنده ی تمسخرآمیزی کرد و از درخت پایین آمد. اما تا پایش به زمین رسید جوان او را گرفت و دوان دوان پیش پدر دختر رفت و فریاد زد:
- این هم سوسمار! او را گرفته ام. حالا اجازه بده با دخترت عروسی بکنم!
جشن عروسی برپا شد و همه ی روستاییان در آن شرکت کردند. بهترین غذاها را برای مهمانان پخته بودند و چون شب مهتابی بود طبالان آهنگ های دلنشینی نواختند و همه تا صبح رقصیدند و آواز خواندند.
منبع مقاله :
آرنوت، کتلین، (1378)، داستان های آفریقایی، ترجمه ی: کامیار نیکپور، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم

 




منبع :

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات