چهل و هفت رونین -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,رونین,[categoriy]

آکاایران: چهل و هفت رونین



 

نویسنده: فلیسین شاله
برگردان: اردشیر نیکپور



 

به گزارش آکاایران:  اسطوره ای از ژاپن

در آغاز سده ی هیجدهم میلادی - که این داستان در آن هنگام رخ داده - کشور ژاپن به دست نایب السلطنه ای اداره می شد که او را شوگون (1) می نامیدند.
از صدها سال پیش، میکادو، (2) امپراتور خدایی و قانونی و فرزند الهه ی خورشید، در شهر کیوتو می نشست و همه ی کارهای مهم کشور را به شوگون که در شهر یدو (3) (توکیوی امروز) می نشست واگذار کرده بود.
در آغاز هر سال شوگون پیکی برای اظهار مراتب بندگی و وفاداری خود به دربار امپراتور در کیوتو می فرستاد و امپراتور نیز فرستادگانی از جانب خود به شهر یدو گسیل می داشت تا مراحم او را به شوگون ابلاغ کنند.
به مناسبت آمدن این فرستادگان جشن های بزرگ و با شکوهی در شهر یدو برپا می شد و شوگون دو تن از نجیب زادگان فرمانبر خود را مأمور می کرد تا با تشریفات و احترامات خاصی فرستادگان امپراتور را پیشباز و پذیرایی کنند.
در سال 1701 میلادی شوگونی به نام توکوگائوآ (4) این وظیفه ی خطیر و افتخار آمیز را به عهده ی دو جوان پاک نژاد شهرستانی نهاد که یکی آسانوتاکومی - نو - کامی (5) نام داشت و مالک قلعه ی آکو در شهرستان آریما (6) بود و دیگری داته ساکیو - نو - سوکه (7) نامیده می شد و مالک دژ یوشیدا (8) در شهرستان ایو (9) بود.
این دو نجیب زاده، از این که نایب السلطنه و نماینده ی امپراتور از میان جمع این شرف را به آن دو بخشیده بود خود را سرافراز می یافتند، لیکن بیم آن داشتند که مبادا شایستگی انجام دادن چنین وظیفه ی خطیری را نداشته باشند و بیشتر از این می ترسیدند که نتوانند مراسم دقیق تشریفات خاس درباری را چنان که شایسته است به جا آورند و از این رو به فروتنی از پذیرفتن این مأموریت افتخار آمیز سرباز زدند. لیکن شوگون آنان را به پذیرفتن این تکلیف واداشت و به آنان قول داد که در انجام دادن این وظیفه ی بزرگ آنان را راهنمایی کند وکیرا - کوچوکنو - سوکه (10) نجیب زاده ی سالخورده و پیشکار افتخاری دربار امپراتوری را، که بارها چنین تشریفاتی را دید و انجام داده بود، به راهنمایی و آموزگاری آنان برگمارد.
کیرا کارگزاری مورد مهر و توجه سروران خویش بود؛ زیرا نه تنها همواره آماده بود همه ی فرمان های آنان را اجرا کند، بلکه همه ی خواهش های آنان را هم برمی آورد و حتی آرزوها و خواست های درونی و پنهانی آنان را درمی یافت و برآورده می کرد. لیکن این مرد همان قدر که در برابر فرادستان و مهتران خود فرمانبردار و حاضر به خدمت و فروتن و بنده بود در برابر کسانی که آنان را کهتر و فروتر از خود می پنداشت متکبر و پر افاده و خودخواه و مغرور بود. پیش آن گروه گردن کج می کرد و سر تعظیم فرود می آورد و روی بر خاک می سایید، لیکن در برابر این گروه باد به غبغب می انداخت و افاده می فروخت. در پس رفتار و کردار شایسته و بزرگوارانه اش روحی پست و آزمندِ جاه و مقام و خواسته و دارایی پنهان بود.
کیرا، روزی که دو نجیب زاده ی جوان برای مشورت پیش او رفتند، گردنش را راست نگه داشت و بادی به غبغب انداخت و سرش را، که اِبوشی (11) گرانبها و شایسته ی پایه و مقام بزرگش زینت داده بود، به نخوت و غرور برافراشت و با هیکل درشت و فربه در جامه ی پر شکوه درباری با ملیله های آبی رنگ چون طاوسی مست خرامید.
بان نای (12) خدمتکار او نیز به کنارش آمد و کوشید از رفتار سرورش تقلید کند.
دو خان جوان، که جامه ای پاکیزه ولی ساده بر تن داشتند، فرا رسیدند. بر چهره ی آسانو هماهنگی شگفت انگیزی از نیرو و نرمش و متانت و فروتنی و در قیافه ی داته نیکخواهی و آرزوی یاری کردن به دیگران خوانده می شد.
دو نجیب زاده ی جوان در برابر نجیب زاده ی پیر سر فرود آورند، ولی او با بی اعتنایی و نخوت بسیار درودشان را پاسخ داد و با غرور و فخرفروشی بسیار به آن دو گفت: «از فردا شروع می کنیم به درس هایی که باید به شما نجیب زادگان شهرستان بدهم. می ترسم که آموختن راه و رسم و رفتار و کردار درباریان پایتخت برای شما، که در قلعه های دور افتاده ی خود هرگز به رعایت اصول ادب و نزاکت نکوشیده اید، بسیار سخت و دشوار باشد. وقتی با خود می اندیشم که چه اشتباهات بزرگی ممکن است از شما سر بزند بر خود می لرزم، زیرا در دربار شوگون پرشکوه ترین تشریفات و رسوم را به جای می آورند.»
دو نجیب زاده ی جوان با کیرا خداحافظی کردند و از خانه ی او بیرون رفتند، اما به گوششان رسید که کیرا بلندبلند به بان نای می گفت: «چه جوان های گیج و منگی بودند! چه خشن و خنده دار بودند! وقتی چشمم به رویشان می افتد نمی توانم از خنده خودداری کنم! یقین دارم در پیشباز و پذیرایی فرستادگان امپراتور چون سنگ توله ای، که روی بامی رفته باشد، رفتار خواهند کرد.»
بان نای از شنیدن سخن سرورش قاه قاه خندید.
دو نجیب زاده ی جوان از شنیدن این ناسزاها رنگِ روی خود را باختند، لیکن خودداری نمودند و جرئت نکردند خشم بی پایانی را که در دلشان می جوشید با هم در میان نهند و بی آنکه با هم سخنی درباره ی برخورد عجیب کیرا بگویند از یکدیگر جدا شدند.
داته رایزن و آموزگار رازدار خود هونزو (13) را پیش خواند و راز دل خویش را با وی در میان نهاد و اعتراف کرد که تحقیر و توهین بزرگی را تحمل کرده است و گفت: «بسختی خشم خود را فرو خوردم و خویشتن داری کردم، زیرا در کاخ شوگون بودیم و در آن جا شمشیر کشیدن ممنوع است و سزای کسی که به خلاف این دستور رفتار کند مرگ است. لیکن هرگاه کیرا بار دیگر چنان رفتاری با من بکند بی ردنگ او را خواهم کشت، اگر چه در این راه جان شیرین را از دست بدهم؛ زیرا بدین گونه شرف خود را حفظ خواهم کرد و وظیفه ام را با شمشیر سربازی انجام خواهم داد. آن گاه که صاحب شمشیر زیر بار توهین و ناسزا قرار گیرد سزا نیست که شمشیرش در نیام بماند...».
هونزو به ظاهر گفته ی سرور جوانش را تصدیق کرد، لیکن در دل به فکر یافتن راهی برای رهایی او افتاد. او می دانست که کیرا مردی آزمند و لئیم است و خواست برای رهانیدن سرور جوان خویش از حس آزمندی او سود جوید. او بی آنکه سخنی به داته بگوید. پولی گزاف گرد آورد و با آن هدیه ها و پیشکش های گرانبها خرید و پیش کیرا شتافت و نخست از جناب پیشکار افتخاری دربار امپراتوری که بزرگواری کرده و حاضر شده بود تجارب گرانبهای خویش را در اختیار ارباب وی بگذارد سپاسگزاری کرد و سپس از طرف زن و زیردستان خان سی طاقه شال و پنجاه شمش زر به او هدیه کرد و تعدادی زر نیز در کف نوکرش بان نای نهاد.
کیرا، که چشمش از دیدن آن هدایا خیره شده بود، گفت: «از پذیرفتن این هدایا نمی توان خودداری کرد.» و به هونزو سفارش کرد که از طرف او از زن و رعایای داته تشکر کند...
بدبختانه آسانو ناصح و آموزگار خردمندی چون هونزو نداشت. او هم پیش خود اندیشید که باید هدیه ای برای آموزگار خود بفرستد، لیکن چنین پنداشت که هدیه ای که ارزش هنری آن بیشتر باشد بهتر از هدیه ای است که بهایی گران داشته باشد. پس جعبه ای مینایی از کارهای کورین، (14) نقاش بزرگ ژاپنی، تهیه کرد و برای کیرا فرستاد. کیرا، که بهای آن جعبه را می دانست، لبخندی تحقیر آمیز در برابر آن اثر هنری زد و آن را بسیار ناچیز شمرد.
فردای آن روز داته زودتر از دوست خویش به خانه ی کیرا رفت. ابرو درهم کشیده بود و گاه گاهی دست به دسته ی شمشیر خود می برد. کیرا به پیشتاز او شتافت و گفت: «بسیار بموقع آمده اید. همت و وقت شناسی شما را آفرین می گویم و از این که دیروز چنان که شایسته ی مقام و شخصیت شماست رسم ادب به جای نیاوردم پوزش می خواهم.»
پس از چندی آسانو نیز به آن جا آمد. کیرا به نخوت نگاهی بر او افکند و گفت: «شما دیر آمده اید! اما داته خان به خلاف شما به موقع آمدند. ایشان با شما فرق بسیار دارند. مگر نمی دانید که وقت شناسی نخستین پایه ی ادب است؟ چرا این همه دیر آمدید؟ درخانه نشسته بودید و ساکی (عرق برنج) می نوشیدید؟»
رنگ از روز آسانو پرید، لیکن خشم خود را فرو خورد. کیرا به هنگام درس همواره به داته توجه می نمود و در خلوت راهنمایی های سودمندی به وی می کرد و برعکس او آسانو را حتی از ضروری ترین اصول تشریفات رسمی بی خبر می گذاشت و بر آن می کوشید که او را به رعایت نکردن اصول و مراسمی خاص وادار بکند تا کارش به ناکامی انجامد.
آسانو خود را نباخت و خشم خویش را فرو خورد و بر آن کوشید که با خان پیر، که شوگون او و دوستش را به وی سپرده بود، به ادب و احترام رفتار کند. او این را وظیفه ی خود می دانست و عادت داشت که هر چه وظیفه می پنداشت انجام دهد. لیکن کیرا رفتار او را بد تعبیر کرد و ادب او را ناشی از بزدلی و پستی پنداشت و این خان جوان را که همواره در برابر او سر فرود می آورد توهین و تحقیر کرد و از این کار زشت لذت فراوان برد...
فرستادگان امپراتور فرا رسیدند. بامداد آن روز نجیب زادگان در تالاری از کاخ شوگون که تالار صنوبرها نام داشت به انتظار آنان نشستند. دیوارهای این تالار را با پرده هایی زیبا آراسته و بر آن پرده ها صنوبرهای سرسبزی با شاخه های در هم رفته نقاشی کرده بودند.
در جمع اشراف و نجیب زادگان کیرا روی به آسانو کرد و گفت: «خان جوان شهرستانی، چه قدر دست و پای خود را در این بارگاه گم کرده اید! شما در قلعه ی خود درست مانند ماهی چاهی زندگی کرده اید. ماهی چاه چنین می پندارد که در جهان جایی بهتر از چاه سه چهار پایی او پیدا نمی شود؛ حق هم دارد زیرا جای دیگری را ندیده است و نمی شناسد... روزی شخصی به هنگام کشیدن آب از چاه او را در سطل خود از ته چاه برمی آورد و در رودخانه ای می اندازد (کیرا بازوانش را برای نشان دادن وسعت رودخانه باز کرد و بدین بهانه مشتی محکم به سینه ی آسانو کوفت.) ماهی چاه از دیدن آبی به آن فراوانی چنان شاد و خرسند می شود که نمی داند کجا برود و چگونه شنا کند. ناگهان سرش به پایه ی پلی می خورد و می ترکد...ها! ها! هی، هی... شما هم درست مانند این ماهی هستید. ماهی چاهی بیچاره! نجیب زاده ی کوچک شهرستانی!»
این بار آسانو نتوانست خشم خود را فرو خورد، صدایش را بلند کرد و به تندی از وی پرسید: «مرا، آسانوتاکومی - نو- کامی خان دژ آکورا، به ماهی چاه تشبیه می کنید؟»
کیرا پاسخی به پرسش او نداد و تنها لبخندی تحقیر آمیز به رویش زد. لیکن باز هم دست از سر او برنداشت و این بار گفت: «بند کفش من باز شده است! آن را ببند!... اما نه، برو عقب، تو دهقان حقیر بیابانی حتی از عهده ی این کار هم، که هر خدمتکار کوچکی به خوبی از آن آگاه است، بر نمی آیی!»
دیگر این توهین تحمیل پذیر نبود. آسانو شمشیر برکشید و با آن بر پیشانی ناسزاگوی بی شرم خود نواخت، لیکن کلاه درباری او از سختی ضربه ی شمشیر کاست و کیرا زخمی گران بر نداشت و فقط بر زمین افتاد. آسانو این بار بر شانه ی او کوفت. کیرا برخاست و گریخت. آسانو سر در پی او نهاد. لیکن گروهی از نجیب زادگان خود را به میان آن دو انداختند و خان جوان را از کشتن کیرا باز داشتند و گفتند: «بدبخت، مگر نمی دانی که سزای هر کسی که در کاخ شوگون شمشیر از نیام بکشد مرگ است؟»
چرا، آسانو از این موضوع آگاه بود و نیک هم آگاه بود لیکن او به حفظ شرف خود بیش از حفظ زندگی خود ارج می نهاد. غروری بزرگوارانه بر چهره اش می درخشید.
شوگون از شنیدن این خبر سخت خشمگین شد و از بیم آن که مبادا چنین حادثه ای در حضور فرستادگان امپراتور، آن هم از طرف نجیب زاده ای که وظیفه ی پذیرایی آنان را داشت، روی دهد، بی درنگ نجیب زاده ی دیگری را به جای آسانو برگزید و فرمان داد او را پیش تامورا ساکیو - دایو (15) خان قلعه ی ایچی - نو - سکی (16) شهر یدو ببرند.
تخت روانی را که دور آن میله های آهنی کشیده بودند و مخصوص گناهکاران بزرگزاده ی ژاپنی بود پیش آوردند. آسانو، به آرامش بسیار، در آن تخت روان نشست تا به جایی که دستور داده بودند برود و در آن جا به انتظار سرنوشت خویش بنشیند.
پس از چند روزی که در دژ ایچی - نو - سکی گذراند، روزی فرستاده ای از جانب شوگون پیش او آمد و آسانو با گام های موقر و متین و قیافه ای رسمی به پیشباز او رفت.
آسانو به رسم آن دوره جبه ای آستین بلند، که آن را هائوری (17) می نامیدند، پوشیده بود. فرستاده ی شوگون را پذیرفت و به او گفت: «از شما که از جانب شوگون پیش من آمده اید سپاسگزارم. پیامی را که رنج رسانیدن آن را به من برخود هموار ساخته اید به گوش هوش می شنوم و سپس خواهش می کنم که لطف کنید و جامی با من بنوشید!»
فرستاده ی شوگون در جواب او گفت: «بسیار خوب! لیکن ممکن است پس از شنیدن فرمانی که من از جانب والا حضرت نایب السلطنه، برای شما آورده ام آب از گلویتان پایین نرود!»
- بگویید، هر چه باشد من آماده ی شنیدن آن هستم!
- مرا معذور دارید که مأمور آوردن چنین پیام دردانگیزی هستم. با تأسف بسیار باید آگاهتان کنم که شما به سبب این که دستخوش احساساتی کاملاً شخصی بوده و در کاخ شوگون بی توجه به این که در چه جایی هستید و چه مأموریت بزرگ و مهمی به عهده دارید شمشیر کشیده دوبار به جناب کیرا کوچوکنو - سوکو پیشکار افتخاری دربار امپراتوری حمله کرده، ایشان را زخم زده اید، محکوم به مرگ شده اید، لیکن لطف خاص شوگون شامل حالتان شده، از به دار آویخته شدن معاف گشته اید و دعوت می شوید که هاراگیری (18) بکنید...
هاراگیری یا سپ پوکو (19) در ژاپن باستان شکل شرافتمندانه ی خودکشی و عبارت از این بود که با خنجر شکم خود را بشکافند. بدین ترتیب که نخست شکاف عرضی کوچکی روی شکم می دادند و چون این شکاف سبب مرگ نمی شد با همان خنجر گلوی خود را نیز می بریدند و یا یکی از نزدیکان و دوستان را، که ناظر این مراسم بودند، اشاره می کردند تا به یک نواخت شمشیر سر از گردن قربانی داوطلب براندازد.
این کار آیین خاص و دقیقی داشت و به دقت تعیین شده بود که هاراگیری کننده چه جامه ای بر تن کند و چه اعمالی به جای آورد. رئیس تشریفات نظامی به همه ی سربازان و جنگاوران یاد می داد که در این گونه موارد چه جامه ای بپوشند، چگونه برای هاراگیری کردن بنشینند، چگونه ناظر یا تماشاگرانت را درود بفرستند، چگونه جامه از تن درآورند و خنجر به دست گیرند و چگونه به کسی که حاضر شده است آنان را در این کار یاری کند اشاره کنند.
فرستاده ی شوگون به گفته ی خود افزود: «ملک شما نیز ضبط می شود و رعایایتان از آن جا رانده می شوند».
آسانو، بی آنکه کوچکترین نشانی از پریشانی و آشفتگی از خود نشان دهد. به فرستاده ی شوگون درود فرستاد و حتی لبخندی هم زد و گفت: «انتظار چنین فرمانی را داشتم. آماده ام!»
آن گاه از جای برخاست و شمشیر از کمر باز کرد و جامه ای بلندش را که آن روزها معمول و متداول بود، از تن بیرون آورد و جامه ی خاص هاراگیری، که جامه ای است سفید، پوشید (سفید در ژاپن رنگ عزاست). بر این جامه نشان خانوادگی او دیده نمی شد.
فرستاده ی شوگون گفت: «بر جرئت و شهامت شما آفرین می گویم. من وظیفه دارم در این جا ناظر مراسم هاراگیری شما باشم. شما می توانید فرصت و وقت کافی برای آماده شدنتان برای مرگ بخواهید می توانید یاران و رعایای خودتان را ببینید و اگر وصیتی و سفارشی دارید به آنان بکنید!»
آسانو گفت: «تنها تأسفی که دارم این است که کیرا را نکشتم و تنها آرزو و خواهش که دارم این است که لحظه ای چند با مصاحبان جوان خود کاتائوکو (20) و سمپئی (21) دیدار کنم.»
فرستاده ی شوگون آخرین خواهش محکوم را برآورد.
دو مصاحب پاکنژاد آسانو، هنگامی که آخرین سخنان او را می شنیدند، چشمشان پر از اشک شد. آسانو به آن دو گفت: «لحظه ای بعد، شما ناظر مرگ من خواهید بود... کاتائوکو از تو سپاسگزارم که قبلاً خبر واقعه ی تالار صنوبرها را بر قلعه ی آکو بردی و هر چه زودتر بازگشتی تا خود را در اختیار من قرار دهی یعنی از اربابت جدا شوی... سمپئی اکنون نوبت توست. من تو را مأمور می کنم که هر چه تندتر بروی و خبر مرگ مرا به اویشی کورا- نو- سوکه، (22) رئیس جنگاوران زیر فرمان من که مباشر قلعه ی من هم هست، برسانی. خنجری را که با آن به زندگیم پایان خواهم داد به او بده و بگو که من در واقع به دست دشمن خود کیرا کشته شدم. او وظیفه ی خود را در می یابد و به آن عمل می کند.»
دو مصاحب نجیب زاده ی آسانو جلو اشک خود را گرفتند و جواب دادند:
«سرورا! سپاسگزاریم که ما را به چنین شرف و افتخاری سرفراز می کنید. خواهیم کوشید تا شایسته ی مصاحبت و خدمتگزاری شما باشیم!»
آسانو آماده ی مرگ شد. سینی چوبینی که خنجری روی آن نهاده شده بود پیش او آوردند. خنجر، که در حدود بیست سانتیمتر بلندی داشت، در کاغذی سپید پیچیده شده بود. آسانو با آرامش بسیار آخرین تعظیم خود را به فرستاده ی شوگون کرد و آن گاه در برابر سینی چوبین نشست و جامه ی سپید خود را گشود و با خنجر چنان که رسم بود شکافی در شکم خود ایجاد کرد و سپس خنجر غرقه به خون را در گلوی خویش فرو برد و بی جان بر زمین افتاد.
آن گاه که خدمتکاران جنازه ی ارباب را کفن می کردند و می بردند در گورستان سنگاکوجی (23) به خاک سپارند. سمپئی نجیب زاده ی مصاحب آسانو صد فرسنگ راه میان شهر یدو و قلعه ی آکو را در پیش گرفت و این راه را در چهار روز و نیم به پایان برد.
چند منزل به مقصد مانده ناگزیر از دهکده ی زادگاه خود گذشت، لیکن به هیچ روی در آن جا درنگ نکرد و به خانه ی خویش نرفت تا درودی به پدر و مادر و نزدیکانش بفرستد... ناگهان چشمش به گروهی افتاد. روحانیان بودایی، با سر برهنه و تراشیده و لباده های ملیله دوزی شده، در پیشاپیش آن گروه راه می سپردند و باربرانی با جامه هایی به رنگ آبی سیر چیزی را بر دوش می کشیدند. آن چیز چه بود؟
تابوت کوچک مکعبی بود که جنازه ای را در درون آن سر به زانو و چمباتمه زده نهاده بودند...
سمپئی همچنان که به راه خود می رفت نگاهی به گروه مشایعان جنازه انداخت و در میان آنان دوستان و نزدیکان و حتی پدر خود را دید. دیگر نتوانست خودداری کند، از یکی پرسید: «این جنازه ی کیست که به گورستان می برید؟»
دریغا! جنازه ی مادر او بود که به گورستان می بردند...
اندوهی گران بر دل جوان نشست و حالش را دگرگون کرد، لیکن او نیک می دانست که وظیفه برتر از هر کاری است... و وظیفه ی او این بود که هر چه زودتر به دنبال مأموریت خود بشتابد و آن را انجام دهد... ناچار در برابر تابوت مادر سر فرود آورد. از سرازیر شدن اشک خودداری کرد و دوباره به سوی قلعه ی آسانو شتافت و دیگر در جایی درنگ نکرد تا خبر اندوهبار مرگ آسانو را به اویشی کورا - نو - سوکه، رئیس جنگاوران و سرپرست رعایای او، رسانید.
اویشی، سرپرست سامورایی های آسانو، مردی بود در زمره ی ژاپنی های عادی. قدی کوتاه، کله ای گرد، پوستی تیره رنگ، گونه های برجسته و دهانی گشاد داشت و آثار نیرو و اراده در چهره اش هویدا بود. نیرویی بی مانند و مهارتی تیزهوشانه در حرکاتش دیده می شد.
اویشی، چون از مرگ سرور خود آگاه شد، سیصد سامورایی او را به دژ فرا خواند. در پیش آنان عود و کندر، به یاد سرور درگذشته ی خود، سوزاند و آن گاه از جنگاوران پرسید که چه باید کرد؟
یکی از جنگاوران پاسخ داد: «ما نمی توانیم دژ را به شوگون، که سرورمان را به مرگ محکوم کرده است، واگذاریم!»
دیگری گفت: «راست می گوید! باید از دژ دفاع کرد، تا پای جان باید از دژ سرورمان دفاع کنیم!...»
اویشی جواب داد که: «آیا براستی شما وظیفه ی خود را در این می دانید که بر شوگون بشورید؟ خیال می کنید که بدین ترتیب آرزوی سرورتان برآورده می شود؟ آیا شوگون دشمن سرور ماست؟ ما باید با او دشمنی بورزیم یا با کیرا؟»
جنگاوران دیگر گفتند: «آری، آری!... ما باید به کاخ کیرا حمله کنیم و او را بکشیم!»
یکی از سامورایی ها، که داناتر از دیگران بود، چنین گفت: «آموزگار اخلاق نیک گفته است که "آدم زیر همان آسمانی که توهین کننده ی سرورش به سر می برد نمی تواند زندگی کند." خاصه که این توهین کننده آدم کشی هم کرده باشد، در این صورت انتقام وظیفه ی فوری اوست.»
این بار هم اویشی مخالفت کرد و گفت: «اما باید بدانید که کیرا مردی است پست و بزدل و بی گمان از این پس سخت مواظب خویشتن خواهد بود. ما نمی توانیم به زور کاخ او را بگیریم و جز این راهی برای دست یافتن به او نداریم...»
جنگاوران از شنیدن این سخن نومید گشتند و بر آن شدند که هرگاه فرستاده ی شوگون برای ضبط دژ بیاید به هیچ روی در برابر او ایستادگی نکنند و حتی بهتر که پیش از آمدن او هر یک به سویی روند و دیگر سامورایی هیچ دایمیویی نشوند و بقیه ی عمر را رونین، یعنی سرباز بی سردار و پهلوان سرگردان، شوند.
اما اویشی در این جمع از احساسات رعایای سرور در گذشته اش آگاه شد و میزان وفاداری آنان را دریافت. پنجاه تن از آنان را برگزید و از آنان خواهش کرد که پیش از دریافت دستورها و سفارش های وی دژ را ترک نگویند.
اویشی یکی از زیردستان وفادارش را به شهر یدو، که کیرا در آن جا خانه داشت، فرستاد و تحقیقات سریعی درباره ی او به عمل آورد و اطلاع یافت که خان پیر پست از بیم انتقام فرمانبران و یاران قربانی خویش به استوار کردن دژ خویش پرداخته، نگهبانان بسیار به سرپرستی پدر زنش بر آن جا گماشته است تا کسی نتواند وارد آن جا شود. کسی، حتی پیشخدمت ساده ای هم، به حضور کیرا پذیرفته نمی شود مگر آن که در ملک شخصی او زاده شده باشد یا تحقیقات کافی درباره ای به عمل آید و تردیدی در وفاداریش نماند. دربانان همه ی واردان را نگه می دارند و از آنان به دقت بازرسی و بازجویی می کنند، حتی بازرگانان نیز حق ندارند به عمارت قلعه وارد شوند و فقط می توانند به باغچه ها درآیند و کالای خود را بنمایانند.
اویشی از این تحقیقات چنین نتیجه گرفت که باید صبر و تحمل کند و منتظر فرصت باشد. تا مدتی از این قضیه بگذرد و بدگمانی و ترس کیرا کاهش یابد.
مباشر املاک و رئیس جنگاوران آسانو از میان سامورایی ها وفادارترین آنان را برگزید. شماره ی آنان به چهل و هشت تن می رسید (سپس خواهیم دید چرا یکی از آنان نمی توانست در این اقدام گروهی شرکت جوید و چرا عنوان این داستان چهل و هفت رونین است). همه ی آنان تصمیم گرفتند تا به هر قیمتی شده انتقام سرورشان را بستانند. همه سوگند خوردند که این راز را پیش کسی فاش نکنند. همه دست به دسته ی شمشیر خود بردند و آن را تا نیمه از نیام برکشیدند و به نیام کوفتند؛ چنین است رسم سوگند یاد کردن سامورایی ها. همه ی آنان عزم خود را جزم کردند که در راه انجام دادن وظیفه ای که مهر سرور در گذشته بر دوششان نهاده بود از مرگ نهراسند و جان و زندگی خویشتن را به چیز نگیرند. بسیاری از آنان در راه انجام دادن این وظیفه از مقام و منصب سپاهی خود، که آن را شرف و افتخاری بزرگ می شمردند، دست شستند. گروهی پیشه وری پیشه کردند و گروه دیگر در شهر یدو جای گزیدند و به خرید و فروش پرداختند.
آنان می کوشیدند و گاه نیز موفق می شدند که فرصتی برای وارد شدن به قلعه ی کیرا به دست آورند و به دقت ترتیبات داخلی آن جا، حیاط ها و باغچه های آن جا، سرسراهای آن جا و روحیه ی افراد آن جا را بررسی و مطالعه کنند. حتی یکی از آنان موفقیتی به دست آورد که هرگز امید آن را نداشتند. او با دختر معماری که قلعه ی خان پیر را تعمیر کرده و مستحکم ساخته بود ازدواج کرد و بدین ترتیب فرصت یافت که در خانه ی پدر زنش نقشه ی کاخ کیرا را ببیند و جزئیات آن را به خاطر سپارد. در این نقشه همه چیز، در و پنجره ها، دیوارها، اتاق ها، عمارات ها و متعلقات، آن ها، انبارهای مواد غذایی و انبارهای مواد سوختنی به دقت تعیین شده بود.
رونین های دیگر در اقطار و اکناف ژاپن سرگردان شدند، لیکن هیچ گاه تماس و ارتباط خود را با اویشی قطع نکردند.
اویشی، که رهبر و سازمان دهنده ی توطئه بود، نیک می دانست که جاسوسان کیرا تا مدتی مراقب و نگران او خواهند بود، از این رو با همه کس می گفت که از فکر انتقام سرورش منصرف شده است. نخست در قلعه ی آکو و سپس در شهر یدو به هر کسی بر می خورد می گفت: «دیگر دلم نمی خواهد سلاحی با خود حمل کنم، شمشیرم را، کمانم را و تیرهایم را فروخته ام. می خواهم از این پس چون روستایی آرامجو و ساده ای به سر برم. می خواهم از این جا دور شوم و در یاماشینو (24) نزدیک کیوتو خانه ای بخرم. مقداری پول دارم. آن را به روستاییان وام می دهم و با بهره ی آن زندگی می کنم و بقیه ی عمرم را به کاری جز نگریستن و اندیشیدن به زیبایی های طبیعت نمی پردازم...»
اویشی گفته ی خود را به کار بست و چون در حومه ی کیوتو جای گزید، به کاری جز عیش و نوش نپرداخت. اوقات خود را در محله ی گیون، (25) در قهوه خانه ی معروف ایچی ریکی (26) در کنار رقاصه های آوازخانی که آنان را گیشا (27) می نامند می گذرانید و در نوشیدن ساکی افراط می کرد. همیشه چنین می نمود که مست و مدهوش و از خود بی خبر است. گاه بامدادان خدمتکار میخانه ای او را تلو تلو خوران به خانه اش می رسانید و گاه چنان مست می شد که چون مرده ای در گوشه ی کوچه ای می افتاد و تا صبح در همان جا می ماند.
روزی جنگجویی از خانواده ی ساتسوما (28) او را در چنین حالی دید و شناخت و آشفته و خشمگین شد و به سرزنش به او گفت: «تو، که نباید اندیشه ای جز گرفتن سرورت به سر داشته باشی، چنان وظیفه ی خود را فراموش کرده ای که خبر از خویشتن نداری و زندگی را به هرزه و بیهوده تلف می کنی! پست! حیوان ناپاک! تو نام سامورایی ها را ننگین ساختی!»
آن گاه تیپاپی به او زد و تقی به رویش انداخت و از او دور شد.
زن اویشی از زندگی و رفتاری که شوهرش در پیش گرفته بود نگران و مشوش شد و روزی بامداد که اویشی مست و خراب، به شانه ی گیشایی تکیه داده، به خانه بازگشته بود، چون با او تنها ماند گفت: «از جرئت و جسارتی که می خواهم بکنم پوزش می خواهم! شما وقتی به این جا می آمدیم به من گفتید که برای از میان بردن بدگمانی کیرا مدتی زندگی خود را به هرزه و در عیش و عشرت هدر خواهید داد، لیکن اکنون این بیم به دل من راه یافته است که نکند به این طرز زندگی دلبستگی پیدا کرده اید و چنان به آن خو گرفته اید که دیگر نمی توانید آن را ترک کنید. اجازه بفرمایید از شما خواهش کنم که رفتار خود را تعدیل کنید...»
مرد مست به سر زنش فریاد زد که: «ها! چه می گویی؟ حالا دیگر کارت به جایی رسیده که به من پند و اندرز هم می دهی؟ که چنین اجازه ای به تو داده است؟... اگر طرز زندگی مرا نمی پسندی تنها یک چاره داری و آن جدا شدن از من است!»
زن بیچاره گریه سر داد و گفت: «پوزش می خواهم! مرا ببخشید!»
- حالا دیگر اشکت هم سرازیر شده است! من دیگر از نق نق تو به تنگ آمده ام. از تو سیر شده ام. تو پیرزنی بیش نیستی و من دلم همسری جوان و زیبا می خواهد. باید از همدیگر جدا بشویم...
- آه این حرفها را مزنید!... آیا گذشته را فراموش کرده اید؟ آیا در بیست سالی که من زن شما بوده ام جز وفاداری و فداکاری چیزی از من دیده اید؟ آیا به هنگام بیماری از شما پرستاری و تیمار شایسته نکرده ام! سه پسر برایتان نیاروده ام؟ آیا در زندگی ساده و بی آلایشی که تاکنون داشتیم خوشبخت نبوده ایم؟ اکنون اگر سخن درشتی از من شنیدید و رنجیدید پوزش می خواهم. مرا ببخشید! به من رحم کنید!...
- این حرف ها بیهوده است! من تصمیم خود را گرفته ام و دیگر از آن بر نمی گردم. فردا باید از خانه ی من بیرون روی تا من بتوانم زنی زیبا و دلربا به جای تو بیاورم.
زن بیچاره فردای آن روز، ناگزیر از آن خانه بیرون رفت و دو فرزند خردسالش را نیز همراه خود برد. پدر تنها پسر بزرگ تر را پیش خود نگه داشت. اما اویشی وقتی خود را تنها یافت و یقین کرد کسی در آن جا نیست و جای زنش در خانه اش خالی است بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد. او در زندگی خود فقط به یک زن مهر ورزیده، به جان دوستش می داشت و اکنون به دست خود آن زن را از خانه بیرون رانده بود.
اویشی زنش را از این روی از خانه بیرون کرد که در دیده ی مردمان پست تر جلوه کند. این جدایی اندوهبار بزرگ ترین فداکاری و گذشتی بود که در راه رسیدن به هدفی که زندگی خود را وقف آن کرده بود از خود نمود.
خبرچینان کیرا از زندگی پست و ننگین اویشی خبر یافتند و این خبر را به خان پیر رسانیدند. نجیب زاده ی ناپاک شادمان گشت که بار دیگر زندگی عادی خود را از سر خواهد گرفت، لیکن برای اطمینان بیشتر خبرچین خاص خود بان نای را با کیوتو فرستاد تا در این باره پژوهش شایسته ای بکند. این مرد یکی از جنگاوران آشنای اویشی را با پول فریفت و مأمورش کرد تا در خلوت و دوستانه از رازدل اویشی آگاه شود.
فرستاده ی بان نای اویشی را از رفتاری که در پیش گرفته بود سرزنش کرد و گفت: «شما که فرمانده سامورایی های آسانو بودید مگر نمی باید زندگی خود را وقف گرفتن انتقام سرورتان بکنید؟»
اویشی پاسخ داد: «آری، گفتن این حرف آسان است. من هم روز اول در دل خود اندک تأثر و خشمی یافتم، اما بعد که درست فکر کردم دیدم که خیال بیهوده نباید پخت. چگونه ممکن است از کیرا انتقام گرفت؟ باید به کاخ او حمله کرد... خوب! پس از آنچه می شود؟ یا موفق نمی شویم و گرفتار می گردیم و جان خود را بر سر این کار می گذاریم و یا موفق می شویم و دشمن سرور خود را می کشیم. در این صورت هم شوگون فرمان می دهد ما همه هاراگیری کنیم... باری، در این اقدام موفق شدن و موفق نشدن بیش از یک نتیجه برای ما ندارد و آن مرگ است. اما من زندگی را دوست دارم. می و معشوق را دوست دارم. شاعر چه خوب می گوید:
اگر بنا شود که بار دیگر بدین جهان بازگردیم.
و این بار صورتی غیر از صورت آدمی داشته باشیم:
من آرزو می کنم که خُمِ می شوم.
و سیر از آن بنوشم.
اویشی آن مرد سامورایی را با خود به میخانه کشانید. آن مرد در راه به او گفت: «آه! به یکباره به یادم افتاد که امروز دومین سال روز مرگ آسانو است. این طور نیست؟...»
- ممکن است این طور باشد! اما خاطره ی مرگ او نباید ما را از لذت خوردن ران خرچنگ دریایی و نوشیدن چند پیاله ساکی باز دارد.
سامورایی آنچه از اویشی دید و از زبانش شنید به بان نای گزارش داد. دستیار کیرا هم شتابان به شهر یدو بازگشت و این خبر خوش را به ارباب خود رساند که رعایا و سامورایی های آسانو از فکر انتقام گرفتن درگذشته اند.
کیرا پس از شنیدن این خبر دل آسوده شد. از آن پس خدمتکاران را آسان تر به حضور می پذیرفت و از روی خست و برای صرفه جویی در هزینه نصف بیشتر نگهبانانش را مرخص کرد.
اویشی به وسیله ی یکی از رونین ها، که به نام باسمه فروش در کنار قلعه ی کیرا جای گزیده بود، اطلاع پیدا کرد که از شدت احتیاط و سخت گیری های کاخ کیرا کاسته و ساعت انتقام نزدیک شده است.
رهبر توطئه به وسیله ی فرستادگان مطمئن به همه ی رونین های هم پیمان خود پیغام داد که پنهانی در شهر یدو گرد آیند.
تنها یک تن نمی توانست این ندا را پاسخ دهد و او سمپئی، نجیب زاده ی مصاحب آسانو بود. او چند ماه پس از مرگ آسانو از پدر خود اجازه خواست که به شهر یدو برود و کار و شغل تازه ای در آن جا برای خود پیدا کند. لیکن پدرش او را از این تصمیم بازداشت و گفت: «نیک می دانم که تو به بهانه ی پیدا کردن شغل و کار می خواهی بروی و دشمن سرورت را بکشی و انتقام وی را بستانی. لیکن از کشتن کیرا به کسی سودی نمی رسد و تنها خانواده ی تو دچار بدبختی و خانه خرابی می شود. بهتر است که زن بگیری و همین جا بمانی و کار کنی و از این اندیشه درگذری!»
سمپئی با دریغ و درد دریافت که فرمان پدر را بی شکستن پیمان خود با سرور درگذشته اش نمی تواند انجام دهد و راه حل این اختلاف تأثر انگیز را در هاراگیری دانست. او بر آن شد که خود را بکشد تا در آن دنیا از سرورش پوزش بخواهد. در نخستین سال روز مرگ آسانو جامه ای سپید بر تن کرد و رو به شهر یدو که سرورش در آن درگذشته بود نشست و با خنجر شکم خود را شکافت و سپس به یک ضربه گلوی خویش را نیز برید.
رونین های دیگر همه به ندای اویشی جواب دادند. ماتسو - نو - جو (29) پسر اویشی، که شب پیش از دریافت فرمان پدر زناشویی کرده بود، فقط یک شب با همسر جوانش به سر برد و فردای آن روز به سوی پایتخت، که یقین داشت در آن جا با مرگ رو به رو خواهد شد، شتافت.
چهل و هفت رونین در شهر یدو گرد آمدند. کسانی در میان آنانکه پیشه وری و پیله وری پیشه کرده بودند از این که بار دیگر شمشیر سامورایی خود را بازیافته بودند غرق شادی و خرمی بودند.
آنان در سایه ی یاوری ها و فداکاری های بازرگانی ریهی آمانو (30) نام، که در شهر اوزاکا (31) به سر می برد، سلاح های دیگر نیز به چنگ آورده بودند. این بازرگان پنهان از خانواده و خدمتکاران خود سازو برگ لازم برای حمله و دفاع جنگاوران را به آهنگران و اسلحه سازان مختلف سفارش می داد تا کسی از سفارش آن سلاح ها بدگمان نشود و سپس آن ها را پنهانی و به طور اسرار آمیزی به پایتخت می فرستاد. او اگر خیانت می ورزید سود و امتیاز بسیار به دست می آورد، لیکن به رغم زیان هایی که از درستی خود می برد راز این توطئه را، که جز او کسی از آن آگاه نبود، مانند سامورایی جانبازی حفظ کرد.
اویشی محتویات صندوق هایی را که ریهی پیش او فرستاده بود بازدید کرد. صندوق ها پر بود از نیزه های تبردار، کمان ها، تیرها، گرزها، جوشن ها، کلاهخودها، و دستکش های آهنین. دیگر کم و کاستی نداشتند و فقط باید فرصت مناسبی به دست می آوردند و یقین و اطمینان می یافتند که کیرا به هنگام حمله ی رونین ها در کاخ خود باشد.
کیرا از موقعی که خاطرش از جانب سامورایی های آسانو جمع شده بود تفریحات و سرگرمی های مورد علاقه ی خود را از سرگرفته بود. او یکی از دوستداران شا - نو - یو (32) بود.
چند دوست صمیمی دور هم جمع می شدند. عده ی آنان با صاحبخانه معمولاً شش نفر می شد. آنان در عمارت کلاه فرنگی که دور از دیگر عمارات در میان باغچه ساخته شده بود می نشستند. خود صاحب خانه ابزارهای لازم را برای تهیه ی چای فراهم می آورد. خود آتش می افروخت و عود و کندر دود می کرد. کتری فلزی را از آب پر می کرد. چای دم می کرد. با کفگیری خاص کف چایی را می گرفت، آن گاه پیاله ای از این نوشیدنی گرانبها پر می کرد و به والامقام ترین مهمان خود می داد. سپس پیاله ای به مهمان دیگر می داد و همه از آن می نوشیدند. برای تعلیم جزئیات این مراسم در ژاپن آموزگاران خاصی وجود داشتند.
یکی از رونین ها با یکی از این آموزگاران، که در خانه ی کیرا رفت و آمد می کرد، دوست شده بود. این رونین اطلاع پیدا کرد که در شب بیست و نهم دی ماه کیرا چنین مهمانی ای بر پا خواهد کرد و در آن شب تنی چند از دوستانش را به خانه ی خود خواهد خواند. اویشی چون یقین یافت که دشمن در آن روز در خانه خواهد بود بر آن شد که همان شب به کاخ او حمله کنند.
شب پیش از حمله، اویشی همه ی همپیمانان خود را پنهانی در مهمانسرایی، که از پیش اجاره کرده و همه ی پیشخدمت های آن جا را مرخص کرده بود، گرد آورد و به آنان چنین گفت: «بیش از دو سال از مرگ سرور ما می گذرد. روان او مدت ها انتظار کشیده است، اما به زودی انتظارش سر خواهد آمد و خشنود خواهد گشت. من می دانم که بسیاری از شما در راه انجام دادن وظیفه ی خود چه فداکاری ها و گذشت هایی کرده اید. اکنون نوبت آخرین و بزرگ ترین فداکاری و از خودگذشتگی شما است. آری، وقت آن است که جان در راه سرورمان ببازیم. آیا بدین کار آماده هستید؟»
سامورایی ها به نیام شمشیر خود کوفتند و گفتند: «آری.»
اویشی به گفته ی خود چنین افزود: «ما فقط از کیرا انتقام خواهیم گرفت و بیش از یک سر نخواهیم انداخت، خواهیم کوشید تا پیرمردی یا زنی یا کودکی را نکشیم. کشتن بی گناهان نامردی است!»
رونین ها همه با هم گفتند: «راست می گویید!»
- لیکن ممکن است کسانی و به خصوص نگهبانان کاخ در برابر ما ایستادگی کنند. در این صورت ناگزیر خواهیم بود مانع را از پیش پای خود برداریم.
باز هم رونین ها گفته ی او را تصدیق کردند.
اویشی نقشه ی حمله را کشید و بنا شد همپیمانها به دو دسته تقسیم شوند. دسته ای از جلو، از در اصلی کاخ و دسته ی دیگر از در عقبی آن هجوم آورند. گروه نخستین را خود اویشی فرماندهی و راهنمایی کند و گروه دوم را، که به فرماندهی معاونش یوشیدا تسوسئه مون (33) اقدام می کنند، پسرش رهبری کند و چون به کاخ رسند همه ی رونین ها به آهنگ تبیره ی جنگ هجوم برند و هرگاه یکی از آنان کیرا را پیدا کند صفیری بکشد و همه دور او گرد آیند. همچنین به افتخار بازرگان فداکار و وفاداری که سلاح های لازم را برای آنان فراهم کرده بود، ولی متأسفانه خود نمی توانست در این اقدام شرکت کند، نام تجارت خانه ی او آمانو - یا (34) را کلمه ی شناسایی قرار دهند و چون یکی از آنان فریاد بزند «آما» دیگری پاسخ دهد «نویا».
شب حمله برف سنگینی می بارید. باد می غرید و ماه در آسمان نورافشانی می کرد.
رونین ها در ساعت معهود از مهمانسرایی که در آن جا لباس رزم پوشیده بودند بیرون آمدند. همه جوشن و خفتان پوشیده، روی آن ها بالاپوشی سیاه بر تن کرده بودند. مسلح به نیزه های تبردار و گرز و کوپال و کمال بودند. چند تن کمندهایی نیز با خود داشتند و یکی از رونین ها، که همراه اویشی بود، تبیره ی جنگی به دست گرفته بود.
از کوچه های خلوت و بی سر و صدا و پوشیده از برف گذر کردند. در کنار پلی، مردی کنجکاو از دیدن آنان در شگفت شد. نزدیکشان آمد و از یکی از آنان پرسید که این دسته ی مسلح در دل شب در پی چه کار می شتابد؟
رونین در پاسخ او گفت: «ما نه دزدیم و نه آدمکش، ما برای گرفتن انتقام سرور خود، از خانی نابکار و تیره درون که سبب مرگش شده است، می رویم.»
شبگرد کنجکاو شادمان شد و دیگر چیزی نپرسید.
چون رونین ها به در اصلی سرخ رنگ کاخ کیرا رسیدند، دسته ای که بود از پشت حمله کند از دسته ی اویشی جدا شد.
کمندها را بر دیوار کاخ انداختند. دور رونین از دیوار پوشیده از برف بالا رفتند و از آن سو پایین آمدند و قفل در را شکستند و آن را گشودند. دسته ی اول همپیمانها چون گردبادی توفنده وارد کاخ شد.
دربانان تسلیم شدند و امان خواستند رونین ها از آنان درگذشتند. لیکن در باغ کاخ نگهبانان کیرا به سوی هجوم کنندگان شتافتند. زد و خورد، در زیر برف که همچنان فرو می بارید، درگرفت.
یکی از نگهبانان کاخ با تعجب و حیرتی بسیار یکی از مهاجمان را شناخت که در آن ماه ها ساکی فروشی می کرد و او بارها به دکانش رفته و در آن جا ساکی نوشیده بود. نگبهان به او گفت: «عجب! رفیق آمامی اینوسوکه (35) شما هستید؟»
ساکی فروش که در واقع یکی از سامورایی ها و نام حقیقی او ساتو یوموشیچی (36) بود در پاسخ او گفت: «نامم را فراموش مکن و برو در دنیای دیگر این راز را فاش کن!»
آن دو در کنار استخری یخ زده با هم به پیکار برخاستند. رونین در استخر افتاد. یخ شکست و او در آب فرو رفت، لیکن یکی از یارانش به یک ضربه ی شمشیر حریف او را از پای درآورد و رونین را کمک کرد تا از آب یخ زده بیرون بیاید.
رونین دیگری، هارا نام، شایستگی های بسیار از خود نشان داد و چون دو تن به او حمله آوردند شمشیر از کف آنان ربود و به یک تیپا هر دو را بر زمین افکند و زخمی گران بر آنان وارد کرد.
در این گیرودار حریفی درگرفت. اویشی گفت: «فراموش مکنید که پیش از بیرون آمدن از کاخ باید آتش را خاموش کنیم تا به خانه ی همسایه ها سرایت نکند.»
دو دسته به هم رسیده بودند و زد و خورد پایان یافته بود. از نگهبانان شش کشته و بیست و سه زخمی بر زمین افتاده بودند، لیکن هنوز کیرا پیدا نشده بود.
رونین ها به درون عمارت ها هجوم بردند تا او را دستگیر کنند. کوچک ترین آزاری به زنان که جیغ می کشیدند و کودکان که گریه می کردند نمی رسانیدند و از آنان درمی گذشتند. و فقط در پی کیرا می گشتند. ولی نشانی از وی نمی یافتند. آیا خان پست و تیره درون در آن هنگام راه فراری پیدا کرده، جان به در برده بود؟
رونینی جوتارو (37) نام به این اندیشه افتاد که رختخواب ها را بگردد، شاید کیرا خود را در میان آن ها پنهان کرده باشد. اتفاقاً، چون دست به رختخوابی زد آن را گرم یافت و با خود گفت که حریف نباید جای دوری رفته باشد.
او در انتهای اتاق خواب پرده ی نقاشی ابریشمین بزرگی را از دیوار آویخته دید که در ژاپن آن را کاکمونو (38) می گویند. جوتارو با شمشیر خود ضربتی بر آن پرده زد و دید پشت پرده خالی است. معلوم شد پرده ی نقاشی دالانی را از انظار پنهان ساخته است. این دالان به حیاطی می رسید که در آن جا چند ساختمان و از جمله انبار هیزم و زغالی به چشم می خورد.
جوتارو خود را به انبار رسانید و در آن جا مردی را در جامه ی خواب دید که در پس ترکه های چوب پنهان شده بود. گریبانش را گرفت و از آن جا بیرونش کشید و گفت: «نامت چیست؟»
مرد همچنان می لرزید و پاسخی نمی داد. فانوسی آوردند. در روشنایی آن، چهره ی رنگ باخته ی مردی شصت ساله نمایان شد.
رونین صفیری کشید. همه ی رونین ها به آن جا شتافتند.
اویشی گفت: «این مرد بی گمان کیراست. سرش را نگاه کنید ببینید جای زخم شمشیر آسانو را در آن می بینید؟... آری، این هم جای زخم... نه بی تردید این مرد کسی جز کیرا نیست.»
زبان پیرمرد بند آمده و عرقی سرد بر پیشانیش نشسته و خاموش ایستاده بود.
اویشی در برابر او زانو زد و با صدایی متین و موقر گفت: «من در برابر سن و سال و پایه و مقام شما سر فرود می آورم و پوزش می خواهم که خانه ی شریف شما را دچار آشفتگی و پریشانی کرده ایم. خود شما باید خوب بدانید که ما برای چه به این جا آمده ایم. ما سرافرازیم و به خود می بالیم که رعایای آسانو تاکومی - نو - کامی سرور قلعه ی آکو هستیم و برای گرفتن انتقام او به این جا آمده ایم. خود شما هم نمی توانید عادلانه بودن رفتار ما را انکار کنید... پس مردِ مردانه سر خود را در اختیار ما بگذارید!... ما از شما خواهش می کنیم تا مانند سرورمان، که به فتنه انگیزی شما ناگزیر شد هاراگیری کند، شرافتمندانه خودکشی کنید!...»
خان پیر، که دلی به کوچکی دل جوجه ماکیانی داشت، چنان منگ و مبهوت شده بود که گفتی نمی فهمید و نمی شنید به او چه می گویند. چپ و راست خود را نگاه می کرد. و یک دم چنین پنداشت که راه فراری پیدا کرده است و پای به گریز نهاد، اما زود گرفتار شد.
آن گاه اویشی خنجری برکشید - همان خنجری که آسانو ناگزیر شد با آن خودکشی کند - و آن را در گلوی کیرا فرو کرد. و سپس به جوتارو که با شمشیر آخته در آن جا ایستاده بود، به پاداش پیدا کردن کیرا، اشاره کرد تا به افتخار بریدن سر دشمن سرورشان سرافراز شود.
هوا روشن شده بود. رونین ها صف کشیدند و پشت سر اویشی که خنجر آسانو و سر کیرا را به دست داشت به راه افتادند و با نظم و ترتیب بسیار از شهر یدو بیرون رفتند و خود را به گورستانی که در کنار پرستشگاه سنگاکوجی قرار داشت و سردارشان را در آن جا به خاک سپرده بودند رسانیدند.
در راه مردمان از دیدن آنان در شگفت شدند، لیکن چون سبب آدم کشتن آنان را دریافتند آفرینشان خواندند و تمجیدشان کردند. انتقام سرور خود را گرفتن هنوز هم در ژاپن وظیفه ای بسیار شریف شمرده می شود چندان که ترس آدم کشی را از میان می برد.
شاهزاده سندای، (39) که رونین ها از برابر او می گذشتند، از آنان دعوت کرد تا اندکی درنگ کنند و شربت خنکی با او بنوشند.
بیش از آن که رونین ها به پرستشگاه سنگاکوجی برسند خبر کشته شدن کیرا به آن جا رسیده بود. راهبی که نگهبان پرستشگاه بود به پیشتاز همپیمانها شتافت و آنان را به سر گور سرورشان راهنمایی کرد.
اویشی به سر چاه پرستشگاه رفت و سر خون آلود کیرا را شستشو داد، زیرا فرو دست باید با تن پاک به حضور فرادست رود و کیرا اکنون زیر دست آسانو شمرده می شد.
رهبر و فرمانده همپیمانها سر دشمن را روی گور آسانو نهاد و سه بار با خنجر بر آن کوفت. و سپس آن را به کناری گذاشت. سه بار در برابر گور سرفرود آورد و گفت: «سرافرازم که روان پاک سرور و سردار درگذشته ی خود آسانو - تاکومی - نو - کامی را آگاه سازم که با همان خنجر که شکم خود را پاره کرده بودند، زخمی کشنده بر دشمنشان زدیم و از پایش درآوردیم و اکنون سر او را به پایشان می اند
  • اشتراک
  • گزارش تخلف
  • 0 محبوب

اخبار اکاایران