حسد هالابائو -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,هالابائو,[categoriy]

آکاایران: حسد هالابائو



 

نویسنده: کتلین آرنوت




 

به گزارش آکاایران:  اسطوره ای از آفریقا

سالها پیش مردی بود که دو پسر داشت و با این که پسرانش را از دل و جان دوست می داشت در حسرت و آرزوی دختری بود تا روزی زنش دختری زایید و او بسیار شاد و خوشحال شد. هیچ کاری نبود که برای دخترش بتواند انجام بدهد که برایش سخت و دشوار باشد. هر وقت به بازار می رفت، برای او شیرینی و مهره های رنگارنگ پر زرق و برق و گاهی لباسی قشنگ و روسری خوشرنگی می خرید و می آورد. اما هرگاه در عیدهای بزرگ هم لباس تازه ای برای پسرانش می خرید، آنها می بایست از بخت خود سپاسگزار باشند و خوشحالی نمایند. او دخترش را نمی گذاشت با کودکان دیگر بازی کند یا با آنها برای آوردن آب و هیزم به جنگل برود، اما پسرانش همیشه قسمتی از کارهای دشوار خانه را به عهده داشتند.
مدتی گذشت و دخترک رشد کرد و دختری زیبا و دلربا شد با چشمانی درخشنده و پوستی لطیف و تیره رنگ. ساق پاهای وی مثل دیگر همسالانش که ناچار بودند کار کنند و روی خارها و صخره ها راه بروند و در کشتزارها به پدر و مادرشان کمک کنند، پر از زخم و خراش نبود.
حالا حسد دو برادر کم کم بر او برانگیخته شده بود زیرا رفتار پدرشان با آن دو با رفتاری که با خواهرشان داشت خیلی فرق داشت. «هالابائو» (1) برادر بزرگتر بیشتر شبها بیدار می شد و با خود فکر می کرد که چطور می تواند شر خواهرش را از سر خود و برادرش بکند تا این که برای نابودی او نقشه ای کشید.
دخترک ده ساله شده بود. یک روز صبح پدر به دو پسرش گفت که به جنگل بروند و هیزم جمع کنند. هالابائو روبه خواهر خود، که بر فرشی از پوست بز، در سایه ی بام پوشالی خانه شان نشسته بود، نمود و به مهربانی به او گفت:
«خواهرجان! بیا با هم به جنگل برویم! تو در آنجا ما را در جمع کردن هیزم کمک می کنی. من و برادرم از درختان بالا می رویم و شاخه های خشک آنها را می شکنیم و پایین می اندازیم و اگر تو در پای درختان بایستی و آنها را جمع کنی، کار ما سبکتر می شود.»
و چون تردید خواهرش را در برابر این پیشنهاد دید لبخندی زد و گفت: «خواهرجان! نترس! ما مراقب تو خواهیم بود و هرگاه با ما باشی هیچ آسیبی به تو نخواهد رسید.»
حس خودپسندی دخترک تحریک شد، زیرا برادرانش از او کمک می خواستند. پس از جای خود برخاست و با برادرانش از خانه بیرون آمد و به طرف جنگل انبوه و تیره و تار به راه افتاد.
اول هالابائو و برادرش «شادوسا» (2) از درخت های بلند بالا رفتند و شاخه های خشک آنها را شکستند و پایین انداختند. خواهرشان آنها را دسته دسته کرد و با پیچک به هم گره زد، آن وقت هالابائو رو به برادر خود کرد و گفت:
«شادوسا، این دسته ی چوب های خشک را بردار ببر بگذار کنار جنگل و برگرد تا دسته ی دیگری را که من و خواهرمان آماده می کنیم برداری و ببری!»
برادر کوچکتر دستور برادر بزرگتر خود را انجام داد و تا صدای قدمهای او در پشت درختان جنگل محو شد هالابائو خواهرش را برداشت و روی شانه ی خود انداخت.
دخترک جیغ و داد می زد که: «ولم کن! ولم کن بروم!» ولی او اعتنایی به داد و فریادهای او نکرد زیرا می خواست از درخت «ماهون» (3) بلندی که از پیش برای نیت بد خود در نظر گرفته بود بالا برود. دختر کم کم آرام گرفت زیرا ترسید که برادرش او را رها کند و او از آن بالا بیفتد و بمیرد. هالابائو بالا و بالاتر رفت تا به شاخه کلفتی که پشت برگها پنهان شده بود رسید و در آنجا پیچکی را که زیر لباس خود پنهان کرده بود بیرون آورد و خواهر بیچاره ی خود را چنان سخت به آن شاخه بست که دخترک حتی نمی توانست تکان بخورد. وقتی که دختر فهمید که چه سرنوشت شومی پیدا کرده است از ترس از هوش رفت. و این برای هالابائو بسیار خوب بود، پس فوراً از درخت پایین آمد و در راهی که برادرش در پیش گرفته بود شروع به دویدن کرد و بزودی خود را به او رسانید و دید که او برای بردن هیزم دوباره به جنگل آمده است. هالابائو فریاد زد:
«آه برادر، من خواهرمان را گم کرده ام! آه، آه! بیا و کمکم کن بگردیم و پیدایش کنیم وگرنه پدرمان خیلی از دستمان عصبانی می شود!»
آن وقت جهت مخالف درختی را که خواهرش را به آن بسته بود به او نشان داد و گفت:
«او از این طرف رفت.»
دو برادر ساعتی در جنگل خواهرشان را جستجو کردند و البته نشانی از او نیافتند. عاقبت به ناچار تصمیم گرفتند به خانه برگردند و خبر بد گم شدن خواهرشان را به پدرشان بدهند.
پدر خیلی خشمگین شد و به آن دو دستور داد که فردا و پس فردا هم دنبال خواهرشان بگردند، لیکن بزودی خشم در دل او جای خود را به غم و اندوه داد زیرا فهمیده بود که دخترش را برای همیشه از دست داده است!
اما ببینیم بر سر دخترک بیچاره چه آمد و بر او که به شاخه یکی از بلندترین درختان جنگل بسته شده بود، چه گذشت. او پس از مدتی به هوش آمد و با صدای بلند بنا کرد به فریاد زدن و کمک خواستن به این امید که شاید کسان دیگری هم در جنگل باشند و فریادهای او را بشنوند و بیایند و از بند خلاصش کنند. اما افسوس که کسی در جنگل نبود که از آنجا بگذرد. گلوی دخترک از گرما و تشنگی خشک شده بود.
نزدیکی های شب صدای مردانی به گوشش رسید و نیز صدای قدمهای آرام الاغ هایی را شنید که از راهی زیر درخت گذر می کردند. دختر به پایین نگاه کرد و کاروانی از بازرگانان را دید که هریک چند الاغ را که کیسه های بزرگی پر از دانه های کولا (4) (مغز قهوه ی سودانی) بر آنان بار شده، در پیش انداخته بود.
کاروان سالار در آخر صف می آمد. و او بر چهارپای نیرومندی نشسته بود و مردان و چارپایان را به شتاب وامی داشت تا پیش از غروب آفتاب خود را به منزلگاه شبانه برسانند.
دخترک به دشواری سرش را به پایین دوخت تا آنها را بهتر ببیند و این طور گفت:
«آه! آیا شما برادر مرا می شناسید؟»
«آیا چیزی درباره ی هالابائو شنیده اید؟»
«کاش که من هرگز او را نمی دیدم!»
«آه! خواهش می کنم یکی مرا از این بند برهاند!»
مردان ایستادند و سرشان را به بالا برگردانیدند تا ببینند چه کسی این آواز دلنشین را می خواند. چند نفر گفتند که این آواز از یک پرنده ی جادوست و چند نفر دیگر گفتند، نه از یک روح شیطانی است. دختر دوباره خواند:
«آه! آیا شما برادر مرا می شناسید؟»
«آیا چیزی درباره ی هالابائو شنیده اید؟»
«کاش که من هرگز او را نمی دیدم!»
«آه! خواهش می کنم یکی مرا از این بند برهاند!»
کاروانسالار گفت: «او مثل دختر جوانی آواز می خواند!» و از درخت ماهون بالا رفت و دخترک را دید که با بی رحمی به شاخه ی کلفتی بسته شده بود. او در حالی که بندهای دخترک را باز می کرد از او پرسید:
«بگو بدانم آیا تو انسانی یا جن و پری هستی؟»
دختر جواب داد: «آه سرور من! من دختر بیچاره ای هستم که برادر حسودم مرا به این شاخه بسته و رهایم کرده و رفته است که در اینجا بمیرم!»
کاروانسالار مردی توانگر و مهربان بود و فرزندی نداشت و چون زیبایی بیش از حد دخترک را دید کمکش کرد و بندهایش را باز نمود و از درخت پایینش آورد و او را روی الاغ خود نشانید و گفت: «تو نباید به خانه ی پدرت برگردی زیرا برادرانت باز هم سعی خواهند کرد تو را بکشند. بیا به خانه ی من برویم. بعد از این تو دختر من خواهی بود!»
آن وقت کاروان دوباره به راه افتاد و چون کاروان سالار به خانه ی خود رسید، زنش نگهداری دخترک را به عهده گرفت و او سالها مثل دختر خود آنها در آنجا زندگی می کرد. او هرچه سنش بیشتر می شد زیباتر می گشت و مردم از همه جا به دیدنش می آمدند. کم کم همه فراموش کردند که او دختر کاروانسالار و زنش نیست و آنها هم او را به راستی دختر خود می دانستند. عاقبت موقع شوهر کردن دختر رسید و پدرخوانده اش گفت که بهترین مرد آن سرزمین باید شوهر او بشود.
در این مدت هالابائو، برادر بزرگتر، نیز که رشد کرده و جوان خوش بر و بالا و نیرومندی شده بود روزی به پدر خود گفت که می خواهد سفری در پیش بگیرد و زنی برای خود پیدا کند. آوازه ی زیبایی دختر، که خواهر خود او بود، حتی به دهکده ی کوچک او رسیده بود و هالابائو تصمیم داشت هدایایی با خود بردارد و برود و از آن دختر خواستگاری کند، شاید بخت و اقبال یارش باشد و دختر راضی شود که همسر او گردد.
پدرش چند دست لباس زیبا و کیسه ی بزرگی پر از مهره های رنگارنگ و سبدی از دانه های کولا به او داد تا با خود ببرد و همه ی ساکنان دهکده با طبل و آواز او را بدرقه کردند و برایش آرزوی موفقیت نمودند.
او چند روز راه رفت و در سر راه خود از کسانی که می دید می پرسید خانه ی این دختر که شهرت زیباییش به همه جا رسیده است در کجاست؟
سرانجام شامگاهی به در خانه ی همان بازرگان توانگر رسید. در آن دم که هالابائو هدایا و ارمغانهایش را پیش پای خود گذاشت و با آن قد بلند و کشیده در آستانه ی خانه ی بازرگان ایستاد به راستی بسیار زیبا بود و پوست تیره اش در پرتو زرین غروب خورشید می درخشید!
وقتی که بازرگان دانست که او برای چه کاری آمده است او را به اندرون خانه ی خودش برد و ساعتی از شب با او به گفتگو نشست و سرانجام راضی شد زیرا او جوانی بود که شایسته ی همسری دختر زیبایش بود.
بامداد روز دیگر چون دختر از کلبه بیرون آمد و چشم هالابائو بر او افتاد در برابر زیبایی او زبانش بند آمد. دختر نیز شیفته ی روی زیبای مرد جوان شد اما همین که او زبان به حرف زدن باز کرد او را شناخت و دانست که او برادر بزرگش، هالابائو است. با وجود این دختر هیچ نگفت و تنها به ارمغان هایی که در برابر پدرخوانده اش گذاشته شده بود نگاه کرد. بالاخره پدر و دختر با غم و اندوه فراوان یکدیگر را بدرود گفتند و دختر همراه هالابائو روی به خانه ی پدر خود نهاد. در راه دختر خیلی کم حرف می زد اما هالابائو این کم حرفی را نتیجه ی شرمرویی او دانست و جز این فکری نکرد.
پدر و مادر واقعی وی با آغوش باز از او مثل عروس خود پیشباز کردند و به فراهم آوردن وسایل عروسی پرداختند. آنها نتوانستند دختر گم شده ی خود را بشناسند و از کم حرفی او سخت تعجب کردند.
وقتی که دختر پدرخوانده و مادرخوانده ی خود را ترک می گفت آنان دسته هاونی به او دادند تا با آن دانه ها را بکوبد و برای شوهر خود نان شیرینی ارزن بپزد و او همان روز که به خانه پدر و مادر راستین خود آمد آن را از بقچه ی خود بیرون آورد و مقداری دانه ی ارزن در هاون ریخت و همچنانکه با دسته هاون زرین خود آنها را می کوبید با صدایی دلنشین این طور خواند:
«چطور می توانم با برادر خود عروسی کنم؟»
«چطور می توانم این را به پدر خود بگویم؟»
«آیا مادرم گفته ی مرا باور خواهد کرد؟»
«آه، من چطور می توانم ثابت کنم که کیستم؟»
کسانی که در حیاط بودند آواز دلنشین دختر را شنیدن و آرام و بی سر و صدا آمدند و دور سر او حلقه زدند تا هم دختر زیبا را که آن همه تعریف و اوصافش را شنیده بودند از نزدیک ببینند و هم آوازش را بشنوند. شما هم می توانید پیش خود حدس بزنید که وقتی آنها چشم های سرخ شده از گریه ی او را دیدند و آوازش را که پیاپی تکرار می کرد شنیدند تا چه حد تعجب کردند:
«چطور می توانم با برادر خود عروسی کنم؟»
«چطور می توانم این را به پدر خود بگویم؟»
«آیا مادرم گفته ی مرا باور خواهد کرد؟»
«آه، من چطور می توانم ثابت کنم که کیستم؟»
پیرزنی پس از شنیدن این آواز رفت و پدر و مادر هالابائو را با خود آورد و آنها در پشت چپری از علفها پنهان شدند و به آواز دختر گوش دادند. پدر گفت:
- بی گمان این دختر دختر ما است که سالها پیش گمش کرده ایم!
مادر گفت: «من از نخستین نگاه خطوط آشنایی در چهره ی او دیدم!»
پدر گفت: «ما به آسانی می توانیم حقیقت را کشف کنیم. آیا تو به یاد داری که دخترمان لکه ی کبودی در پشت خود داشت و آن یک یادگار دوران کودکی او بود که در آتش افتاده بود؟»
مادر گفت: «آری، به یاد دارم، بیا برویم و این را از خود دختر بپرسیم!»
پدر و مادر نزد دختر که همچنان سرگرم کوبیدن دانه های ارزن بود رفتند و گفتند: «بگذار پشت تو را ببینیم؟ ما فکر می کنیم لکه ی کبودی در آنجاست که معلوم می کند تو دختر ما هستی!»
دختر از شادی به گریه افتاد و پدر و مادر خود را در آغوش کشید و گفت: «من لک پشت خود را فراموش کرده بودم...
بیایید و آن را ببینید! من همان دختر گم شده ی سالها پیش شما هستم!»
شادی و سرور چنان بزرگی در آن خانه برپا شد که کسی سالها در دهکده مانندش را ندیده بود. آتشها روشن کردند. غذاهای خوشمزه پختند و طبل ها به صدا درآمدند و همه ی روستاییان با شادی به رقص برخاستند. اما هالابائو، برادر زشت کردار از کار بدی که سالها پیش کرده بود چنان شرمنده و سرافکنده شد که تیر و کمان خود را برداشت و به آرامی خانه ی پدرش را ترک گفت و در تاریکی شب ناپدید گشت و دیگر خبری از او نشد.

پی نوشت ها:

1. Hallabau.
2. Shadusa.
3. Mahogany.
4. Kola.

منبع مقاله :
آرنوت، کتلین، (1378)، داستان های آفریقایی، ترجمه ی: کامیار نیکپور، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم

 




منبع :

اخبار اکاایران

تبلیغات