نتوم بایند ماجراجو -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,نتوم,بایند,ماجراجو,[categoriy]

آکاایران: نتوم بایند ماجراجو



 

نویسنده: کتلین آرنوت




 

به گزارش آکاایران: اسطوره ای از آفریقا

سرور دهی دختری داشت که با دیگر دختران ده تفاوت بسیار داشت. وی به جای آنکه به کارهای زنانه بسنده کند و کارهای سخت و خطرناک را به مردان واگذارد، تنها هنگامی خود را خوشبخت می پنداشت که در ماجرای خطرناکی افتاده باشد و ماجرا هرچه خطرناکتر بود، وی بیشتر از آن لذت می برد.
این دختر «نتوم بایند» (1) نام داشت و سال ها بود هر آن می کوشید پدرش را راضی بکند که به او اجازه بدهد به رودخانه ی اسرارآمیز «ایلولانگ» (2) برود، می گفت: «پدر، من درباره ی آن رودخانه چیزهایی شنیده ام که پیش از دیدن آن نمی توانم شوهر بکنم و سر و سامانی بیابم. پدر تو می دانی که من حتی در بزرگترین خطرها هم می توانم خود را حفظ کنم و گلیمم را از آب بیرون بکشم. اجازه بده به آنجا بروم. من چند تن از یاران خود را نیز همراه برم!»
نتوم بایند به پدر خود التماس کرد و خواهش خود را بازگفت که پدر سرانجام نرم شد و خواهش وی را پذیرفت و گفت تنها به شرطی به او اجازه می دهد به رودخانه ی «ایلولانگ» برود که قول بدهد پس از بازگشت از رودخانه شوهر بکند. سرور ده با خود اندیشیده بود که پس از شوهر کردن دخترش، شوهر او از او مراقبت خواهد کرد و سر او را چندان به کارهای خانه و خانواده گرم خواهد کرد که وی وقت و فرصت گشت و گذار در کشور و شتافتن به پیشباز خطر را نخواهد یافت.
دوازده تن- شاید هم بیشتر- از دختران جوان با نتوم بایند از دهکده بیرون آمدند و در حالی که آواز می خواندند و می رقصیدند راه رودخانه ی ایلولانگ را در پیش گرفتند. از جنگل ها گذشتند، از کوه ها بالا رفتند از جاده های باریک سنگلاخ پیش رفتند و در همه جا از مردمانی که در کشتزاران کار می کردند و یا پیرانی که در سایه ی درختان نشسته بودند راه رودخانه را پرسیدند.
سرانجام رودخانه، که در دره ی ژرف روان بود، از دور دیده شد. دختران شادمانه از تپه پایین دویدند در برابر رود ایستادند و جریان آرام آب های آن را تماشا کردند. سپس در پشت سر و بالای سر خود به انبوه سبز تیره ی درختان درهم پیچیده، که وزوز زنبوران و زوزه ی میمونان از آنها به گوش می رسید، نگاه کردند نتوم بایند گفت: «این رود هیچ فرقی با رودی که در کنار دهکده ی ما روان است، ندارد.
این راه پیمایی دور و دراز امروز خسته ام کرده و گرمم شده است، می روم در رودخانه آب تنی کنم!»
دیگر دختران نیز با او هم آواز شدند و دامن های چرمی و دستبندها و پابندهای مسی خود را بیرون آوردند و آنها را در کنار رودخانه توده کردند و آن گاه در آب پریدند و پس از راه پیمایی دور و درازی که آن روز کرده بودند، خستگی راه را در آبهای خنک رود از تن بیرون کردند و قهقهه زنان آب به روی یکدیگر پاشیدند.
نتوم بایند همچنان که شنا می کرد به تعجب گفت: «من نمی توانم بفهمم چرا از رود ایلولانگ با چنین ترس و هراسی حرف می زنند و حال آنکه این رود، به طوری که می بینید رودخانه ای است معمولی و من متأسفم که وقت خود را برای آمدن بدینجا تلف کردم، زیرا در رودخانه ی خودمان هم می توانستم به همین راحتی شنا کنم!»
چون دختران از شنا کردن خسته شدند از آب بیرون آمدند و برای پیدا کردن جامه های خود به ساحل رفتند. اما آنها را پیدا نکردند فریاد زدند: «آنها کجا هستند؟ آیا ممکن است میمونها از درختان پایین پریده باشند و آمده باشند و جامه ها و زیورهای ما را ربوده باشند آه، چطور لخت و برهنه می توانیم به دهکده بازگردیم؟»
دختران همه جا را گشتند اما نشانی از جامه های خود نیافتند. سرانجام نتوم بایند گفت:
«با این همه، شاید روستاییان راست می گفتند که رفتن به رودخانه ایلولانگ خطرناک است بی گمان غولی که زیر آب های اینجا زندگی می کرد، جامه های ما را دزدیده است.»
دختران همه دور سر نتوم بایند جمع شدند و پرسیدند: «چه باید بکنیم؟ تو ما را بدینجا آوردی و حالا هم باید جامه هایمان را پیدا بکنی و به ما پس بدهی!»
نتوم بایند بی باک گفت: «شما خودتان باید آنها را پیدا کنید. همه می دانند که غولان رودخانه چیزهایی را که می ربایند هرگاه صاحبان آنها را به فروتنی و ادب از آنان بخواهند، آنها را پس می دهند!»
آن گاه دختران یکی پس از دیگری در کنار رودخانه ایستادند و فریاد برآوردند: «ای غول! به من رحم کن و لباسهایم را به من پس بده، چون اگر من برهنه به خانه برگردم پدر و مادرم کتکم می زنند!»
هر بار که دختری غول را می خواند جامه ها، دستبندها و پابندهایش از آب بیرون انداخته می شدند.
بدین گونه همه ی دختران جامه و زیورهای خود را بازیافتن و تنها نتوم بایند برهنه ماند.

نتوم بایند با غرور بسیار در کنار رودخانه ایستاد و سر برافراشت و به تکبر به یاران خود گفت: «من دختر سرور دهم و شرمم می آید که به غول رودخانه التماس کنم. اما فکر می کنم که باید فروتنی کنم و از غول خواهش کنم جامه هایم را پس بدهد تا همه با هم به دهکده مان بازگردیم.»

نتوم بایند دوباره روی به رودخانه نمود و خواست از غول خواهش کند که جامه های وی را نیز پس بدهد.
شروع کرد به گفتن: «ای غول، گوش کن»، اما نتوانست بیش از آن چیزی بگوید. سری هراس انگیز از آب بیرون آمد. سری سیاه و لزج و دهان فراخ خود را گشود و نتوم بایند را فرو بلعید.
یاران نتوم بایند برگشتند و از ترس جیغ زدند و با همه ی نیرویی که در پاهای خود داشتند به طرف دهکده ی خود دویدند و در آنجا به سرور ده گفتند که چه بر سر دختر ماجراجویش آمده است.
سرور ده جنگجویان خود را فراخواند و به آنان فرمان داد که به رودخانه ایلولانگ بروند و دخترش را برهانند. جنگجویان بی درنگ نیزه و سپر برگرفتند و به راه افتادند.
آنان به رودخانه ی ایلولانگ رسیدند و بر لب آن ایستادند و با خود اندیشیدند که به چه نیرنگی غول را از آب بیرون بکشند و او را با نیزه های خود بکشند. اما غول صدای آنان را شنید و همه ی آنان را پیش از آنکه بتوانند جنگ افزارشان را به کار بگیرند، فروبلعید.
آن گاه غول از رودخانه بیرون آمد و در حالی که درختان را در سر راه خود می شکست و غریوهای هراس انگیزی برمی کشید، به راه افتاد و سگ و گربه و گاو مردمانی را که بر سر راه او قرار می گرفتند فرو بلعید.
همه ی آنان در شکم بزرگ و جادویی غول فرو رفتند و ناپدید شدند.
سرانجام غول به دهکده ای رسید که دو دختر کوچک در بیرون کلبه ی پدرشان بازی می کردند.
پدر آن دو دختر در آن نزدیکی به شکار رفته بود. چون فریاد فرزندانش را شنید در حالی که نیزه ی تیز و بلند خود را تکان می داد، غول را دنبال کرد. حالا دیگر شکم فراخ غول پر شده بود و گامهایش دم به دم آهسته تر می گشت. شکارگر بسرعت به او نزدیک شد. غول هراس انگیز کام فراخ خود را برای بلعیدن شکارافکن گشود، اما غولان جادو نیز گاه شکم خود را چندان پر می کنند که دیگر نمی توانند چیزی بخورند و از این روی بود که شکارگر نجات یافت.
شکارافکن نیزه ی تیز خود را برق آسا بر آن موجود بزرگ فرود آورد و دیری نکشید که غول بی جان بر زمین افتاد. آن گاه چشم اندازی شگفت انگیز در برابر شکارافکن پدیدار شد:
دو دختر و مردمان بسیار و گله ای از گاوان و سگان و گربه ها و جنجگویانی که سرور ده برای رهانیدن دختر خود فرستاده بود و پس از همه ی آنان نتوم بایند بیرون آمد.
همه از شکارافکن تشکر کردند که آنان را زندگی دوباره بخشیده بود و شاد و خرم به خانه های خود بازگشتند.
پدر نتوم بایند از باز یافتن دختر خویش بسیار شادمان گشت اما تصمیم گرفت که وی را به انجام دادن قول خود وادارد، از این روی به وی گفت:
- اکنون که رفتی و رودخانه ی ایلولانگ را دیدی باید به قول خود وفا کنی و شوهر کنی و چون دیگر زنان ده سر و سامانی پیدا کنی.
نتوم بایند که دختر حیله گری بود در پاسخ پدر گفت: «بسیار خوب، پدر شوهر می کنم اما به شرطی که اجازه بدهی خودم شوهرم را انتخاب کنم!»
پدر نتوم بایند این خواهش غیرعادی را پذیرفت. زیرا به قدری دلواپس و نگران شوهر کردن دختر خود بود که تقریباً وی هرچه از او می خواست انجام می داد.
دختر گفت: «حالا که اجازه دادی خودم شوهرم را انتخاب بکنم من «مارمرد» را به شوهری خود انتخاب می کنم. من قصه هایی درباره ی او شنیده ام و پیش خود تصمیم گرفته ام که او را پیدا کنم.
آری می روم و او را پیدا می کنم و به این دهکده می آورم و زنش می شوم!»
مردمانی که در آن نزدیکی ها ایستاده بودند از حیرت نفسشان بند آمد چه همه ی آنان داستان «مارمرد» هراس انگیز را، که در رودخانه ی سیاه، در پس کوه هایی، فرسنگها دور از دهکده زندگی می کند شنیده بودند.
پدر نتوم بایند خشمگین شد، اما دخترش که سخت بدین کار مصمم بود سرانجام توانست موافقت او را برای رفتن به نزد مارمرد بگیرد و نیز چند تن از دوستانش را راضی کرد که در این مسافرت همراه او باشند.
آنان هفته های بسیار راه رفتند، شبها را در دهکده های کوچک و گاه روی درختان بلند جنگل به روز آوردند تا از گزند جانوران درنده در امان باشند.
سرانجام، روزی به کنار رودخانه ی سیاه رسیدند و در آنجا ایستادند تا نتوم بایند تن خود را شست و شو داد و بهترین جامه اش را پوشید. آن گاه به سوی دهکده ای که در آن نزدیکی ها بود رفتند و در مدخل آن گرد هم آمدند و به دهقانانی که برای کار کردن به کشتزارهای خود می رفتند گفتند: «روزتان بخیر!» دهقانان در پاسخ آنان گفتند: «روز شما هم بخیر دختر خانمها! شما مثل این است که به جشن عروسی می روید! دنبال چه کسی می گردید!»
نتوم بایند گفت: «ما دنبال مارمرد می گردیم. آیا شما می توانید خانه ی او را به ما نشان بدهید؟ من می خواهم با او عروسی کنم.»
دهقانان به حیرت افتادند و دور دختران جمع شدند و آنان را به پرسش گرفتند و به احترام بسیار به نتوم بایند خیره شدند.
پیرزن بسیار سالخورده ای گفت: «تو می خواهی با او عروسی کنی؟ آیا ترسی نداری که زن ماری بشوی؟»
نتوم بایند در جواب وی گفت: «من همیشه از کارهای خطرناک خوشم آمده است و حالا نیز به بزرگترین خطرها دست زدم. من از یک مرد عادی و معمولی خوشم نمی آید و از این روی تصمیم گرفته ام که با «مارمرد» عروسی کنم!»
پیرزن که به نظر می رسید از نتوم بایند بسیار خوشش آمده است از نتوم بایند دعوت کرد که بیاید و شب را در کلبه ی مهمانان او به روز آورد و دختران دیگر نیز به خانه های دیگر روستاییان دعوت شدند.
چون آن دو تنها شدند پیرزن به نتوم بایند گفت که مارمرد پسر او است و به گفته ی خود چنین افزود:
-او بزرگترین پسران خانواده و جانشین پدر و وارث قدرت و ثروت او بود و برادرانش بر او رشک می بردند.
از این روی چند سال پیش افسونی بر او خواندند و به شکل مارش درآوردند. او در این نزدیکی ها زندگی می کند، اما همه از او می ترسند و نمی گذارند به دهکده بازگردد.
نتوم بایند گفت: «خوب، من نمی ترسم. من چگونه می توانم او را ببینم؟» پیرزن در جواب او گفت: «نمی توانم بگویم! حالا در کلبه ی مهمانان من بخواب، فردا صبح نقشه ای می کشیم!»

نتوم بایند جامه ی زیبایش را از تن بیرون آورد و در گوشه ای از کلبه روی حصیری بافت ماداگاسکار دراز کشید. پیرزن برای شب بخیر گفتن به نتوم بایند به کلبه آمد و دود یک غذا که یکی پر از گوشت بود و دیگری پر از آبجو با خود بدانجا آورد. او آنها را بر کف کلبه نهاد و رویشان را پوشانید و به نتوم بایند گفت:

- دخترم از این خوراکی نخور!
آن گاه در حصیری را محکم بست و از کلبه بیرون رفت.
نتوم بایند شب به خوابی سنگین فرو رفت و صبح با نیرویی تازه بیدار شد. او متوجه شد که سرپوش ظرفها تکان خورده است و از غذا و آبجو نشانی برجای نمانده است.
چون پیرزن به کلبه آمد که ظرفها را نگاه کند نتوم بایند گفت: «من آنها را نخورده ام»
پیرزن در جواب او گفت: «آه! بسیار خوب! بسیار خوب!»
همه ی آن روز را دهقانان از نتوم بایند و دوستانش پذیرایی کردند و چون هوا تاریک شد نتوم بایند دوباره به کلبه ی مهمانی پیرزن رفت تا شب را در آنجا بگذراند.
آن شب نیز ماجراهای شب پیش تکرار شد. پیرزن دو دیگ، یکی پر از آبگوشت و دیگری پر از آبجو در کلبه نهاد. بامداد فردا با این که نتوم بایند دست به آنها نزده بود و حتی صدای باز شدن در و وارد شدن کسی را به کلبه نشنیده بود دید که هر دو دیگ خالی شده اند.
پیرزن بسیار خوشحال می نمود و شادمانه دنبال کارهای روزانه ی خود به دهکده رفت.
شب سوم هنگامی که نتوم بایند بر بستر حصیری خود دراز کشیده بود، پیرزن با دو ظرف به کلبه آمد که یکی از آنها پر از کباب گوشت گوزن بود و دیگری پر از آبجو. او به نتوم بایند گفت: «امشب اگر صدای آمدن کسی را به کلبه بشنوی هیچ نترس و از او بپرس که کیست؟»
نتوم بایند آن شب خوابش نبرد چه در شگفت بود که چه کسی می تواند از در بسته به آرامی وارد شود و غذا را بخورد و آبجو را بنوشد و بی آنکه نشانی از خود بر جای گذارد ناپدید شود. ناگهان خش و خش ضعیفی از آن ظرف غذا به گوشش رسید برخاست و نشست و پرسید:
- چه کسی آنجا است؟
کلبه چنان در تاریکی فرورفته بود که چیزی دیده نمی شد اما نتوم بایند احساس کرد که چیزی گرم و لزج در نزدیکی او تکان می خورد و صدای مردی در کنار او بلند شد که:
- تو کیستی و در اینجا چه می کنی؟
او به آرامی جواب داد: «نام من نتوم بایند است و آمده ام با «مارمرد» ازدواج کنم!»
صدا دوباره پرسید: «آیا اطمینان داری که می خواهی چنین شوهری داشته باشی! دست بمال ببین در کنارت چیست و آیا دلت می خواهد زن او بشوی؟»
نتوم بایند کم کم حدس زد چه کسی هر شب به کلبه ی او می آمده است با این همه دستهایش را باز کرد و بدن گرم و دراز و لزج ماری را زیر آنها یافت و به لحنی مصمم گفت:
-آری، من تصمیم گرفته ام که جز مار زن کسی دیگری نشوم!
ناگهان نتوم بایند احساس کرد که دیگر پوست لزج مار زیر دستهایش نیست بلکه بازوان مردی است.
پس فریاد زد: «چه شده است؟ آه، چقدر دلم می خواست آتشی در اینجا بود تا کسی را که در کنارم ایستاده است به چشم ببینم!»
در این دم نتوم بایند صدای به هم خوردن چوبهای آتش را شنید و آتش کوچکی در میان کلبه روشن شد و او در پرتو آن مردی بسیار زیبا به جای ماری خزنده در کنار خود دید.
مرد به شادمانی فریاد زد: «تو افسون مرا شکستی! سالهای دراز بود که من به افسون برادرانم به جلد مار رفته بودم و مقرر بود که تا دختری خواهان عروسی با من نشود به شکل آدمی درنیایم. من از تو بسیار سپاسگزارم که مرا از قید افسون رهایی بخشیدی!»
پس مارمرد مقام مشروع خود را بازیافت و سرور دهکده شد و برادران نابکارش را از آنجا بیرون راند و مادر پیرش مقام و عزت بسیار در دهکده یافت.
نتوم بایند مرد زیبای جوان را نزد پدر خود برد و او وی را دعا کرد و بارانی از هدایا و ارمغان ها بر سر دختر خویش ریخت و وی شادمانه همه ی آنها را برداشت و با خود به خانه ی شوهر خود برد.
مارمرد بخوبی و خردمندی فرمانروایی کرد و نتوم بایند کودکان بسیار برای او آورد که در زیبایی چون شوهرش بودند و در دلیری و بی باکی چون خود وی.

پی نوشت ها:

1. Ntombinde.
2. Ilulange.

منبع مقاله :
آرنوت، کتلین، (1378)، داستان های آفریقایی، ترجمه ی: کامیار نیکپور، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم

 




منبع :

تبلیغات