لاک پشت و پلنگ خانه ای می سازند -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

لاک پشت و پلنگ خانه ای می سازند
,پلنگ,خانه,سازند,[categoriy]

آکاایران: لاک پشت و پلنگ خانه ای می سازند



 

نویسنده: کتلین آرنوت




 

به گزارش آکاایران:  اسطوره ای از آفریقا

فصل خشک سال بود، روزهایی که همه ی جانوران با هم به خوشی در آفریقا زندگی می کردند.
فصل خشکی هوا موقع خانه ساختن بود و پلنگ که جانور مغروری بود، گروهی از جانوران را که بعدازظهر گرم به استراحت نشسته بودند پیش خواند و گفت: «کسی بسرعتی که من می توانم خانه بسازم نمی تواند خانه ای بسازد. فردا من با خدمتکارانم خانه ی باشکوهی خواهم ساخت.»
پچ پچه در میان دیگر جانوران درگرفت و گراز به شکوه گفت: «چرا پلنگ فکر می کند که او از همه ی ما برتر است. آیا تنها بدین سبب که توانگرتر از ما است و خدمتکاران بسیار دارد؟»
گوزن جنگلی گفت: «من که از لاف و گزاف پلنگ خسته شده ام: آیا نمی توانیم جلو او را بگیریم؟»
اژدرماری بزرگ گفت: «من تصور نمی کنم که ما بتوانیم کاری بکنیم اما آرزو می کنم که یکی این کار را بکند!»
پلنگ دوباره غریو برآورد: «آیا کسی هست که با من شرط ببندد. من فردا صبح زود در دمیدن خورشید می روم ساختن خانه را شروع کنم. آیا کسی هست که با من دست به کار بشود و بکوشد که پیش از من کارش را به پایان برساند؟»
جانوران ناراحت شدند و یکدیگر را نگاه کردند و هیچ نگفتند. آنان خوب می دانستند که پلنگ ساختمان خانه اش را به موقع به پایان می رساند زیرا خدمتکاران بسیار داشت که کمکش کنند.
جانوران یک یک به آرامی میان جنگل خزیدند.
پلنگ پشت سر آنان فریاد زد: «ترسوها! هیچیک از شما جرأت ندارد با من شرط ببندد!»
در آن دم که جانوران استراحتگاه خود را ترک می گفتند لاک پشت از روبرویشان می آمد. چون جانوران او را از سر راه خود به کناری هل دادند، لاک پشت از حرکت کند خود بازماند و ایستاد و از انان پرسید:
- چه شده است، چرا شما همه سایه ی خنک را در گرمای روز ترک می کنید؟
گراز گفت: «از دست پلنگ! ما همه از گزافگویی های او خسته شده ایم و می رویم تا جای آرامتری برای آسودن پیدا کنیم!»
لاک پشت بسیار خشمگین گشت که دید جانوران از لاف و گزافگویی های پلنگ آزرده شده اند.
او آهسته و آرام به راه خود ادامه داد و روبروی پلنگ رسید و گفت:
- تو اینجایی؟ چرا همه ی جانوران را از خود رانده ای؟
پلنگ گفت: «من چنین کاری نکرده ام تنها از آنان پرسیده ام که آیا حاضرند با من شرط ببندند تا ببینیم کدامیک زودتر می توانیم خانه ای بسازیم!»
لاک پشت که بسی تندتر از آنچه راه می رفت فکری کرد و جواب داد: «آه! کی این مسابقه را آغاز می کنیم و جایزه ی آن چیست؟»
پلنگ لاک پشت را به ریشخند برانداز کرد و قاه قاه خنده را سر داد و گفت: « آیا تو فکر می کنی که می توانی مرا شکست بدهی؟ من هیچ حاضر نیستم با جانور کوچک و کندرفتاری چون تو مسابقه بدهم!»
لاک پشت که سخت از سخن پلنگ آزرده شده بود گفت: «کی مسابقه را شروع می کنیم و جایزه ی آن چیست؟»
پلنگ به لحنی غیردوستانه گفت: «آه، فردا صبح، در برآمدن خورشید شروع به کار می کنیم و جایزه ی مسابقه چهارصد صدف است.»
لاک پشت قبول کرد و به کندی از آنجا دور شد تا درست در این باره بیندیشد. مدتی دراز چون سنگی بی جان در آنجا ایستاد و فکر کرد. سرانجام پنداشت که مسأله را حل کرده است و آن گاه به جایی که معمولاً دوستانش را می دید روان شد.
چون لاک پشت به دوستانش شرح داد که فردا با پلنگ مسابقه خواهد داد همه غرق در حیرت شدند اما به او قول دادند که فردا صبح به کمک او بروند.
بامداد فردا مسابقه آغاز شد. پلنگ و خدمتکارانش گودال پهنی کندند و آن را با آبی که از رودخانه ی نزدیک می آوردند پر کردند. آن گاه پاها را بالا و پایین بردند و گل را لگد کردند تا برای ساختن دیوار خانه آماده شد.
لاک پشت و یارانش نیز همان طور دست به کار شدند، اما هرگاه پلنگ به دقت و از نزدیک آنان را نگاه می کرد می دید که لاک پشت در گوش یارانش حرف هایی می زند و آنان از جایی غیر از جایی که خدمتکاران او از رودخانه آب می آوردند، آب می آورند.

هنگامی که همه سخت سرگرم کار بودند، لاک پشت به جایی از رودخانه که خدمتکاران پلنگ برای آوردن آب می رفتند، رفت. او تنها نبود، او با گروهی از نوازندگان که طبل می زدند و می رقصیدند و آوازی دلنشین می خواندند به خدمتکاران پلنگ که از رودخانه آب برمی داشتند نزدیک شد. آنان چنین می خواندند:

«ظرفها را بگذارید زمین و امروز را برقصید.»
«رقص به پایان می رسد و رود از رفتن باز می ماند.»
لاک پشت به شادمانی می دید که کارگران پلنگ یکی پس از دیگری ظرف های آب را بر زمین می نهند و به گروه رقصندگان می پیوندند. نوای طبل ها چنان اغواگر بود که بنّاها نمی توانستند خودداری بکنند و آنان چنان به شادی به رقص و آواز خواندن برمی خاستند که گفتی در جشن عروسی شرکت دارند.
لاک پشت لبخندی زد و با خود گفت: «چه خوب است که کارگران من نمی توانند نوای موسیقی را بشنوند. خوب، حالا بروم ببینم آنان چه کار می کنند؟»
لاک پشت دید که یارانش لگد کردن گل را پایان داده اند و سرگرم بالا آوردن دیوارهای خانه هستند. اما خانه ی پلنگ از پی سازی فراتر نرفته بود. پلنگ خود به تنهایی توی گل بالا و پایین می پرید و به حیرت از خود می پرسید که چه بر سر خدمتکارانش که به لب رود رفته اند تا آب بیاورند، آمده است.
پلنگ چند خدمتکار دیگر خود را که در کنارش مانده بودند فرستاد تا ببینند چه روی داده است اما آنان نیز چون دیگر یاران خود وقتی به کنار رود رسیدند و نوای طبل ها را شنیدند دستور سرور خود را فراموش کردند و شروع به رقص و آوازخواندن کردند:
«ظرف ها را بگذارید زمین و امروز را برقصید»
«رقص به پایان می رسد و رود از رفتن باز می ماند!»
در این میان لاک پشت و یارانش همه ی روز را سرگرم ساختن خانه بودند و دیوار خانه دم به دم بالا و بالاتر می رفت.
پلنگ این را می دید و بر خدمتکاران خود خشم می گرفت. پس زن خود را به دنبالشان فرستاد تا ببیند چرا بازنمی گردند. زن پلنگ نیز چون به لب رود رسید این آواز را شنید:
«ظرفها را بگذارید زمین و امروز را برقصید»
«رقص به پایان می رسد و رود از رفتن بازمی ماند.»
زن پلنگ هم مسحور نوای موسیقی شد و شوهر بیچاره ی خود را فراموش کرد. پلنگ که در کنار پی خانه ی خود ایستاده بود از اینکه می دید لاک پشت و دوستانش دیوارهای خانه را بالا آورده اند و حالا می خواهند سقف آن را بسازند خشمگین و خشمگین تر شد و سرانجام خود تصمیم گرفت برود و ببیند چه اتفاقی افتاده است و چون او نیز بر طبالان نزدیک شد پاهایش بی اختیار به رقص پرداختند و گوشهایش مسحور آواز دلنشینی شد که می خواندند:
«ظرفها را بگذارید زمین و امروز را برقصید»
«رقص به پایان می رسد و رود از رفتن بازمی ماند.»
آری پلنگ هم به گروه رقاصان پیوست و همه چیز را درباره ی خانه ساختن خود از یاد برد. طبالان و خوانندگان نیز دم به دم تند و تندتر می نواختند و می خواندند و او نیز تندتر بالا و پایین می جست و چرخ می زد.
سرانجام آفتاب غروب کرد هوا تاریک شد. نوازندگان و خوانندگان دست از نواختن و آواز خواندن کشیدند و جانوران و مردمان به خانه های خویش بازگشتند.
پلنگ ناگهان به خود آمد و به یاد آورد که برای چه کاری به آنجا آمده است پس بانگ بر خدمتکاران خود زد که: «ظرفهایتان را آب کنید و به جایی که باید خانه ای برای من بسازید برگردید. چطور جرأت کردید که وقت خود را با رقص و آواز تلف کنید؟»
هوا تاریک شده بود و خدمتکاران پلنگ به دشواری می توانستند پیش پای خود را ببینند و ظرفهایشان را پر از آب بکنند.
سرانجام به جایی که گل می ساختند بازگشتند و چون نزدیکتر آمدند نوای طبل پیروزی برخاست که جانوران را فرامی خواند. طبلها چنین فریاد برآورده بودند:
لاک پشت مسابقه را برده است. او خانه ی زیبایی ساخته است. اما خانه ی پلنگ کجا است؟
پلنگ که سخت خشمگین بود در پرتو سیمگون ماه خانه ای را دید که لاک پشت پیروزمندانه در آستانه آن نشسته بود. او به پلنگ گفت:
آیا می توانم چهارصد صدف خود را بگیرم چون تو انکار نمی توانی بکنی که من مسابقه را برده ام!
پلنگ چه می توانست بکند، او را جانوران در میان گرفته بودند و همه می دیدند که لاک پشت خانه را ساخته و مسابقه را برده است.
پلنگ بناچار با بی میلی چهارصد صدف را شمرد و به لاک پشت داد و او شادمانه رفت که آنها را با دوستانش خرج بکند اما پلنگ به تنهایی به میان بوته های جنگل خزید و زیر لب به خود غرغر کرد که: «دیگر هرگز گول چنین جانور کوچک و ناتوانی را نخواهم خورد. امروز درس خوبی آموختم و آن این است که همیشه هوش برتر از زور است!»
منبع مقاله :
آرنوت، کتلین، (1378)، داستان های آفریقایی، ترجمه ی: کامیار نیکپور، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم

 




منبع :

لاک پشت و پلنگ خانه ای می سازند گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات