کوئکو تسین و هیولا -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,کوئکو,تسین,هیولا,[categoriy]

آکاایران: کوئکو تسین و هیولا



 

نویسنده: کتلین آرنوت




 

به گزارش آکاایران:  اسطوره ای از آفریقا

بامدادی «آنانسی» (1) و پسرش «کوئکو تسین» (2) برای شکار به جنگل رفتند. از راه باریکی که به طور مارپیچ در میان درختان کشیده شده بود پیش می رفتند و بر فرشی از برگ های خشک که کف جنگل را پوشیده بود آهسته و آرام گام برمی داشتند تا صدایی برنیاورند.
در این میان خش و خشی شنیدند و آنانسی و پسرش به یک آن تیر و کمان خود را بالا بردند.
تیرها از کمانها بیرون رفتند و صفیرزنان هوا را شکافتند و چون فرود آمدند در تن گوزن بزرگی فرورفتند.
چون کوئکوتسین و پدرش خود را به گوزن تیرخورده رسانیدند کوئکوتسین به شادمانی به پدر خود گفت: «مدتی دراز گوشت برای غذای خود خواهیم داشت!» اما وقتی خواستند گوزن را بلند کنند آن را بسیار سنگین تر از آن یافتند که بتوانند بردارند و ببرند.
آنانسی به پسر خود گفت: «کوئکوتسین تو در اینجا بمان تا من به خانه بروم و سبد بزرگ حبوباتمان را بردارم و به اینجا بیاورم. بردن این گوزن به خانه خیلی خوب خواهد بود. من بزودی برمی گردم و تو از اینجا دور مشو!»
کوئکوتسین پیشنهاد پدر را پذیرفت و در کنار لاشه ی گوزن به انتظار بازگشت پدر نشست. زنبوران و مگس ها گرد سر او وز وز می کردند و پرندگان وحشی در بالای سر او روی شاخه های درختان جیر و جیر بلندی راه انداخته بودند و کوئکوتسین را خواب برد.
چون از خواب بیدار شد هوا گرگ و میش شده بود و او احساس کرد که سردش شده است. با خود گفت: «من بی گمان مدت زیادی خوابیده بودم. تعجب می کنم که پدرم هنوز برنگشته است. شاید او در جنگل است اما راهش را گم کرده است!»
آنگاه کوئکوتسین فریاد برآورد: «پدر، پدر! من اینجا هستم! اینجا هستم!» و امیدوار بود که پدرش صدای او را بشنود و به نزد او بیاید اما فریادی در جواب او در جنگل بلند نشد.
ناگهان کوئکوتسین صدای نیرومند شکستن شاخه های درختان و غرش بلندی شنید و چون سر به طرف صدا برگردانید هیولای هراس انگیز فلس داری دید که به سوی او می آمد.

کوئکوتسین پشت لاشه ی گوزن خم شد و به عقب دوید تا به تنه ی بزرگ درختی رسید و در پشت آن پنهان شد. این کار او بسیار به موقع بود چه هیولای خود را بالای سر گوزن مرده رسانیده بود و آن را بو می کرد و می غرید و چون فهمید که او انسان زنده ای نیست، از آنجا دور شد و به قسمت دیگری از جنگل رفت.

کوئکوتسین پیش از آن هرگز جانوری بدان بزرگی ندیده بود و چون پس از چند دقیقه ی دیگر پدرش با سبد بزرگ بدانجا رسید به او گفت که در نبودن او چه پیشامدی کرده است.
آنانسی به پسرش گفت: «من نمی ترسم. چنین جانور بزرگی بی گمان تنبل و کندرو باید باشد و اگر روزی با یکی از آنان روبرو بشوم می دانم چه کار کنم!»
کوئکوتسین گفت: «بسیار خوب! اگر اصرار داری که به شکار هیولا برویم، من با تو می آیم!»
آن گاه آن دو سبد بزرگ و گوزن مرده را رها کردند و آهسته و آرام به سوی جنوب به راه افتادند. گوشهایشان را تیز کرده بودند تا صداهایی را که نشان از جای هیولا بدهد بشنوند.
از بدبختی آنان هیولا خسته شده بود و در جنگل برای استراحت افتاده بود، از این روی پیش از آنکه آن دو صدایی از هیولا بشنوند او بوی آنان را شنید.
هیولا دو پنجه ی بزرگ خود را بالا برد و ناگهان بر سر آنانسی و کوئکوتسین فرود آورد و آن دو را از جامه هایی که بر تن داشتند گرفت و برداشت و به سوی خانه ی خویش دوید. خانه ی او در تپه ای سنگی بود که غارهای بسیار داشت و از دور چون قلعه ای دیده می شد.
هیولا آنانسی و کوئکوتسین را در غار بزرگی بر زمین نهاد و مدخل غار را با سنگی بزرگ گرفت و رفت که مردمان دیگری شکار کند و بیاورد و در گنجه ی خوراکیهای خود بگذارد.
چون کوئکوتسین و پدرش کوفتگی های تن خود را مالیدند دور و بر خود را نگاه کردند و چون در سقف غار سوراخی به طرف آسمان باز بود و روشنایی کافی از آنجا به پایین می تافت بزودی پدر و پسر دریافتند که در آنجا تنها نیستند و ده دوازده تن دیگر هم در آنجا نشسته اند یا دراز کشیده اند. همه نومید و دلمرده بودند و خروس بزرگ سفیدی در میان آنان پاس می داد.
کوئکوتسین بزودی دریافت که آنان نیز اسیر و زندانی هیولا هستند.
مرد جوانی شکوه کرد که: ما همه زندانیان هیولا هستیم و او هروقت گرسنه شود ما را یکی یکی می خورد.
یکی دیگر از زندانیان نیز گفت: «خروس هم خدمتکار هیولاست و اگر ما بخواهیم از اینجا فرار کنیم آواز بلندی سر می دهد و هیولا بی درنگ خود را بدینجا می رساند که ببیند چه اتفاقی افتاده است!»
کوئکوتسین گفت: «پس ما باید با هم متحد بشویم و تصمیم بگیریم که چگونه از اینجا فرار کنیم!»
پس از بحث بسیار کوئکوتسین نقشه ای کشید. او نخست از زندانیان پرسید که کدامیک می تواند با بوته های کنف که درست در بیرون غار روییده طناب بلندی ببافد. آن گاه به آنان گفت که به بالای مدخل غار بخزند و تعدادی کنف ببرند و طنابی هرچه درازتر ببافند.
سپس کوئکوتسین به آنان گفت: «هنگامی که شما سرگرم این کار هستید من سر خروس سفید را گرم می کنم!»
آن گاه یکی از کیسه های برنج را که هیولا در غار انداخته بود تا زندانیان آن را بخورند و پرواز شوند، برداشت و بر کف غار ریخت خروس بی درنگ به چیدن دانه های برنج پرداخت و چنان سرگرم چیدن آنها شد که پاسداری زندانیان را فراموش کرد. زندانیان با جدیت بسیار کار می کردند و طناب می بافتند. در این میان کوئکوتسین از غار بیرون پرید و همه ی استخوان هایی را که غول پس از خوردن غذای خود در آن نزدیکی ها ریخته بود جمع کرد و در کیسه ی بزرگی جای داد.
خروس سخت سرگرم خوردن دانه های برنج بود بانگی برنمی آورد هیولا با خود اندیشید که زندانیانش آرام در غار افتاده اند، از این روی دراز کشید و به خوابی سنگین فرو رفت و خرناسه های او در نزدیکی های غار بلند شد کمانچه ی یک تار هیولا نیز در کنارش افتاده بود.

کوئکوتسین به بالا خزید و کمانچه را ربود و دوباره به نزد زندانیان بازگشت تا ببیند آیا همه آماده ی گریختن شده اند یا نه. طناب بافته شده بود. کوئکوتسین طناب را به طرف هوا انداخت و به فریاد خدایان بالا را به یاری خود خواند و همان طور که امید و آرزو داشت خدایان طناب را گرفتند و نگهداشتند و زندانیان یکی یکی از آن بالا رفتند و از زندان سنگی بیرون آمدند.

کوئکوتسین آخرین کسی بود که طناب را گرفت و بالا رفت. او کیسه ی استخوانها را بر دوش انداخته بود و کمانچه هیولا را زیر بغل خود زده بود. درست در این موقع خروس آخرین دانه ی برنج را فروبرد.
خروس با چشمان روشن نخودی رنگ خود دور و برش را نگاه کرد و چون دید همه ی زندانیان ناپدید شده اند سرش را بالا گرفت و قوقولی قوقوی عجیبی سر داد که تا آن موقع هرگز بدان بلندی قوقولی قوقو سر نداده بود.
هیولا به بانگ خروس از خواب پرید و شتابان به غار خود دوید و دید که طعمه هایش با طناب بالا رفته اند و از دست او گریخته اند با این که تنه ی بسیار سنگینی داشت بسیار چست و چالاک بود، از این روی بی درنگ طناب را گرفت و به دنبال کوئکوتسین که چند متری پیشتر از او نبود بالا رفت.
هربار که هیولا به کوئکوتسین نزدیک می شد او استخوانی به طرفش می انداخت و هیولا به امید آنکه تکه ای گوشت بر استخوان باقی مانده باشد برای گرفتن و مکیدن آن می ایستاد و در نتیجه پایین تر می ماند و کوئکوتسین بالاتر می رفت اما سرانجام همه ی استخوان ها تمام شد و هیولا حمله ی سختی به کوئکوتسین کرد و چیزی نماند که مچ پای او را بگیرد.
ناگهان کوئکوتسین به یاد کمانچه یک تار خود افتاد و شروع به نواختن آن کرد و نوای کمانچه چنان قدرتی داشت که هیولا نتوانست از رقصیدن خودداری کند و در نتیجه لحظه ای چند کوئکوتسین را از یاد برد.
در این موقع کوئکوتسین دید که تقریباً نجات یافته است. بیش از چند متر نمانده بود که او خود را به قلمرو آسمان برساند. پس با کوششی شگرف خود را به روی ابری انداخت و آن گاه کاردش را از کمرش باز کرد و با آن طناب را برید.
هیولا غریوی برکشید و آن گاه صدای افتادن جسمی سنگین به روی زمین شنیده شد. هیولا با همه ی سنگینی خود بر زمین افتاده و کشته شده بود. آن گاه همه ی کسانی که کوئکوتسین از مرگ نجاتشان داده بود دورش حلقه زدند و همه از شادی در پوست خود نمی گنجیدند که از چنگال هیولا رهایی یافته بودند.
خدایان آسمان کوئکوتسین را به سبب دلاوری ها و خردمندیش ستودند و آفرین گفتند و به پاداش آنها او را به صورت خورشید درآوردند و به قبه ی آسمان زدند تا جهان را روشنایی بخشد. پدرش آنانسی را هم به صورت ماه درآوردند و زندانیانی که کوئکوتسین رهایی شان بخشیده بود هریک ستاره ای شد.
شما خود همه ی آنان را در آسمان می توانید ببینید. کوئکوتسین در روز و آنانسی و دیگران شب بر زمین نور می افشانند و به شادی و با دلی خالی از ترس غولان و هیولاها در آسمان زندگی می کنند.

پی نوشت ها:

1. Anansi.
2. Kweku Tsin.

منبع مقاله :
آرنوت، کتلین، (1378)، داستان های آفریقایی، ترجمه ی: کامیار نیکپور، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم

 




منبع :

اخبار اکاایران

تبلیغات