بیدبن کیوتو -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,بیدبن,کیوتو,[categoriy]

آکاایران: بیدبن کیوتو



 

نویسنده: فلیسین شاله
برگردان: اردشیر نیکپور



 

به گزارش آکاایران:  اسطوره ای از ژاپن

بوداییان ژاپن، بعضی از درختان، خاصه بید مجنون، را جاندار می پندارند و گمان می برند که جان گیاه نیرویی مرموز در خوبی کردن یا بدی رساندن به مردمان دارد.
ماتسودیرا (1) در شهر کیوتو باغی داشت و در آن باغ چنین درختی رسته بود.
روزی زن این مرد بی سببی بیمار شد و پسرش به هنگام دویدن در باغچه افتاد و پایش شکست. ماتسودیرا با خود اندیشید که شاید بید از روی کینه و دشمنی این حادثه ها را می آفریند و بر آن شد که درختی را که مدت ها دوستش می داشت براندازد. اندیشه ی خود را با همسایه و دوست خود، که سامورایی ای بود ایناباتا (2) نام، در میان نهاد. ایناباتا به او گفت: «رفیق! هرگز چنین کاری مکن و بر آن مکوش که جانداری را بی جان کنی... این درخت بسیار زیبا و پر شکوه است. به منش بفروش تا زیور باغچه ی خود سازم.»
ماستودیرا خواهش همسایه اش را برآورد و ایناباتا بید مجنون را با دقت و توجه بسیار در ملک کوچک خود کاشت. بیدبن در اندک مدتی به محیط تازه خو گرفت و بالید و قد برافراشت و شاخه های آویزانش فزونی گرفتند.
ایناباتا زن و فرزند نداشت.
بامدادی زنی به غایت زیبا و دلربا دید که به بیدبن تکیه کرده بود و لبخندی شیرین بر چهره ی دلفریبش شکفته بود.
سامورایی هیچ از خود نپرسید که این زن زیبا و دلفریب چگونه توانسته است از درهای بسته ی خانه وارد باغچه ی او شود. به آن زن اسرارآمیز بیگانه درود گفت و زن پاسخش داد و دعوتش را برای رفتن به خانه ی محقر او پذیرفت و فنجانی چای با او نوشید. ایناباتا، که به ناگاه دل به وی باخته بود، به زاری از وی درخواست کرد که زنش شود و آن زن خواهش او را پذیرفت.
زن زیبا پس از سالی پسری زایید که نامش را یاناگی (3) (بیدبن) نهادند.
این خانواده ی مهربان پنج سال به خوشی و خرمی می زیستند.
روزی ناگهان یکی از ستون های پرستشگاه سانجوسانگندو (4) پرستشگاهی که 33333 تصویر از کوان نون، الهه ی رحم و دلسوزی، در آن جا وجود دارد، فرو ریخت. امیر کیوتو با راهبان در این باره مشورت کرد و آنان گفتند که برای تعمیر این ستون تنه ی بیدی بلند و کهنسال لازم است.
دایمیو (5) دستور داد تا کارگزارانش در جست وجوی چنین بید مجنونی برآیند. آنان از درخت بید ایناباتا نام بردند. امیر رفت و بید را در باغچه فرمانبر خود دید و دستور داد آن را بیفکنند و به پرستشگاه ببرند.
ایناباتا چون دید زیباترین زیور باغچه ی کوچکش از دست می رود اندوهی گران بر دلش نشست لیکن چاره ای جز گردن نهادن به فرمان امیر نداشت.
پس از رفتن دایمیو زن ایناباتا با دیدگانی اشکبار و سرشار از حزن و مهری بی پایان پیش او آمد. لحن سخنش شیرینی شگفت انگیزی پیدا کرده بود. روی به شوی کرد و گفت: «همسر و سرور گرامی من! می خواهم رازی را به شما آشکار کنم! شما مردی چنان با ادب بودید که هیچ گاه از من نپرسیدید چگونه و از کجا پیش شما آمده ام. خود من نیز می خواستم این راز را در سینه نگه دارم و هرگز پیش شما فاش نکنم. دریغا که آرزوی من برآورده نشد. من... من روان بید مجنونم. چون شما ماتسودیرا را از افکندن من بازداشتید من خود را سپاسگزار شما یافتم و چون مرا در باغچه ی خود پذیرفتید و گذاشتید که در کنار شما به سر برم خود را بیش از پیش رهین مهر و بزرگواری شما یافتم و بر آن شدم که در نیک و بد زندگانی شما شریک شوم. زن شما شدم و کودکی پیدا کردیم. چه کودکی، زیباترین کودکان!...
اکنون مرگم فرا رسیده و از آن گریزی نیست. شما نمی توانید و نباید از فرمان سرور خود سربپیچید...
من غمی بی پایان به دل دارم که از شما جدا می شوم، لیکن بهترین پاره ی جگر خود، یعنی یاناگی کوچک، را پیش شما می گذارم. همیشه دوستش بدارید. تنها این اندیشه که شما او را دوست خواهید داشت و در وجود او به من مهر خواهید ورزید اندکی از بار گران اندوه درونم می کاهد...»
ایناباتا فریاد برآورد که: «نه، نه، شما نباید بدین گونه از من جدا شوید!...»
آن گاه بازوانش را گشود و خواست وی را در آغوش کشید. لیکن دیگر زنی در آغوش او نبود. و تنها شبحی بود که در گوش او گفت: «خدا نگهدار!»
شبح به سوی بید مجنون شتافت و با آن درآمیخت.
ایناباتا پیش دایمیو رفت و به زاری از او درخواست تا از افکندن بید مجنون که پیوندی اسرارآمیز با زندگی او یافته بود درگذرد، لیکن امیر از ناخرسندی روحانیان ترسید و حاضر نشد از فرمانی که داده بود درگذرد.
هیزم شکنی چند آمدند و تبر خود را با تنه ی نیرومند بید آشنا کردند. گفتی این تبرها را به قلب ایناباتای بیچاره فرو می کوفتند. فریاد زد: «ای هیزم شکنان، گوش کنید، از افکندن این درخت دست بردارید!»
بر آن کوشید تا آنان را از برانداختن بید باز دارد؛ لیکن بزودی مقاومتش را در هم شکستند و به فرمانبرداریش واداشتند و هیزم شکنان کار خود را از سر گرفتند.
درخت بید بر زمین افتاد.
دیگر کاری نمانده بود جز این که تنه ی درخت را بر ارابه ای، که با چند گاو کشیده می شد، بنهند و آن را به پرستشگاه ببرند؛ لیکن درخت از جایی که افتاده بود نجنبید. هیزم شکنان دریافتند که تنه ی آن درخت بسی سنگین تر از آن است که گمان می بردند.
آنان رفتند و تنی چند را به کمک خود آوردند. بیست مرد به آنان پیوستند لیکن باز هم نتوانستند تنه ی درخت را از جای خود تکان بدهند.
قضیه را به روحانیان پرستشگاه گزارش کردند. آنان همراه گروه بزرگی از پیروان خود به باغچه ی ایناباتا آمدند و ریسمانی به تنه ی درخت بید بستند و سیصد مرد سر آن را گرفتند و کشیدند. لیکن تنه ی بید در جایی که افتاده بود همچنان باز مانده و هیچ از جای نجنبید.
ایناباتا و پسر چهارساله اش به شگفتی برین چشم انداز شگرف می نگریستند. آن گاه یاناگی کوچک نیز به نوبه ی خود به درخت نزدیک شد و شاخ و برگ های سیمگون آن را نوازش کرد و سپس یکی از شاخه های آن را گرفت و آهسته گفت: «بیا!»
درخت خواهش پسرک را برآورد و روی زمین کشیده شد.
تنه ی بزرگ بید با دست ظریف کودکی خردسال بر زمین کشیده شد و تا حیاط پرستشگاه در پی او رفت.

پی نوشت ها:

1. Matsudeira.
2.Inabata.
3. Yanagi.
4. Sanjusangendo.
5. دایمیو (Daimô) عنوان امیران و شاهزادگان فئودال ژاپن بود که امتیازات خود را در انقلاب 1868 میلادی از دست دادند. - م.

منبع مقاله :
‎ داستانهای ژاپنی، ترجمه ی اردشیر نیکپور، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول فلیسین، (1383)

 




منبع :

  • اشتراک
  • گزارش تخلف
  • 0 محبوب

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران