گوتو سلطان خشکی و دریا -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,گوتو,سلطان,خشکی,[categoriy]

آکاایران: گوتو سلطان خشکی و دریا



 

نویسنده: کتلین آرنوت




 

به گزارش آکاایران:  اسطوره ای از آفریقا

سالها پیش سلطانی بود که دو زن داشت. یکی از آنها «یاورو» (1) نام داشت و دیگری «دانیاوو» (2). اما افسوس که او فرزندی نداشت، نه دختر و نه پسر و هرچه سنش بیشتر و توانگرتر می شد غم و نگرانیش بیشتر می شد. با خود می گفت: «چه کسی جانشین من خواهد شد و پس از مرگ من بر سر دارایی هنگفتم چه خواهد آمد؟»
او اغلب در خیابان های شهر می گشت و با رشک و حسرت به کودکان برهنه ی سیاه پوست که خوشحال در کنار مادرشان جست و خیز و بازی می کردند خیره می شد. او چند بار از پدرومادرها خواهش کرد که یکی از کودکان خود را به او بدهند تا او را به فرزندی خود بپذیرد. بدبختانه هیچیک از این کودکان بزرگ نشده و هریک در نتیجه ی حادثه ای یا مرضی مردند. یکی را مار زهری نیش زد و کشت، دیگری را آبله برد و سومی کودک بازیگوشی از آب درآمد و در موقع بالا رفتن از درختی بر زمین افتاد و مرد. از این جهت مردم دیگر حاضر نمی شدند فرزند خود را به او بدهند.
بالاخره زمانی که سلطان دیگر امیدی نداشت که وارث و جانشینی برای خود پیدا کند، همسرش دانیاوو پسری زایید، پسری زیبا و دوست داشتنی!
پدر و مادر نام او را «گوتو» (3) گذاشتند. از آن به بعد سلطان وقتی که در شهر می گشت و کودکان مردمان را می دید دیگر حسرت بر آنها نمی برد.
پسر هرچه بزرگتر می شد هوش و دلیری بیشتری از خود نشان می داد و همان قدر که زیبا و خوش اندام بود پاکدل و مهربان هم بود. همه ی کسانی که او را می دیدند دوستش می داشتند. آری همه دوستش داشتند جز «یاوورو» که چون بچه ای نداشت دل شکسته بود و از دیدن محبتی که مردم به گوتو می نمودند دلش سرشار از رشک می شد. وی نخست این حس را در دل خود پنهان می کرد، اما وقتی گوتو دوازده ساله شد راز وی آشکار گشت، بدین معنی که روزی یکی از درباریان که کارش راندن مهمانان ناخوانده از اطراف کاخ بود، «یاوورو» را دید که در گوشه ی خلوتی نشسته است و اشک می ریزد!
آن مرد که سخت به حیرت افتاده بود گفت: «عجب! زن شاه دیگر چرا گریه می کند؟ بی گمان شما نباید غم و غصه ای داشته باشید چون در ناز و نعمت زندگی می کنید و هر روز غذاهای لذیذ و خوشمزه می خورید. بگذارید من به حال زار خود گریه کنم!»
«یاوورو» اشک چشمانش را پاک کرد و از دربان کاخ پرسید: «تو چرا باید گریه بکنی؟» او جواب داد:
چون من هر روز باید تا پسی از شب برای گرفتن دستمزد کمی کار بکنم. زنم مریض است و بچه هایم اغلب گرسنه می خوابند و کسی به فکر ما نیست. من برای به دست آوردن مشتی از ثروت تو چه کارها که نکنم؟
اندک اندک اندیشه ی پلیدی در جان یاوورو ریشه گرفت. او روی به آن مرد نمود و گفت:
خوب حاضری در برابر گرفتن کیسه ای پر از سکه های طلا کاری برای من انجام بدهی و شادم کنی؟
دربان بی درنگ جواب داد که برای به دست آوردن چنان ثروتی هر کاری از او بخواهند انجام می دهد.
یاوورو او را به پشت بوته ی حنایی برد و آهسته در گوشش گفت: «من برای این گریه می کنم که فرزندی ندارم، برای این گریه می کنم که همه گوتو را دوست دارند. من دیگر نمی توانم بیش از این در این کاخ شاهد بزرگ شدن او باشم. من از تو می خواهم که او را به بیشه ای ببری و بکشی. من در برابر این خدمت پاداش خوبی به تو می دهم و خودم هم شاد و خوشحال می شوم!»
دربان حریص سرانجام این پیشنهاد را پذیرفت و روز دیگر توانست به هر نیرنگی بود سر گفتگو با گوتو را باز کند و به او قول دهد که او را برای شکار به بیشه ببرد.
گوتو به او گفت: «خوب، فردا به آنجا برویم، من خیلی دلم می خواهد که نیروی بازوی خودم را با انداختن تیرهایی به آهوانی که تعریفشان می کنی آزمایش کنم!»
دربان نیرنگباز گفت: «بسیار خوب، ما فردا پیش از برآمدن آفتاب به آنجا می رویم، اما در این باره با کسی حرفی مزن، تا با گوشت شکار فراوان بازگردیم و پدر و مادرت را شاد و خوشحال کنیم!»
آن دو بامداد روز دیگر کمانها و تیرهای خود را برداشتند و راه افتادند. در آن موقع مه انبوهی همه جا را فراگرفته و هنوز خورشید در آسمان بالا نیامده بود. دربان پسرک را از میان دهکده های کوچک بیرون شهر به طرف بیشه برد، در آنجا هیچیک از رعایای سلطان نمی توانست کودک را بشناسد. آن دو بدین ترتیب در راه های باریک و شنزاری که گیاهی سبز تیره روی آنها را پوشانیده بود، در خاموشی و آرامشی که تنها گه گاه نغمه کبکی از دور می آمد یا بانگ خشمگین میمونی که از روی تخته سنگی برمی خاست، آن را به هم می زد راه می رفتند.
گوتو چند بار از دربان پرسید: «آیا هنوز به جایی که می گفتی نرسیده ایم؟»
دربان در جواب او می گفت: «کمی هم پیشتر برویم تا من بتوانم جایی را که آهوان می آیند نشانت بدهم!»
بالاخره وقتی پسرک راه خود را به راستی گم کرد دربان او را به کنار دره ی پهناور و ژرفی آورد و گفت: «جایی که می گفتم ته این دره است!»
سپس گفت: «بهتر است پیش از شکار اندکی در اینجا استراحت کنیم!»

هر دو در سایه ی تخته سنگ های بزرگ، در کنار یکدیگر دراز کشیدند تا خستگی راه را از تن به در کنند. گوتو بزودی به خواب رفت و دربان دانست که حالا می تواند پسرک را بکشد. کارد شکاری خود را بیرون کشید اما دلش به کشتن آن پسر زیبا و مهربان رضا نداد و در خود قدرت دست زدن به این کار زشت را نیافت. او دو بار کارد شکاری خود را بالا برد تا آن را بر گلوی پسرک بفشارد اما هربار دستش بی اراده پایین افتاد. درست است که او مردی ناراضی و حریص بود اما چند فرزند داشت و به آنها محبت فراوان داشت و از این جهت نمی توانست به گوتو که درست به سن و سال پسر بزرگ او بود، آسیبی برساند.

آخر مرد به پا خاست و بی سر و صدا از دره بالا آمد و گوتو را که راه را نمی شناخت در خواب سنگینی رها کرد و خود به تنهایی راه بازگشت به کاخ را در پیش گرفت.
چون دربان به کاخ رسید «یاوورو» را در انتظار خود دید. او ترسید به او بگوید پسرک را نکشته است از این روی دست به دامن دروغ شد و به او گفت که پسر را کشته است و وی دیگر هرگز او را نخواهد دید و پاداش خود را گرفت و در جیب گشاد قبای خود پنهان کرد و به خانه ی خود رفت.
روز دیگر کاخ غرق در بهت و حیرت بود. گوتو کجا رفته بود؟ یک شبانه روز بود که کسی او را ندیده بود. مادر دیگر او «دانیاوو»، زانوی غم در بغل گرفته بود و پیاپی می گفت: «من می دانم که اتفاق بدی برای او افتاده است. دو روز پیش گوتو را در خواب دیدم که بی جان در کنار دروازه ی کاخ افتاده بود.»
سلطان هم که سخت هراسان و نگران شده بود همه ی خدمتگزاران خود را فرمان داده بود که بگردند و او را پیدا کنند، آنان همه جای کاخ را زیر و رو کردند و از همه ی ساکنان آنجا سراغ گوتو را گرفتند اما نشانی از او نیافتند.
سلطان وعده داد که هرکس خبر از او بدهد صد کیسه خرمهره پاداش خواهد یافت اما کسی خبری از او نداشت.
سرانجام سلطان خاموش شد و در گوشه ای نشست و در غم و غصه خود فرو رفت، لیکن «دانیاوو» پس از گم شدن فرزندش شب و روز کارش گریه و زاری بود.
اما برگردیم به داستان گوتو: وقتی از خواب خوش خود بیدار شد و دید که دربان ناپدید شده است سخت متحیر و مبهوت شد. ساعتی او را بلند صدا داد و فریاد کشید اما چون جوابی نشنید با خود گفت که بی گمان دربان را جانور درنده ای کشته و خورده است و او می بایست از فکر شکار بگذرد و بکوشد که راهی برای بیرون آمدن از جنگل پیدا کند، اما هرچه بیشتر دوندگی کرد بیشتر گم شد و راهی به جایی نبرد. سرانجام شب هم فرا رسید و پسرک شاخه ای چند از درختان شکست و روی زمین پهن کرد و روی آن دراز کشید و به خواب رفت.
گوتو خوابی دید، خوابی که چنان حقیقی می نمود که هرچه در آن دیده و شنیده بود به یادش مانده بود. او در خواب شبحی را دید که در کنارش ایستاده بود و به او می گفت:
«پسرم، به طرف مشرق برو! پسرم به طرف مشرق برو تا به کنار رودی برسی. در لب رود بایست و به بانگی بلند بگو: کابل! کابل! تا یکی جوابت بدهد. اگر تو به آنچه می شنوی عمل کنی همه چیز به خوبی و خوشی انجام خواهد شد.»
گوتو بر بستر گیاهی خود افتاده بود و به خواب خود فکر می کرد که خورشید سر بر زد. او از جای خود برخاست و روی به روشنایی زرد و کم رنگ خورشید صبحگاهی نمود و به طرف مشرق به راه افتاد. پس از مدتی راه رفتن به کنار رودی رسید. در آنجا ایستاد و فریاد زد:
«کابل! کابل
ناگاه چین هایی بر آب رودخانه پیدا شد و دختری زیبا سر از آب بیرون آورد و در برابر او ایستاد و دستش را گرفت و به رودخانه اش کشاند و گفت: «با من بیا!»
گوتو دمی دودل ماند اما چون به یاد خوابی که دیده بود افتاد، دستور دختر را انجام داد و در آن حال که دستش در دست او بود در آب فرو رفت. چه آرام بود زیر آب و چه رنگ نیلی زیبایی داشت! گوتو در میان سنگ ها و گیاهان آبی در راهی که دختر به او نشان می داد پیش می رفت و در حیرت بود که هیچ ناراحتی و رنجی احساس نمی کرد. دخترک نیز تا موقعی که در بستر رود به پیچی رسیدند و آن را دور زدند و روبروی شهر باشکوهی رسیدند، حرفی نزد.
در آنجا دخترک لبخندی به روی پسر سلطان زد و گفت: «این شهر پایتخت پدر من است! با من بیا تا نزد او برویم!»
آن گاه او را به کاخی شگفت انگیز که با تخته سنگ های خاکستری رنگی ساخته شده بود، راهنمایی کرد. در آنجا شاه بر تخت سلطنت تکیه زده بود و درباریان دورش ایستاده بودند.
شاه از دیدن گوتو بسیار خوشحال شد و به خدمتکارانش دستور داد که بهترین اتاق را برای گوتو آماده کنند و نیز بی درنگ جشنی برپا سازند. گوتو بزودی خود را در میان مردم رودخانه شاد و خرم یافت و پس از آنکه به پرسش های پادشاه درباره ی این که چگونه به آنجا آمده است پاسخ داد شاه به او گفت تا هروقت که دلش بخواهد می تواند در آنجا بماند و با او مثل پسر خود او رفتار خواهند کرد.
سالها گذشت و گوتو در میان قوم رودخانه نشین بزرگ شد. او چنان دلیر و جذاب بود که همه دوستش می داشتند و از این روی وقتی فهمیدند که شهدخت کابل می خواهد زن او بشود، آن سرزمین پر از شور و شادی شد و مراسم نامزدی آن دو با آواز و رقص همگانی انجام گرفت.
جشن عروسی آن دو هم با چنان شکوهی برگزار شد که کسی مانندش را به یاد نداشت. کابل عروسی بود چنان زیبا و دلفریب که گوتو نمی توانست دمی چشم از وی برگیرد. شاه نیمی از قلمرو فرمانروایی خودش را به عروس و داماد بخشد.
گوتو و کابل در بخشی از کاخ که برای سکونت آن دو آماده کرده بودند همه ی روز خود را به خوشی و شادکامی می گذرانیدند و هر شامگاه در بستر رود به راه می افتادند و خود را به جایی می رسانیدند که نخستین بار همدیگر را دیده بودند.
در آنجا از آب بیرون می آمدند و روی گیاهان لب رود گردش می کردند. از تنفس هوای خنک شب و تماشای درختان کنار رود لذت می بردند...
روزی شاه در بستر بیماری افتاد و کوشش طبیبان و درباریانش برای بازگردانیدن سلامت او به جایی نرسید و مرگ او را در ربود. مردم که او را بسیار دوست می داشتند مدتی در مرگش سوگواری کردند لیکن بحثی درباره جانشینی او نکردند زیرا گوتو اکنون محبت خود را در دل همه جای داده بود. از این جهت شهدخت کابل ملکه شد و او پادشاه به خردمندی و هوشیاری به فرمانروایی بر مردمان و اداره ی کشور خود پرداختند.
اما پس از مدتی در رفتار گوتو دگرگونی پیدا شد. او دیگر خود را خشنود و شادمان نمی یافت و گاه در اثنای گردش های شبانه ی خود در کنار رودخانه، به کابل می گفت:
«محبوب من! نمی دانی چقدر دلم می خواهد که پدرم را پیش از انکه بمیرد ببینم. این فکر آنی از سرم بیرون نمی رود که او در چه حالی است آیا باز هم گاهگاهی به یاد من می افتد یا نه؟»
کابل در پاسخ او می گفت: «به خاطر این چیزها غم مخور، من تو را دارم و تو مرا و ما مهر و دلبستگی زیاد به یکدیگر داریم، بی گمان تو مرا ترک نمی کنی تا به جستجوی کسانی بروی که حالا تو را فراموش کرده اند.»
اما گوتو نتوانست آرزوی دیدار پدرش را از دل بیرون کند و سرانجام از کابل درخواست که بگذارد پیش پدرش برود و از دل و جان به او قول داد که تا هفت روز دیگر برگردد.
زن گوتو گفت: «آری تو باید بروی. من دیگر نمی توانم تو را بیش از این در اینجا نگه دارم، زیرا بخوبی می بینم که این موضوع تا چه حد تو را افسرده و غمگین کرده است اما چون من هم نمی توانم دوری تو را تحمل کنم با تو می آیم و پدرت را می بینم!»
گوتو از اینکه کابل به آنچه او در دل داشت پی برده است، بسیار خوشحال شد و چون به کابل گفت که نمی داند چطور و از چه راهی به خانه ی پدر خود برود، کابل جوابش داد:
«ما باید اسب جادویی پدرم را برداریم. او با آن به آن سر دنیا هم پرواز می کرد. کافی است که ما اسم مملکت پدرت را به آن اسب بگوییم او ما را به آنجا می برد.»
آن دن زن و شوهر با درباریان و خویش و قوم رودخانه که در بیرون برای بدرقه ی آنها جمع شده بودند وداع کردند و بر اسب جادو نشسته و نام پدر گوتو را در گوش او گفتند. اسب بالا و بالاتر رفت و از رودخانه بیرون آمد و در آسمان پرواز کرد و پرواز کرد تا سرانجام گوتو زیر پایشان را نگاه کرد فریادی از شادی برکشید زیرا چشمش به شهری افتاد که در آن بزرگ شده بود و هنوز هم کاخ پدرش در محوطه ی پهناوری در مرکز آن سربرافراشته بود.
آن دو پایین آمدند و در بیرون دروازه های کاخ بر زمین نشستند. گوتو در کاخ را زد و چون دید همان دربان در کاخ را گشود که او را با خود به جنگل برده و در انجا گم کرده بود، سخت در شگفت افتاد که چطور هنوز هم در کاخ پدرش خدمت می کند. البته دربان گوتو را نشناخت و به لحنی بسیار عادی و طبیعی از او پرسید که چه می خواهد؟
گوتو پاسخ داد: «می خواهم شاه را ببینم، من خبرهای خوشی برای ایشان آورده ام!»
دربان گفت: «در این صورت تو باید خبرهای خوشت را به من بگویی تا من پیغام تو را به شاه ببرم!»
گوتو گفت: «نه، من خودم باید شاه را ببینم! برو به ایشان بگو که مرد غریبی به نام «یائوتا» (4) تقاضای شرفیابی دارد!»
(گوتو چون نمی خواست دربان او را بشناسد نام واقعی خود را به او نگفت).
دربان فریاد زد: «دور شو! دیگر تو را دور و بر کاخ نبینم! تو شایستگی هم صحبتی چون منی را نداری، شاه را آسوده بگذار! پیش از این که تو را بزنم از اینجا دور شو!» آن گاه دستش را برای زدن گوتو بالا برد، اما کابل خود را به میان آن دو انداخت و بازوی آن مرد را گرفت و به آرامی گفت:
«ای مرد شرم کن! تو که خدمتگزار شاهی چرا با کسی که آرزوی دیدار شاه خود را دارد این طور رفتار می کنی! حال به داخل کاخ برو و آنچه را که ما از تو می خواهیم انجام بده!»
کابل با چنان وقار و اطمینانی سخن می گفت که دربان بی اختیار برای بردن پیغام به اندرون کاخ رفت، اما پس از وارد شدن به کاخ و دور شدن از چشم آن دو که دم در به انتظار بازگشتش ایستاده بودند، بوی خوش غذا از آشپزخانه به دماغش خورد و همه ی فکرهای دیگر را از سر او بیرون برد. دربان که هنوز هم مردی شکم پرست بود به آشپزخانه رفت تا بلکه چیز دندان گیری برای خود پیدا کند و چون پس از مدتی با تکه ای نیشکر که از یکی از خدمتکاران آشپزخانه گرفته بود و می مکید با تنبلی و بی حالی به طرف درآمد، ناگاه به یاد آورد که برای چه کاری به کاخ رفته بود، از این روی از یکی از خدمتکاران کاخ پرسید: «آیا اعلیحضرت شاه از خواب بیدار شده اند؟»
خدمتکار بی آنکه احساس مسئولیتی بکند پاسخ داد: «نه، ایشان در خواب هستند!»
دربان به طرف دری که گوتو و کابل در کنار آن به انتظار او ایستاده بودند برگشت و به درشتی به آنها گفت:
«اعلیحضرت هنوز خواب هستند و کسی نمی تواند بیدارشان کند. اگر شما انعامی به من بدهید شاید بتوانم پس از بیدار شدن ایشان پیغام شما را به ایشان برسانم!»
گوتو خیلی خشمگین شد و می خواست پاسخ درشتی به دربان بدهد که سگ پیری به سوی او دوید و یکی دو بار بو کشید و آن وقت با عوعو شادی از کنار دربان گذشت و خود را به گوتو رسانید و دستهای او را لیسیدن گرفت. دربان به حیرت با خود گفت: «خیلی عجیب است! این سگ پیر تاکنون هرگز روی خوش به غریبه ها نشان نمی داد!»
گوتو هم دست نوازش بر سر سگ کشید و با او حرف زد، زیرا او آن سگ را از روزهایی که توله ای بیش نبود می شناخت و چون سگ با خوشحالی پیش پای گوتو دراز کشید، مرد جوان انگشتری خود را از انگشت بیرون آورد و آن را در دستمالی پیچید و به گردن سگ بست و کلمه ای چند در گوشش پچ پچ کرد و دست بر پشتش کشید. سگ برخاست و از لای در به کاخ رفت و ناپدید شد.
نگهبان در با کج خلقی پرسید: «اینها چیست؟ وضع عجیبی است... جوان گفتی اسمت چیست؟»
گوتو گفت: «گفتم که نام من «یائوتا» است و از تو خواهش کردم که پیغام مرا به شاه ببری، اما تو هنوز خواهش مرا انجام نداده ای اگر یک لحظه صبر کنی از تعجب شاخ درخواهی آورد!»
در این میان سگ به اتاق خواب شاه رفت و به نرمی روی او را لیسید و او را از خواب بیدار کرد و در کنارش دراز کشید. پادشاه بزودی دستمالی را که به گردن سگ بسته شده بود، دید و آن را باز کرد و ناگاه فریاد بلندی کشید زیرا در دستمال انگشتری را پیدا کرده بود که آن را در کودکی به پسرش داده بود!
یکی از درباریان به اتاق شاه دوید و چون او را دید که در رختخواب نشسته است و اشک می ریزد، هراسان و نگران شد و از او پرسید: «قربان چه شده است؟»
ملکه هم خود را به اتاق خواب شاه رسانید و شاه انگشتر را به طرف وی گرفت و گفت:
«بانوی من! آیا تو پیش از این نیز این انگشتری را دیده ای؟»
ملکه فریاد زد: «آری، آری! این انگشتری پسرمان گوتو است آه چه کسی این را به تو داده است؟ این انگشتری چطور به دست تو افتاده است!»
شاه روی به مرد درباری نمود و با لحنی تأکید آمیز به او گفت: «به فرمانده پاسداران بگو تا همه ی زیردستانش را احضار کند. آنها باید همه جا را بگردند و ببینند چه کسی این انگشتری را به گردن سگ بسته است و بی درنگ او را نزد من بیاورند!»
در اندک زمانی کاخ غرق در سر و صدا و داد و فریاد شد و چون دربان گوتو و کابل را به سربازان نشان داد، سربازان آنها را گرفتند و دستهایشان را بستند و حضور شاه آوردند.
در این میان شاه به تالار شورای سلطنتی آمده و رایزنانش دور او گرد آمده بودند که گروهی از سربازان گوتو و کابل را تقریباً با خشونت پیش راندند. شاه فرزند خود را نشناخت، زیرا او را آخرین بار در دوازده سالگی اش دیده بود.
شاه از گوتو پرسید: «جوان اسمت چیست و در اینجا چه می کنی؟» جوان با کمال ادب جواب داد:
«نام من یائوتا است و آرزو دارم با اعلیحضرت در خلوت صحبت بکنم!»
شاه از این سخن به حیرت افتاده بود لیکن چون از قیافه ی جوان برومند و دختر دلربا خوشش آمده بود، دستور داد که همه جز «دانیائو»، ملکه تالارش را ترک گویند.
گوتو مادرش را با این که اکنون بسیار پیر شده بود در همان نخستین نگاه شناخته بود. چون اتاق خلوت شد او در برابر پدر خود سر فرود آورد و گفت: «اعلیحضرتا! انگشتری مال من است و من پسر شما گوتو هستم!»
دانیائو به طرف گوتو دوید و فریاد زد: «راست است. این فرزند دوست داشتنی ما است که برگشته است!»
گوتو لبخندی زد و گفت: «آری من از قلمرو رود بازگشته ام، همسرم، کابل، را هم با خود آورده ام!»
شاه و ملکه شادمان شدند و پسرشان را در آغوش کشیدند و بوسه ها بر رویش زدند و او به آنان تعریف کرد که دربار خائن چطور او را گول زد و از کاخ بیرون برد و در جنگل رهایش کرد تا گم شود.
شاه فرمان داد جشنی بزرگ به شادی بازگشت پسرش برپا کردند و همه ی دوستان و همبازی های دوران کودکی گوتو را به آن دعوت نمودند، اما دربان و زن اهریمن خود را از کشور بیرون راندند.
مردم از این که می دیدند گوتو برگشته و جای شایسته ی خود را بازیافته است بسیار شادمان شده بودند. آنان «کابل» را هم به خاطر زیبایی و هوش سرشارش دوست می داشتند و احترامش می کردند. پس از چند سال نیز که شاه درگذشت گوتو جانشین او شد و با خردمندی و عدالت فرمانروایی کرد. او املاک زیر آب خود را هم از یاد نبرد و به یاری اسب پرنده کابل در مقام شهبانویی و او در مقام پادشاهی هم در روی زمین فرمانروایی داشتند و هم در زیر آب. همه، دوستشان می داشتند و آن دو با خوشی و خرمی زندگی کردند و شایستگی این خوشبختی را هم داشتند.

پی نوشت ها:

1. Yawuro.
2. Danyawo.
3. Goto.
4. Yauta.

منبع مقاله :
آرنوت، کتلین، (1378)، داستان های آفریقایی، ترجمه ی: کامیار نیکپور، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم

 




منبع :

  • اشتراک
  • گزارش تخلف
  • 0 محبوب

اخبار اکاایران