طبل آوازخوان و کدو تنبل جادو

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد طبل آوازخوان و کدو تنبل جادو ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

طبل آوازخوان و کدو تنبل جادو
,آوازخوان,تنبل,جادو,[categoriy]

آکاایران: طبل آوازخوان و کدو تنبل جادو



 

نویسنده: کتلین آرنوت




 

به گزارش آکاایران:  اسطوره ای از آفریقا

یک روز صبح زود گروهی از دختربچه های افریقایی برای بازی به کنار دریا رفتند. این دختربچه ها معمولاً ناچار می شدند که کارهای سخت و سنگینی بکنند، رفت و روب، کندن گیاهان هرزه، گردآوری هیزم و آوردن آب به عهده ی آنان بود، اما آن روز تعطیل بود و آنها تصمیم گرفته بودند که صدف جمع کنند و با آنها برای خود گردنبند و دستبند بسازند.
آنها در روی شنهای کنار دریا بالا و پایین می دویدند و فریاد شادی می کشیدند و در کنار ه ی خروشان دریا قایقرانی می کردند و پارو می زدند، اما وسط دریا و جاهای گود نمی رفتند، زیرا شنیده بودند که در آنجاها ممکن است طعمه ی کوسه ها شوند و بدتر از آن ممکن بود روح های اهریمنی آنها را زیر آب بکشند و برده ی خودشان بکنند.
در کنار دریا صدفهای زیبا بسیار در میان ماسه ها افتاده بودند. بعضی بزرگ بودند و مثل مروارید می درخشیدند و بعضی دیگر مانند خرمهره های ریز بودند. بزودی هریک از دخترها مشتی از زیباترین صدف ها را جمع کرد و آماده بازگشت به خانه شد. دختر کوچکی صدفی پیدا کرد بی نهایت زیبا و آن را از ترس این که دیگران ندانسته لگدش کنند، روی تخته سنگی گذاشت. از قضا پس از آنکه همه ی بچه ها به اندازه ی کافی صدف جمع کردند و خواستند به خانه برگردند دخترک یادش رفت صدفی را که روی تخته سنگ گذاشته بود بردارد و چون مسافتی از ساحل دور شدند ناگهان به یاد آن افتاد و فریاد زد:
«آه، صدف من! صدف زیبای من! من بهترین صدفم را روی تخته سنگ جا گذاشته ام. بیایید با من برگردیم تا من آن را بردارم!»
اما هیچیک از همراهانش حاضر نشد با او به کنار دریا برگردد. آنها به او گفتند:
«تو صدف زیاد جمع کرده ای، یک صدف کمتر یا بیشتر اهمیتی ندارد».
دخترک گفت:
«اما من باید آن را هم پیدا کنم، آن یکی از زیباترین صدفها است!»
بزرگترین دخترها به او گفت: «خوب، تو خودت به تنهایی برگرد و آن را بردار. ما همه خسته و گرسنه شده ایم و می خواهیم به خانه برگردیم!»
دختر کوچک به تنهایی برگشت و کنار دریا رفت و برای آنکه ترس خود را فراموش کند همچنانکه می رفت آواز می خواند:
«صدفم را جا گذاشتم».
«صدف زیبایم را»،
«که مثل ماه می درخشد!»
«روی تخته سنگ خاکستری رنگ!»
دخترک همین که خود را به کنار تخته سنگ رسانید دید غولی روی آن نشسته است و از دیدن او خیلی به ترس و هراس افتاد. غول به او گفت:
«ای دختر کوچک، نزدیکتر بیا و یک بار دیگر آوازت را برای من بخوان!»
دخترک که پاهایش می لرزید و دلش در سینه اش می تپید قدمی چند پیش نهاد و دوباره آواز خواند.
غول گفت: «تو صدای بسیار قشنگی داری!» و صدفی را که دخترک روی تخته سنگ جا گذاشته بود برداشت و گفت:
«یک بار دیگر آواز بخوان تا صدفت را پس بدهم».
دخترک یک بار دیگر آواز خواند و همین که دستش را دراز کرد که صدف را از دست غول بگیرد، یکمرتبه غول دست او را محکم گرفت!»
غول فریاد زد: «آها! حالا دیگر تو مال منی! من تو را پیش خودم نگاه می دارم. تو باید هر وقت من بخواهم برایم آواز بخوانی!»
آن وقت در حالی که هنوز با یک دست دخترک را گرفته بود با دست دیگر دنبال چیزی در پس تخته سنگ گشت و طبل چوبی بزرگی از آنجا بیرون آورد و دختر را توی آن انداخت و فوراً روی آن پوست کشید و به دخترک گفت:
«خوشگلم، حالا گوش کن چه می گویم: هر وقت من این طبل را بزنم تو باید آواز بخوانی، اگر آواز نخوانی کتکت می زنم!»
غول طبل را زیر بغل خود گذاشت و به طرف نزدیکترین دهکده ای که در سر راهش بود، رفت. پس از رسیدن به آنجا در میدان دهکده زیر سقفی حصیری نشست و فریاد برآورد:
«آهای ای مردم، گوش کنید! من طبل عجیبی دارم، اگر شما مقداری برنج و مرغ پخته برای من بیاورید من طبل خودم را به صدا درمی آورم و شما می توانید به آهنگ آن برقصید».
روستاییان برای او غذا دادند و او همه ی آن را با حرص تمام خورد و ذره ای هم به دخترک نداد. آن وقت طبل را به صدا درآورد و دخترک از توی طبل شروع به آواز خواندن کرد.
دهقانان که به رقص و پایکوبی و شادی برخاسته بودند گفتند: «چه طبل عجیبی است!» زیرا نمی دانستند که غول دخترک را در آن زندانی کرده است و ناچارش می کند که آواز بخواند.
بالاخره وقتی روستاییان از رقصیدن خسته شدند، غول طبل خود را برداشت و راه دهکده ی دیگری را در پیش گرفت. در آنجا هم میدان عمومی نشست و فریاد زد که روستاییان برای او قدری نوشیدنی بیاورند.
غول پس از نوشیدن نوشیدنی به زدن طبل مشغول شد و مردم از شنیدن آواز شیرینی که همزمان با صدای طبل از درون آن می آمد مات و مبهوت شدند. اما غول برای انجام نقشه ی اهریمنی خود دهکده ی بدی را انتخاب کرده بود، زیرا پدر و مادر دختر در همین دهکده زندگی می کردند و چون آواز را شنیدند صدای دخترشان را شناختند و با یکدیگر گفتند: «از دست ما چه برمی آید؟ او مردی است بسیار قوی هیکل و پرزور، گذشته از اینها او غول است و ممکن است از نیروهای جادویی در برابر ما استفاده کند.»
مادر دخترک به شوهرش گفت: «فکری به سر من رسید. تو هرقدر نوشیدنی که غول می تواند بخورد به او بده! وقتی نوشیدنی بسیار بخورد می افتد و می خوابد و ما می توانیم دخترمان را از چنگ او خلاص کنیم.»
پدر از نوشیدنی که در خانه درست کرده بودند پیاپی در کدو تنبل ریخت و به نوازنده ی طبل داد و چنین وانمود کرد که آن نوشیدنی را به پاداش طبلی که می زند به او می دهد و در تمام مدتی که غول طبل می زد او را تعریف و تمجید می کرد و می گفت که تا آن روز هرگز صدای طبلی چنان شگفت انگیز نشنیده است.
اندک اندک ضربه هایی که بر طبل نواخته می شد سست و سست تر گشت و سرانجام غول بر زمین افتاد و در خواب عمیقی فرو رفت. بیشتر روستاییان هم به خانه هایشان رفتند تا بخوابند. پدر و مادر دخترک نرمک نرمک خود را به بالای سر غول رسانیدند و آهسته به دختر خود گفتند که می خواهند او را خلاص کنند. سپس پوست روی طبل را برداشتند و دخترک بیچاره را از زندان غول آزاد کردند. مادرش او را به خانه برد و در آنجا پنهان کرد و به پدر او گفت که هنوز کارهایی مانده است که باید انجام بدهد و بعد آن دو را ترک کرد.
زن، اول به جنگل رفت و دو مار بزرگ گرفت و آورد و در طبل غول جای داد، بعد آشیانه ی مورچه های گزنده را کند و بسیاری از آنها را گرفت و آنها را هم در توی طبل غول ریخت و بالاخره یک دسته زنبور را که بر شاخه ی درختی در آن نزدیکی لانه کرده بودند با دود هیزم خواب کرد و گرفت و آورد و آنها را هم در توی طبل میان مارها و مورها ریخت.
چون صبح شد غول از خواب بیدار شد و خواست راه خود را در پیش بگیرد و از دهکده بیرون برود، اما گروهی از مردم دهکده از او خواستند که باز هم صدای طبل سحرآمیز خود را به گوش آنها برساند. او هم شروع کرد به نواختن طبل اما هرچه کوشش و تقلا کرد آوازی از طبل برنیامد. روستاییان او را مسخره کردند و گفتند طبلش ارزشی ندارد. او هم با اوقات تلخی بسیار آنها را ترک گفت و تصمیم گرفت که طبل را به جای خلوتی ببرد و پوست را از روی آن بردارد و دخترک را بیرون بیاورد و کتکش بزند که چرا آواز نخوانده است.
او طبل را زیر بغل خود گذاشت و رفت و رفت تا به گودال متروکی در وسط جنگل رسید.
غول در حالی که پوست طبل را باز می کرد با خشم بسیار فریاد زد: «حالا به آوازخواندنت وامی دارم!»
تا پوست را از روی طبل برداشت زنبوران سر و شانه هایش را گزیدند و مورچه ها پاها و ساق های پایش را نیش زدند و دو مار زهردار هم از توی طبل بیرون خزیدند و پیش از آنکه میان گیاهان بگریزند نیش خود را در دست های او فرو کردند.
این دردها حتی برای غول هم طاقت فرسا بود و از این جهت او در کنار طبل خود بر زمین افتاد و مرد. روز بعد که پدر دختر برای شکار به جنگل رفته بود جسد بی جان او را در آنجا دید.
اما کار غول پایان نیافته بود. آن شب هنگامی که پدر از جنگل به خانه برمی گشت وقتی دید که جسد غول و طبل او ناپدید شده اند و به جای آنها کدوتنبلی روییده است از تعجب بر جای خود خشک شد. او آنچه را که دیده بود به مردم دهکده شرح داد و به آنها گوشزد کرد که از آن جای اهریمنی دوری کنند تا آزاری به ایشان نرسد.
چند ماه از این واقعه گذشت. روزی چند پسربچه که با تیر و کمان خود بازی می کردند، به جایی که غول مرده بود، رسیدند.
پسرکی که از همه بزرگتر بود گفت: «این کدو تنبل گنده را ببینید! من تا به حال کدو تنبلی به این بزرگی ندیده ام!»
پسربچه ای که کوچکتر از او بود گفت: «آن را به حال خود بگذار! مگر نشنیده ای که اینجا سحر و جادو شده است؟»
او جواب داد: «این قدر ترسو مباش! من می روم و بزرگترین کدوتنبل را می چینم و آن را به خانه می برم که برای شام مان بپزیم و بخوریم!»
بعد پسرک با وجود اعتراض های دوستانش کدوتنبل را از ساقه اش برید. ناگاه کدوتنبل به طرف او غلتید و او را بر زمین زد. پسربچه های دیگر از ترس و وحشت فریاد زدند و از آنجا گریختند. پسربچه ی بزرگتر هم توانست از جای خود بلند شود و به دنبال آنان بدود.
بچه ها پس از مدتی دویدن برگشتند و پشت سر خود را نگاه کردند و دیدند کدوتنبل بزرگ هم به سرعت به طرف آنها می غلتد. بچه ها فریادهای بلندتری کشیدند و کوشیدند که تندتر بدوند. اما چنان وحشت زده بودند که ملتفت نشدند در جهت مخالف دهکده ی خود فرار می کنند تا رسیدند به لب رودی که تا آن روز آن را ندیده بودند. در کنار رود پیرمردی را دیدند که در بلمی نشسته بود.
پسربچه ها فریاد زدند: «کمک! کمک! کدو تنبل جادویی ما را دنبال می کند!»
مرد سر بلم را به طرف کنار رود برگردانید و پسربچه ها تازه خود را در قایق انداخته و در آن جای گرفته بودند که دیدند کدوتنبل هم چرخ زنان دنبال آنان آمد و خود را در آب انداخت و روی آن شناور شد و چرخ زنان به طرف آنها آمد.
مرد به شتاب بسیار پارو زد و پسربچه ها را به ساحل مقابل برد. در آنجا بچه ها سراسیمه خود را میان علفزار انداختند و به گریز خود ادامه دادند، اما حالا دیگر کدو تنبل از ایشان چندان دور نبود به طوری که بچه ها صدای آن را که گیاهان و بوته ها را زیر خود خرد می کرد و دم به دم به آنها نزدیکتر می شد، به خوبی می شنیدند.
بزودی بچه ها به دهکده ای رسیدند که در آن ریش سفیدان ده انجمن کرده بودند و با یکدیگر بحث می کردند و گاهی هم مقداری انفیه می کشیدند. بچه ها فریاد زدند: «کمک! کمک! یک کدو تنبل ما را دنبال می کند!»
ریش سفیدان ده درباره ی کدو تنبل جادو چیزهایی شنیده بودند و می دانستند که روح های اهریمنی و غولان اغلب در آن خانه زندگی می کردند، از این جهت بی درنگ حرف کودکان را باور کردند و ایشان را به عجله داخل کلبه ای بردند و پشت دیواری پنهان کردند و دوباره به جای اول خود برگشتند و نشستند و گفتگوی خود را از سر گرفتند. در این دم کدوتنبل غول آسا چرخ زنان خود را میان آنان انداخت و فریاد زد:
«آن پسربچه ها را به من بدهید!»
آن وقت به این طرف و آن طرف چرخید و خود را به پاهای ریش سفیدان کوفت و گفت: «من می دانم که شما آنها را کجا پنهان کرده اید، آنها را به من بدهید! آنها بردگان منند!»
پسربچه ها سراپاگوش بودند و هراسان و نگران که ببینند بزرگ ریش سفیدان چه خواهد گفت؟ و چون فرمان او را شنیدند که می گفت: «شمشیرهای خود را بکشید و کدوتنبل را ریزریز بکنید» خیالشان راحت شد و نفس آسوده ای کشیدند.
شمشیرها بالا می رفتند و بر کدوتنبل فرود می آمدند و صدای آنها و فریاد و ناله ها بر آسمان برخاست و بزودی کدوتنبل هزار تکه شد و روی زمین پخش گردید. آن وقت ریش سفیدان فریاد زدند:
«بچه ها بیایید بیرون و بروید مقداری هیزم جمع کنید و به اینجا بیاورید تا این موجود اهریمنی را بسوزانیم!»
بچه ها آتش بزرگی در میانه ی دهکده برافروختند و پاره های کدوتنبل را در آن انداختند و سوزانیدند.
بزرگ ریش سفیدان گفت: «حالا باید خاکستر آن را اینجا و آنجا پخش کنیم تا ذرات آن بار دیگر جمع نشوند و به ما آسیب نرسانند!»
بچه ها با فریاد و خنده خاکستر کدوتنبل را به باد دادند و باد آن را در سراسر آن سرزمین پخش کرد و همه دانستند که جادو تمام شده است.
بعد از آن پسربچه ها به دهکده ی خود برگشتند و به پدر و مادر خود گفتند که چطور کدوتنبل را نابود کردند. دخترها هم گردنبندهای خود را به گردنشان آویختند و به شادمانی این که غول نابود شده بود و دیگر نمی توانست آسیبی و آزاری به کسی برساند به رقص و پایکوبی برخاستند.
منبع مقاله :
آرنوت، کتلین، (1378)، داستان های آفریقایی، ترجمه ی: کامیار نیکپور، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم

 




منبع :

طبل آوازخوان و کدو تنبل جادو گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات