- فره یل - و - دبو انگال - جادوگر -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,انگال,جادوگر,[categoriy]

آکاایران:



 

نویسنده: کتلین آرنوت




 

به گزارش آکاایران:  اسطوره ای از آفریقا

سالها پیش ساحره ای بود که او را «دبو انگال» می نامیدند. (1) او ده دختر داشت که همه زیبا بودند و نگاه همه ی مردان به دنبالشان بود و گاه و بیگاه جوانان از راه های دور به خانه ی آنان که در بیشه ای پنهان بود می آمدند. (2) لیکن هیچیک از این جوانان به دهکده ی خود بازنمی گشت و کسی نیز سبب آن را نمی دانست. اما دبوانگال می دانست که آنان چرا به خانه های خود برنمی گردند. وقتی مردان جوان می آمدند و می گفتند می خواهند دختران دوست داشتنی او را ببینند، او چنین وانمود می کرد که از آمدن آنان به خانه ی خود بسیار شادمان و خشنود است و به آنان شراب خرما می داد بنوشند و غذاهای خوشمزه در برابرشان می گذاشت و همین طور از آنان پذیرایی می کرد تا شب می رسید. آنگاه به آنان می گفت:
«خیلی دیر شده است و شب هم بسیار تاریک است و برای شما گذشتن از بوته زارها و رفتن به خانه هایتان خیلی مشکل است. بهتر است شب را در اینجا بمانید و فردا صبح به خوشی و خرمی به خانه هایتان برگردید!»
مردان جوان دعوت او را با خشنودی بسیار می پذیرفتند و دبوانگال به ایشان می گفت که دور آتشی که او در بزرگترین کلبه ی حیاط خود برافروخته بود، دراز بکشند و بخوابند و آنان همین کار را می کردند و بزودی به خواب می رفتند.
آنگاه ساحره ی بدنهاد کارد بزرگ خود را تیز می کرد و بالای سر جوانان می خزید و آرام و بی سر و صدا سر آنان را یکی پس از دیگری می برید و صبح روز دیگر همه ی آنها را می خورد. دبو انگال برنج و ذرت و سیب زمینی نمی خورد زیرا به مذاق آن جادوگر ستمکار جز گوشت انسان چیزی خوش نمی آمد!
در دهکده ی دیگری که چند فرسخ دورتر بود، زنی بود که ده پسر داشت و این ده پسر هم تعریف زیبایی دختران دبوانگال را شنیدند و آرزوی دیدن آنها را کردند. مادرشان التماس کرد که به آنجا نروند و به آنان گفت:
«آن ده به اهریمنان تعلق دارد! فرزندان من! از رفتن به آنجا خودداری کنید! بسیاری از مردان جوان به آنجا رفته اند و هرگز برنگشته اند و من نمی خواهم که همه ی پسرانم را به یک بار از دست بدهم!»
پسران به ترس و واهمه ی مادرشان خندیدند و او را مطمئن ساختند که می توانند همواره مراقب یکدیگر باشند و گفتند که ده مرد از عهده ی پیرزنی می توانند برآیند. گذشته از این دختران دبو انگال به قدری زیبا هستند که هیچ جوانی نمی تواند پیش از دیدن آنان دلی آرام و قرار گیرد.
صبح روز دیگر ده برادر با دلی سرشار از امید و آرزو پای در راه باریکی که از میان بوته زار به دهکده دبوانگال کشیده شده بود نهادند و خنده زنان و آوازخوانان پیش رفتند.
هنوز دیری از رفتن آنان نگذشته بود که مادرشان یازدهمین فرزند خود را به دنیا آورد و این کودک اندام عجیبی داشت و به زحمت به اندازه ی انگشت کوچک مادرش می شد. بچه تا به دنیا آمد پا شد و ایستاد و چشمان سیاه ریز خود را به چشمان مادرش دوخت و گفت:
«مادرجان، برادران من کجا هستند؟»
مادر که خیلی به تعجب افتاده بود که چطور بچه ی یک روزه حرف می زند و می داند که برادرانی هم دارد در پاسخ او گفت:
«آنها به خانه ی دبوانگال رفته اند».
بچه تا این حرف را از مادرش شنید فریاد زد که: «پس من باید هم اکنون به دنبال آنها بروم و از مرگشان خلاص کنم!»
آن وقت شتابان همان راهی را در پیش گرفت که برادرانش پیش از او در آن به راه افتاده بودند. او پس از اندکی راه رفتن ده برادر را از دور دید و صدایشان کرد و گفت:
«آهای! آهای! صبر کنید من هم بیایم!»
برادران ایستادند و پشت سر خود را نگاه کردند ببینند کیست که آنان را صدا می کند. چون پسرک یک بند انگشتی را دیدند که به سویشان می دوید از حیرت انگشت به دهان ماندند. زمانی گذشت تا یکی از آنان توانست از او بپرسد:
«تو کیستی و از ما چه می خواهی؟»
گفت: «نام من «فره یل» است و کوچکترین برادر شما هستم!»
آنها به او جواب دادند که: «نه تو برادر ما نیستی چون ما ده برادریم حالا راه خود را بگیر و برو و ما را آسوده بگذار!»
فره یل گفت: «من می خواهم با شما بیایم و شما را از خطر نجات بدهم». برادران به شنیدن این سخن به خشم آمدند و او را به باد کتک گرفتند و گفتند: «راستی که خیلی احمقی! تو چطور می توانی برادر ما باشی؟ راه خود را بگیر و برو و ما را آسوده بگذار!»
آنها او را چندان زدند که بر زمین افتاد و از هوش رفت و بعد راه خود را به سوی خانه ی دبو انگال ادامه دادند.
پس از مقداری راه رفتن چشم یکی از برادران در سر راه خود به پارچه ی زیبایی افتاد و فریاد زد:
«نگاه کنید چه پیدا کردم! بی گمان آدم بی مبالاتی این پارچه ی زیبا را بر زمین انداخته است. ما سفر خوشی در پیش داریم. این طور نیست؟»
آن گاه پارچه را برداشت و بر شانه های خود انداخت و به راه افتاد. اما معلوم نبود چرا پارچه سنگین و سنگین تر می شد، چندان که او روی به برادر دوم خود نمود و گفت:
«این پارچه خیلی بر شانه ی من سنگینی می کند، خواهش می کنم این را برای من بیاور!»
برادر دوم به ناتوانی برادر خود خندید لیکن او هم بزودی احساس کرد که پارچه بر شانه ی او خیلی سنگینی می کند، از این روی آن را به برادر سوم خود داد و پارچه همین طور از شانه ی برادری به شانه ی برادر دیگر رفت تا رسید روی شانه ی برادر دهم که بزرگتر از همه بود. وقتی او هم از سنگینی پارچه زبان به شکایت گشود صدای ظریفی از میان پارچه بلند شد که:
«علت اینکه شما این پارچه را این قدر سنگین می یابید این است که من در میان آن هستم. من فره یل، کوچکترین برادر شما هستم!»
جوانان از غیظ و غضب دیوانه شدند و پارچه را تکان دادند و فره یل را بر زمین انداختند و دوباره کتکش زدند و آن قدر زدند که یک بار هم بیهوش در کنار راه افتاد و برادرانش او را در آن حال گذاشتند و رفتند و گفتند:
«کار این رذل کوچک تمام شد!»
برادران به راه خود ادامه دادند. آنها راه دور و درازی می بایست بروند و چون مدتی از وقت خود را برای کتک زدن به فره یل تلف کرده بودند بر عجله خود افزودند. پس از مدتی راه رفتن ناگهان پای یکی از برادران به قطعه فلزی برخورد. و خم شد تا آن را بردارد دید که حلقه ی نقره ای است فریاد زد:
«بخت با من یار بوده است! یکی این حلقه را گم کرده است و حالا این حلقه مال من است».
آن وقت آن را به انگشت خود کرد و به خوشحالی به راه خود ادامه داد. اما پس از چند دقیقه دستش به سنگینی به پهلویش افتاد. حلقه به قدری در انگشت او سنگینی می کرد که او به زحمت می توانست راه برود. بعد انگشتر هم مثل پارچه به نوبت دست به دست شد تا رسید به دست بزرگترین برادر. برادر بزرگ گفت: «این حلقه چیز عجیبی است!» و وقتی آن را از انگشت خود بیرون می آورد صدای زیری از آن برمی خاست که:
«انگشتر به این جهت سنگین شده است که من توی آن هستم!»
فره یل از توی حلقه به روی زمین پرید. برادران خواستند باز هم او را بزنند اما برادر بزرگتر آنها را از زدن مانع شد و گفت:
«مثل این است که این تصمیم گرفته است دنبال ما بیاید و خیلی هم زیرک و پرفن است! او را به حال خود بگذارید که با ما به جایگاه دبو انگال بیاید».
برادران به راه خود ادامه دادند تا آخر به جایی که می خواستند رسیدند. دبوانگال بیرون آمد و آنها را پیشباز کرد و گفت:
«خوش آمدید، به خانه ی ما خوش آمدید! بیایید تو و دختران مرا ببینید!»
ده دختر جادوگر بسیار زیبا و دلربا بودند و برادران به زحمت می توانستند لحظه ای چشم از ایشان بردارند. آنان را به بزرگترین کلبه بردند و دبوانگال غذاهای خوشمزه و شربت های گوارا برای آنها برد. دبوانگال ابتدا فره یل را ندید زیرا او در پشت پای برادر بزرگتر پنهان شده بود، اما بالاخره چشمش به او افتاد و او را از زمین برداشت و فریاد زد:
«چه آدم خوشگلی هستی تو! بیا به کلبه ی من! خواهی دید که پذیرایی خوبی از تو خواهد شد. تو باید در کنار من بمانی و مال من باشی!»
برادران فره یل وقتی دیدند که او بدون اعتراض از کلبه بیرون رفت بسیار تعجب کردند ولی بزودی او را فراموش کردند و به شراب خوردن و رقص با ده دختر سرگرم شدند.
شب فرا رسید و برادران سخن از بازگشت به خانه به میان آوردند. اما دبو انگال اصرار کرد که نروند و در خانه او بمانند و گفت:
«امشب ماه درنمی آید و شما ممکن است راه خود را گم بکنید، در این فصل مارها و جانوران درنده ی بسیار هم این طرف ها پیدا می شوند. بهتر است پیش ما بمانید و فردا صبح به خانه برگردید.»
تعارف مختصری کافی بود که پسران در آنجا بمانند و با دختران او دوباره به رقص مشغول شوند. دبوانگال نوشیدنی خرمای بسیار به آنها داد و نوشیدنی سرشان را سنگین کرد و عاقبت ده پسر و ده دختر حس کردند که دیگر تاب بیداری ندارند. دبوانگال حصیر و نازبالشی چند به آنان داد تا در کلبه ی بزرگ که دختران در آن خوابیده بودند، پهن کنند و بخوابند.
جادوگر بدسرشت به کلبه ی خود برگشت و به فره یل هم حصیری داد تا روی آن دراز بکشد و بالشی که سرش را روی آن بگذارد و گفت:
«خوب، تو هم برو بخواب و زودتر از دیگران فردا صبح بیدار مشو! مرد کوچولوی من! من در کنار تو روی حصیر می خوابم و مراقبتت می کنم!»
پس از گفتن این حرفها جادوگر دراز کشید و چشمانش را بست، بزودی خانه در خاموشی فرو رفت.
کمی بعد دبوانگال روی فره یل خم شد تا ببیند خواب است یا بیدار. دید که دو چشمانش را بسته و به خوابی آرام فرو رفته است. پس از جای خود برخاست و به گوشه ای که کارد بزرگ خود را پنهان کرده بود رفت تا آن را بردارد اما درست در آن دم که می خواست کارد را بردارد فره یل فریاد زد:
«چه کار می کنی؟»
دبو انگال به عجله کارد را برجای خود گذاشت و به لحنی مهربان و شیرین گفت: «آقاکوچولو! مگر تو هنوز نخوابیده ای؟ بگذار جایت را درست بکنم!» پس رختخواب او را مرتب کرد و بالشش را بالاتر کشیده گفت: «راحت بخواب!» و خودش دوباره در کنار او دراز کشید. این بار هم فره یل خود را به خواب زد. جادوگر پس از ساعتی از جای برخاست و کاردش را برداشت که تیزش کند اما باز هم فره یل فریاد زد: «چه کار می کنی؟»
دبوانگال دوباره عذری آورد و به رختخواب خود برگشت و به او گفت که بخوابد. پس از آن مدتی همه را خاموشی فراگرفته بود اما فره یل نمی خوابید. او منتظر ماند تا از نفس کشیدن های آرام و یکنواخت زن، که در کنار او روی حصیر خوابیده بود، دریافت که او به خوابی سنگین فرورفته است. فره یل آهسته و آرام و بی سر و صدا از جای خود بلند شد و به جایی که برادرانش با ده دختر زیبا خفته بودند، رفت.
او به نرمی بسیار لباس آنها را با یکدیگر عوض کرد یعنی جامه ی سفید و بلند پسران را بر تن دختران کرد و پیراهن آبی دختران را به تن برادرانش پوشانید. بعد دوباره به کلبه ی دبوانگال برگشت و در جای خود دراز کشید و منتظر ماند.
دیری نگذشت که دبوانگال از خواب پرید و بار دیگر به گوشه ی کلبه رفت و کاردش را برداشت و تیز کرد. فره یل این بار صدایی برنیاورد و مانع کار جادوگر نشد. جادوگر هم به آرامی از کلبه بیرون آمد و در حالی که کارد بزرگ در دست او برق می زد پاورچین پاورچین به کلبه ی جوانان رفت و روی هر ده نفر که لباس سفید بر تن داشتند خم شد و گلوی آنها را برید و با خود زمزمه کرد: «ها، ها! غذای عالی و خوبی برای فردای خودم آماده کردم!» آن وقت با خوشحالی دراز کشید و خوابید.
فره یل که یقین پیدا کرده بود دبوانگال تا صبح بیدار نخواهد شد برخاست و به کلبه ی بزرگ دوید و شانه برادرانش را یکی یکی تکان داد و در گوششان گفت:
«بیدار شوید، زود باشید. از جایتان بلند شوید. دبوانگال می خواست همه ی شما را بکشد. اگر من لباس شما را عوض نکرده بودم او همه ی شما را کشته بود. نگاه کنید!»
او ده دختر را که گلوی همه ی آنها بریده شده بود به برادرانش نشان داد و گفت: «جادوگر پیر پیش خود خیال می کند که شما را کشته است!»
برادران پیش از آنکه فره یل حرف های خود را تکرار کند از جای پریدند و از آن کلبه بیرون دویدند و خود را به بیشه رسانیدند و راه خانه ی خودشان را در پیش گرفتند و سعی کردند که پیش از بیدارشدن دبوانگال هرچه بیشتر از آنجا دور بشوند، اما کوشش آنها بیهوده بود زیرا همین که جادوگر بیدار شد و دید که فره یل در کنارش نیست به کلبه ی دختران خود رفت و دید که در تاریکی شب از روی اشتباه سر آنها را بریده است.
خواست فریاد هراس انگیزی بکشد اما آن را در گلوی خود خفه کرده و باد را صدا کرد و بر پشت او سوار شد و به دنبال برادران پرواز کرد. آنان تازه به نیمه راه خانه ی خود رسیده بودند. فره یل جادوگر را دید و به برادران خود گفت: «مواظب خود باشید جادوگر پیر دنبالمان می کند!»
برادران از ترس خشکشان زد اما فره یل می دانست که چه باید بکند. از زیر بوته ای تخم مرغی پیدا کرد و آن را برداشت و بر زمین زد. تخم مرغ ناگهان به رودی عمیق و پهناور عوض شد و میان برادران و دبو انگال قرار گرفت و برادران توانستند دوباره به راه خود ادامه بدهند.
دبوانگال که از خشم مثل دیوانه ها شده بود بی درنگ عنان باد را به سوی خانه اش برگردانید. اما برادران به آسانی و سادگی از چنگ او رهایی نیافتند زیرا ساحره با کوزه جادویی خود برگشت و آب رودخانه را خالی کرد و کمی بعد قطره ای هم آب در آن نماند و او توانست دوباره جوانان را دنبال کند.
این بار هم فره یل او را دید که آنها را دنبال می کند و به برادران خود گفت: «نگاه کنید ساحره ی پیر دوباره دنبال ما می آید!»
بعد سنگ بزرگی برداشت و آن را پیش پای جادوگر انداخت. ناگهان سنگ کوهی بسیار بزرگ شد و جادوگر پشت آن ماند و برادران به راه خود ادامه دادند و یقین و اطمینان پیدا کردند که دیگر دبوانگال نمی تواند خود را به آنها برساند.
لیکن جادوگر بدنهاد هنوز شکست نخورده بود. او با باد دوباره به خانه خود بازگشت و کلنگ جادویی خود را برداشت و خود را به پای کوه رسانید و آن را کند و کند تا همه ی آن را از روی زمین برداشت و توانست به راه خود ادامه بدهد.
اما دیگر خیلی دیر شده بود. فره یل باز هم متوجه آمدن او شد و به برادران خود هشدار داد و درست در آن دم که آنان دهکده ی خویش را در پیش روی خود دیدند فریاد زد:
«مواظب خود باشید!»
و آنان با کوشش بسیار خود را به خانه ی خویش رسانیدند. دبوانگال می دانست که در آنجا نمی تواند آنان را به چنگ بیاورد. او شکست خورده و نومید و ناسزاگویان از آنجا دور شد.
اما دبوانگال آرام ننشست، او می خواست به هر قیمتی شده بر جوانان دست یابد و آنها را بکشد به ویژه که به اشتباه دختران خود را به جای ایشان کشته بود. او در گوشه ای پنهان شد و به انتظار فرصت مناسب نشست.
بامداد روز دیگر کدخدای دهکده به برادران دستور داد که برای گرد آوردن هیزم به بیشه بروند.
ده برادر با ترس و لرز بسیار از خانه بیرون رفتند. آنها تنگ به هم چسبیده بودند و دم به دم برمی گشتند و پشت سرشان را نگاه می کردند می ترسیدند که جادوگر پیدا شود اما آنان او را ندیدند و علتش این بود که جادوگر دستور کدخدا را شنیده و خود را در بیشه به صورت کنده ی هیزمی درآورده بود.
پسران هیزم ها را جمع می کردند و می آوردند و در کنار جاده روی هم می انباشتند. یکی از آنها فره یل را صدا زد و گفت:
«بیا اینجا!» این قدر تنبل مباش! وقتی همه ی ما کار می کنیم تو چرا بیکار ایستاد ه ای؟»
او در جواب برادر خود گفت: «دبوانگال خود را به صورت کنده ی درختی درآورده است و من نمی خواهم کسی باشم که آن را برمی دارد.»
برادران به شنیدن این سخن کنده هایی را که برداشته بودند بر زمین انداختند و به خانه گریختند. دبوانگال از این که کسی او را از زمین برنداشت خیلی خشمگین شد و دوباره به صورت اول برگشت و در میان بیشه پنهان شد، او هنوز خیال انتقام را از سر خود بیرون نکرده بود.
چند روز بعد برادران برای چیدن آلو به جنگل رفتند. نخست درختانی دیدند که میوه هایشان تقریباً خشک شده بودند، اما ناگهان به درختی رسیدند که برگهایی سبز درخشان داشت و شاخه هایش پر از آلوهای پرآب بود.
برادر بزرگتر فریاد زد: «این را نگاه کنید!» و دستش را برای چیدن آلوها دراز کرد.
فره یل بانگ برآورد که: «دست نگه دار! آیا متوجه نشده ای که این یک درخت جادو است و دبوانگال در آن پنهان شده است؟ اگر تو سبد خود را با این میوه ها پر بکنی او تو را اسیر جادوی خودش خواهد کرد!»
برادران سبدهای خود را بر زمین انداختند و به خانه دویدند و به این ترتیب بار دیگر نقشه ی دبوانگال را نقش بر آب کردند...
روز دیگر وقتی برادران از خانه بیرون آمدند خر خاکستری رنگی را در چمنزار کنار دهکده سرگرم چرا دیدند چنین می نمود که آن خر مال مردم دهکده نیست و از دهکده های مجاور به آنجا آمده است.
برادر بزرگتر گفت: «چه خوب! ما خری برای سواری خود خواهیم داشت!» آن گاه ده برادر یکی پس از دیگری بر پشت خر نشستند تا هر ده نفرشان بر گرده ی خر قرار گرفتند. آن گاه روی به فره یل که در کناری ایستاده بودند نمودند و گفتند:
«تو هم بپر بالا، برای یک نفر دیگر هم جا هست!»
فره یل جواب داد: «نه دیگر جایی نیست و من با اینکه بسیار کوچکم نمی توانم بر پشت خر سوار شوم!»
ناگهان چیز عجیبی اتفاق افتاد: خر کش آمد و جای کافی در پشت او برای نشستن فره یل باز شد. فره یل فریاد زد:
«ها، ها! شما نمی توانید مرا وادار کنید بر پشت خری که کش می آید و درازتر می شود بنشینم.»
آن گاه خر در برابر نگاه های حیرت زده همه دوباره به حال عادی خود برگشت.
فره یل خندید و گفت: «همه ی شما باز هم گول خوردید! معمولاً خران حرف های مردمان را نمی فهمند اما این یکی می فهمد پس بی گمان او دبوانگال است، اگر جان خود را دوست دارید هرچه زودتر بپرید پایین!»
برادران از پشت خر پایین پریدند و خر عرعرکنان به بوته زار دوید و در آنجا دوباره به صورت دبوانگال درآمد.
جادوگر پیر نومید شده بود زیرا همه ی جادوهای خود، جز یکی، را به کار برده بود و می خواست این یکی حتماً به نتیجه برسد.
پس جادوگر با خود فکر کرد: «اگر من بتوانم فره یل را به چنگ بیاورم کار دیگران ساخته است!» او در گوشه ای نشست و تصمیم گرفت که طرح اهریمنی بکشد.
بامداد روز دیگر دختر زیبایی به دهکده آمد. مردم دور او جمع شدند و پرسیدند که برای چه کاری آمده است؟
او با صدایی که به آوای زنگ می مانست گفت:
«من به دیدن فره یل آمده ام: خواهش می کنم مرا به خانه ی او ببرید!»
فره یل از دیدن دختری به آن زیبایی و دلربایی غرق حیرت شد و از او درخواست کرد تا به کلبه ی مهمانان درآید و آنگاه خودش از کلبه بیرون رفت و بزی را کشت و به مادرش داد تا آن را برای مهمان زیبای او بپزد.
فره یل همه ی روز را از دختر زیبا پذیرایی کرد، غذاهای خوشمزه به او داد و با وی از هر دری سخن گفت.
مردم دهکده که تا آن روز دختری به آن زیبایی ندیده بودند، به کنار کلبه می آمدند و سرک می کشیدند و دزدانه نگاهی به درون آن می انداختند و بعد دور می شدند و آنگاه با صدای بلند از دیدن چهره بی مانند آن دختر فریاد حیرت می کشیدند.
چون نزدیک شب شد دختر گفت که باید به خانه بازگردد و از فره یل خواهش کرد:
«مرا از میان جنگل به خانه ام ببر! هوا چندان تاریک است که من نمی توانم به تنهایی به خانه ی خود برگردم!»
فره یل به خشنودی بسیار خواهش وی را قبول کرد. همه ی ده نشینان از خانه های خود بیرون آمدند تا با آن دختر زیبا بدرود بگویند.
هوا بسیار تاریک بود و فره یل کوره را پر پیچ و خمی را که دختر می گفت به خانه ی او می رود در پیش گرفته بود. ناگهان دختر زیبا در پس تنه ی کلفت درختی ناپدید گشت و دیگر دیده نشد. فره یل آرام، لیکن هوشیار و گوش به زنگ ایستاد و چشمان خود را به تاریکی دوخت. ناگهان مار بزرگ و هراس انگیزی بیرون خزید و به سوی فره یل خیز برداشت. اگر فره یل در آن لحظه آگاه و هوشیار نبود مار دور او می پیچید و خردش می کرد.
فره یل خندید و خود را به صورت آتش فروزانی درآورد و گفت: «آها! دبو انگال!»
مار فرصت پیدا نکرد که برگردد و در آتش نیفتد. او نتوانست خود را نگاه دارد و یک راست در آتش افتاد و به هلاکت رسید.
فره یل به خانه خودش برگشت و داستان خود را به برادرانش حکایت کرد. همه روستاییان بسیار خوشحال شدند و شب جشن بزرگی به شادمانی نابودی جادوگر اهریمن خر برپا کردند و به رقص و پایکوبی برخاستند.

پی نوشت ها:

1. Fereyel.
2. Debbo Engal.

منبع مقاله :
آرنوت، کتلین، (1378)، داستان های آفریقایی، ترجمه ی: کامیار نیکپور، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم

 




منبع :

  • اشتراک
  • گزارش تخلف
  • 0 محبوب

اخبار اکاایران