زورمندترین گنجشک جنگل

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,زورمندترین,گنجشک,جنگل,[categoriy]

آکاایران: زورمندترین گنجشک جنگل



 

نویسنده: کتلین آرنوت




 

به گزارش آکاایران:  اسطوره ای از آفریقا

بامدادی گنجشک قهوه ای رنگ کوچکی در آشیانه ی پر از تخم خود، در میان شاخه های پر برگ درخت تمر هندی نشسته بود.
جنگل بسیار خاموش و آرام بود و گنجشک داشت می خوابید که تاپ تاپ پاهای فیلی که به سوی او می آمد به گوشش رسید.
گنجشک پیش از آنکه فرصت داشته باشد خود را محکم روی تخمهایش نگاه دارد، دید که درخت تکانهای سختی می خورد و آشیانه اش می لرزد و تخمهایش به هم می خورند و تق تق می کنند.
او به بلندترین و خشمناکترین صدایی که می توانست فریاد زد: «فیل! باز هم این کار را می کنی؟ تو سه روز است که تنه ات را به این درخت می کوبی و تخمهای مرا به هم می زنی. با این حال آیا می توان انتظار داشت که جوجه ها از تخم ها بیرون بیایند؟»
فیل خندید و در خرطومش دمید و گفت: «من که تنها تماس کوچکی با تنه ی درخت پیدا کرده ام و یقین دارم که تکان درخت به قدری کم بوده است که جز تو کسی متوجه آن نشده است!»
گنجشک گفت: «من دیگر از کارهای بد تو خسته شده ام. اگر فردا هم تنه ات را به این درخت بکوبی، من تو را با طنابی محکم می بندم که دیگر نتوانی از اینجا تکان بخوری!»
فیل قاه قاه بلندی سر داد و گفت: «مرا ببندی! مرا ببندی! من تاکنون خوشمزه تر از این چیزی نشنیده بودم!» آنگاه از آنجا دور شد و در حالی که به خوشحالی خرطومش را به تنه ی هر درختی که پیش می آمد می زد، میان جنگل رفت.
گنجشک دوباره روی تخم های خود خوابید و بار دیگر همه چیز آرام گرفت، اما چون خورشید بالا و بالاتر آمد هوا گرم شد و گنجشک احساس کرد که اگر آبی ننوشد از حال خواهد رفت. پس شتابان از روی تخمهایش بلند شد و به طرف رودخانه پرید و در جایی که چند دسته گیاه در نزدیکی آب روییده بود، پایین آمد. معمولاً گنجشک روی این علفها می نشست و براحتی آب می نوشید، اما آن روز نمی توانست به آسودگی آب بخورد، زیرا تمساح قهوه ای رنگ بزرگی لب رودخانه دراز کشیده و همه جا را گرفته بود.
گنجشک به خشم بسیار جیک جیک راه انداخت که: «این سومین بار است که در این هفته سر راه من سبز شده ای. آیا جانور کوچکی چون من می تواند بی انکه جایی برای ایستادن داشته باشد آبی از این رود بزرگ بخورد؟»
تمساح دهان خود را به خنده باز کرد و گفت: «این رودخانه مال من است نه مال تو! چرا به خاطر تو از اینجا دور بشوم!»
گنجشک در جواب گفت: «دیگر از خودپسندی تو خسته شده ام. اگر فردا هم به اینجا بیایم و تو را در جای خودم در کنار رود ببینم چنان محکم طناب پیچت خواهم کرد که دیگر نتوانی از اینجا تکان بخوری!»
تمساح خنده ی بلندتری کرد و گفت: «مرا طناب پیچ خواهی کرد؟ مرا طناب پیچ خواهی کرد؟ خیلی دلم می خواهد جانور کوچکی مثل تو مرا ببندد، زیرا تو از یک دندان من بزرگتر نیستی!»
چون تمساح از جای خود تکان نخورد گنجشک بیچاره به ناچار دورتر پرید و از آب گل آلود جویی که از رود جدا می شد دهانی تر کرد و آنگاه به شتاب به آشیانه ی خود بازگشت و دوباره روی تخمهایش نشست و همه ی آن روز به فکر فرورفت.
صبح روز بعد، گنجشک صدای آمدن فیل را از جنگل شنید و یقین کرد که او باز هم بر درخت تکیه خواهد کرد و آشیانه ی او را تکان خواهد داد. و همینطور هم شد. فیل درخت را تکان داد و نگاهی به گنجشک انداخت و قاه قاه خندید.
گنجشک گفت: «من به تو اخطار کردم، حالا تو را با طناب می بندم!»
فیل گفت: «راست می گوییم، اما من تاکنون گنجشکی ندیده ام که از فیل پرزورتر باشد. و برای این به اینجا آمده ام که ببینم تو چطور مرا طناب پیچ می کنی؟»

گنجشک گفت: «یک دقیقه همینجا صبر کن!» آنگاه به طرف درخت بزرگی که در آن نزدیکی بود پرید و یک سر پیچک بلندی را که از آن درخت بالا رفته بود به دهان گرفت و به طرف فیل پرواز کرد و پیچک را دور گردن فیل بست بعد روی به فیل نمود و گفت: «حالا باید به طرف رودخانه بروم و آب سیری بنوشم و زور پیدا کنم. وقتی به تو گفتم طناب را بکش خواهی دید که نمی توانی از اینجا تکان بخوری!»

فیل خنده ی بلندتری کرد و چون جانور خوش خویی بود، همانطور که گنجشک گفته بود آرام در آنجا ایستاد.
گنجشک سر دیگر طناب را به دهان گرفت و به طرف رودخانه پرواز کرد. و در آنجا تمساح را در جای دیروزی خود یافت که به خواب رفته بود. چون گنجشک نزدیکی او پرواز می کرد یکی از چشمان کوچکش را باز کرد و به تنبلی گفت: «نه، من از جای خود تکان نمی خورم و تو باید مثل دیروز از آب گل آلود جویبار خود را سیراب کنی!»
گنجشک گفت: «بسیار خوب! من قبلاً به تو اخطار کرده ام! حالا تو را چنان محکم می بندم که نتوانی از جای خود تکان بخوری و بروی در آب رودخانه خودت را خنک بکنی!»
تمساح خنده ی بلندی کرد و گفت: «هرکاری می خواهی بکن! من باور ندارم که تو حتی یک لحظه هم بتوانی مرا نگاه داری!»
تمساح گذاشت گنجشک سر پیچک را دور تنه ی او بپیچد.
گنجشک پس از آنکه کار خود را تمام کرد به تمساح گفت: «گوش کن چه می گویم! حالا نشانت می دهم که چقدر زور دارم. یک لحظه صبر کن تا من به جنگل پرواز کنم و سر دیگر طناب را به دست بگیرم و فریاد بزنم بکش! تو باید با همه ی زور خودت آن را بکشی!»
تمساح قبول کرد و گنجشک دوباره به طرف فیل پرواز کرد و گفت: «من تنها نوکی به آب زدم. حالا تعجب خواهی کرد که یک قطره آب چه زور و قدرتی به من داده است. من هم اکنون پرواز می کنم و سر دیگر طناب را می گیرم و تو وقتی صدای مرا شنیدی باید طناب را با همه ی زور خودت بکشی و سعی کنی از اینجا جلوتر بروی. آن وقت خواهی دید که نمی توانی از چنگ من فرار کنی!»
پس گنجشک دوباره به پرواز درآمد و از فیل دور شد و خود را به میان طناب بلند رسانید و با تمام زور خود فریاد زد: «بکش!»
هم فیل صدای او را شنید و هم تمساح و هر دو در یک آن شروع به کشیدن طناب کردند. تمساح طناب را به عقب می کشید و می کوشید خود را به آب رودخانه برساند. فیل هم طناب را به جلو می کشید و می خواست از کنار درختی که گنجشک بر شاخه های آن لانه داشت دور بشود. اما نه فیل توانست قدمی پیش برود و نه تمساح.
گنجشک دوباره فریاد زد: «ای جانور ناتوان بکش! بکش!»
فیل پوف پوف کنان گفت: «دارم می کشم! اما هیچ باور نمی کردم که تو این همه زور و قدرت داری!»
تمساح هم در حالی که پاهایش در گل های ساحلی سر می خوردند و می لغزیدند غرید که: «دارم می کشم، مگر تو گنجشک جادوگری که چنین زوری داری؟»
همه ی روز را فیل و تمساح به کشیدن طناب گذرانیدند. به هن و هن افتاده بودند و هرچه زور داشتند به کار می بردند اما از تقلاهای خود سودی نمی بردند. چون زور و نیروی آنان با هم برابر بود هیچیک نمی توانست دیگری را به طرف خود بکشد.
حالا دیگر نوبت گنجشک بود که پیاپی فریاد بزند: «بکش! محکمتر بکش!» و هن و هن و ناله ی دو جانور بزرگ را بشنود و بخندد و مسخره شان بکند.
سرانجام تمساح فریاد زد: «دیگر بس است. من قبول دارم که تو بسیار زورمندتر از منی! اگر قول بدهم که دیگر به کنار رودخانه نیایم آیا مرا آزاد می کنی؟»
فیل هم در همین موقع فریاد زد: «خسته شدم. از این همه کش و واکش خسته شدم. تو برنده شدی! طناب را از دور گردنم باز کن قول می دهم که دیگر تنه ای به درخت تو نزنم!»
گنجشک فریاد زد: «بسیار خوب!» و این صدا را هم فیل شنید و هم تمساح آن وقت گنجشک گفت: «دست از کشیدن طناب بردار تا بیایم و آن را باز کنم» سپس به طرف رودخانه پرواز کرد و پیچک را از گردن تمساح باز کرد.
تمساح در آن حال که خود را در رودخانه می انداخت گفت: «دیگر هیچگاه به تو نخواهم خندید. تو نیرومندترین پرنده ای هستی که من تاکنون دیده ام!»
فیل گفت: «مرا ببخش که به تو خندیدم و ریشخندت کردم من هیچ باور نمی کردم که تو این همه زور و نیرو داشته باشی!»
فیل به جنگل رفت و ناپدید شد و گنجشک هم به آشیانه خود رفت و چون هوا گرم شده بود تخمهایش گرم شدند و چند روز بعد چهار جوجه گنجشک از آنها بیرون آمدند.
تمساح و فیل نیز بر سر قول خود باقی ماندند و دیگر درصدد آزار گنجشک کوچک برنیامدند.
منبع مقاله :
آرنوت، کتلین، (1378)، داستان های آفریقایی، ترجمه ی: کامیار نیکپور، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم

 




منبع :

اخبار اکاایران

تبلیغات