سلطان دارایی -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,سلطان,دارایی,[categoriy]

آکاایران: سلطان دارایی



 

نویسنده: کتلین آرنوت




 

به گزارش آکاایران:  اسطوره ای از آفریقا

در جزیره دورافتاده ای، نزدیک کرانه های آفریقا، جوان تنگ دستی زندگی می کرد. او نه پدر داشت نه مادر نه خواهری و نه برادری و تنها دوست و همدمش آهویی دست آموز بود.
مرد جوان که «حمدانی» نام داشت هر بامداد آهوی دست آموزش را پیش می خواند و او را همراه خود برمی داشت و می رفت قوت و غذایی برای خود فراهم کند. گاه بخت با او یار می شد و در راه به زن مهربانی برمی خورد که ظرفی خوراکی بر سر می نهاد و به بازار می برد. او اندکی غذا از او می گرفت و آن را با آهوی اهلی خود می خورد. اما بیشتر اوقات جز انگورهای جنگلی و ریشه ی گیاهان چیزی گیرش نمی آمد و بدین سبب خود و آهوی دست آموزش روز به روز لاغر و لاغرتر می شدند. اغلب شکمشان گرسنه بود. شبها در گودال ها و غارها می خوابیدند و به هم می چسبیدند تا خود را گرم کنند، زیرا حمدانی حتی پتویی هم نداشت که روی خود بکشد.
شامگاهی، که آن دو زیر شاخه های درخت بزرگ کهنسالی نشسته بودند حمدانی به آهو گفت: «من دوست فقیری برای تو هستم. همه ی روز را دنبال قوت و غذا دویدم و تنها چیزی که گیر آورده ایم خوشه ای ذرت است با سه موز. بهتر است تو به دشت، نزد آهوان وحشی برگردی تا در آنجا دست کم هر روز علف کافی پیدا کنی و بخوری»!
آهو سر برگردانید و چشمان درشت و قهوه ای رنگ زیبایش را به حمدانی دوخت و گفت:
سرور من! خود را سرزنش مکن و ناراحت مباش! من ترجیح می دهم که گرسنه بمانم و در کنار تو باشم و به گله ی آهوان نپیوندم.
چشمان حمدانی از تعجب گرد شد، زیرا هرگز نشنیده بود که آهویی سخن بگوید. با خود اندیشید که گرسنگی او را گیج کرده است و آنچه شنیده است وهم و خیالی بیش نیست. او دستهایش را دراز کرد و سر و گوش های آهو را نوازش کرد و گفت: «گرسنگی گوشهای آدم را به وضع عجیبی درمی آورد، من لحظه ای چنین پنداشتم که تو با من سخن می گفتی!»
آهو دوباره به سخن درآمد و گفت: «آری من حرف زدم و گفتم که ترجیح می دهم گرسنه در کنار تو بمانم و نروم با همجنسان خود زندگی کنم!»
حمدانی به حیرت افتاد. او سالها بود که آهو را دست آموز کرده بود و پیش خود نگاه می داشت اما هرگز نمی دانست که او آهویی جادویی است و می تواند حرف بزند.
آهو به سخن خود چنین افزود: «تو همیشه با من مهربان بوده ای و حالا نوبت من است که کاری برایت بکنم. من فردا تو را ترک می گویم و می روم چیزی برای خوردن خود پیدا کنم. بدین ترتیب تو می توانی قوت و غذای اندکی که پیدا می کنی به تنهایی بخوری، شاید چاقتر بشوی و دیگر احساس گرسنگی نکنی.»
حمدانی آهو را سپاس گفت اما از تصور چاق شدن خود خنده اش گرفت زیرا در آن سرزمین آذوقه بسیار کم بود و آدم چاق در آنجا کمتر پیدا می شد.
فردای آن روز به دمیدن خورشید آهو حمدانی را بدرود گفت و همچنانکه به طرف جنگل می خرامید گفت: «من امشب، پس از غروب آفتاب در همینجا به دیدنت می آیم. شاید غذایی اضافی هم برای تو بیاورم!»
بزودی آهو در جای بازی از جنگل، چمنزار سبزی دید و در آن چرید و شکمی از عزا درآورد و چون خسته شده بود نشست تا لختی بیاساید. همچنانکه با یکی از سمهایش به تنبلی زمین را می خراشید، چنین به نظرش آمد که چیز درخشانی را زیر خاک می بیند.

آهو خاک را با بینی خود کنار زد و سرانجام چیزی را که درخشندگی عجیبی داشت از زیر آن بیرون آورد. آهو فریاد زد: «دانه ی الماس! الماس ها را نمی توان خورد اما می دانم که آنها در نزد آدمیان بسیار پرارزش و گرانبهایند. خوب این الماس را چه بکنم؟ اگر این را به حمدانی بدهم درصدد فروختنشان برمی آید و مردم با دیدن جامه های پاره پاره ی او خواهند گفت که او این را دزدیده است و آن وقت ممکن است او را بگیرند و به زندان بیندازند و من بهترین دوست خود را از دست خواهم داد. نه، باید فکر بهتری برای دانه ی الماس بکنم.»

آهو لختی بی حرکت نشست و فکر کرد. آن گاه الماس را به دهان گرفت و روی پاهایش جست و به سوی شهری بزرگ که می دانست در آن نزدیکیها، در کنار رودخانه ای قرار دارد، بنای دویدن نهاد.
مردم شهر از خانه های خود بیرون آمدند و به حیرت بسیار به آهو که در وسط جاده می دوید خیره شدند. آهو به زبان آدمیان فریاد زد: «راه بدهید! آهوی جادو را راه بدهید! من می خواهم سلطان را ببینم!»
نگهبانان کاخ سلطان خواستند نگذارند آهو وارد کاخ بشود اما آهو به آنان گفت: من پیغامی از سرور خود به سلطان آورده ام!
نگهبانان سلطان از دیدن آهوی سخنگو چنان به حیرت افتادند که بی درنگ او را به کاخ راه دادند.
سلطان که مردی بود درشت اندام با پوستی قهوه ای رنگ و جامه های گرانبهای ملیله دوزی شده بر تن داشت، در حیاط کاخ بر تختی چوبی نشسته بود. گفتگوی آهو و نگهبانان را شنید و آهو را پیش خواند و گفت: «بیا اینجا، سرور تو کیست!»
آهو نزد سلطان آمد. در برابر او سر فرود آورد و روی دو دستش نشست و نشان داد که می خواهد به سلطان تعظیم کند. او در جواب سلطان گفت:
سرور من سلطان دارایی است و من از طرف ایشان ارمغان کوچکی برای شما آورده ام.
آن گاه به دقت بسیار دانه ی الماس را که در دهان خود پنهان کرده بود در برابر پاهای سلطان بر زمین نهاد.
سلطان فریاد زد: «این گوهری است گرانبها! سرور تو چرا این هدیه ی گرانبها را برای من فرستاده است؟»
آهو گفت: «سرور من شنیده است که شما دختر زیبایی دارید و این دانه ی الماس را به عنوان نخستین هدیه ی خواستگاری به دخترتان تقدیم می کند. شما اگر اجازه بدهید او با دخترتان عروسی بکند هدایای بیشتری تقدیمتان خواهد کرد.»
سلطان پرسید: «این سلطان دارایی کیست؟ آیا خیلی دور از اینجا زندگی می کند؟»
آهو در پاسخ سلطان گفت: «از جایی که او زندگی می کند تا اینجا سه روز راه است. اگر شما موافقت بفرمایید که او با دخترتان عروسی بکند من هفت روز دیگر دوباره در اینجا خواهم بود.»
سلطان دانه ی الماس را در دست خود این سو و آن سو چرخانید و دانه ی الماس چون خورشیدی روی دریا برق می زد. او هرگز گوهری بدان زیبایی ندیده بود. فکر کرد که بی گمان مردی که چنین هدیه ی گرانبهایی برای او فرستاده است بسیار توانگر است، از این روی به آهو گفت:
نزد سرورت برگرد و بگو ما تا هفت روز دیگر آماده پذیرایی او خواهیم بود و جشن عروسی را نیز در این مدت آماده خواهیم کرد.
آهو از شهر بیرون رفت و از رودخانه گذشت و به جنگل رفت و خود را به جایی که حمدانی در زیر درخت نشسته بود رسانید. جوان از آهو پرسید:
آیا چیزی برای خوردن پیدا کردی؟
آهو در پاسخ او گفت: «چیزی بهتر از خوردنی پیدا کرده ام. اگر هرچه می گویم درست انجام بدهی تا هفت روز دیگر با زیباترین دختر جهان عروسی خواهد کرد.»
حمدانی پنداشت که آهو با او شوخی می کند قاه قاه خنده را سر داد. اما آهو بار دیگر به لحنی بسیار جدی گفت: «ما باید تا شش روز در اینجا پنهان بشویم. در روز هفتم من و تو به کاخ سلطان می رویم و تو در آنجا با دختر او عروسی می کنی. اما باید به من قول بدهی که هرچه می گویم، اگر هم به نظرت احمقانه بیاید، به دقت گوش کنی و انجام بدهی!»
حمدانی قول داد که هرچه آهو بگوید انجام بدهد. آنان شش روز با ریشه ی گیاهان و گیلاس های وحشی زندگی کردند و با آب رودخانه تشنگی خود را فرونشانیدند.
صبح زود روز هفتم آهو حمدانی را بیدار کرد و گفت: «سرور من، به یاد داشته باش که آنچه من امروز از تو می خواهم که انجام بدهی اگر هم به نظرت خوشایند نباشد، تنها به خاطر علاقه ای است که به تو دارم و باید آن را انجام بدهی!»
حمدانی گفت: «بسیار خوب، امروز هرچه از من بخواهی انجام می دهم ولو بخواهی با دختر سلطان عروسی بکنم!»
آهو گفت: «پس دنبال من بیا!» آن گاه حمدانی را از میان جنگل تا کنار رودخانه همراهی کرد. سپس به او گفت: «آن شهر را روی آن تپه می بینی؟ من به آنجا می روم و تو باید تا بازگشت من در اینجا به انتظار من بنشینی. پیش از همه باید چیزی بگویم که تا اندازه ای ناخوشایند به نظر می رسد اما سرانجام تو را به خوشبختی خواهد رسانید. من باید تو را آن قدر کتک بزنم که همه جای بدنت سیاه و کبود بشود.»
حمدانی خواست اعتراض بکند اما چون قولی را که به آهو داده بود به یاد آورد، جامه از تن به درآورد و پشت به آهو نمود و آهو با ترکه ای که از درختی کند به جان او افتاد و پشت او را سیاه و کبود کرد. آن گاه به او گفت: «حالا در کنار رودخانه، در میان تخته سنگها پنهان شو و مواظب باش که تا من به اینجا برنگشته ام کسی تو را نبیند.»
حمدانی سفارش آهو را به گوش گرفت و آهو از روی رودخانه به آن سو پرید و به طرف کاخ سلطان دوید. چون بدانجا رسید همه را در جنب و جوش و تکاپو یافت. خدمتکاران سلطان مقدمات جشن عروسی را فراهم می کردند و همه آرزو می کردند که شامگاهان در آن جشن پرشکوه شرکت کنند. حیاط های کاخ را آب و جارو کرده بودند و سربازان را برای آن روز مهم تعلیم داده بودند.
آهو راهی از میان خدمتکاران برای خود باز گرد همچنانکه پیش می دوید فریاد زد:
«سلطان، سلطان کجا است! اتفاق وحشتناکی افتاده است. من باید هم اکنون به حضور سلطان برسم!»
سلطان که در کنار پنجره ای نشسته بود به شنیدن صدای آهو فریاد زد: «چه شده است؟ سرورت کجا است؟ مگر تو نگفته بودی امروز با او به اینجا خواهی برگشت؟»

آهو گفت: «من و سرورم از میان جنگل به اینجا می آمدیم، چند دزد به ما حمله کردند و اسب او را گرفتند و همه ی هدایای گرانبهایی را که او برای شما می آورد از دستمان گرفتند و حتی جامه های او را هم از تنش بیرون آوردند و با خود بردند. او اکنون لخت و عریان با تنی کوفته در کنار آن جنگل افتاده است و شرمش می آید با آن حال به کاخ بیاید. من از چنگ دزدان نابکار گریختم و خود را بدینجا رسانیدم تا از شما بخواهم که جامه ای مناسب سرورم به او بفرستید تا او بتواند با سر و وضعی شایسته و احترام آمیز به خدمت شما بیاید و عرض ادب بکند!»

سلطان از شنیدن این داستان سخت پریشان شد و یکی از خدمتکاران خود را پیش خواند و گفت:
«به جامه خانه ی من برو و صندوق بزرگم را باز کن و یک دست از بهترین جامه هایم را به اینجا بیاور!»
خدمتکار با بقچه ای از جامه های زیبا و رنگارنگ بازگشت. سلطان به سربازان خود که در کناری ایستاده بودند فرمان داد: «این بقچه را بردارید و نزد سلطان دارایی بروید. یکی از بهترین اسبان مرا هم با خود ببرید و او را سوار کنید و با هم به اینجا برگردید!»
آهو گفت: «قربان اجازه فرمایید من خودم به تنهایی این جامه ها را نزد سرورم ببرم زیرا او شرمش می آید که این مردان او را برهنه ببینند. شما ساعتی صبر کنید من جامه را به داماد شما می دهم می پوشد و با من به اینجا می آید!»
سلطان گفت: «بسیار خوب، اما تو چطور می توانی جامه را برداری و اسب را نزد سرورت ببری!»
آهو به خدمتکاران سلطان گفت: «بقچه را به پشت من ببندید و مرا بر اسب بنشانید و افسارش را به دهنم بدهید تا من به نزد سرورم بروم!»
مردان سلطان خواهش آهو را انجام دادند و آهو شتابان خود را به کنار رودخانه، به جایی که حمدانی را در انتظار خود نهاده بود بازگشت و به او گفت:
«این جامه های زیبا و گرانبها و این اسب اصیل از آن تو است. تن خود را در رودخانه بشوی و جامه را بر تن کن!»
حمدانی هرگز جامه ای بدان زیبایی و شکوهمندی ندیده بود. جامه را به تن کرد و آماده شد و آهو به او گفت:
- حالا دیگر تو شدی یک سلطان درست و حسابی. از این که ناچار شدم چوب به پشت تو بزنم بسیار متأسفم و پوزش می خواهم اما لازم بود جای ضربه های چوب بر پشت تو باشد تا وقتی خدمتکاران سلطان در کاخ جامه ی تازه ای بر تنت می کنند یا جامه از تنت بیرون می آورند، آنها را ببینند.
آن گاه آهو داستان خود را به حمدانی بازگفت و به گفته ی خود چنین افزود:
«حالا دیگر نام تو حمدانی نیست. تو سلطان دارایی هستی و کشورت در سه روزه راه کشور سلطان قرار دارد. این را خوب به خاطر بسپار و فراموشش نکن.»
حمدانی خندید و بر اسب زیبا نشست و آهو او را به شهر برد.
در جاده ای که به شهر می رفت و به سوی کاخ سلطان کشیده می شد مردمان در آستانه در خانه ی خود گرد آمده بودند و هنگامی که حمدانی سوار بر اسب زیبا از برابرشان می گذشت فریاد و هلهله ی شادی می کشیدند. سربازانی که در دو طرف دروازه ی کاخ به پاسداری ایستاده بودند به حمدانی ادای احترام کردند. سلطان نیز که در حیاط کاخ ایستاده بود چون مرد جوان را که به خواستگاری دخترش می آمد، دید به خشنودی لبخند زد.
حمدانی از اسب فرود آمد و به ادب بسیار سلطان را درود گفت. سلطان نیز به دختر خود پیغام داد که از خانه بیرون بیاید.
او زیباترین دختری بود که حمدانی به عمر خود دیده بود. چون دختر نزد حمدانی آمد، حمدانی برگشت و دست نوازش بر سر آهو کشید و در گوشش گفت: «دوست عزیزم! متشکرم! تو خدمت بزرگی به من کرده ای و خشنودم که هرچه گفتی انجام دادم.»
آن گاه حمدانی با دختر سلطان ازدواج کرد و جشن عروسی آن دو پنج شبانه روز طول کشید.
در این جشن حمدانی گه گاه به حیرت از خود می پرسید که پس از پایان یافتن جشن های عروسی که باید عروس را به خانه ی خود ببرد چه خواهد کرد؟ زیرا خانه ای نداشت. اما متوجه شده بود که آهو ناپدید شده است و چون حمدانی اکنون به نیروی جادویی او اعتماد بسیار پیدا کرده بود، چندان ناراحت نشد.
آهو نیز تا دید سرورش به خوشی و خرمی با دختر سلطان عروسی کرد، کاخ را ترک گفت و شتابان از شهر بیرون آمد و به دشت رفت. دو روز و دو شب راه رفت و اندکی بیش نیاسود تا به دره ی کوچکی در دامنه ی کوهی رسید که در آنجا چند خانه ی کوچک در اطراف پرشکوهترین خانه ای که هرگز مانندش در جهان ساخته نشده است، قرار گرفته بودند.
آهو دوان دوان از کنار خانه های کوچک گذشت و به طرف خانه ی بزرگ شتافت. کسی در آنجا دیده نمی شد و همه جا در خاموشی فرو رفته بود. آهو با سمهایش به در خانه کوفت و چند بار فریاد زد: «آیا کسی در خانه نیست؟» سرانجام لنگه ی در اندکی باز شد و پیرزنی با چهره ای پر چین و چروک در پس آن پیدا شد که نگاهی به بیرون انداخت و با صدایی خشک و گرفته گفت:
- چه می خواهی؟ چرا این همه سر و صدا راه انداخته ای؟ مگر تو نمی ترسی آن طور که ما می ترسیم؟
آهو پرسید: «صاحب این خانه و خانه های دور و برش کیست؟»
پیرزن در جواب او گفت: «معلوم می شود که تو غریب این دیاری که چنین پرسشی می کنی. این خانه و هرچه در آن است از آن مار پنج سر است. اگر صدایت را بشنود تو را می کشد. بهتر است پیش از آنکه او از خواب بیدار شود از اینجا فرار کنی!»
آهو گفت: «من می آیم توی خانه و منتظر می شوم که مار پنج سر به خانه اش برگردد.»
آنگاه پیرزن را عقب زد و به داخل خانه رفت و در را بست. خانه گنجینه ای بود از فرش های اعلا و اسباب و اثاثه گرانبها و جامها و بشقاب های زرین و سیمین. ده دوازده خدمتکار این سو و آن سو می رفتند و هریک کاری انجام می داد اما در چهره ی همه ی آنان آثار ترس و هراس دیده می شد.
آهو گفت: «پیرزن، تو برو بیرون، هروقت مار به خانه برگردد من از او پذیرایی خواهم کرد!»
ناگهان باد تندی وزیدن گرفت و صدای خش و خش و فش و فش از جاده برخاست و آن گاه یکی فریاد زد: «پیرزن در را باز کن! من سرور شما، مار پنج سرم!»
آهو شمشیری را که در میان غنایم جنگی و زیورهای دیگری از دیواری آویخته شده بود برداشت و در را اندکی باز کرد. مار تنها یک سر خود را توانست از لای در تو بیاورد. آهو شمشیر را بر آن سر او فرود آورد و آن را از تن جدا کرد. مار سر دوم خود را چون برق از لای در وارد خانه کرد و آهو آن را هم برید. بدین گونه هر پنج سر مار یکی یکی بریده شدند. هریک از سرها زبانی بلند و تیز داشت. چون همه آنها بر زمین افتادند غریو هراسناکی در بیرون خانه برخاست.
همه ی کسانی که در خانه بودند به طرف در دویدند و تن بی جان مار را در بیرون خانه بر زمین افتاده دیدند. پیرزن و همه ی خدمتکاران فریاد برآوردند:
- بالاخره تو ما را از زندان مار پنج سر رهایی بخشیدی! حالا باید سرور ما بشوی و ما همه از تو فرمان ببریم!
آهو گفت: «سرور شما من نیستم، سلطان دارایی است که با همسر زیبایش بزودی به اینجا می آید. شما باید از او فرمانبرداری کنید. از این پس این خانه و همه ی خانه های اطراف از آن او خواهد بود.»
آن گاه آهو به خدمتکاران گفت که مقداری از اشیاء زرین و سیمین خانه را جمع کردند و آنها را پشت او بستند و پس از آنکه به آنان قول داد بزودی با سلطان دارایی به خانه برگردد راه بازگشت به کاخ سلطان را در پیش گرفت.
چون پنجمین روز جشن عروسی پایان یافت و شب فرود آمد حمدانی اندک اندک دچار دلهره و نگرانی شد. عروس زیبا چندین بار از او پرسیده بود که در کجا با هم زندگی خواهند کرد و خانه شان در کجا است؟ اما او هر بار ناچار شده بود جواب های مبهمی به او بدهد و بگوید: «صبر کن بزودی خواهی دید!»
درست در آن دم که حمدانی کم کم به این اندیشه افتاد که نکند بلایی بر سر آهو آمده است که هنوز پیدایش نشده است، صدای سم های او را روی سنگفرش حیاط کاخ شنید.
آهو پیش آمد و گفت: «قربان خانه تازه تان آماده است و خدمتکاران در انتظار بازگشت شما هستند و همان طور که دستور داده بودید من هدایایی از آنجا برای سلطان آورده ام. اگر آماده باشید فردا صبح زود به خانه تان بازمی گردیم.»
آن گاه آهو بقچه ی هدایا را پیش پای حمدانی بر زمین نهاد و حمدانی که به دشواری بسیار حیرت خود را از دیگران پنهان می داشت، آن را برداشت و به پدرزن خود داد و گفت:
-«اینها بقیه ی شیربهای عروسی است. اجازه می فرمایید فردا صبح زود از حضورتان مرخص بشوم و دختر دلبندتان را به خانه ی خودم ببرم؟»
سلطان گفت: «به خدایت می سپارم! من بسیار خوشحالم که چون تو دامادی دارم!»
فردای آن روز حمدانی و همسر زیبایش بر اسبان سیاه رنگ اصیلی سوار شدند و آهو پیش افتاد و آن دو را به طرف خانه ای که پیش از آن به مار پنج سر تعلق داشت برد. آنان دو روز و دو شب اسب تاختند و در روز سوم بود که به آن خانه رسیدند دیدند خدمتکاران در انتظار آمدنشان هستند و خانه را که غرق در گوهرهای گرانبها بود برای سکونت آن دو آماده کرده اند.
حمدانی و زنش سال های سال در آن خانه به خوشی و خرمی زندگی کردند و خداوند شش پسر زیبا به آنان داد. اما آهو به جنگل بازگشت و در آنجا جانوران او را به پادشاهی خود برگزیدند و سر به فرمان او نهادند.
منبع مقاله :
آرنوت، کتلین، (1378)، داستان های آفریقایی، ترجمه ی: کامیار نیکپور، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم

 




منبع :

اخبار اکاایران