غول گیسوبلند -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,گیسوبلند,[categoriy]

آکاایران: غول گیسوبلند



 

نویسنده: کتلین آرنوت




 

به گزارش آکاایران: اسطوره ای از آفریقا

روزی، روزگاری زنی بود که بچه اش نمی شد اما هر روز دعا می کرد که «روان کوه» فرزندی برای او بفرستد.
سرانجام آرزویش برآورده شد و روزی که شوهرش برای شکار به جنگل رفته بود، پسری به دنیا آورد.
زن کودک را در آغوش گرفت و همچنان که او را شیر می داد با خود گفت: «فعلاً نباید نامی به بچه ام بگذارم، بلکه باید صبر کنم شوهرم از شکار برگردد و از او بخواهم که نامی برای پسرش انتخاب کند.»
در این فکر بود که ناگهان نوزاد در آغوش مادر لب به سخن گفتن گشود و با بیانی روشن گفت: «مادر، نام من «لاکانیانا» (1) است. هیچ لازم نیست از پدرم بپرسی که چه نامی می خواهد به من بگذارد!»
زن باور نکرد که آنچه شنیده است در بیداری باشد و پنداشت که خواب می بیند. پس نوزاد را روی حصیر خواب نهاد و رفت بیرون خانه را جارو کند.
در این موقع گروهی از کودکان کوچک به حیاط دویدند آنان دم به دم برمی گشتند و پشت سر خود را نگاه می کردند. معلوم بود که از چیزی ترسیده بودند. آنان فریاد زدند:
کمکمان کنید! نجاتمان بدهید. «لاکانیانا با ما دعوا کرد و کتکمان زد و مجروحمان کرد.»
زن گفت: «چه حرفهایی می زنید؟ لاکانیانا نوزادی بیش نیست و من او را در کلبه خوابانیده ام!» اما چون درون کلبه را نگاه کرد بچه را نه روی حصیر خواب دید و نه جای دیگری از کلبه.
در همین دم ناگهان فریادهایی که از ترس و دلهره کشیده می شد از دروازه ی دهکده به گوش زن رسید و نگاه کرد و پسرش را دید که پلنگ بچه ی مرده ای را به دنبال خود می کشد.
پسر فریاد زد: «مادر نگاه کن من این را کشته ام و آورده ام که با گوشتش شام برایمان بپزی!»
همه از دیدن این نوزاد خارق العاده سخت در شگفت افتادند. مادر با ناشکیبایی بسیار در انتظار بازگشت شوهرش بود تا او نیز لاکانیانا را ببیند و از کارها و رفتار غیرعادی او اطلاع پیدا کند.
آن شب پدر دوان دوان و نفس نفس زنان و ترسان و هراسان به دهکده بازگشت و به همه دهقانان فریاد زد و گفت: «غول! من غول ماده ی هراس انگیزی در آن سوی جنگل دیده ام. کودکانتان را در خانه نگهدارید و نگذارید مردی تنها و بی سلاح از خانه بیرون برود.»

همه به ترس و دلهره افتادند، جز لاکانیانا. پدر وقتی شنید که زنش چه بچه ی غیرعادی برایش آورده است به حیرت به روی او خیره شد و چون او به لاکانیانا گفت که از حیاط خانه بیرون نرود که مبادا غول او را بگیرد با خود ببرد، لاکانیانا خندید و گفت: فردا صبح زود من همه ی چهارپایان را به چراگاه می برم و شما خواهید دید که غول مرا خواهد گرفت یا من غول را.

چون خورشید بر زد لاکانیانا رمه را از آغل بیرون آورد و از آن سو از دهکده به جنگل برد. روستاییان با حیرت به او خیره شدند اما با اینکه او نوزادی بیش نبود نتوانستند او را از رفتن بازدارند.
مادر گفت: «دریغ که دیگر بچه ام را نخواهم دید!»
اما او اشتباه می کرد.
لاکانیانا در حالی که ترکه ای را تکان می داد و چهارپایان را هی می کرد راه خود را در پیش گرفت و لختی بعد با غول روبرو شد.
موجود هیولا که با حرص و آز بسیار گله را نگاه کرد و گفت: «آها! صبحانه ام را آوردی تو چه بچه ی خوبی هستی که اینها را برایم آورده ای!»
لاکانیانا در جواب او گفت: «آره، ممکن است چند گاو این گله صبحانه ی تو باشد، اما دست کم نیمی از آنان صبحانه ی من است ما می توانیم گله را تقسیم کنیم و با هم بخوریم!»
غول از لحن تحکم آمیز کودک به حیرت افتاد و با خود اندیشید که شاید او جادویی همراه داشته باشد. از این روی قبول کرد که گاوان گله را با او تقسیم کند. کودک گفت: «من فکر خوبی دارم. بیا با هم در اینجا در کنار جنگل کلبه ای بسازیم. بعد ما می توانیم در آن زندگی کنیم و گاوان را یکی یکی بکشیم و راحت وآسوده بخوریم!»
غول به اصرار لاکانیانا پیشنهاد او را پذیرفت. نخست آن دو تعداد تیر چوبی به شکل دایره بر زمین فرو کردند سپس آنها را از درون و بیرون با گیاهان به هم بافتند تا دیوارهای کلبه ساخته شد.
لاکانیانا گفت: «خوب حالا باید سقف خانه را بسازیم. بیا شاخه های کلفتی روی دیوارها بیندازیم و تو روی آن برو و من علف به تو بدهم با آنها سقف را بپوشانی.» غول به تنبلی بالای سقف رفت و لاکانیانا بسته های علف را که به هم بافته شده بودند به او داد. غول که در آن بالا سرگرم کار بود لاکانیانا نیز علف ها را به دیواره گره می زد.
غول چنان سرگرم کار بود که متوجه نشد لاکانیانا موهای بلند او را یکی یکی به سقف می بافت و تنها موقعی متوجه قضیه شد که موهایش چنان بسختی به تیرهای سقف گره خورده بودند که نمی توانست از جای خود تکان بخورد.
غول فریاد برآورد: «با من چه کردی؟ مگر نمی بینی که موهایم را یکی یکی با علفها می بافی؟»
لاکانیانا قاه قاه خندید و در جواب او گفت: «چرا می بینم! حالا دیگر تو نمی توانی از جای خود تکان بخوری و ده نشینان را آزار برسانی!»
غول غریو برآورد و به کوشش و تقلا افتاد اما لاکانیانا کار خود را چنان خوب انجام داده بود که جانور سترگ نتوانست خود را از بند برهاند.
کودک عجیب گله را گرد آورد و آن را به خانه بازآورد و در آنجا به پدر و مادر خود شرح داد که چکار کرده است.
آن شب تگرگ سختی باریدن گرفت چندانکه پیران دهکده نیز مانندش را به عمر خود ندیده بودند.
دانه های تگرگ به درشتی سیب زمینی بودند. روز بعد غول را مرده بر زمین افتاده دیدند که موهایش هنوز به تیرهای سقف شکسته ی کلبه بسته بود. تگرگ او را کشته و کلبه را ویران کرده بود.
جشنی بزرگ به افتخار لاکانیانا برپا کردند و مردم دهکده هدیه های بسیار برای او آوردند و سپاسش گزاردند که آنان را از چنگ غول ستمگر رهانیده است. مادر نیز روی به کوه کرد و از «روان کوه» که چنان کودک عجیبی برای او فرستاده بود سپاسگزاری کرد.

پی نوشت ها:

1. Lakanyana.

منبع مقاله :
آرنوت، کتلین، (1378)، داستان های آفریقایی، ترجمه ی: کامیار نیکپور، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم

 




منبع :

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران