ماجراهای سودیکا مبامبی

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد ماجراهای سودیکا مبامبی ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

ماجراهای سودیکا مبامبی
,ماجراهای,سودیکا,مبامبی,[categoriy]

آکاایران: ماجراهای سودیکا مبامبی



 

نویسنده: کتلین آرنوت




 

به گزارش آکاایران:  اسطوره ای از آفریقا

در روزگاران گذشته مردی بود که دختر خورشید و ماه را به همسری خود برگزیده بود تنها مردی دلیر می توانست چنین همسری برای خود برگزیند.
مرد «نزوا» (1) نام داشت و همسر خود را اغلب تنها می گذاشت و به دنبال ماجراجویی می رفت.
روزی نزوا در کشور دوردستی سفر می کرد، آدمخواران به دهکده ای که زن او در آنجا در انتظار بازگشت شوهرش بود، حمله کردند. چون وی دختر ماه و خورشید بود توانست به سحر و جادو از چنگ آدمخواران بگریزد و بدین گونه هنگامی که همه ده نشینان کشته شدند، او خود را در بوته زار پنهان کرد تا متجاوزان دهکده را ترک گفتند.
پس از چند روز چون شوهر از سفر بازگشت دید دهکده سوخته و خاکستر شده است و از ده نشینان نشانی نیست. فریاد زد:
آه، چه بر سر زن زیبای جوانم آمده است؟
زن از پناهگاه خود، در بوته زار، صدای شوهرش را شنید و از آنجا بیرون آمد و او را صدا کرد و گفت:
«آدمخواران به دهکده ریختند و همه ی دهقانان را کشتند و تنها من توانستم از چنگشان فرار کنم. آه چقدر خوشحالم که تو را دوباره می بینم».
نزوا گفت: «ما باید از اینجا برویم و خانه تازه ای برای خود پیدا کنیم!»
آن دو با هم از میان بوته های سوخته گذشته و رفتند تا به سرزمین سبز و خرمی رسیدند و تصمیم گرفتند در آنجا خانه ای برای خود بسازند.
پس از مدتی آنان صاحب فرزندی شدند، اما نوزادشان بچه ای عادی نبود، وقتی از مادر زاده شد کارد و ترکه و درخت کوچک پربرگی به دست داشت و هنوز بیش از پنج دقیقه از زادنش نگذشته بود که با پدر و مادرش شروع کرد به حرف زدن و به آنان گفت:
می بینید من با خود چه آورده ام؟ این کارد و ترکه جادویی هستند. درخت کوچک باید هم اکنون در پشت کلبه کاشته شود.
پدر که سخت به حیرت افتاده بود همه ی سفارش های نوزاد را انجام داد. در پشت کلبه زمین را کند و درخت را در آنجا نشاند و آبش داد تا پژمرده نشود. پسر دیگری هم تقریباً ناگهان به دنیا آمد، او هم تا از مادر زاییده شد شروع کرد به حرف زدن، اما ابزار جادویی با خود نیاورد.
پدر و مادر نخستین پسر خود را «سودیکا مبامبی» (2) نام نهادند و برادر همزادش را «کابوندونگولو» (3). دو برادر بزرگترین یار و یاور پدر و مادرشان گشتند. روزی برادر بزرگتر، سودیکا مبامبی، کلبه ای را که در آن به دنیا آمده بود نشان داد و گفت:
این خانه دیگر برای شما کوچک است و چندان فرسوده و خراب است که نمی توانید مدت درازی در آن زندگی کنید. من و برادرم بزودی خانه ی تازه ای برایتان می سازیم.
او کارد جادویی خود را برداشت و به جنگل رفت و در اندک زمانی بازگشت و الوارهایی سنگین با خود آورد و با برادر خود خانه ی تازه ی زیبایی ساخت.
وقتی ساختمان خانه به پایان رسید پدر و مادرشان آن را زیباترین خانه ای یافتند که به عمر خود دیده بودند و بسیار شادمان شدند.
سودیکا مبامبی گفت: «ما حالا باید جای درخت زندگی مرا تغییر بدهیم!»
آن گاه او گودالی در پشت خانه ی تازه کند و درخت خود را آورد و در آنجا بازنشاند و به برادر همزاد و پدر و مادر خود گفت:
«حالا وقت آن رسیده است که من از اینجا بروم تا زمانی که برگ های درخت من سبز و خرمند بدانید که حال من خوش و خوب است، اما اگر درخت پژمرد و خشک شد بدانید که جان من در خطر افتاده است و احتیاج به کمک شما دارم!»
سودیکا مبامبی کارد و ترکه جادویی خود را برداشت و آماده ی حرکت شد و کابوندونگولو به او گفت: «به محض اینکه به من احتیاج پیدا کنی به کمکت خواهم شتافت.»
هنوز سودیکا مبامبی راه دوری نرفته بود که به دو مرد کوتوله که آنان را «کیپالند» (4) می خواندند، برخورد. چون آن دو از او پرسیدند که به کجا می رود و جواب شنیدند که به دنبال ماجرا می رود، کیپالند اولی گفت: «تو باید مرا هم با خود ببری، چون من می توانم به یک چشم به هم زدن خانه ای بسازم. من خیلی به دردت می خورم!»
دیگری گفت: «من هم کشتی گیر بی مانندی هستم که کسی را یارای ایستادگی در برابرم نخواهد بود. تو باید مرا هم با خود ببری!»

سودیکا مبامبی خواهش آنان را پذیرفت. آن گاه هر سه با هم در میان بوته زاران به راه افتادند و راه بسیار رفتند تا آفتاب غروب کرد. در این موقع به قله تپه ی سنگی کوچکی رسیده بودند و آتش های اردوگاه را در پایین می دیدند و فریادهای آدمخوارانی را، که دهکده ی پدر و مادر سودیکا مبامبی را به آتش کشیده بودند و با خاک یکسان کرده بودند از فاصله ای دور می شنید.

سودیکا مبامبی گفت: «در فضای باز در امان نخواهیم بود، همان طور که گفتی روی این سنگ خانه ای برای من بساز!»
کیپالند اول شروع کرد به جمع کردن ترکه ها و درختان کوچک تا با آنها خانه ای بسازد، اما وقتی آنها را روی تخته سنگ نهاد همه بر زمین ریختند. او چندین بار کوشید که چوب بست محکمی بسازد اما کوشش بیهوده بود، هر کاری کرد نتوانست دیوارها را پابرجا نگهدارد.
سودیکا مبامبی به تمسخر گفت: «عجب معمار ماهری هستی! بگذار من هم امتحان کنم!» آنگاه کارد جادوی خود را بیرون آورد و سر تیرها را با آن تیز کرد، سپس سوراخ هایی در تخته سنگ کند و در اندک مدتی خانه ای بزرگ ساخت که هر سه شب را در آن گذرانیدند.
روز دیگر دوباره با هم روی به راه نهادند و شب به کلبه ی کوچکی رسیدند که پیرزنی در بیرون آن نشسته بود و غذا می خورد.
سودیکا مبامبی گفت: «سلام!»
پیرزن از جای برخاست و چشمان سیاه و نافذ خود را بر او دوخت و گفت: «شما از کجا آمده اید؟»
سودیکا مبامبی در جواب گفت: «ما راه درازی آمده ایم و دنبال جایی می گردیم که شب را در آن بگذرانیم. اجازه می دهی در اینجا پیش تو بمانیم؟»
پیرزن خنده ای کرد که به قد قد مرغ شباهت داشت و گفت: «به یک شرط، و آن شرط این است که در کشتی پشت مرا به زمین برسانید!»
سودیکا مبامبی روی به کیپالند دوم نمود و گفت: «این کار کار تو است، ببینم چه می کنی!»
کیپالند و پیرزن شروع کردند به کشتی گرفتن، اما بزودی معلوم شد که او پیرزنی عادی نیست چه به سادگی پشت کیپالند را به خاک رسانید.
سودیکا مبامبی با خود گفت: «این پیرزن بی گمان جادوگر است!» و چون پیرزن کیپالند کشتی گیر را برای دهمین بار بر زمین زد روی به پیرزن نمود و گفت:
-آیا مرا هم می توانی زمین بزنی؟
پیرزن با صدای خشنی فریاد زد: «من می توانم پشت همه را به خاک برسانم!» آن گاه چماق بزرگ خود را برداشت و نیشخندی زد و به سودیکا مبامبی حمله کرد.
سودیکا مبامبی گفت: «پس ما با چوب باید بجنگیم، آری؟» و پیش از آن که پیرزن خود را به او رساند ترکه ی جادوی خود را به دست گرفت.
بی گمان جادوی سودیکا مبامبی نیرومندتر از جادوی پیرزن بود زیرا چیزی نگذشته بود که او را بر زمین افکند. پیرزن به پا خاست و دوباره در او آویخت اما این بار نیز از او شکست خورد. در این موقع صدایی که از فاصله ی نزدیکی می آمد بلند شد و او را به کمک خواند. سودیکا مبامبی و دو کیپالند در پی صدا شتافتند و کلبه ی سنگی کوچکی دیدند که درش بسته و قفل بزرگی بر آن زده بودند. کسی از درون کلبه به فریاد کمک می خواست و می گفت: «کمکم کنید! آه، به خاطر خدا کمکم کنید! من مدتها است که در اینجا زندانی شده ام.»
سودیکا مبامبی بی درنگ در را به فشار گشود و در کلبه دختری دید که به عمر خود زیباتر از وی ندیده بود. دخترک گفت:
- جادوگر پیر ماهها است که مرا در اینجا زندانی کرده است! مرا از اینجا بیرون بیاور! خواهش می کنم!
چون دختر از کلبه ی سنگی بیرون آمد و پیرزن را دید که بر زمین افتاده است به شادی فریاد برآورد:
- پس من حالا آزادم؛ تو جادوگر را کشتی و من تندرستم!
سودیکا مبامبی که می خواست دختر را سالم به خانه اش برساند از او پرسید: «خانه ات کجاست؟»
دختر جواب داد: «من خانه ندارم. آدمخواران جز من همه را در دهکده کشتند و بعد این پیرزن جادوگر مرا گرفت و زندانی کرد تا تو آمدی و نجاتم دادی!»
سودیکا مبامبی به شادی گفت: «پس من تو را به خانه ی خود می برم و تو زن من می شوی!»
دختر بی درنگ این پیشنهاد را پذیرفت چه به عمر خود مردی بدان زیبایی ندیده بود. سودیکا مبامبی به دو کیپالند که در کنار او ایستاده بودند و به بخت بلند او رشک می بردند روی نمود و گفت: «شما به من گفتید که روی سنگ خانه می توانید بسازید و با هرکسی کشتی می توانید بگیرید اما هیچیک از شما کمکی به من نکردید. پس راه خود را بگیرید و بروید!»
دو کیپالند که آزرده دل و شرمسار می نمودند، روی برگردانیدند و از میان علف زار بلند دور شدند. اما سودیکا مبامبی و دختر زیبا راه بازگشت به دهکده ی خود را در پیش گرفتند.
چون سرانجام به خانه ای رسیدند که پدر و مادر سودیکا مبامبی در آن زندگی می کردند سودیکا مبامبی آواز برآورد که:
- آیا در خانه کسی هست یا نه؟ بیایید و گنجی را که از سفر خود آورده ام ببینید!
پدر و مادر از دیدن پسر و عروس خود شادمان شدند و برادر همزاد درخت زندگی را نشان داد و گفت:
-من می دانستم که کارهایت رو به راه و مطابق دلخواهت است چون برگ های درخت زندگیت روز به روز سبزتر و پهن تر می شدند. حالا که همسرت را می بینم می فهمم که راستی بخت با تو یار بوده است.
سودیکا مبامبی با زن زیبایش در خانه ی تازه ای جای گرفت که چندان از خانه ی پدر و مادرش دور نبود. روزهای اول زندگی زن و شوهر به خوشی و خرمی می گذشت، اما دو کیپالند، که سودیکا مبامبی از خود دورشان رانده و گفته بود احتیاجی به آنان ندارد، سخت خشمناک شده بودند و در پی فرصتی می گشتند که از او انتقام بگیرند.
آنان هنگامی که سودیکا مبامبی و زنش به کارهای روزانه ی خود می پرداختند و یا شامگاهان در بیرون کلبه ی خویش می نشستند، آن دو را زیر نظر می گرفتند تا اینکه سرانجام یکی از آنان فکری کرد و گفت:
- بیا در زیر درختی که هر روز سودیکا مبامبی از گرمای آفتاب به آنجا پناه می برد، گودال ژرفی بکنیم و روی آن را با حصیر و گیاهان بپوشانیم. سودیکا در آن می افتد و ما گودال را با خاک پر می کنیم و او دیگر نمی تواند ما را تحقیر کند.
همه ی آن شب را دو کیپالند کار کردند و گودال ژرفی کندند و روی آن را با چنان مهارتی پوشانیدند که با زمین های اطراف کوچکترین تفاوتی نداشت. آن گاه در میان شاخ و برگ های درخت پنهان شدند و منتظر ماندند.
چون خورشید وسط آسمان آمد، سودیکا مبامبی از سر کار خویش بازگشت و نزد زنش رفت و غذایش را گرفت و از خانه بیرون رفت تا به سایه ی درختی که همیشه در زیر آن می آسود برود.
ناگهان پایش از زیر تنش در رفت و او احساس کرد که در تاریکی افتاده است. فریاد زد: «چه شده است!»
او صدای دو کیپالند را در بالای سر خود شنید و دریافت که ابری از خاک بر سر و شانه اش می ریزد دو کیپالند گودال را با خاک پر کردند و یکی از آنان خندید و گفت: «کار سودیکا مبامبی تمام شد!» دیگری فریاد زد: «او هرگز نخواهد توانست از اینجا بیرون بیاید!»
اما سودیکا مبامبی به آسانی دست از زندگی نشست. او کورمال کورمال دستهایش را به اطراف خود کشید و سرانجام منفذی در کنار گودال یافت. شتابان دست به کار شد و اطراف سوراخ را کند و معبر بزرگتری درست کرد و از آنجا خود را نجات داد.
سودیکا مبامبی خود را در دالان بزرگی یافت که در انتهای آن روشنایی کم رنگی سوسو می زد. بدان سو روان شد و سرانجام به فضای باز روشنایی روز رسید و با یک دنیا حیرت خود را در سرزمین عجیبی دید.
او همچنانکه در جاده ی سنگلاخی که دو طرف آن را کشتزارهای بسیار گرفته بودند، پیش می رفت با خود گفت: «من چندان در این راه پیش می روم که یکی را پیدا کنم و از او بپرسم اینجا کجا است؟»
ناگهان چشمش به پیرزنی افتاد که در کشتزاری بیل می زد. پیرزن بسیار کوچک به نظر می رسید و چون سودیکا مبامبی نزدیکتر رفت از حیرت بر جای خود خشک شد زیرا او تنها یک نیمه آدم بود ران و پایی در تنه اش دیده نمی شد.
او از دیدن سودیکا مبامبی ناراحت به نظر نرسید چه وقتی سودیکا مبامبی به او درود گفت به خشنودی به روی او لبخند زد.
سودیکا مبامبی از او پرسید: می توانید به من بگویید من در کدام سرزمین هستم؟
وی در جواب او گفت: «اینجا سرزمین مردگان است. تو کیستی که این را نمی دانی؟»
سودیکا مبامبی شرح داد که چگونه در این سرزمین عجیب افتاده است. پیرزن گفت:
-اگر تو کمی در باغچه ی من بیل بزنی به تو می گویم که چگونه از آمدن بدین سرزمین می توانی سود بجویی!
آن گاه سودیکا مبامبی بیل را از او گرفت و به یک چشم به هم زدن قسمت بزرگی از باغچه را از گیاهان هرزه پاک کرد. پیرزن که نیمه انسانی بیش نبود و بسیار کند کار می کرد از کمکی که سودیکا مبامبی به وی کرده بود بسیار شادمان شد و گفت:
-متشکرم! حالا من پندی به تو می دهم: تو می توانی به دنیای زندگان برگردی، اما به شرطی که تا مدتی که در اینجا هستی چیزی نخوری!
سودیکا مبامبی گفت: «من پند تو را به خاطر خواهم سپرد. اکنون بگو از چه راهی به دهکده ی خود می توانم برگردم؟»
پیرزن تپه ای را نشان داد و گفت: «آن کلبه ها را در پای تپه ای که در آن سوی کشتزار ذرت است می بینی؟ آنها از آن «کالونگا» (5) امیر کشور ما است. او دختر بسیار زیبایی دارد. تو اگر مقداری فلفل سرخ و ظرفی پر از عقل به او پیشکش کنی می توانی دخترش را خواستگاری کنی. بعد راه مشرق تپه را در پیش بگیر و برو تا دوباره به ده خود برسی!»
با این که سودیکا مبامبی زنی داشت که در خانه اش به انتظار او نشسته بود، رسم آن مردمان بر این بود که چند زن داشته باشند، از این روی سودیکا مبامبی نزد کالونگا رفت تا از دخترش خواستگاری بکند. پس پیرزن را بدرود گفت و به طرف کلبه ها به راه افتاد و در راه به فکر فراهم آوردن هدایایی بود که می بایست به کالونگا پیشکش کند.
چون مقداری راه رفت به کشتزاری رسید که در آن فلفل سرخ کاشته بودند. او زیباترین فلفل سرخ را چید و در جیب خود نهاد و با خود گفت: «حالا باید ظرفی پر از عقل پیدا کنم!»
«عجب، این دیگر چه معنی دارد؟ اما اول باید ظرف آن را پیدا کنم!»

چون مقدار دیگری راه رفت به کشتزاری رسید که در آن کدو قلیانی کاشته بودند. بزرگترین کدو قلیانی را کند و آن را به دو نیم کرد و تویش را خالی نمود اما چیزی از آن نخورد. مدتی نشست و فکر کرد و سرانجام با خود گفت: «چه کسی می تواند بفهمد که در این کدو قلیانی عقل هست یا نیست؟ من در آن را می گذارم و به کالونگا می گویم پر از عقل است و او نمی تواند بگوید چنین نیست!»

سودیکا مبامبی به راه خود ادامه داد تا سرانجام به دهکده ی کوچکی که در پای تپه بود، رسید. دهقانان آنجا به عکس پیرزن بدن کامل داشتند سودیکا مبامبی به آنان سلام کرد.
دهقانان به ادب بسیار جوابش دادند: «سلام بر تو ای مرد غریب! آن گاه حصیری زیر پایش انداختند تا بنشیند و بیاساید.»
چون دهقانان از او پرسیدند که برای چه کاری به دهکده ی آنان آمده است جواب داد که می خواهد امیر را ببیند. او را به بزرگترین کلبه ای که کالونگا در بیرون آن نشسته بود بردند. سودیکا مبامبی در برابر او تعظیم کرد و فلفل سرخ و کدو قلیانی خالی را به او داد و گفت:
-درود بر تو ای امیر! من به خواستگاری دخترت آمده ام و فلفل سرخ و کدو قلیانی پر از عقل برایت آورده ام، چون شنیده ام با تقدیم این هدایا می توانم از دخترت خواستگاری کنم!
کالونگا پیشکشی ها را گرفت و نگاهی به درون کدو قلیانی انداخت و گفت: «چطور بدانم که درون این ظرف عقل هست یا نه؟»
سودیکا مبامبی در جواب او گفت: «من خود آن را پر کرده ام! کی می توانم عروس خود را ببینم؟»
کالونگا گفت: «تا فردا صبح باید صبر کنی!» آن گاه ظرفی غذا و خروس زنده ای به او داد و گفت:
«این شام تو است. تو با شکم خالی نمی توانی به بستر بروی!»
سودیکا مبامبی از امیر سپاسگزاری کرد و ظرف غذا و خروس را از او گرفت و آن گاه دهقانان او را به کلبه ی مهمانان راهنمایی کردند. سودیکا به آنان شب بخیر گفت و به درون کلبه رفت و در آن را از پشت بست و آن گاه با خود گفت: «امشب باید با شکم گرسنه به رختخواب بروم تا فردا بتوانم از سرزمین مردگان بیرون بروم!»
فردا پیش از دمیدن خورشید، سودیکا مبامبی صدای امیر را در بیرون کلبه ی مهمانان شنید که او را می خواند و می گفت: «غذایی که دیشب به تو داده بودم کجا است؟ اگر آن را خورده باشی هرگز نخواهی توانست از اینجا بیرون بروی و من دخترم را به زنی به تو نخواهم داد.»
سودیکا مبامبی در کلبه را باز کرد و خوراکیها را بیرون آورد و گفت: «ظرف شامی که به من داده بودید اینجا است!» خروس هم که بیدار شده دمیدن سپیده را دید، بانگ قوقولوقو برآورد.
سودیکا مبامبی به امیر گفت: «و این صدا شاهدی است که من خروس را نخورده ام. حالا دخترتان را به من می دهید؟»
کالونگا در جواب او گفت: «دریغ که من این کار را نمی توانم بکنم، چه ماری پنج سر او را گرفته و با خود برده است و هیچیک از جنگاوران من دلیری رهانیدن وی را ندارد!»
سودیکا مبامبی فریاد زد: «به من بگویید مار پنج سر کجا است تا بروم و او را از چنگش برهانم!»
آن گاه امیر غاری را که از آنجا بسیار دور بود نشان داد و گفت که مار پنج سر دختر او را در آنجا زندانی کرده است.
سودیکا مبامبی بی درنگ بدان سو رفت و کارد و ترکه ی جادوی خود را نیز همراه برد. دهقانان چون رفتن او را دیدند گریه سر دادند لیکن او خندید و به آنان گفت که بزودی با نامزد خود بازخواهد گشت.
همچنانکه از راه جنگل پیش می رفت ناگهان دید که هزاران مورچه ی سرخ کوچک او را در میان گرفته اند. مورچگان از ساق پاهایش بالا می رفتند و از شاخه های درختان بر سرش می ریختند و با آرواره های تیز و ریز خود او را می گزیدند.
سودیکا مبامبی با ترکه ی جادوی خود به جان آنان افتاد، آنان را از تن خود پایین ریخت و زیر پا لهشان کرد تا سرانجام همه ی آنان را از میان برد و دوباره راه خود را در پیش گرفت.
سودیکا مبامبی پس از آنکه چند دقیقه راه رفت وزوز گروهی زنبور وحشی را در بالای سر خود شنید. آنان دور او پرواز می کردند و چون ابری سیاه او را در میان گرفته و به او حمله کردند و سودیکا مبامبی درد نیش آنان را در تن خود احساس کرد.
سودیکا دوباره ترکه ی جادوی خود را به دست گرفت و دیوانه وار در هوا به حرکت درآورد. هر بار که ترکه بر زنبوری فرود می آمد او را می کشت و بر زمین می انداخت تا این که همه ی آنان کشته شدند.
سودیکا مبامبی به حیرت از خود پرسید: «پس از اینها چه بر سرم خواهد آمد؟» و انتظار بسیار برای پاسخ خود نکشید چون هنوز در این اندیشه بود که ناگهان خش وخشی که به گوش هر آفریقایی آشنا است و از آن بسیار می ترسند، به گوشش رسید.
او به حیرت فریاد برآورد: «موران سواره!» و ناگهان ابری سیاه و انبوه از موران وحشی را دید که یک راست به سوی او می آید. او می دانست که این مورچگان با این که بسیار ریزند می توانند هر موجود زنده ای را بکشند و بخورند می خواهد پرنده باشد یا فیل. از این روی چاقوی جادوی خود را به دست گرفت و شروع کرد به کندن گودالی در زیر پای خود.
به یک چشم به هم زدن شیاری ژرف و پهن میان او و مورچگان قرار گرفت و چون آنان به سوی او حمله آوردند همه در شیار افتادند و دیگر نتوانستند از آن بیرون بیایند.
سودیکا مبامبی فریاد پیروزی برآورد و از روی شیار پرید و به راه خود ادامه داد.
سرانجام به دهانه ی غاری رسید که کالونگا نشانش داده بود و مار پنج سر در آن آشیان داشت در نگاه نخستین غار خالی می نمود اما ناگهان صدای ترق و ترق از سنگ های درون غار به گوشش رسید و سودیکا مبامبی دریافت که آنجا خالی نیست.
سودیکا آرام در آنجا ایستاد، کاردش را به دستی و ترکه اش را به دست دیگر گرفت و منتظر ماند تا نخست مار حرکتی از خود نشان بدهد ناگهان توده ای تیره که به خود می پیچید چون تیری از غار بیرون جست و خود را به روی سودیکا مبامبی انداخت. او کارد جادوی خود را بلند کرد و به هر چیزی که دم دستش بود فرود آورد. سری بر زمین افتاد، سپس سر دیگر، سپس سر دیگر تا این که پنج سر که همه زشت و لزج بودند در پای او بر زمین افتادند.
سودیکا از روی کالبد بی جان مار که مدخل غار را گرفته بود پریده وارد غار شد و در آنجا دختر زیبایی دید که وحشت زده در گوشه ای کز کرده بود. او فریاد زد:
-کارها به دلخواه ما پایان یافته است! من مار را کشتم و تو را به خانه ات برمی گردانم!
دختر که از آزادی خود سخت شادمان شده بود با سودیکا مبامبی به طرف دهکده ی کالونگا راه افتاد.
چون مار کشته شده بود آنان در سر راه خود به مورچگان و زنبوران و حشره های آزارگری برنخوردند.
چه آنان که سودیکا مبامبی در موقع آمدن به غار دیده بود، زیردستان مار و فرمانبردار او بودند.
کالونگا بسیار شادمان شد که دختر خود را باز می بیند لیکن چون سودیکا مبامبی به یادش آورد که قول داده است دخترش را به او بدهد امیر در جواب او گفت:
- تو هنوز کاملاً به من ثابت نکرده ای که چندان دلیر و شجاعی که شایستگی دامادی من و همسری دخترم را داری. تو باید کار دیگری هم برای من انجام بدهی چندین سال است که ماهی غول آسایی در رودخانه ی نزدیک دهکده ی ما به سر می برد وقتی بزها و خوک های ما برای نوشیدن آب به رودخانه می روند غول ماهی آنان را می گیرد و فرومی بلعد. اگر تو این غول ماهی را بگیری و بکشی دختر من از آن تو خواهد شد.
پس سودیکا مبامبی به جنگل رفت و با پیچک ها و گیاهان خزنده طناب عجیبی بافت. آنگاه با یک کارد کهنه ی شکار قلاب بزرگی ساخت و آن را به سر طناب بست و بعد خوک وحشی کوچکی گرفت و کشت و آن را به سر قلاب خود زد و به امیر گفت: «کالونگا حالا من آماده ام و قول می دهم که غول ماهی را بزودی صید کنم و بیاورم و تو دستور بدهی آن را برای شام امشبت بپزند!» سودیکا مبامبی به طرف رودخانه دوید و قلاب ماهیگیری بزرگ خود را با طعمه ای که بر آن بسته بود در رودخانه انداخت و آب به اطراف پاشید.
تقریباً در همان آن احساس کرد که طناب به سختی کشیده می شود او پاهای خود را بر زمین فشار داد و با همه ی نیروی خود طناب را نگاه داشت اما غول ماهی با نیروی بیشتری او را به طرف رودخانه می کشید چندانکه سرانجام پاهای سودیکا مبامبی از زیر تنه اش در رفتند و غول ماهی او را به طرف رودخانه کشید و کام خود را گشود و او را فروبلعید.
مردم دهکده وقتی فرو رفتن آن جوان پاکدل دلیر را در کام غول ماهی دیدند سخت غمگین شدند اما هیچیک جرأت نیافت به کمک او بشتابد و نجاتش بدهد و همه با دلی پر غم و درد به دهکده بازگشتند.
***

درست در آن موقع که سودیکا مبامبی در کام غول ماهی فرو می رفت برادر همزادش، کابوندونگولو، در حیاط خانه شان زیر درخت زندگی جادویی نشسته بود. ناگهان برگ های درخت پژمرده شدند و فروریختند و بر سر و شانه های کابوندونگولو افتادند. نخست او توجهی به این برگ ریزان درخت ننمود چه هوا بسیار گرم بود و معمولاً برگ درختان در این فصل پژمرده می شود و فرو می ریزد، اما یک مرتبه به یاد حرفهای برادرش افتاد و از جای برجست و فریاد زد: «برادر همزاد من در خطر است! باید بی درنگ به کمک او بشتابم!»

او شتابان به خانه ی برادر خویش دوید و در آنجا زن او را دید که در گوشه ای زانوی غم در بغل گرفته است و در ناپدید شدن شوهر خود زارزار گریه می کند. زن به کابوندونگولو شرح داد که چگونه سودیکا مبامبی در گودال افتاد و هنوز پس از سه روز وی را در انتظار خود نهاده و بازنگشته است.
کابوندونگولو گفت: «پس من هم باید در گودال بروم!» و آن گاه در آن گودال پرید و معبری در آن یافت و از آنجا به دیار مردگان راه یافت. او نیز بزودی با پیرزن نیمه آدم که در کشتزار خود بیل می زد روبرو شد و او را در بیل زدن کمک کرد و پیرزن راهی که پیش از او سودیکا مبامبی در پیش گرفته بود به او نشان داد.
کابوندونگولو از پیرزن سپاسگزاری کرد و شتابان به دهکده ی کالونگا دوید. چون بدانجا رسید و از روستاییان شنید که برادرش را غول ماهی فروبلعیده است سخت خشمگین شد و فریاد زد:
-آیا هیچیک از شما به کمک او نرفتید؟ زود برای من هم طنابی و قلابی و خوک دیگری فراهم کنید. می خواهم بروم و غول ماهی را بگیرم!
روستاییان برای انجام دادن خواست او شتافتند و کالونگا و دختر زیبایش در کنار در کلبه ی خود ایستادند تا ببینند چه می شود.
سرانجام همه چیز آماده شد و کابوندونگولو به روستاییان گفت: «دنبال من به کنار رودخانه بیایید. ما در آنجا طوری به حساب آن غول ماهی می رسیم که دیگر نتواند چهارپایان شما را برباید یا انسانی را ببلعد».
روستاییان او را به جایی که سودیکا مبامبی ناپدید شده بود بردند کابوندونگولو دو ترکه ی جادویی برادرش را در آنجا بر زمین افتاده دید و آنها را برداشت و به کمر خود بست و گفت: «اینها به درد من خواهند خورد. اکنون ای مردم شما باید به من کمک کنید تا این ماهی غول پیکر را از آب بیرون بکشم.»
دو قلاب را که طعمه ای به آن زده بود در آب انداخت و در اندک مدتی ماهی سیمگون غول پیکر روی آب آمد و آرواره های نیرومندش روی خوک وحشی بسته شد.
کابوندونگولو فریاد زد: «بکشید! طناب را با همه ی نیروی خود بکشید!»
دهقانان همه ی نیروی خود را به کار بردند تا سرانجام تن رخشان بزرگترین ماهی دنیا از آب بیرون آمد. ماهی روی سر آنان به پرواز آمد و پشت سرشان در کنار رودخانه، با صدایی هولناک بر زمین افتاد دم خود را چون تازیانه ای به این سو و آن سوی کوفت و آرواره هایش را باز می کرد و می بست.
کابوندونگولو بی انکه ترس و هراسی به دل خود راه بدهد کارد جادویی برادرش را برداشت و به غول ماهی حمله کرد و پهلوی او را شکافت.
ناگهان سودیکا مبامبی از شکم او بیرون افتاد و به حیرت به برادر خود و روستاییان نگاه کرد.
دختر زیبای کالونگا به سوی رود دوید و در آنجا خود را به آغوش سودیکا مبامبی که به روی او گشوده بود، انداخت و گفت:
-آه، من فکر می کردم که تو مرده ای!
سودیکا مبامبی در جواب گفت: « اگر برادرم به کمکم نمی شتافت مرده بودم. حالا نزد پدرت برویم و از او بپرسیم آیا حالا که غول ماهی کشته شده است اجازه می دهد من و تو با هم عروسی بکنیم یا نه.»
کالونگا خواهش او را پذیرفت و جشن بزرگ برپا کرد. ده نشینان همه شب را رقصیدند و به گرمی از دو برادر پذیرایی کردند اما هیچیک متوجه نشد که سودیکا مبامبی و برادرش دست به غذا نمی زنند آن دو نیک می دانستند که اگر چیزی در آنجا بخورند دیگر نمی توانند به خانه ی خود بازگردند. از این روی گرسنگی سخت خود را تحمل کردند و لب به خوردنی نزدند.
چون جشن پایان یافت، سودیکا مبامبی با زن و برادر خود کالونگا را بدرود گفتند و جاده ای را که از مشرق تپه پایین می رفت در پیش گرفتند و همان طور که پیرزن گفته بود از آن راه بزودی به سرزمین زندگان رسیدند و سودیکا مبامبی بار دیگر خود را در کلبه ی خویش یافت.
پدر و مادر سودیکا مبامبی از باز یافتن او و برادرش بسیار شاد و خرسند شدند. زن نخستین او نیز به زن دوم او خوشامد گفت و بسیار شادمان بود که از آن پس وقتی سودیکا مبامبی به دنبال ماجراها می رود تنها در خانه نخواهد ماند و همدمی خواهد داشت.
دو برادر گودالی را که دو کیپالند کنده بودند پر کردند. درخت زندگی جادویی سودیکا مبامبی در خانه ی کابوندونگولو سال های سال سرسبز ماند.

پی نوشت ها:

1. Nzua.
2. Sudika Mbambi.
3. Kabundungulu.
4. Kipalende.
5. Kalunga.

منبع مقاله :
آرنوت، کتلین، (1378)، داستان های آفریقایی، ترجمه ی: کامیار نیکپور، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم

 




منبع :

ماجراهای سودیکا مبامبی گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات