اژدرمار عجیب -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

اژدرمار عجیب
,اژدرمار,عجیب,[categoriy]

آکاایران: اژدرمار عجیب



 

نویسنده: کتلین آرنوت




 

به گزارش آکاایران: اسطوره ای از آفریقا

رئیس قبیله ای بیمار شد و به ناچار همه ی روز را در کلبه ی خود در بستر افتاد و به استراحت پرداخت. او مرد محبوبی بود، همه ی ساکنان دهکده اش کوشیدند که دارویی برای بهبود او پیدا کنند، اما از کوشش های خود سودی نبردند.
آنها به بیشه ها رفتند و گیاهان دارویی چیدند و در عسل جوشانیدند افسونها به گردنش آویختند و گردهای جادویی به آستانه ی در کلبه اش پاشیدند و آوازهای جادویی خواندند و همه ی شب طبل ها را به صدا درآوردند تا بیماری را از تن او دور کنند، اما رئیس دهکده نه تنها بهبود نیافت بلکه روز به روز حالش بد و بدتر شد.
روستاییان گفتند: «افسوس که رئیس ما بزودی خواهد مرد!»
شامگاهی مردی غریب به دهکده آمد و چون از بیماری رئیس قبیله آگاه شد به بزرگان دهکده گفت: «چرا دنبال اژدرمار جادو نمی فرستید؟ او می تواند کشنده ترین بیماری ها را شفا بدهد!»
روستاییان از غریبه خواستند که درباره ی اژدرمار توضیح بیشتری بدهد و آن مرد به دوردورها اشاره کرد و گفت:
- آن سنگ های دندانه دار را در بالای کوه می بینید؟ در زیر آنها غاری است که اژدرمار در آن زندگی می کند.
روستاییان از او پرسیدند: «آیا اگر ما از او بخواهیم به کمک ما می آید و رئیس مان را از چنگ بیماری نجات می دهد؟»
مرد در جواب گفت: «آری، اما شما باید دلیرترین مردانتان را دنبال او بفرستید. زیرا او چهره ای ترسناک دارد و راه خانه اش هم بسیار دور است!»
روز بعد، پسر رئیس ده که خود را دلیرترین و بی باکترین مرد دهکده می پنداشت، صبح بسیار زود راه کوه های دوردست را در پیش گرفت. او این راه سخت را پیمود و خود را به غار اژدرمار رسانید و در کنار دهانه ی غار ایستاد و بانگ برآورد: «اژدرمار جادو، اژدرمار جادو! آیا به کمک ما می آیی؟ رئیس ده ما دارد می میرد و ما از تو کمک می خواهیم!»
اژدرمار که تنه ای به بزرگی تنه ی نخلی داشت با فش و فشی هراس انگیز تا دهانه ی غار خزید و گفت: «بلی، بلی! من رئیس شما را شفا می دهم. بگذار من در تن تو بپیچم تا تو مرا به دهکده ببری!»
مار بزرگ شروع کرد به دور کمر او پیچیدن اما چون بسیار بزرگتر از او بود، مرد فریادی کشید و او را به طرفی انداخت و گفت: «نه، نه! من نمی توانم تو را ببرم. تو خودت باید به دنبال من بیایی!»
اژدرمار خشمگین شد و گفت: «من کاری برای ترسوها نمی کنم! حالا هرچه داری به من بده!»
آن وقت اژدرمار همچنانکه پسر رئیس ده هراسان مار را نگاه می کرد دهان خودش را باز کرد و با صدایی مانند صفیر بادی تند همه ی لباسها و جواهرات او را به کام خودش کشید و گفت:
- حالا برو! این چیزها به من تعلق دارد.
پسر رئیس ده سراسیمه از کوه پایین دوید و افسرده و غمزده به دهکده آمد تا مردم را از آنچه بر سرش گذشته بود آگاه کند.
یکی دیگر از مردان دهکده قدم پیش نهاد. او که شکارچی مشهوری بود و خود را بسیار دلیر می پنداشت به مسخره گفت:
- من می روم و از مار نمی ترسم.
این مرد هم به راه افتاد و از جاده های کوهستانی براحتی بالا رفت و خود را به دهانه ی غار رسانید و فریاد برآورد:
-اژدرمار جادو! اژدرمار جادو! آیا به دهکده ی ما می آیی تا به سحر و جادوی خود رئیس ما را از مرگ نجات بدهی؟
سنگ ها با صدایی بلند به دره غلتیدند و اژدرمار بزرگ از غار بیرون آمد. شکارچی از دیدن او یکه خورد و قدمی به عقب نهاد.
اژدرمار صفیرکشان گفت: «آری، آری! من رئیس ده شما را از مرگ نجات می دهم زود مرا به آنجا ببر!»
مار به او نزدیک شد و سرش را بلند کرد ولی پیش از آنکه بتواند حتی کوششی برای پیچیدن به دور کمر شکارچی بکند، شکارچی از ترس فریاد زد و گفت:
-نه، نه! تو خودت راه بیفت و دنبال من بیا تا تو را نزد رئیس ده راهنمایی کنم!
اژدرمار دهان فراخش را باز کرد و همه ی جامه ها و زیورهای شکارچی را از تنش بیرون آورد و در برابر خود بر زمین ریخت و به او گفت:
- ترسو! من برای ترسوها کاری نمی کنم!
شکارچی برگشت و پا به گریز نهاد و خود را به دهکده رسانید و در آنجا به روستاییان گفت که مار بزرگتر و سنگین تر از آن است که بتوان او را برداشت و به اینجا آورد!
آن وقت سومین مرد پیش آمد. او جنگجوی بزرگی بود که دلاوری های بسیار در نبردها از خود نشان داده بود و زیاد به خود می بالید. او گفت:
-من از چیزی نمی ترسم. می روم و اژدرمار را با خود می آورم و رئیس مان را از مرگ می رهانم.
اما او از شکارچی هم ترسوتر بود. زیرا چون اژدرمار به دهانه ی غار آمد و از او خواست که او را بردارد با خود نزد رئیس دهکده ببرد، جنگجوی مغرور برگشت و پای به فرار نهاد و چنان شتابی داشت که پس از مدتها دویدن و دور شدن از اژدرمار تازه متوجه شد که جامه ها و انگشترهایش را اژدرمار از او گرفته است.
پس از بازگشت جنگجو مردم دهکده به نومیدی شیون و زاری کردند و گفتند: «آه! رئیس ما روز به روز بیمارتر و رنجورتر می شود و ما نمی توانیم کاری برای نجات او بکنیم. افسوس که او بزودی خواهد مرد!»
اما رئیس ده دختر زیبایی داشت وقتی که این ناله ها را شنید گام پیش نهاد و فریاد زد:
-شما همه ترسو هستید! اما من نمی گذارم پدرم بمیرد. حالا که جادویی برای شفای او هست من خودم می روم اژدرمار را به اینجا می آورم!
سه مرد که پیش از آن به غار اژدرمار رفته بودند گفتند: «نه، نه! تو نمی دانی او چقدر بزرگ و سنگین است. او تو را می کشد.»
اما دختر رئیس ده اعتنایی به این حرف ها نکرد و بامداد روز بعد به طرف غاری که در کوه قرار داشت روان شد و همین که به آنجا رسید فریاد برآورد:
- اژدرمار جادو! اژدرمار جادو! آیا به کمک ما می آیید؟ پدرم دارد می میرد و من از تو کمک می خواهم.
اژدرمار گفت: «چه می گویی؟آن مردان بزدل دختری را برای بردن من فرستاده اند؟ چرا تو مثل آنها از برابر من فرار نمی کنی؟»
دختر گفت: «من خودم تو را به دهکده می برم. خود را دور کمر من بپیچ تا بی درنگ راه بیفتیم، زیرا پدرم در بستر مرگ افتاده است!»
اژدرمار تنه ی بزرگ خود را به طرف دختر رئیس ده کشانید اما او آرام بر جای خود ایستاد و مار دور کمر دختر پیچید تا سرش از سر دختر بالاتر قرار گرفت.
اژدرمار گفت: «حالا من حاضرم!»
دختر رئیس ده به طرف پایین کوه سرازیر شد با این که بار سنگینی داشت شتابان به دهکده رفت. چون به نزدیک دهکده رسید مردم را صدا کرد و گفت: «من اژدرمار جادو را با خودم آورده ام. آیا پدرم هنوز زنده است؟»
بیشتر روستاییان تا چشمشان به آن منظره ی هراس انگیز و شگفت آور افتاد فریادی از وحشت کشیدند و به کلبه های خود دویدند و در را روی خود بستند.
دختر که هنوز مار بزرگ را با خود داشت یک راست به طرف پدرش رفت. پدرش در کلبه ی خود بی حرکت بر بستر افتاده بود به طوری که دختر در نگاه اول ترسید که او مرده باشد.
در این موقع اژدرمار کم کم از دور بدن دختر باز شد و روی بستر بوریایی رئیس قبیله افتاد و خود را به او رسانید و چند دقیقه حرکات عجیب جادویی کرد و از یک طرف بیمار به طرف دیگرش چرخید.
ناگهان رئیس قبیله برخاست و نشست و چشمان خود را مالید و فریاد زد: «چرا من این قدر خوابیده ام؟ مگر بیمار بودم؟»
دختر در جواب پدر گفت: «شما سخت بیمار شده بودید و اژدرمار جادویی شما را با سحر و افسون شفا داد!»
اژدرمار صفیرزنان گفت: «خوب، من حالا باید به غار خودم برگردم بگذار خود را به دور تنه ی تو بپیچم تا پیش از آنکه شب برسد مرا به غار برگردانی!» و آنگاه شروع کرد به دور تنه ی دختر پیچیدن.
دختر به پدر خود گفت: «پدر، من بزودی برمی گردم» و پیش از آنکه رئیس ده به خود بیاید از کلبه بیرون رفت و بار دیگر راه دور و دراز کوهستان را در پیش گرفت.
دختر در راه بارها به اژدرمار گفت: «متشکرم! اژدرمار جادو از اینکه پدرم را شفا دادی و از مرگ رهانیدی از تو سپاسگزارم!»
مار جواب داد: «اما اگر تو این همه دلیر و بی باک نبودی من کاری نمی توانستم بکنم!»
وقتی دختر به دهانه ی غار اژدرمار رسید مار خود را از دور تنه ی او باز کرد و به درون غار خود رفت و او را صدا زد و گفت: «اندکی صبر کن! من باید چیزی به تو بدهم. دختری به شجاعت تو شایسته ی گرفتن پاداشی بزرگ و گرانبهاست!»
دختر در جواب او گفت: «شفا یافتن پدرم برای من پاداش بزرگی است!» اما اژدرمار که کوزه ی سفالین با خود می آورد گفت: «این کوزه را نگاه کن، همه ی پابندها و کمربندها و زیورهای گرانبهای آن مردان بزدل که جرأت نکردند مرا با خود به دهکده ببرند در این کوزه است و همه مال تو خواهد بود.»
دخترک از شنیدن این سخن و دیدن آن گنج بزرگ شاد شد و مار به سخن خود چنین ادامه داد: «این هم جامه هایی که من از آن مردان ترسو گرفته ام. اینها را هم به تو می بخشم!» و پس از گفتن این حرف ها بقچه ای از لباس های گرانبها از غار بیرون آورد و به دختر رئیس ده داد.
دختر خوشحال شد و بارها اژدرمار را سپاس گفت. آنگاه کوزه را بر سرش نهاد و بقچه را زیر بغل خود زد و از کوه پایین رفت.
چون به نزدیکی های دهکده رسید نوای طبل ها و صدای پایکوبی دهقانان را شنید و دریافت که آنان به شادمانی شفا یافتن پدر او جشنی بزرگ برپا داشته اند.
دختر اول نزد پدرش رفت و از این که سلامت خود را بازیافته بود شادمانی نمود. رئیس ده به دخترش کمک کرد تا بار خود را بر زمین بگذارد پس از آن دختر به پدر خود تعریف کرد که اژدرمار این لباسها و زیورهای گرانبها را به او بخشیده است.
در این موقع مردم دست از پایکوبی و آواز خواندن کشیدند و نزد رئیس ده آمدند تا ببینند دختر چه چیزها با خود آورده است. سه مرد که اژدرمار جامه و زیورهایشان را از دستشان گرفته بود آنها را شناختند و فریاد زدند: «اینها مال ماست! به خود ما پس بده! اژدرمار جادو آنها را در کوه از ما گرفته است!» اما رئیس ده گوش به حرف آنها نداد و گفت: «نه، اژدرمار جادو اینها را به دختر من داده است و این جریمه ی بزدلی و ترسویی شماست!» رئیس ده حتی به دختر خود اجازه نداد که آنچه به پسر بزرگش تعلق داشت به او پس بدهد.
به این ترتیب دختر رئیس ده صاحب همه ی این هدایا شد و چون پس از مدتی شوهر کرد و به خانه ی تازه ی خود رفت همه ی آن لباسها و زیورهای گرانبها را هم با خود برد.
منبع مقاله :
آرنوت، کتلین، (1378)، داستان های آفریقایی، ترجمه ی: کامیار نیکپور، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم

 




منبع :

اژدرمار عجیب گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات