شکارافکن -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

شکارافکن
,شکارافکن,[categoriy]

آکاایران: شکارافکن



 

نویسنده: کتلین آرنوت




 

به گزارش آکاایران:  اسطوره ای از آفریقا

روزی شکارافکن جوانی تیر و کمان برای دست پیدا کردن به شکار در جنگلی می گشت که نزدیک بود در گودال ژرفی بیفتد.
فریادهایی چنان عجیب از گودال می آمد که شکارافکن ایستاد و به دقت در قعر تیره و تار گودال نگریست و گفت:
چه کسی در آن پایین است؟
صدایی چند شنیده شد که می گفتند: «به دادمان برس! به دادمان برس! ما هم پاداش خوبی به تو می دهیم!»
شکارچی دید که موش صحرایی و ماری و پلنگی و آدمیزادی در گودال افتاده اند و دیواره های گودال به قدری پر شیب و لیزند که هیچیک از آنان نمی تواند از آنجا بیرون بیاید.
شکارچی گفت: «چرا کمکتان بکنم؟ موش صحرایی خواربار ما را از انبارهای غله مان می دزدد، مار ما را می گزد و می کشد، پلنگ گاوان ما را می کشد و کودکانمان را می ترساند. نه من جز آن انسان به هیچیک از شما کمک نمی کنم.»
جانوران به التماس افتادند و همه قول دادند که نه تنها هیچگاه آزاری به شکارچی نرسانند بلکه پاداشش را هم بدهند. تا این که سرانجام شکارچی نرم شد.
شکارچی چند پیچک کلفت از درختانی که در آن نزدیکی بودند برید و آنها را به هم بافت و طنابی بلند درست کرد و به گودال انداخت و آن گاه مرد و پلنگ و مار و موش صحرایی آن را گرفتند و بزودی از گودال بیرون آمدند.
سه جانور وحشی در آن حال که از شکارافکن دور می شدند قول دادند که بزودی بازگردند و هدایایی برای رهاننده ی خود بیاورند اما مرد به شکارچی گفت که مردی بسیار تنگدست است و نمی تواند به هیچ روی خوبی او را پاداشی بدهد. شکارچی که مردی بسیار پاکدل و مهربان بود او را به کلبه ی خویش برد و در شام خود شریک کرد و اجازه اش داد که در آنجا بخوابد.
فردای آن روز پلنگ به در خانه ی او آمد و گفت: «چون تو مرا از گودال بیرون آوردی، من هر روز در جنگل برای تو شکار می کنم و هر شامگاه برایت گوشت می آورم!»
شکارچی بسیار شادمان شد چه او همیشه نمی توانست با تیر و کمان خود شکاری بیفکند. هر شب پلنگ گوشت برای او می آورد گاه گرازی وحشی و گاه گوزنی جنگلی و بدین گونه شکم او و مردی که از گودال رهایی اش بخشیده بود کاملاً سیر بود.
چند روزی بعد مار به در خانه ی شکارچی آمد و گفت: «تو مرا از مرگ رهانیدی، من هم در عوض چیزی برایت آورده ام که ممکن است روزی تو را از مرگ برهاند. این چیز دارویی است بسیار مؤثر که اگر آن را با خون خائنی بیامیزی هر مار گزیده ای را از مرگ می رهاند.»
شکارچی تشکر کرد و دارو را در جای مطمئنی پنهان داشت.
چندین روز بعد موش صحرایی که بقچه ای بر پشت داشت بازآمد و به شکارچی گفت: «من به تو قول داده بودم که به پاداش نیکی تو که از مرگم رهانیدی پاداش خوبی به تو بدهم. اکنون گنجی بزرگ از کلبه ها و دهکده ای دور دست گرد آورده ام. اینها را بردار، همه مال تو است!»
شکارچی از موش صحرایی تشکر کرد و بقچه را گشود و در درون آن بقچه ی ژنده چشمش به زیورهای زرین و سیمین و عاج های گرانبها افتاد و از حیرت بر جای خود خشک شد.
شکارچی به شادمانی به مردی که از گودال نجاتش داده بود گفت: «خوب، حالا من مرد ثروتمندی شدم.»
شکارچی زیورهای گرانبهایی را که موش صحرایی برایش آورده بود فروخت و با پول آن توانست خانه ی زیبایی برای خود بسازد و آن را با اثاثه ی گرانبها بیاراید. آن گاه با مردی که از گودال رهانیده بود و اکنون با هم دوست شده بودند زندگی آسوده و خرمی یافتند.
اما آن مرد به جای آن که خود را سپاسگزار بداند به او رشک برد و روز به روز رشکش بیشتر گشت تا این که تصمیم گرفت هر وقت فرصتی به دست آورد صدمه و آزاری به او برساند.
روزی امیر یکی از شهرهای نزدیک پیک هایی به همه جا فرستاد تا به همه خبر دهند که دزدان گوهرهای گرانبهای امیر را از خانه اش دزدیده اند. هرکس دزد یا دزدان را پیدا بکند از او پاداش بزرگی خواهد گرفت.

مرد ناسپاس دریافت که فرصت خوبی به دستش افتاده است تا شکارچی را به رسوایی و فقر بکشد. پس نزد امیر رفت و گفت: «من دزد گوهرهای شما را می شناسم. او شکارافکنی است که من در خانه ی او زندگی می کنم و به تازگی خانه ی باشکوهی برای خود ساخته است. بیایید و به چشم خود آن را ببینید. آیا شکارچی تنگدستی جز از راه دزدی می تواند خانه ای چنین باشکوه برای خود بسازد؟»

امیر به خانه ی شکارچی رفت و پس از دیدن شکوه و جلال آنجا مرد بیچاره را گرفت و به کاخ خود برد و در انجا از او پرسید: «این ثروت بزرگ را از کجا به چنگ آورده ای؟»
شکارچی سرگذشت خود را از رهانیدن آن مرد و پلنگ و مار و موش صحرایی برای امیر نقل کرد و افزود که هریک از آن جانوران وحشی به پاداش خوبی او پاداشی به او دادند اما این مرد به جای خوبی بدی در حقش کرد.
امیر و بزرگان به او خندیدند و گفتند: «قصه ی خوبی ساخته ای ما تو را به زندان می افکنیم!»
درست در این دم ناله و شیون بلندی از اتاق زنان که در پشت اتاق امیر بود، برخاست و خدمتکاری شتابان و هراسان نزد امیر آمد و گفت: «فرزند بزرگتان را ماری گزیده و در حال مردن است.»
شکارچی خواهش کرد: «بگذارید به خانه ی خودم بروم و هدیه ی مار را بیاورم، من یقین دارم که این پادزهر فرزند شما را از مرگ می رهاند!»
امیر خواهش شکارافکن را پذیرفت و او رفت و بزودی با پادزهر بازگشت و گفت:
این دارو را باید با خون خائنی مخلوط کنیم!
در این موقع مردی که دروغ های نابکارانه درباره ی رهاننده ی خود گفته بود در خانه ی امیر بود، شکارچی با چاقو خراشی به بازوی او داد و چون خون از بازوی آن مرد فرو ریخت، آن را با دارو درآمیخت.
فرزند امیر بزودی سلامت خود را بازیافت و همه دانستند که شکارافکن راست گفته است.
امیر مرد خائن را از کشور خود بیرون راند و پاداشی بزرگ به شکارافکن داد و روانه ی خانه اش کرد و او سالیان دراز در آنجا در آرامش و آسایش و خوشی و خرمی زندگی کرد.
منبع مقاله :
آرنوت، کتلین، (1378)، داستان های آفریقایی، ترجمه ی: کامیار نیکپور، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم

 




منبع :

شکارافکن گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات