حلقه ی گم شده -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,حلقه,[categoriy]

آکاایران: حلقه ی گم شده



 

نویسنده: کتلین آرنوت




 

به گزارش آکاایران:  اسطوره ای از آفریقا

در دربار شاهی دو درباری بودند که با هم دوستی بسیار داشتند. یکی «مائو» (1) نام داشت و دیگری «فیا» (2). و با این که هر دو در کار خود کوشا بودند شاه فیا را بیش از مائو دوست می داشت.
روزی دو درباری به حضور شاه خوانده شدند و شاه به آنان گفت که بزودی سه شبانه روز جشنی در کاخ او برپا خواهد شد. سپس به گفته ی خود افزود:
- مرخصی کوتاهی به شما می دهم که به خانه هایتان بروید و به پاداش خدمات شایانی که در چند ماه اخیر به من کرده اید برای هرکدامتان هدیه ای می بخشم!
آن گاه شاه سیب زمینی بزرگ و پرآبی به مائو داد اما به فیا که بیش از او مورد توجهش بود سنگ کوچک خاکستری بیش نداد.
دو مرد درباری در برابر شاه تعظیم کردند و او را سپاس گفتند و به سوی خانه ی خود رفتند.
هنگامی که از میان بوته های غبارآلود جاده می گذشتند فیا که از هدیه ی بی ارزش شاه آزرده دل بود گفت: «من عقیده دارم که این سنگ را میان بوته های علف بیندازم چون نگاه داشتن این قلوه سنگ چه فایده ای دارد!»
دوست او در جوابش گفت: «این کار را مکن! من از بردن این سیب زمینی سنگین خسته شده ام، بیا قلوه سنگت را با سیب زمینی من عوض کنیم!»
بدین گونه فیا سیب زمینی را گرفت و به خانه برد و آن را به زنش داد تا برای شامشان بپزد. مائو نیز قلوه سنگ را در جیب خود نهاد و همه چیز را فراموش کرد.
دیرگاه آن شب مائو در مهتاب در بیرون کلبه ی خود نشسته بود ناگهان به یاد قلوه سنگ افتاد و آن را به دست گرفت و دید زیر ترک های سطح آن چیز روشنی می درخشد. او بیلی را برداشت و چندان بر سنگ کوفت که سنگ شکست و با یک دنیا بهت و حیرت دید که زیورهای زرین زیبایی به استادی در دل سنگ جا داده شده و پنهان گشته است.
مائو دریافت که شاه گوهر گرانبها را به فیا که بیشتر دوستش می دارد بخشیده است اما او آن را با سیب زمینی او عوض کرده است. مائو بر آن شد که زیور زرین را پیش خود نگهدارد و نیرنگی به شاه بزند.
سه روز بعد، کاخ شاه پر از مهمانان بود و خدمتکاران کاسه کاسه غذاهای خوشمزه به مهمانخانه می آوردند. شاه سرگرم تعارف و خوشامدگویی با مهمانان خود بود که ناگهان مائو را در برابر خود دید که با زیورهایی که او به فیا بخشیده بود، خود را آراسته است.
شاه بسیار خشمگین شد و از او توضیح خواست. آنگاه دو دوست ناچار شدند به او بگویند که در راه خانه هدیه هایشان را با یکدیگر عوض کرده اند.
فیا گفت: «شاها! من نمی دانستم که سنگی که به من بخشیده بودید ارزشی دارد، مرا ببخشید که ندانسته آن را به دیگری دادم!»
شاه فیا را بخشید اما هنوز از مائو خشمگین بود و از این روی بر آن شد که به طریقی او را تنبیه کند. در پایان جشن پس از آنکه همه ی مهمانان از حضور شاه رفتند مائو نزد او آمد و تعظیم بلندی در برابرش کرد و گفت:
- شاها، مرا ببخش که این گوهرها را پیش خود نگاه داشته ام. اما مبادله ی ما براستی و درستی انجام گرفته است. زیرا فیا و زنش سیب زمینی مرا خورده اند.
شاه در جواب او گفت: «تو را می بخشم و برای نشان دادن بخشایشگری خود حلقه ای را که بر انگشت خود دارم به تو می بخشم!»
آن گاه شاه حلقه ی زرینی را که با قلمزنی های زیبا آراسته بودند از انگشت خود بیرون آورد و به مائو داد و گفت:
- این حلقه را پیش خود نگه دار و هفت روز بعد پیش من بیا و آن را نشانم بده. اگر هفت زو بعد تو این حلقه را با خود داشته باشی خوشا به حالت، اما اگر آن را گم بکنی فرمان به کشتنت می دهم!
مائو تصمیم گرفت که از حلقه به دقت مواظبت کند و آن را از دست ندهد چه خوب می دانست که شاه از او ناخشنود است و هرگاه هفت روز بعد حلقه را با خود به کاخ نبرد بی شک فرمان قتلش را خواهد داد.

مائو پس از آنکه به خانه ی خود رسید از خود پرسید: «خوب، این حلقه را کجا پنهان بکنم؟» او در کلبه ی خود دور و برش را نگاه کرد اما نتوانست جایی برای پنهان کردن حلقه پیدا بکند، زیرا زن و فرزندانش همیشه کلبه را جارو می کردند یا در آن بازی می کردند و صندوق چوبی را که در کنار بسترش بود و او جامه ها و چیزهای کم بهایش را در آن می نهاد دم به دم بازرسی می کردند.

آن شب، وقتی همه خوابیدند، مائو کارد شکاری خود را برداشت و با آن سوراخی در دیوار گلی خانه ی خود کند و حلقه را به دقت در آن نهاد و مقداری خاک و آب برداشت و گل درست کرد و سوراخ را با آن گرفت و روی آن را صاف کرد که کسی متوجه آن نشود. صبح که شد گل روی دیوار خشک خشک شده بود و با دیگر جاهای آن کوچکترین تفاوتی نداشت. مائو با خود گفت: «حالا دیگر در امانم!»
دو روز بعد شاه زن مائو را احضار کرد و به او گفت که آن حلقه را پیدا کند و برای او بیاورد. اگر این کار را بکند پاداش خوبی از او خواهد یافت. شاه به او گفت:
- هیچ لازم نیست در این باره با شوهرت حرف بزنی. این راز را در دل نگهدار تا او را از دیدن پول های بسیار که به تو خواهم داد شاد و خشنود گردانی!
زن مائوی بیچاره نمی دانست که شاه تنها حلقه را برای این می خواهد که بهانه ای برای کشتن شوهر او پیدا کند.
زن به خانه رفت و همه جا را به دقت گشت اما نتوانست آن را پیدا کند. آن شب وقتی شوهرش به خانه آمد به او گفت:
- مثل این که چند روز پیش من حلقه ی زرینی در انگشت تو دیده بودم. پس حالا کجا است؟
مائو از این پرسش در شگفت افتاد اما پیش خود فکر کرد که شاید زنش آن را پیش از آنکه او در سوراخ دیوار پنهان کرده دیده است از این روی در جواب او گفت:
-آه، من آن را در دیوار خانه مان پنهان کرده ام اما تو نباید جای آن را به کسی بگویی چون ممکن است روزی به آن احتیاج پیدا کنم.
روز دیگر زن مائو پس از بیرون رفتن او، همه جای خانه را گشت و چون در روی دیوار جای ناهمواری دید آن را سوراخ کرد و حلقه را که شوهرش می پنداشت کسی نمی تواند آن را پیدا کند، در آنجا پیدا کرد. شتابان آن را برداشت و سوراخ را دوباره گرفت و به کاخ رفت و بار خواست و چون در برابر شاه حاضر شد زانو زد و گفت:
- حلقه را پیدا کردم!
شاه گفت: «خوب، پاداشی که به تو وعده کرده بودم از من خواهی گرفت» و کیسه ای پر از زر به او داد.
زن مائو شادمان به خانه بازگشت و چون می خواست پیش از خرج کردن پولها مدتی فکر بکند آن را در حیاط پشت خانه شان پنهان کرد و تصمیم گرفت که تا یکی دو روز در این باره حرفی با شوهرش نزند.
چون هفته به پایان رسید شاه سپیده دمان کسی را نزد مائو فرستاد و او به مائو گفت:
- اعلیحضرت می خواهند حلقه زرین را نزد ایشان ببری و تو باید تا غروب آفتاب در کاخ باشی!
مائو به طرف جایی که حلقه را پنهان کرده بود رفت اما آن را در جای خود نیافت. سخت افسرده و نومید شد و با خود گفت: «دریغ که باید کشته بشوم!» آن گاه زن خود را صدا زد و از او پرسید که آیا حلقه ی زرین را ندیده است؟ زن از ترس از گفتن حقیقت خودداری کرد.
شامگاهان مائو به طرف کاخ رفت. شاه بسیار شادمان بود که او حلقه را با خود نیاورده است و روی به او نمود و گفت:
- تو باید کشته بشوی! کسی که فرمان شاهش را انجام ندهد باید کشته بشود!
مائو به التماس افتاد و گفت: « شاها، یک روز به من مهلت بدهید تا به خانه بروم و سر و سامانی به کارهایم بدهم و فردا برگردم!»
شاه گفت: «بسیار خوب برو! اما بدان که جنگاوران من در طلوع خورشید به سراغت خواهند آمد!»
مائوی بیچاره آهسته و آرام راه خانه اش را در پیش گرفت. اما پس از مدتی راه رفتن چنان غم و اندوه بر دلش سنگینی کرد که نتوانست قدم از قدم بردارد. پس در کنار رودی نشست و با خود گفت: «اگر باید فردا بمیرم، چرا پیش از آنکه صبح فردا برسد از زندگی خود لذتی نبرم. من از این رودخانه ماهی بزرگی می گیرم و می برم به زنم می دهم تا آن را برای شامم بپزد.» آن گاه قلاب و طناب ماهیگیری خود را از جیب بیرون آورد و در اب آنداخت و منتظر ماند تا ماهی بزرگی آن را گاز بگیرد.
اما وقتی شاه حلقه زرین را از دست زن مائو گرفت آن را روی چهارپایه ای نهاد و به خواب رفت. او در خواب شیرینی فرو رفته بود که موشی به اتاق او آمد و انگشتری را از روی میز برداشت و در کوزه ای که تا نیمه پر از آب بود انداخت.

بامدادان که شاه از خواب بیدار شد همه چیز را فراموش کرده بود و این را ندانست که یکی از خدمتکارانش کوزه ی آب را از بالای سر او برداشته و به رودخانه برده است تا آن را بشوید و دوباره آن را آب کند و برای شستشوی تن شاه نزد او ببرد. حلقه ی زر بی انکه خدمتکار آن را ببیند در آب افتاده بود و مائو بیچاره درست در همانجا نشسته بود و می خواست ماهی بگیرد و با آن آخرین شام خود را در جهان خاکی بخورد.

ناگهان مائو احساس کرد که طناب کشیده می شود. آن را بیرون کشید و ماهی سیمینی را دید که در قلاب گیر کرده بود.
مائو با خود گفت: «امشب شام بسیار خوبی خواهم داشت!» سپس آن را برداشت و در حالی که احساس می کرد چیز سنگینی روی قلبش دارد به خانه ی خویش برگشت تا ماهی را به زنش بدهد اما چون زنش در خانه نبود خودش تصمیم گرفت که ماهی را پاک کند و بعد به زنش بدهد آن را کباب بکند.
مائو کارد خود را از جیب بیرون آورد و با آن شکم ماهی را پاره کرد. ناگهان فریادی از شادی برکشید: «حلقه، حلقه ی زرین شاه! از مرگ نجات پیدا کردم!»
آن گاه با دلی شاد و خرم به سوی کاخ شاه دوید. در راه به دوستانی که به او برمی خوردند می گفت: « فکر می کردم مرگم حتمی است، اما حالا می دانم که زنده خواهم ماند!»
دهقانان که از حرف های او به حیرت افتاده بودند به دنبالش به راه افتادند. وقتی مائو به کاخ رسید گروهی انبوه با او به آنجا آمده بودند شاه از خدمتکاری که نزدیکش ایستاده بود پرسید:
- این سر و صداها چیست؟ چه اتفاقی افتاده است! زود برو و خبرش را برای من بیاور!
لحظه ای بعد مائو در حالی که دوستانش در میانش گرفته بودند وارد کاخ شد و در برابر شاه بر خاک افتاد و گفت:
- اعیحضرتا! من حلقه را پیدا کردم! اجازه فرمایید زنده بمانم!
شاه گفت که او را بخشیده است و مائو حلقه زرین را به شاه داد. اما هرگز کسی ندانست که چگونه حلقه ی زرین به شکم ماهی رفته بود.

پی نوشت ها:

1. Mawu.
2. Fia.

منبع مقاله :
آرنوت، کتلین، (1378)، داستان های آفریقایی، ترجمه ی: کامیار نیکپور، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم

 




منبع :

اخبار اکاایران

تبلیغات