مروری بر مرگ ایوان ایلیچ

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد مروری بر مرگ ایوان ایلیچ ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکاایران: سرویس هنر آکا ایران به نقل از تبیان؛ بخش شعرو ادبیات:

کتاب مرگ ایوان ایلیچ نوشته  لئو تولستوی به گفته  ولادیمر ناباکوف یکی از ارزشمندترین آثار ادبیات روسیه است.

به گزارش آکاایران: مریم سمیعی- بخش شعر و ادبیات آکا ایران

 تولستوی در 28 آگوست، 1828 در خانواده ای اشرافی در روسیه به دنیا آمد. در همان آغاز کودکی مرگ را با از دست دادن مادر و سپس پدرش از نزدیک احساس کرد. پس از مرگ والدینش توسط خویشاوندانش بزرگ شد. در سال 1851 به همراه برادرش در بخش ارتش روسیه مشغول به کار شد و هنگام انجام وظیفه بود که کتاب کودکی را نگاشت. دو کتاب نوجوانی و جوانی نیز در پی کتاب قبلی خود چاپ شد. پس از ازدواج با سوفیا اندریوانا کتاب حماسی خود جنگ و صلح را نگاشت. آناکارنینا، دومین کتاب بلند تولستوی بود که در سال 1877 منتشر شد و برایش شهرت به ارمغان آورد.
 تولستوی در سال های 1878-1875 از بحران شدید روانی رنج برد. افسردگی ای که به نظر می رسید پایه های فلسفی و هنری ِ او را بلرزاند. در کتاب اعترافات من به خوبی بحران پیش آمده در زندگی او را می توان مشاهده کرد. این کتاب که به صورت خود زندگی نامه نگاشته شده است، تلاش نویسنده برای یافتن معنا در زندگی را به تصویر می کشد. تلاشی که او را از فلسفه بافی های فلاسفه ی دوران خود دور کرده و به زندگی ساده ی مردم نزدیک کرد. مردمی که ایمان حل تمامی مشکلاتشان بود.
کتاب مرگ ایوان ایلیچ در پی این بحران در سال 1886 نگاشته شده است. با علم به فسلفه ی دینی تولستوی روند اصلی این داستان درک می شود. ارزش های معنوی ای که در زندگی تولستوی پررنگ شدند برای ایوان ایلیچ نیز رنگ می گیرند. این اثر هم چون آیینه ای سنگرِ ایمان که تولستوی را در سال های سخت رویارویی با بحران های فلسفی ایمنی می داد را بازتاب می دهد. شخصیت اصلی داستان که در بین مرگ و زندگی دست و پا می زند در نهایت با پناه بردن به مأوای فلسفی تولستوی به سمت روشنایی پیش می رود.

مروری بر کتاب مرگ ایوان ایلیچ

داستان با مرگ ایوان ایلیچ آغاز می شود. مرگی که به جای برانگیختن اندوه میان نزدیکانش، بی تفاوتی و خودخواهی را در آنها جان می بخشد. دوست نزدیک او در پی اشغال شغلش و همسر او در فکر دریافت اجرت از دولت است. هیچ کس حتی دختر او از مرگ او اندوهناک نشده و همه ی مراسم هرچند با تشریفات زیاد برگزار شده است اما از درون بوی هیچ نوع محبت و خیرخواهی ای ندارد. همه با فرارسیدن مرگ نزدیکشان طوری رفتار می کنند که گویی او خود مستحقِ مرگ بوده و آنها با سلامتی ای که در بدن دارند کیلومترها از مردن دور هستند.

 با گذر داستان ایوان احساس می کند که لحظه به لحظه ترسِ از مرگ در جان او کمرنگ تر می شود. تاریکی مرگ که پیش از این عذابش می داد حالا جای خود را به روشنایی داده است. گویی او به این باور می رسد که زندگی گذشته ی او که غرق در مادیات بوده و در کنار انسان هایِ خودخواه به سرآمده چیزی جز مرگ نبوده

پیش از اینکه مخاطب ادامه ی کتاب را بخواند ممکن است با وجود بی مهری نزدیکان ایوان به نظرش بیاید که شاید او مرد خوبی برای همسر، خانواده َ، دوستان و یا جامعه ی اطرافش نبوده است. اما وقتی بخش دوم کتاب آغاز می شود این سوء برداشت از بین می رود. تولستوی بخش دوم را با این جمله آغاز می َ کند: «زندگی ایوان ایلیچ بسیار ساده و معمولی بود و از همین رو بسیار هولناک بود.»
ایوان ایلیچ در دستگاه قضا به عنوان قاضی کار می کرد. او که آشنا با تمام قوانین و عرف جامعه بود هیچ گاه از مرزهای موجود فراتر نرفت و همواره شخصیت و فردیت خود را فدای جامعه و انسان های اطراف خود کرد. تمام تصمیم های زندگی اش از جمله ازدواج را بدون در نظر گرفتن علاقه ی شخصی خود انجام داد تا به آنچه که جامعه به عنوان کار درست تعریف می کند وفادار بماند. ایوان ایلیچ به طبقه ی اشرافی و مرفه جامعه تعلق داشت. طبقه ای که در این کتاب به غایت سطحی و خودخواه توصیف شده است. تولستوی نیز خود از این طبقه بود و از بودن در میانشان رنج می برد. 
تا جایی که یک روز ایوان ایلیچ که بسیار علاقه داشت چندوقت یک بار وسایل خانه اش را عوض کند، بالای نردبان در حال عوض کردن پرده ی اتاق بود که پایین افتاد. این ضربه ی کوچک خود باعث آغاز بیماری او و پس از مدتی درد کشیدن در نهایت موجبات مرگ او را فراهم کرد. تولستوی به عمد این اتفاق خاص را برای آغاز بیماری شخصیت اصلی داستانش انتخاب کرد. علت اول نمایش دادن مادی گرایی طبقه ی اشرافی آن زمان روسیه بود که این مادی گرایی خود موجبات سقوط معنوی شان را فراهم می کند. علت دوم نشان دادن این مهم است که مرگ علارقم تصور انسان ها با یک حادثه ی جزئی می تواند پیش آید. علت سوم انتخاب نردبان و افتادن از آن به صورت نمادی نشان دهنده ی افتادن از نردبان قدرت اجتماعیِ ایوان ایلیچ است.
نقطه ی عطف داستان جایی است که دکتر به ایوان ایلیچ اعلام می کند که برای بیماری اش درمانی نیست. ایوان ایلیچ که پیش از این قاضی بود و حکم مرگ یا ادامه ی حیات مجرمان را صادر می کرد احساس می کند که حالا با گذر روزگار این دکتر است که حکم ماندن و یا مردنش را صادر می کند. از زمان آگاهی یافتنش نسبت به بیماری ترس از مرگ در او ریشه می گیرد. ترسی که عذاب و درد او را دوچندان می کند. این رویارویی با مرگ است که در ادامه ی داستان شخصیت او را تغییر می دهد.

,مروری,ایوان,ایلیچ,[categoriy]

با وجود پاگرفتن مریضی، به نظر می رسد که هیچ کس حال ایوان ایلیچ را درک نمی کند و برای او دل نمی سوزاند. همسر او دلیل اوج گرفتن بیماری را عدم استفاده ی صحیح از داروها می خواند و ایوان را مقصر اصلی می داند. در این میان با اوج گرفتن دردها و تنهاشدن، ایوان نسبت به معنای زندگی ای که زیسته شک می کند. زندگی ای که ماحصلش بی اعتنایی دیگران به دردش، ترسِ خودش از مرگ و جدایی او از دیگران است. او تصمیم می گیرد برای یافتن آرامش به گذشته هایش فکر کند اما شگفتا که جز در دوران کودکی اش هیچ اتفاقی نیست که لبخند بر لبش بنشاند.    
گراسیم، همیار مسئول آرایش سفره در خانه ی ایوان ایلیچ، تنها کسی است که به نظر می رسد برای او دل می سوزاند. او که از طبقه ی پایین اجتماع است برخلاف سایرین که با دیدن ایوان از صحبت کردن درباره ی مرگی که لحظه به لحظه به او نزدیک تر می شود طفره می روند، از آن صحبت می کند. گراسیم  زندگی را گذرا می داند و بدون هراس از مرگ سخن می گوید و به آن قکر می کند. این تفاوت ها موجب می شود که ایوان روز به روز به او نزدیک تر شود و همراهی او را بطلبد. گراسیم از پیچ و خم های شخصیتی طبقه ی اشرافی و حرص آنان برای زندگی غرق در مادیات به دور است و همین ایوان را آرامش می بخشاید.
با گذر داستان ایوان احساس می کند که لحظه به لحظه ترسِ از مرگ در جان او کمرنگ تر می شود. تاریکی مرگ که پیش از این عذابش می داد حالا جای خود را به روشنایی داده است. گویی او به این باور می رسد که زندگی گذشته ی او که غرق در مادیات بوده و در کنار انسان هایِ خودخواه به سرآمده چیزی جز مرگ نبوده و او حالاست که می تواند نوید فرارسیدن زندگیِ روحانی را بشنود: « به خود گفت: مرگ تمام شد. دیگر ادامه ندارد. نفسی کشید و در میان آه کشیدن متوقف شد، بدنش کشیده شد و مرد.» 


منابع
The Death of Ivan Ilych. (n.d.). Retrieved 05 07, 2016, from Sparknotes: http://www.sparknotes.com/lit/ivanilych/canalysis.html
Tolstoy, L. (1970). The Death of Ivan Ilych. (L. Maude, & A. Maude, Trans.) Signet Classics.
,مروری,ایوان,ایلیچ,[categoriy]

خلاقیت انسانی و تکرار عادات

,مروری,ایوان,ایلیچ,[categoriy]

قاتل زنجیره ای قوانین ادبیات

,مروری,ایوان,ایلیچ,[categoriy]

نیروی کودکی

,مروری,ایوان,ایلیچ,[categoriy]

جنبش آینده گرایی



منبع :


شما احتمالا با جستجوی کلمات زیر وارد مقاله مروری بر مرگ ایوان ایلیچ شده اید چنانچه مطلب مرتبط با جستجوی شما نبوده همان کلمه را در جستجوی سایت وارد کنید

ایوان ایلیچ

مروری بر مرگ ایوان ایلیچ گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات