هرچه کنی به خود کنی -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,هرچه,[categoriy]

آکاایران: هرچه کنی به خود کنی



 

نویسنده: الهه رشمه




 

به گزارش آکاایران: مورد استفاده:

برای تشویق افراد به کارهای خوب و شایسته به کار می‌رود.
در سال‌هایی که پیامبر اسلام در میان اعراب مشغول تبلیغ دین اسلام بود، مردم شبه جزیره عربستان به شدت ایشان و یارانشان را اذیت می‌کردند، و در این راه از هیچ گونه آزار و اذیت دریغ نمی‌کردند. یکی از این افراد پیرزن تنهایی بود که در همسایگی یکی از یاران تازه مسلمان شده پیامبر زندگی می‌کرد. پیرزن هر روز نقشه‌ای تازه برای اذیت و آزار مرد تازه مسلمان شده می‌کشید. یک روز نقشه‌ی خبیثانه‌ای کشید و برای اینکه بتواند نقشه‌اش را عملی کند، چند روزی شروع کرد به محبت کردن به مرد همسایه و ظاهراً تغییر رویه داد و با اخلاق نیکو با مرد برخورد می‌کرد.
بعد از چندی یک روز چند نان پخت و به در منزل همسایه‌اش آمد و به مرد گفت: امروز تنور را روشن کرده بودم تا برای خودم نان بپزم، یادم آمد که تو هم تنهایی و کسی نیست تا نان تازه برایت بپزد. چند قرص نان هم برای تو آوردم مرد که باورش نمی‌شد، این همان پیرزن بدجنس همسایه‌اش باشد با ناباوری نان‌ها را گرفت.
پیرزن گفت: فقط یک چیز می‌خواهم، از تو می‌خواهم مرا به خاطر تمام اذیت و آزارهایی که در این مدت از من سر زد ببخشی. مرد همسایه گفت: خدا ببخشد، ممنون از نان‌ها و در را بست. مرد بعد از رفتن پیرزن به فکر فرورفت، چه شده که این زن تا این حد تغییر کرده؟ شاید واقعاً اتفاقی افتاده ولی نه مسلمان باید خوش‌بین باشد، امشب که غذا دارم فردا که به نخلستان می‌روم را روزه می‌گیرم و برای افطار این نان‌ها را با شیر و خرما می‌خورم.
مرد مسلمان فردا صبح به نخلستان رفت تا ظهر به چیدن خرما مشغول بود. ظهر برای نماز دست از کار کشید، همینطور که وضو می‌گرفت دو جوان خسته را دید که به او نزدیک می‌شوند. سلام و احوالپرسی کرد. جوان‌ها گفتند ما مدتی در راه بودیم و بسیار خسته و گرسنه هستیم. چیزی داری تا رفع گرسنگی ما را بکند و به شهر و خانه‌ی خود برسیم. مرد یاد نان‌هایی که زن همسایه پخته بود افتاد و گفت: بیایید من غذا دارم برایتان خواهم آورد. سفره‌ی نانش را باز کرد و گفت: می‌توانید نان و خرما بخورید. جوان‌ها تشکر کردند و مشغول خوردن شدند. و مرد رفت تا نمازش را بخواند. جوان گفت: پس خودتان چی؟ گفت: من روزه‌ام شما بخورید تا افطار باز می‌گردم به شهر و چیزی برای خوردن می‌یابم.
جوان‌ها غذا را که خوردند، کمی استراحت کردند بعد از مرد باغدار تشکر کردند و به راه افتادند. کمی که از نخلستان دور شدند حالشان بد شد و قبل از اینکه به شهر برسند در اثر زهری که در نان بود جان خود را از دست دادند. مردمی که از راه می‌گذشتند در راه جنازه‌ی دو جوان را دیدند و با خود به شهر بردند و بر سکوی میدان شهر قرار دادند، چون مردم آن دو را نشناختند، جارچیان در کوچه و بازار جار زدند که دو جوان در نزدیکی شهر فوت کردند، مردم بیایید آنها را ببینید شاید کسی آنها را بشناسد. پیرزن منتظر دو فرزندش بود که در شهر دیگری با پدرشان زندگی می‌کردند و قرار بود بیایند و به او سر بزنند خود را به سرعت به میدان شهر رساند و دید بله حدسش درست بود، آن دو جوان فوت کرده پسران او هستند. شروع به داد و فغان و گریه و زاری کرد.
مرد مسلمان که از کار خسته شد، عصر بود که به شهر بازگشت. دید همه‌ی مردم به میدان اصلی نگاه می‌کنند و افسوس می‌خورند، برخی حتی گریه می‌کنند کنجکاو شد نزدیکتر رفت دو جوان را شناخت از طرفی پیرزن همسایه‌اش را دید که بالای سر آنها گریه می‌کند. از مردم پرسید چه شده گفتند: این دو جوان زهر کشنده‌ای را با غذای خود خورده‌اند. در اثر این زهر خیلی سریع مسموم شده و فوت کرده‌اند. مرد مسلمان فهمید که آنها در اثر خوردن نانی که مادرشان پخته فوت کرده‌اند. جلو رفت و رو به پیرزن گفت: هرچه کنی به خود کنی. پیرزن منظور مرد را نفهمید، مرد ماجرا را برایش توضیح داد و با شنیدن قضیه، داد و فغان و گریه‌ی پیرزن دوچندان شد.
منبع مقاله :
رشمه، الهه، (1392)، ضرب المثل و داستانهایشان (معنی ضرب المثل و ریشه‌های آن)، تهران: انتشارات سما، چاپ اول



 

 




منبع :

  • اشتراک
  • گزارش تخلف
  • 0 محبوب

اخبار اکاایران