داستانهای شکارچی پیر -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

داستانهای شکارچی پیر
,داستانهای,شکارچی,[categoriy]

آکاایران: داستانهای شکارچی پیر



 

نوشته: ارنست تامپسون ستون
برگردان: حمید ذاکری




 
به نام خدا
به گزارش آکاایران: پیشگفتار
هنوز هم پس از گذشت سالیان بسیار وقتی که غروب وهم‌انگیز کوهستانهای «کرامپا» را می‌بینم، هنوز هم زمانیکه ماسه‌های داغ بیابانهای بیومکزیکو را زیر پایم احساس می‌کنم، هنوز هم زمانی که خارهای کاکتوس‌های غول پیکر صورتم را خراش می‌دهد، هنوز هم وقتی‌که باد می‌وزد، توفان شن برمی‌خیزد و خود را دیوانه‌وار به دیوارهای کلبه می‌کوبد، هنوز هم زمانی که نیمه‌های شب از صدای زوزه‌ی ممتد گرگی از خواب می‌پرم و یا خزیدن افعی شاخداری را میان بوته‌های خشک و گرد‌آلود می‌بینم یاد او می‌افتم، یاد پدر بزرگم، کسی که تمام سالهای کودکی مرا با داستانهایش، با داستانهای جذاب و شنیدنی و زیبایش پر کرد و دنیای تک رنگ و خالی مرا با هزاران قهرمان رنگی درآمیخت و باعث شد که با همه کمبودها، کودکی زیبایی را بگذرانم. داستانهای او همه واقعی بودند و از تجربه‌های سالها زیست و شکارش در بیابانها، جنگلها و کوهستانها سرچشمه می‌گرفتند و به همین دلیل بیشتر به دل می‌نشستند و واقعی‌تر جلوه می‌کردند، «پیرمرد» یک شکارچی واقعی بود، با همه بدیها و خوبیهای یک شکارچی اما هر چه بود برای من یک پدر بزرگ نمونه بود، او همه دانسته‌هایش را همچون شهد، قطره قطره به من نوشانید، منهم آن را به تمامی کودکان و نوجوانان امروز که خود، نوه‌های پدر بزرگهائی هستند و همچنین به مادران، پدران و پدر بزرگهائی تقدیم می‌کنم که خود زمانی «نوه» بوده‌اند....
این خلاصه‌ای از مقدمه کتاب حیوانات زندگی من (Wild Animals l have Known ) نوشته ارنست تامپسون ستون (Ernest Thampson Seton) که دوست هنرمند ما «حمید ذاکری» در دست ترجمه دارد و خواندنش را به همه شما از کوچک و بزرگ توصیه می‌کنیم. مطالب کتاب همه اتفاقات و سرگذشت‌های حقیقی است و به همین دلیل بیش از یک قصه و داستان تخیلی گیرا و جذاب و خواندنی و در عین حال «آموختنی». ما علاوه بر کتابهای دیگری که در دست تهیه داریم این کتاب هم در دست ترجمه است. هر سرگذشت کتاب اتفاق و داستان جداگانه‌ایست، اما مجموع آن کتاب جالبی را تشکیل می‌دهد. در هر شماره یک، دو و یا سه داستان آن را منتشر می‌کنیم. شما می‌توانید آنها را جمع‌آوری کنید و در پایان که جلدش کردید کتابی شیرین و ماندنی و آموختنی در دست خواهید داشت که علاوه بر پر کردن لحظه‌های شیرین پس از شکارتان در چادر، داخل کیسه خواب، در کومه و یا در منزل می‌تواند فوت و فن‌های جالبی را هم از اخلاق و عادات خاص حیوانات و یا نوع شکار و دامگذاری و عکاسی و یا رفتار با آنها به شما یاد بدهد. از راهنمائی و پیشنهادهای خود ما را بی‌نصیب نگذارید.
با تشکر: محمد علی اینانلو
,داستانهای,شکارچی,[categoriy]
این داستان: آخرین زوزه

1

کرامپا ناحیه‌ای وسیع در شمال نیومکزیکو است که به سبب آب فراوان و مراتع سرسبز آن بهشت گله‌داران محسوب می‌شود. در هر گوشه این ناحیه گله‌های بزرگ را می‌توان دید که در زیر آفتاب درخشان و در دل طبیعت سرشار، شادمانه می‌چرخد. اینجا سرزمین تپه‌های مالامال از علف و آبهای خروشان است که سرانجام در رودخانه کرامپا به یکدیگر می‌پیوندند. نام این سرزمین از نام همین رودخانه گرفته شده و سلطان مقتدری که سلطه‌ی بی‌رقیبش بر تمام این ناحیه نافذ و شهرتش همه جا‌گیر بود، یک گرگ کهنسال بود.
«لوبو» ‌ی بزرگ، یا چنانکه مکزیکی‌ها صدایش می‌کردند، سلطان، رهبر غول پیکر یک گروه شاخص از گرگهای خاکستری بود که سالهای سال غارتگران بی‌رقیب دره‌ی کرامپا بودند. همه چوپانان و گله‌داران آن‌ها را خوب می‌شناختند و هرگاه سروکله او و دسته‌ی نیرومند و حرفه‌ای‌اش پیدا می‌شد، وحشت و اضطراب در میان گله، و خشم و ناامیدی در چهره‌ی صاحبان آن پدیدار می‌گردید. لوبوی کهن در میان گرگها جثه‌ای بسیار بزرگ‌تر از دیگران داشت و البته هوش و قدرتش نیز متناسب با هیکلش بود. آوایش در شب کاملاً مشخص بود و به آسانی از دیگر همنوعانش باز شناخته می‌شد. معمولاً وقتی یک گرگ در هنگام شب در اطراف اقامتگاه چوپانان زوزه می‌کشید کسی توجهی نمی‌کرد اما وقتی غرش سلطان به دره فرو می‌ریخت، شنونده از جای می‌جنبید و خود را برای شنیدن اخبار بد آماده می‌کرد. تا کدام گله جولانگاه سلطان بوده باشد و خون کدامین رمه بر خاک ریخته باشد.
اما دسته لوبو، کوچک بود. علتش را نمی‌دانم. معمولاً وقتی یک گرگ به قدرت رهبری می‌رسد و سرآمد دیگران می‌شود، گروه زیادی دورش جمع می‌شوند و تحت فرمان او در می‌آیند. شاید لوبو افراد گروه خود را گلچین کرده بود، شاید هم کمتر گرگی توان کنار آمدن با طبع وحشی و خوی بیرحم او را داشت، و شاید هم غرور بزرگش مانع افزایش گروه می‌شد. به هر حال، آنچه مسلم است در دوره پایانی اقتدار لوبو افراد گروهش پنج گرگ بودند. هر یک از آنها به نوبه خود شهرت و آوازه خاصی داشتند و از اغلب گرگهای معمولی بزرگتر و باهوش‌تر بودند. شماره 2 گروه، یا معاون فرمانده، یک غول درست و حسابی بود، اما با اینهمه در قدرت و جثه از فرمانده پیرش خیلی کم داشت. دیگران هم هر یک خصوصیات و صفات ویژه خود را داشتند. در میان اینان یک گرگ ماده زیبا و سفید بود که مکزیکی‌ها او را بیانکا می‌نامیدند. او احتمالاً جفت لوبو بود. یکی دیگر از اعضای باند زرد و بسیار چابک بود. در افواه شهرت داشت که بارها برای گروه بز کوهی شکار کرده است.
خوب، تا اینجا کاملاً معلوم شد که کاوبوی‌ها و چوپان‌ها تا چه حد با افراد این گروه آشنا بودند. اغلب حرف و سخن بر سر لوبو و گروهش از این و آن شنیده می‌شد. بارها دیده شده و بیش از آن شنیده شده بودند. گاه بحث بر سر زور و قدرت این، یا تیزهوشی آن بین گله‌داران و چوپانان بالا می‌گرفت. اما وقتی سخن از سلطان پیر به میان می‌آمد همه یکصدا و هم عقیده می‌شدند. زندگی لوبو و افرادش با زندگی گله‌داران پیوند خورده بود، خصوصاً با زندگی آن عده که مورد حمله واقع شده و خسارت دیده بودند. هیچ گله‌داری نبود که در ازای پوست سر یکی از افراد لوبو چندین گوساله جایزه ندهد، و هر چه می‌گذشت میزان جوایز افزایش می‌یافت. اما انگار آنها دارای زندگی سحر‌آمیز بودند و بر هر طرح و نقشه‌ای فائق می‌آمدند. آنها به همه شکارچیان لبخند تمسخر می‌زدند و انواع سمّ را به ریشخند می‌گرفتند. در 5 سال آخر باج‌خواهی خود را، آنطور که می‌گفتند، به روزی یک گاو افزایش داده بودند. این بهائی بود. که گله‌داران باید می‌پرداختند. بنابراین، بر اساس این برآورد، باند لوبو دو هزار رأس از بهترین دام‌ها را کشته بود، و چنانکه مشهور بود آنها هر بار بهترین دام را انتخاب می‌کردند. این باور قدیمی که گرگ همیشه گرسنه است و آمادگی خوردن هر چیز را دارد در اینجا خیلی خوب صدق می‌کرد. این غارتگران همیشه سرحال و بُراق و در انتخاب، مشکل پسند بودند. هرگز سابقه نداشت. به مردار حیوانی که در اثر مرگ طبیعی مرده یا مریض شده بود لب بزنند. حتی از خوردن حیواناتی که به دست چوپانان کشته شده بودند پرهیز می‌کردند. غذای انتخابی روزانه آنها نازک‌ترین قسمت‌های ماده گوساله یکساله یا حداکثر دوساله‌ای بود که خود کشته بودند. اعتنائی به گاوهای نر یا ماده گاوهای پیر نداشتند و اگر چه گاهی کره اسب یا گوساله جوانی را شکار می‌کردند اما کاملاً معلوم بود که گوشت گوساله یا اسب خوراک دلخواهشان نیست. همچنین علاقه‌ای به گوشت گوسفند نداشتند، اگر چه گهگاه با کشتار گوسفند خود را سرگرم می‌کردند. یک شب، در ماه نوامبر، بیانکا وگرگ زرد دویست و پنجاه گوسفند را کشتند، فقط برای سرگرمی، و حتی یک سیر از گوشت آنها را نخوردند.
اینها چند نمونه از داستانهای فراوانی است که برای نشان دادن غارتگریهای این گروه خرابکار می‌توانم بگویم. هر سال تدابیر گوناگونی برای نابود کردن آنان به کار گرفته می‌شد ولی همگی بی‌ثمر می‌ماند. جایزه سنگینی برای سر لوبو تعیین گردید و در نتیجه دهها نوع سمّ به طرق مختلف در سر راهش گذاشته شد ولی او همه را کشف کرد و به هیچ کدام لب نزد. از تنها چیزی که می‌ترسید اسلحه آتشین بود و به همین جهت هرگز به آدمیزاد نزدیک نمی‌شد و می‌کوشید هیچوقت با گله‌داران روبرو نشود. گروه لوبو به محض اینکه آدمی را از فاصله دور می‌دیدند به سرعت باد و برق فرار می‌کردند. اینکه لوبو به افراد گروه اجازه خوردن هیچ گوشتی، به جز آنچه خود شکار کرده بودند، نمی‌داد یکی از رموز نجات آنان بود و قدرت شگفت‌انگیز شامه‌ی لوبو در تشخیص بوی دست انسان، یا سمّ، امنیت آنان را تکمیل می‌کرد.
یک بار یکی از چوپانان صدای آشنای لوبو را شنید که در گودی دره‌ای افراد خود را به گرد خویش احضار می‌کرد. وقتی با احتیاط و آرام به محل اجتماع گرگ‌ها نزدیک شد دید گروه لوبو گله کوچکی را دوره کرده‌اند. لختی بعد لوبو روی پشته کوچکی ایستاد در حالیکه بیانکا و بقیه تلاش می‌کردند گاو جوانی را که انتخاب کرده بودند بدرند، اما گله دور هم جمع شده، بصورت توده‌ای در آمده، و سرهایشان به بیرون بود طوریکه خطی دایره‌ای از شاخ‌های تیز به دشمن نشان می‌داد. درنگی حاصل آمد، گله نفوذ‌ناپذیر می‌نمود. لوبو همچنان نظاره می‌کرد وگرگها می‌جهیدند و می‌غریدند و پس و پیش می‌رفتند. ناگهان یکی از گاوها که ترسیده بود سعی کرد به وسط جمعیت عقب‌نشینی کند و همین حرکت خط گله را شکست. گرگ‌ها فقط توانستند از این فرصت برای زخمی کردن گاو انتخابی خود بهره‌برداری کنند، اما نه بدان حد که او را از پا بیاندازد. لوبو که دیگر حوصله‌اش از تعلل و سستی افراد سررفته بود، سرانجام خرناسه عمیقی کشید و از پشته سرازیر شد و به سوی گله حمله برد. خط گاوها از هجوم سنگین او بهم خورد. و در یک لحظه لوبو به میان آنان پرید. گله ناگهان، مثل بمبی که منفجر شود، از هم گسیخت. قربانی هم به همراه بقیه گریخت اما بیش از سی چهل متر نرفته بود که لوبو بر فرازش جهید، گردنش را گرفت و ناگهان با تمام قدرت پس شکاند. ماده گاو جوان به سنگینی بر زمین کوفته شد. ضربه چنان سخت بود که گوساله مهلت تکان خوردن نیافت. لوبو کنار کشید و کشتن او را به یاران واگذاشت، کاری که آنان ظرف چند ثانیه انجام دادند. لوبو به منظره نگاه می‌کرد و گوئی می‌گفت: «چرا یکی از شما نباید این کار را انجام می‌داد، بدون اینکه آنقدر وقت تلف کند؟»
مرد که تا این لحظه بهت‌زده نگاه می‌کرد به خود آمد و فریاد کشید. گرگها طبق معمول عقب نشستند، و او که یک بطری استرکنین داشت به سرعت سه قسمت جسد گوساله را به استرکنین آغشت و سپس آنرا رها کرد.
می‌دانست گرگها برای خوردن شکار خود بر خواهند گشت. اما صبح روز بعد، وقتی به گمان خود برای دیدن اجساد گرگ‌ها به محل رفت صحنه عجیبی دید: اگر چه گرگها لاشه را خورده بودند اما به دقت قسمت‌های سمی را جدا کرده و دور انداخته بودند!
وحشت این گرگ بزرگ در میان گله‌داران گسترده می‌شد و هر سال که می‌گذشت قیمت سر او بالاتر می‌رفت تا سرانجام به پنج هزار دلار رسید، جایزه‌ای عجیب و غیر عادی برای یک گرگ. بی‌تردید تاکنون خیلی از انسان‌ها برای کمتر از این پول به قتل رسیده‌اند. این جایزه خیلی‌ها را وسوسه می‌کرد.
یکی از همین روزها بود که سرو کله یک جایزه‌بگیر تکزاسی به نام تانری در دره کرامپا پیدا شد. او یک تیرانداز با سابقه بود که شهرت فراوانی در شکار گرگ داشت -استاد سوارکاری و خبره‌ی تفنگ، با پشتوانه‌ای از شکار دهها گرگ در طول سالیان. او و سگ‌هایش در دشت‌های باز گرگ‌های فراوانی را کشته بودند، و اکنون شکارگر پیر تردیدی نداشت که ظرف چند روز پوست سر لوبو را بر پشت زین خویش آویزان خواهد کرد.
آنان با اعتماد به نفس و شجاعانه، در تاریک روشن صبح یک روز تابستان عازم شکار بزرگ خود شدند. چیزی نگذشت که سروصدای سگ‌ها بلند شد. آنها ردّ را یافته بودند. دو مایل آن طرفتر ناگهان «گروه خاکستری کرامپا» از دور دیده شد و تعقیب شتابناک و دیوانه‌وار آغاز گردید. نقش سگ‌های تربیت شده شکاری این بود که گرگها را - با ترفندهای مختلفی که آموخته بودند - معطل نگاهداشته و اگر توانستند عاجز کنند. این عمل به شکارچی فرصت می‌داد سر برسد و تیراندازی کند. البته این کار در دشت‌های باز تکزاس امکان داشت، اما اینجا اوضاع طور دیگری بود. لوبو به راستی منطقه خود را خوب برگزیده بود. دره‌های پر صخره و شیب‌های تند کرامپا و شاخه‌های فرعی آن اینجا و آنجا دشت‌ها و مرغزارها را قطع می‌کردند و صحنه‌ای وسیع و پر پیچ وخم را برای فرار فراهم می‌آوردند. گرگ بزرگ اولین گریزگاه را انتخاب کرد و از شر گرگ و سگ‌هایش رها شد. افراد دسته هم هر یک به سوئی کشیدند و سگ‌ها متفرق ساختند. سگ‌ها منطقه را نمی‌شناختند و چیزی نگذشت که گروه لوبو، با طرح قبلی، یک به یک سگ‌ها را دوره کردند و آنها را یا کشتند یا به شدت زخمی نمودند. آن شب وقتی «تانری» سگ‌هایش را فرا خواند تنها شش سگ برگشتند که دو تای آنها به سختی مجروح و در حال مرگ بودند. تانری حق داشت به تلخی بگرید. او دوبار دیگر هم برای به دست آوردن پوست سر سلطان تلاش کرد که موفقیت بیشتری به همراه نداشت جز آنکه دو سگ قیمتی دیگرش را هم از دست داد و دفعه آخر اسبش هم سقوط کرد و مرد. تانری با نفرت و خشم دست از جایزه بزرگ کشید و به تکزاس برگشت و لوبو مقتدرتر از پیش لجام امور را در منطقه خویش به دست گرفت.
,داستانهای,شکارچی,[categoriy]
2

اگر چه داستان لوبو در بین گاوچرانان خیلی بالا گرفته بود ولی تا من شخصاً تجربه نکردم، به واقعیت آن پی نبردم. اصلاً من اهل کوه و شکار بودم و به خصوص در شکار گرگ مهارت داشتم اما از بخت بد کارم مرا از طبیعت و آزادی دور کرده به میز و صندلی پیوند داده بود. خیلی دلم می‌خواست تغییری در شرایط یکنواخت و کسل کننده خود بدهم، واقعاً به این تغییر نیاز داشتم. در همین اثناء یکی از دوستانم، که از ملاکین کرامپا بود، از من خواست به نیومکزیکو بروم و ببینم آیا می‌توانم تدبیری برای غارتگران خاکستری بیندیشم.
من که سخت منتظر چنین فرصتی بودم با خوشحالی پذیرفتم و برای دیدار با سلطان کرامپا عازم نیومکزیکو شدم. مدتی را به سواری و شناسائی منطقه گذراندم. هرازگاه راهنمایم اسکلت گاوی را نشان می‌داد و می‌گفت: «این هم یکی دیگر از کارهای اوست.»
کاملاً روشن بود که در این منطقه خشن و پر از پستی و بلندی تعقیب لوبو با سگ و اسب بی‌فایده بوده و سمّ یا دام تنها چاره ممکن است. در حال دام‌های بزرگ مناسب نداشتیم، پس کار را سمّ شروع کردم.
نیازی نیست جزئیات صدها طرح و شیوه‌ای که به کار گرفتم شرح دهم، برای نابودی این هیولا - گرگ افسانه‌ای هیچ ترکیبی از استرکنین، ارسنیک، سیانید، یا پروسیک اسید نبود که استفاده نکرده باشم، هیچ نوع گوشتی نبود که به عنوان طعمه بکار نبرده باشم، اما هر صبح که مراجعه می‌کردم تا نتیجه کار را ببینم جز ناامیدی و یأس نمی‌دیدم. سلطان پیر باهوش‌تر از این حرفها بود. ذهن نیرومند او کوچکترین نشانه را در می‌یافت. بر اساس تجربه‌ی یک دام‌گذار کهنه کار مقداری پنیر را با چربی قلوه گوساله تازه ذبح شده‌ای ذوب و خوب محفوظ کردم، سپس آن را در ظرفی چینی به آهستگی حرارت دادم تا پخته شود، بعد آن را با استخوان تیزی (برای اینکه بوی فلز به خود نگیرد) قطعه قطعه کردم. وقتی مخلوط سرد شد با مقادیر زیادی استرکنین و سیانید، حفره‌هائی را که در هر تکه ایجاد کرده بودم، پر کردم - مواد سمّی داخل کپسول‌های غیر قابل نفوذ‌ی که امکان نداشت بوی سمّ از آن متصاعد شود قرار گرفته بود - و دست آخر روی حفره‌ها را با پنیر پوشاندم. در تمام مدت کار دستکش‌هائی به دست داشتم که به خون گوساله آغشته بود و حتی از نفس کشیدن نزدیک طعمه خودداری می‌کردم. وقتی همه چیز آماده شد، آن را در کیسه‌ای از چرم خام [که آن را هم به خون گوساله آغشته بودم] قرار دادم و به راه افتادم، در حالی که جگر و قلوه‌های گوساله را در انتهای طنابی بسته و به دنبال خود بر زمین می‌کشیدم. ده مایل را بدین ترتیب پیمودم در حالی که در هر ربع مایل یک طمعه می‌انداختم و نهایت دقت را بکار می‌بردم که دستم با طعمه‌ها تماس پیدا نکند.
لوبو، معمولاً اوایل هفته به این قسمت می‌آمد. آن روز دوشنبه بود، و هنگامی که می‌خواستیم برگردیم ناگهان زوزه بم و عمیق سلطان را شنیدم. با شنیدن آوای عالیجناب لوبو یکی از همراهان گفت: «خیلی خوب، او اینجاست ببینم و تعریف کنیم!»
صبح روز بعد مشتاقانه به راه افتادم تا نتیجه را ببینم. به زودی به ردّپاهای تازه آنها رسیدم، لوبو جلوتر از همه بود، جای پای او به آسانی تشخیص داده می‌شد. معمولاً کف پنجه گرگ عادی4/5 اینج است، بزرگترها -
,داستانهای,شکارچی,[categoriy]
اینچ، ولی جای پای لوبو 5/5 اینچ بود، جای پای او بارها توسط چوپانان و گله‌داران اندازه‌گیری شده بود. بعداً فهمیدم که سایر ابعاد بدنش نیز با پنجه‌ها متناسب است. اقلاً حدود سه پا از دیگران بلندتر بود و 150 پاوند وزن داشت. با این اوصاف اگر چه ردپایش با دیگر گرگها در هم بود ولی به راحتی تمیز داده می‌شد.
گروه خیلی زود ردّ طعمه مرا یافته و طبق معمول به تعقیب آن پرداخته بود. به اولین طعمه که رسیدیم متوجه شدم لوبو به سراغ آن آمده کمی بو کشیده و عاقبت آنرا برداشته است.
,داستانهای,شکارچی,[categoriy]
,داستانهای,شکارچی,[categoriy]
,داستانهای,شکارچی,[categoriy]
منبع مقاله:
تامپسون ستون، ارنست؛ داستان‌های شکارچی پیر آخرین زوزه، ترجمه‌ی حمید ذاکری، انتشارات شکار و دوستداران طبیعت.

 




منبع :

داستانهای شکارچی پیر گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات