کار نیکو کردن از پر کردن است

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد کار نیکو کردن از پر کردن است ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

کار نیکو کردن از پر کردن است
,نیکو,[categoriy]

آکاایران: کار نیکو کردن از پر کردن است



 

نویسنده: الهه رشمه




 

به گزارش آکاایران: مورد استفاده:

کنایه از انجام کارهای مهم و سخت که با تمرین زیاد حاصل می‌شود.
در زمان پادشاهی بهرام گور، پادشاه ساسانی که به دلیل کشت و کشتارهای عظیمش به لقب بهرام گور مشهور است، اتفاق عجیبی رخ داد. بهرام از کشتن حیوانات هم لذت می‌برد. یکی از مهمترین سرگرمی‌های او شکار رفتن به همراه وزیران و زنانش بود تا بتواند موقع شکار حیوانات، قدرت تیراندازی و نشانه گیری‌اش را هم به اطرافیانش نشان دهد.
یک روز که او و اطرافیان به شکارگاه رفته بودند بهرام گور یک پرنده و یک گورخر را با مهارت تمام شکار کرد. همه اطرافیانش لب به تحسین و تأیید ایشان گشودند. به جز همسرش، بهرام که فقط شکار را نگاه می‌کرد ناگهان از دور گورخری را دید. بهرام رو کرد به همسرش و گفت: این حیوان را هرجور که تو بگویی شکار می‌کنم دوست داری تیر به کجای حیوان برخورد کند.
همسرش گفت: باید این گورخر را طوری شکار کنی که سم و سرش به هم وصل شود.
بهرام ابتدا گویی را در کمان قرار داد و به سمت گوش گورخر نشانه گرفت. مهره رفت و به گوشت حیوان برخورد کرد تا گورخر آمد سُمش را به طرف گوشش ببرد و مهره را از خود دور کند، بهرام به سرعت تیری را در کمان گذاشت و به سمت گورخر رها کرد وقتی که تیر به حیوان برخورد کرد سر و سم حیوان بهم وصل شد. پادشاه انتظار داشت وقتی این همه تبحرش را در شکار نشان داده، همسرش به شدت او را تأیید و تحسین کند ولی برعکس همسرش با خونسردی گفت: کار نیکو کردن از پر کردن است.
بهرام گور که طاقت کوچکترین کم توجهی را حتی از نزدیکانش نداشت از این تعریف مختصر همسرش عصبانی شد و به وزیرش گفت: این زن را از جلوی چشم من دور کنید و به شهری بدآب و هوا تبعید کنید تا بفهمد در کنار ما بودن چه نعمتی برایش بوده و با ندانم کاری آن را چگونه از دست داده.
وزیر این کار را کرد و خواست همسر پادشاه را به شهر بدآب و هوایی ببرد، در میان راه همسر پادشاه به او گفت: از تو می‌خواهم من را به آن شهر دورافتاده نبری و در شهری همین نزدیکی‌ها پنهان کنی. تو مطمئن باش چند روز دیگر پادشاه از این تصمیم ناگهانی خود پشیمان می‌شود آنگاه تو می‌دانی با دادن نشانی من به او پاداش خوبی از پادشاه بگیری. این جواهرات من برای تو، فقط تو من را به جای امنی برسان.
وزیر که امکان می‌داد حرف همسر پادشاه درست از کار درآید، جواهرات او را گرفت و ایشان را به یکی از روستاهای دور از شهر به خانه‌ی یکی از دوستانش رساند. آن جواهرات را به او داد و از او خواست تا خوراک و پوشاک او را تأمین کند و جایی برای زندگی به او بدهد. وزیر به دوستش سفارش کرد خیلی مواظب این زن باشید و طوری با او رفتار کنید که کسی شک نکند که او کیست و چرا اینجا آمده؟ بدانید اگر خبر حضور این زن در اینجا به پادشاه برسد مجازات سختی در انتظار همه‌ی ما است.
پیرمرد بعد از رفتن وزیر اتاقی به زن داد تا در آنجا زندگی کند و یک دست از لباس‌های همسرش را هم به او داد تا لباس‌های گرانقیمتش را درآورده و لباس های ساده‌ی زنان روستایی را بر تن کند.
روزهای اول همسر پادشاه در آن خانه خیلی تنها بود و کاری نبود تا بتواند انجام دهد، ولی یک هفته که گذشت گاو پیرمرد گوساله‌ای به دنیا آورد. زن پادشاه که تا آن موقع گوساله را از نزدیک ندیده بود از گوساله تازه به دنیا آمده خیلی خوشش آمد، از پیرمرد خواست اجازه دهد هر شب این گوساله‌ی زیبا را به اتاقش ببرد تا تنها نباشد.
پیرمرد گفت: آخر از طویله تا اتاق شما چهل پله هست حیوان روز به روز سنگین‌تر می‌شود و برایتان سخت می‌شود. ولی وقتی اصرار زن جوان را دید با خود گفت: زن تنها، کسی را که برای هم صحبتی ندارد حداقل شب‌ها با این حیوان در دل می‌کند و پذیرفت.
از آن روز به بعد زن هر شب گوساله را روی شانه‌هایش می‌گذاشت چهل پله بالا می‌برد و در اتاقش نگه می‌داشت و دوباره فردا صبح حیوان را از چهل پله پایین می‌آورد و در طویله رها می‌کرد تا از مادرش شیر بخورد.
روزهای اول که حیوان خیلی سنگین نبود، این کار خیلی سخت نبود ولی بعد از چند هفته که حیوان چند برابر شده بود باز زن جوان گاو را روی شانه‌هایش می گذاشت از پله‌ها بالا می‌رفت و به اتاقش می‌برد.
چند ماهی از حضور زن بهرام گور در خانه‌ی روستایی می‌گذشت که یک روز بهرام به وزیرش گفت: من نباید آن زن بیچاره را چنین تنبیهی می‌کردم، او همسر خیلی خوبی بود. آن روز هم حرف بدی نزد من زود عصبانی شدم و او را به بدترین شکل تنبیه کردم. خدا کند هنوز زنده باشد.
وزیر بدون اینکه حرفی به بهرام بزند از قصر خارج شد و خود را به روستایی که همسر بهرام در آنجا زندگی می‌کرد رساند و صحبت‌های بهرام را برایش بازگو کرد. زن جوان نقشه‌ای کشید و به وزیر گفت: اینجا آب و هوای خوبی دارد با دشت‌هایی وسیع از پادشاه بخواه برای شکار به این منطقه بیاید و بقیه‌ی کار را به من بسپار. وزیر قبول کرد و به قصر بازگشت.
یک روز که پادشاه قصد شکار داشت وزیر به او پیشنهاد داد به منطقه‌ای روستایی نزدیک شهر که دارای دشت‌های سرسبز و وسیعی هست بروند پادشاه قبول کرد و به همراه اطرافیانش حرکت کردند. وزیر بهرام ترتیبی داد تا چادری که برای استراحت پادشاه برپا کردند در نزدیکی خانه‌ی پیرمرد روستایی باشد. به طوری که پادشاه رفت و آمد زنی که گاو بر دوشش هست را ببیند. همین طور هم شد. یک روز بهرام در چادرش در حال استراحت بود دید زنی گاو بر دوش پله‌ها را بالا می‌رود. از اطرافیانش خواست این زن را نزد او آوردند. همسر بهرام حجابی بر صورت گرفت و به دیدار پادشاه آمد. بهرام از او پرسید: تو چطور این گاو را بر دوشت می‌گیری؟ و از پله‌ها بالا می‌روی؟ زن جوان گفت: من این گاو را از زمانی که گوساله‌ای چند روزه بود، بر دوش گرفته و از این پله‌ها بالا و پایین رفته‌ام به سنگینی حیوان عادت کرده‌ام. بهرام در جواب گفت: کار نیکو کردن از پر کردن است.
همسر بهرام وقتی دید بهرام این حرف را زد گفت: چه طور زن جوانی اگر گاوی را بر دوش بگیرد و از پله بالا ببرد عجیب نیست و در اثر تمرین و تکرار امکان پذیر است ولی اگر پادشاهی سم و گوش گورخری را به سرش وصل کند کار خیلی عجیب انجام داده و باید به شدت از او تعریف و تمجید شود؟
بهرام تازه فهمید که این زن جوان کیست و در حالی که از خوشحالی نمی‌دانست چه بگوید گفت: تو زنده‌ای؟ وقتی همسر بهرام ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد پادشاه پاداش فراوانی به پیرمرد و وزیر کاردانش داد و همسرش را دوباره به قصر بازگرداند.
منبع مقاله :
رشمه، الهه، (1392)، ضرب المثل و داستانهایشان (معنی ضرب المثل و ریشه‌های آن)، تهران: انتشارات سما، چاپ اول



 

 




منبع :

کار نیکو کردن از پر کردن است گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات