قوز بالا قوز

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد قوز بالا قوز ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

قوز بالا قوز
,بالا,[categoriy]

آکاایران: قوز بالا قوز



 

نویسنده: الهه رشمه




 

به گزارش آکاایران: مورد استفاده:

در مورد افراد گرفتاری به کار می‌رود که هنوز مشکل اول‌شان حل نشده مشکل دیگری به آن اضافه می‌شود.
در روستایی کوچک وسط جنگل بزرگی عده‌ای زندگی می‌کردند، از قضا دو نفر از اهالی این روستا قوز داشتند (قوز یا گوژ برآمدگی نامتناسبی است که معمولاً در کمر به وجود می‌آید) این دو نفر از اینکه قوز پشت هستند خیلی غصه می‌خوردند و هیچ راه چاره‌ای نبود که امتحان نکرده باشند. ولی متأسفانه هیچ روشی مفید واقع نشده بود.
یک شب مهتابی یکی از قوزی‌ها از خواب بیدار شد و چون هوا خیلی روشن بود گمان کرد صبح شده. مرد قوزی بقچه‌‌اش را جمع کرد تا به حمام برود. او عادت داشت همیشه صبح زود قبل از اینکه مردم بخواهند حمام بروند، به حمام برود و برگردد تا مردم قوز او را کمتر ببینند و کمتر مسخره‌‌اش کنند.
وقتی می‌خواست وارد حمام شود از گرمخانه‌ی حمام صدایی شنید، ولی توجهی نکرد. مرد قوزی لباس‌هایش را مثل همیشه درآورد و تنهایی وارد خزینه‌ی حمام شد، اما وقتی وارد شد دید جماعتی در حال بزن و بکوب، رقصیدن و خوشحالی هستند، پس از این شادی خوشش آمد و وارد خزینه شد.
کمی که گذشت کم کم متوجه غیرعادی بودن افراد داخل حمام شد. و فهمید بله عروسی اجنه هست و آنها داماد را به حمام آورده‌اند. قوزی که سال‌ها بود در هیچ جشن و شادی به دلیل نگاه‌های مردم شرکت نکرده بود از اینکه دید این گروه به گرمی او را هم در جمع خود پذیرفته‌اند شروع به رقص و خوشحالی کرد.
جن‌ها از این کار قوزی خوششان آمد، وقتی می‌خواستند از حمام بروند یکی از آنها به او گفت: ما از این رفتار تو خوشمان آمده، اگر خواسته‌ای داری بگو تا برایت برآورده کنیم.
قوزی که مهمترین خواسته‌‌اش حذف شدن قوزش بود به آنها گفت: اگر می‌توانید کاری کنید تا قوز من از بین برود. در همان لحظه یکی از اجنه دستی بر پشت قوزی کشید و در جا قوزش ناپدید شد.
وقتی قوزی به خانه برگشت، مادرش که دید قوز او نیست بسیار متعجب شد و گفت: چی شده؟ قوزت چه طوری از بین رفته؟ قوزی وقتی ماجرا را برای مادرش تعریف کرد از او خواست تا لباس‌های نویی برایش بیاورد تا بپوشد و بعد از مدت‌ها در روستا بگردد. وقتی قوزی از خانه خارج شد هرکس او را می‌دید با تعجب می‌پرسید چه شده؟ پس قوزت کو؟ و قوزی با خوشحالی برای مردم توضیح می‌داد.
کم کم این خبر به قوزی دوم روستا هم رسید. او هم تصمیم گرفت هرچه زودتر یک روز صبح وارد حمام شود و بعد از رقص و پایکوبی از اجنه بخواهد قوز پشت او را هم از کمرش بردارند.
چند روز بعد یک روز صبح خیلی زود قوزی دوم هم وارد حمام شد و خود به خود شروع کرد به رقص و پایکوبی. از قضا آن روز یکی از بزرگان اجنه از دنیا رفته بود و آنها بسیار ناراحت و غمگین بودند. در چنین شرایطی قوزی دوم بدون مقدمه شروع کرد به رقص و خوشحالی و به این کارش ادامه داد تا جایی که یکی از اجنه آنقدر عصبانی شد که یک قوز دیگر آورد و گذاشت روز قوز قبلی او و با عصبانیت گفت: تا تو باشی در مراسم عزای ما خوشحالی نکنی.
منبع مقاله :
رشمه، الهه، (1392)، ضرب المثل و داستانهایشان (معنی ضرب المثل و ریشه‌های آن)، تهران: انتشارات سما، چاپ اول



 

 




منبع :

قوز بالا قوز گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات