در پیرامون منابع فردوسی -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,پیرامون,منابع,فردوسی,[categoriy]

آکاایران: در پیرامون منابع فردوسی



 

نویسنده: جلال خالقی مطلق




 

مقاله آقای جلال متینی را «درباره مسأله منابع فردوسی» (ایران شناسی 1377/ 2؛ ص 401-430) خواندم و بسیار بهره مند شدم. فقط در دو مورد بنده نظری دیگر دارم. یکی در مورد مأخذ متن شاهنامه ابومنصوری است. همان گونه که در صفحه 912 اشاره کرده‌اند، در این باره میان محققان اتفاق نظر نیست. ولی به گمان بنده مأخذ یا مآخذ اصلی شاهنامه ابومنصوری به زبان پهلوی بوده است. یکی به این دلیل که در مقدمه شاهنامه ابومنصوری نام چهار تن از مؤلفان آن که در شاهنامه فردوسی هم در جای جای کتاب آمده است، همه نامهای ایرانی و غیر اسلامی‌اند. از سده چهارم به بعد ایرانیان مسلمانی که نام غیر اسلامی داشته باشند در اقلیت‌اند. حال اگر برای تألیف یک کتاب واحد هر چهار نفری که ابومنصورالمعمری از شهرهای شرق ایران به طوس می‌آورد، نام ایرانی غیر اسلامی دارند، پس این اشخاص موبدان و دهقانان زردشتی بوده‌اند که آثار پهلوی و بخشهایی از خداینامه را داشته بودند و فردوسی نیز از آنها دو بار به موبد یاد می‌کند: پراگنده در دست هر موبدی، و: ز هر کشوری موبدی سالخورد. این هم بعید است که این اشخاص محتوای شاهنامه را مستقیم به فارسی نقل کرده باشند. برای این کار نیاز به این موبدان نبود. بسیاری از کتاب پهلوی پیش از آن به عربی و فارسی ترجمه شده بود. از جمله خدای نامه بارها به عربی ترجمه شده بود و شاهنامه مسعودی مروزی و شاهنامه ابوالمؤید بلخی معروف به شاهنامه بزرگ نیز غیرمستقیم به یکی از نگارشهای همین خدای نامه برمی‌گشته است. آوردن این موبدان برای پهلوی دانی آنها بود و این که آنها بخشهایی از خداینامه و متون دیگر پهلوی را داشته بودند. در مقدمه‌ی شاهنامه‌ی ابومنصوری نیز وقتی از خداوندان کتب نام می‌برد (ص 34)، با توجه به مطلب قبلی که سخن از ترجمه‌ی کلیله و دمنه از پهلوی به عربی و از عربی به فارسی‌ست، محتمل می‌کند که منظور کتب پهلوی‌ست، چه اگر کتب عربی و فارسی منظور بود، نیازی به آوردن آن چهارتن زردشتی و یا اصلاً آوردن کسی از جایی نبود. چون این گونه کتب عربی و فارسی در این زمان در کتابخانه‌های سلطنتی و کتابخانه‌های شخصی- و به طور حتم در همان شهر طوس- یافت می‌شد و «پراگنده در دست هر موبدی» نبود. همچنین وقتی در مقدمه‌ی شاهنامه‌ی ابومنصوری می‌گوید (ص 61): «و این نامه را هرچه گزارش کنیم از گفتار دهقانان باید آورد که این پادشاهی به دست ایشان بود...»، منظور از این دهقانان ایرانیان‌اند. ولی مگر ایرانیان مسلمان خود را ایرانی نمی‌دانستند؟ پس منظور یا دهقانان پهلوی‌دان آن عصر است و یا ایرانیان پیش از اسلام و در صورت اخیر نیز برای نقل گفتار آنان نیاز به دانستن زبان پهلوی بود. همچنین مصراع «یکی نامه بود از گهِ باستان» در دیباچه‌ی شاهنامه، اشاره به متن پهلوی خداینامه دارد. همین مصراع در پایان سخن دقیقی نیز آمده است. در هر حال این که می‌گوید «فسانه کهن بود» و «از عمر او شش هزار سال گذشته بود» نمی‌تواند اشاره به یک متن فارسی باشد، بلکه سخن از یک متن پهلوی‌ست و این متن پهلوی باید همان خداینامه باشد که اولاً تاریخ ایران را از قدیمترین زمان، یعنی از عهد گیومرث دارا بوده و دیگر این که عنوان شاهنامه ترجمه عنوان خداینامه است و این خود می‌رساند که مأخذ اصلی شاهنامه ابومنصوری و هر شاهنامه دیگر یکی از نگارشهای خداینامه بوده است گاه مستقیم (شاهنامه ابومنصوری) و گاه غیرمستقیم و از راه زبان فارسی (شاهنامه فردوسی و به احتمال زیاد شاهنامه مسعودی مروزی و شاهنامه‌ی ابوالمؤید بلخی). البته خداینامه و دیگر کتب پهلوی تنها مأخذ شاهنامه‌ی ابومنصوری نبودند، بلکه کتاب آزاد سرو به فارسی و ترجمه‌ی بخش اسکندر و برخی بخشهای کوچک که قبلاً از پهلوی به عربی ترجمه شده بودند نیز از مآخذ شاهنامه‌ی ابومنصوری بودند و از این رو واژه‌های عربی کتاب در این بخشها بالاتر رفته بوده و از آن جا به شاهنامه فردوسی نیز نفوذ کرده است.
دوم این که در صفحه 414 و 423 به مآخذ شفاهی شاهنامه اشاره کرده‌اند. در این سالهای اخیر حتی کسانی که معتقدند بخش مهم شاهنامه دارای مأخذ مکتوب بوده، احتمال شفاهی بودن مأخذ داستان رستم و اسفندیار شفاهی بوده باشد. ولی اکنون گمان نمی‌کنم که حتی یک داستان شاهنامه هم مأخذ شفاهی داشته است. نه فقط از این نظر که در سراسر شاهنامه حتی یک دلیل قاطعی برای چنین حدسی نیست، بلکه به گمان این حقیر فردوسی مآخذ شفاهی را فاقد اعتبار می‌دانست. در جایی از دانشمندی خواندم که آن «دوست مهربان» که شاعر در دیباچه از او نام برده که نسخه شاهنامه ابومنصوری خود را در اختیار شاعر گذاشته، همان مهربان دوستی ست که در مقدمه بیژن و منیژه هم از او یاد شده است و در آن شب برای شاعر از دفتر پهلوی داستان می‌خواند و شاعر آن را به نظم می‌کشد و این مرد یکی از گوسانها بوده و فردوسی داستانهای خود را از او می‌گرفته است. در حالی که در هر دو جا سخن از کتاب است و گوسان با کتاب خوان نبودند و حتی غالباً فاقد سواد بودند و تهیه کردن یک نسخه از شاهنامه ابومنصوری در آن زمان سرمایه‌ای هنگفت می‌خواست. حالا در نظر بگیرید که یکی از این گوسانها شب در خانه شاعر برای او شمع روشن می‌کند و شراب می‌ریزد و چنگ می‌نوازد. دیگر چیزی نمانده است که کسی بیاید و ادعا کند که فردوسی همجنس‌گرا بود. مگر دقیقی نبود و جان خود را بر سر این کار نگذاشت؟ این حدسیات عجیب و غریب در باره مآخذ شفاهی شاهنامه کم کم از زمانی شروع شد که خانم استاد بویس مقاله گوسان را نوشت و این اصطلاح در زبانها افتاد و برخی ایرانیان (که البته منظورم آقای متینی نیستند) گمان می‌کنند که با شفاهی گرفتن مآخذ شاهنامه و یا فردوسی را گوسان و دوست گوسانها کردن، شاهنامه «مردمی» می‌گردد. یک وقتی - به قول بیهقی از سخن سخن می‌شکافد- یک مرد فاضل ایرانی از بنده پرسید: این مصراع «به نام خداوند جان و خرد» را که شاهنامه با آن آغاز می‌گردد، چه معنی می‌کنم؟ جواب دادم: همان طور که همه معنی می‌کنند، یعنی به نام پروردگار جهان که در ما جان و خرد را آفرید. گفت: اشتباه می‌کنی. مگر در شاهنامه خداوند به معنی «صاحب» هم به کار نرفته است؟ گفتم: چرا، درست است. گفت: در این مصراع هم به همین معنی است و خداوند جان و خرد یعنی «صاحب جان و خرد که انسان باشد». بنابراین فردوسی شاهنامه را به نام خداوند آغاز نکرده است، بلکه به نام انسان آغاز کرده است. و نیز حتماً شنیده‌اید که بعضیها می‌گویند شاهنامه به معنی «کتاب شاهان» نیست، بنابراین فردوسی شاهنامه را به نام خداوند بلکه به معنی «شاه نامه‌ها» یعنی «بهترین کتاب» است (و این را گویا از راحةالصدور راوندی، ص 357، گرفته‌اند که در ستایش شاهنامه می‌نویسد: «و در شاهنامه که شاه نامه‌ها و سر دفتر کتابهاست...»). بدین ترتیب در این سالهای اخیر که شاهان منفور و انسان‌ها گرامی شده‌اند، به موازات آن در شاهنامه شناسی نیز تغییراتی اساسی رخ داده است. یکی دیگر از این تغییرات اساسی اثبات یا بهتر بگویم تحمیل تئوری حماسه‌های شفاهی به عنوان مأخذ شاهنامه توسط خانم اولگا دیویدسن و آقای دیک دیویس است که به طور حتم مورد پسند و قبول دو دسته از ایرانیان واقع خواهد شد: یکم آنهایی که می‌خواهند شاهنامه را «مردمی» کنند و دیگر آنهایی که این نظریه را وسیله‌ای برای کاستن از ارزش شاهنامه تصور می‌کنند.
آقای دیک دیویس نزدیک نیمی از مقاله خود را به مقایسه کار فردوسی با جفری و برخی دیگر از مؤلفان قرون وسطی اختصاص داده‌اند که نتیجه آن را می‌توان چنین خلاصه کرد: جفری و برخی از مؤلفان قرون وسطی تألیف خود را به زمان یا زبانی کهن نسبت داده‌اند تا برای تألیف خود اعتباری دست و پا کنند. فردوسی نیز شاهنامه خود را به مأخذی کهن نسبت می‌دهد. جفری و آن مؤلفان دیگر دروغ گفته‌اند. پس فردوسی هم دروغ گفته است.
این نتیجه گیری، حتی اگر میان فردوسی و آن دیگران در شیوه نام بردن از مأخذ خود هیچ تفاوتی هم نبود، فقط حدسی ناچیز بود. در حالی که آنچه در دیباچه شاهنامه آمده است، گزارشی روشن است که درستی آن را مآخذ دیگر نیز تأیید می‌کنند و دلیلی و سندی هم در رد آن نداریم. فردوسی، همان طور که آقای جلال متینی یاد کرده‌اند، می‌گوید: کتابی از عهد باستان بود که بخشهای آن در دست موبدان پراکنده بود. یک پهلوان دهقان نژاد دستور داد که دارندگان بخشهای آن کتاب را بیاورند و آن کتاب را تنظیم کنند. سپس دقیقی شاعر به نظم آن پرداخت، ولی به دست غلامش کشته شد و من پس از آن که نسخه‌ای از آن کتاب را از یک دوست همشهری خود گرفتم، به ادامه کار او پرداختم و در این راه از پشتیبانی جوانی که از گوهر همان پهلوان بود برخوردار شدم، ولی آن جوان کشته شد و مدتی کار من بی پشتیبان ماند تا آن که محمود به سلطنت رسید و غیره و غیره. از آن کتاب که فردوسی سخن می‌گوید، مقدمه‌اش برجای مانده است و با مقایسه با سخن فردوسی روشن می‌گردد که آن پهلوان دهقان نژاد ابومنصور عبدالرزاق بوده و نام پیشکار او که ریاست تألیف آن کتاب را داشته ابومنصور المعمری بوده و نام چهار تن از نویسندگان آن که از شهرهای دیگر به طوس آورده‌اند نیز یاد شده و نام آنها در جای جای شاهنامه فردوسی آمده است. هزار بیت دقیقی هم که نه شاعری فرضی بوده و نه گوسان بوده، بلکه از شاعران دربار چغانیان و سامانیان بوده، در شاهنامه آمده است. و آن جوان پهلوان نژاد هم تا آن جا که می‌دانیم یک شخص فرضی نبوده، بلکه متصور پسر کوچک ابومنصور عبدالرزاق بوده. هویت محمود و برادرش نصر و وزیر محمود، یعنی فضل بن اسفراینی که در این جا نامش را نبرده و فقط دستور گفته، ولی در جای دیگر شاهنامه از او نام برده، و سپهدار طوس که نام او را هم نیاورده و کسی جز ارسلان جاذب نیست، همه معلوم است. حال می‌توان در برخی از جزئیات این مطالب نظری دیگر داد، چنان که داده‌اند. ولی چگونه می‌توان این مطالب را به کلی دروغ و ساخته و پرداخته فردوسی دانست و آن را با ادعای جفری مقایسه کرد؟ در هر حال پس از خواندن ادعای ایشان، اکنون در نیمه دوم مقاله و حواشی مفصل آن انتظار داریم که مؤلف حداقل یک دلیل دندان گیر برای اثبات سخن خود بیاورد، ولی جز همان شیوه شک و انکار با چیزی روبرو نمی‌شویم، و البته با این شیوه می‌توان حتی در وجود شریف خود آقای دیک دیویس نیز که در کشور امکانات نامحدود شمع اصحاب معرفت‌اند، زبانم لال شک کرد. جالب این است که ایشان هر حدسی که درباره فردوسی و مأخذ او می‌زنند، در عین حال در گفته خود شک هم می‌کنند، چنان که گویی می‌خواهند راه گریزی هم برای خود باز گذاشته باشند. چه اگر این شک کردن برآمده از احتیاط عالمانه بود، بهتر بود ایشان کمی از آن را در بررسی شاهنامه و اسناد مربوط به آن هزینه می‌کردند و این گونه که بنده در زیر مثالهای آن را نشان می‌دهیم، بی گدار به آب نمی‌زدند. آقای دیویس محتاطانه در وجود کتابی به نام شاهنامه ابومنصوری نیز تردید کرده‌اند. از قرار ایشان متوجه شده‌اند که بزرگترین مانع در راه این ادعا که فردوسی از مآخذ شفاهی بهره گرفته است و نه از مآخذ مکتوب، وجود مزاحم همین شاهنامه ابومنصوری است. چون به عقل هیچ کسی راست نمی‌آید که در سالهای جوانی فردوسی چنین کتابی در همان شهر شاعر تألیف کرده باشند و شاعر به جای آن، مطالب کتاب خود را از مآخذ شفاهی بگیرد، ولی بعد در دیباچه و جاهای دیگر کتاب مرتب به دروغ ادعا کند که مأخذ او آن کتاب بوده است. پس باید نخست این مانع بزرگ را از میان برداشت. چگونه؟ به شیوه‌ی شکِ محتاطانه در وجود آن. اصل آن که در دست نیست و مقدمه‌اش هم که باقی مانده با دیباچه شاهنامه اختلاف زیاد دارد، پس چنین کتابی محتملاً اصلاً وجود نداشته و یا اگر داشته کتاب دیگری بوده و فردوسی به دروغ آن را مأخذ اثر خود نامیده است. در این جا به این موضوع که شاعران و نویسندگان دیباچه کتاب خود را صرف بیان عقاید و مذهب و شیوه کار خود و ستایش ممدوح می‌کنند و از این نظر میان مطالب دیباچه شاهنامه و مقدمه شاهنامه ابومنصوری اختلاف است توجه می‌گردد و نه به آن اندازه مطابقت که میان مطالب این دو دیباچه هست که دلیلی بر ارتباط دو کتاب با یکدیگر است. می‌ماند موضوع غررالسیر ثعالبی، نولدکه پس از مقایسه آن با شاهنامه فردوسی به این نتیجه رسیده است که در بخشی که غرر و شاهنامه در مطالب کتاب مشترک‌اند، هر دو به یک مأخذ واحد، یعنی همان شاهنامه ابومنصوری برمی گردند. زتنبرگ مصحح و مترجم غرر در پیشگفتار خود می‌نویسد که او نخست به علت اختلافات فراوان میان شاهنامه و غرر در همان بخشهای مشترک دو کتاب، نسبت به نظر نولدکه شک داشت، ولی سرانجام او نیز به همان نتیجه نولدکه رسید. اکنون آقای دیویس یکسره خیال خود را راحت کرده و معتقدند حالا که در وجود شاهنامه ابومنصوری شک کردیم، پس مأخذ غرر همان شاهنامه فردوسی بوده. البته در این میان موضوع اختلاف میان آنها هم پا در هوا می‌ماند. حالا شاید هم این اختلاف ناشی از این باشد که غرر به عقیده آقای دیویس سی تا چهل سال پس از مرگ فردوسی تألیف شده است، یعنی اگر تاریخ درگذشت فردوسی را 411 یا 416 بگیریم تألیف غرر بیان سالهای 440 تا 450؛ یا 455 رخ داده است. و چون ثعالبی در سال 429 در سن 80 سالگی درگذشته است، بدین ترتیب برطبق نظر محتاطانه آقای دیویس، ثعالبی باید غرر را حدود 10 تا 15 سال پس از مرگش تألیف کرده باشد؛ ولی حقیقت این است که ثعالبی در نیشابور در دستگاه امیرنصر برادر سلطان محمود بود و غرر را به سفارش امیرنصر تألیف کرد و امیرنصر در سال 412 در گذشته است و به تحقیق زوتنبرگ تألیف غرر میان 408 و 412 رخ داده است. از سوی دیگر شاهنامه فردوسی در سال 400 هجری به پایان رسیده است.
بنابراین امکان استفاده ثعالبی از شاهنامه فردوسی بسیار بعید است. و به همین دلیل نیز زتنبرگ در مقدمه خود (ص XXIV) این احتمال را که ثعالبی از شاهنامه فردوسی کرده باشد، رد کرده است. ولی ایشان در مقاله خود با این جمله: «احتمال این امر [یعنی استفاده ثعالبی از شاهنامه فردوسی] نخستین بار توسط زتنبرگ ویراستار فرانسوی کتاب ثعالبی مطرح شد»، به غلط این گمان را در خواننده ایجاد می‌کنند که زتنبرگ چنین احتمالی داده است، در حالی که او این مطلب را فقط به منظور رد کردن آن مطرح کرده است. کسی که با تاریخ زندگی مؤلفان و سال تألیف آثار آنان این گونه «محتاطانه» و «شفاهی» رفتار می‌کند، حساب کار او با سخن شاعران روشن است. در هر حال ایشان با همین حساب ساده که دیدیم، مأخذ غرر را شاهنامه می‌دانند و یک مانع بزرگ دیگر را در راه معدوم کردن شاهنامه ابومنصوری از جلوی خود بر می‌دارند. فقط اگر این ابوریحان بیرونی نبود! گفته تذکره نویسان و امثال آنها را می‌توان هر جا به دردمان خورد معتبر و هر جا نخورد بی اعتبار بدانیم. مثلاً آن جا که در مقدمه شاهنامه بایسنغری می‌گوید که نام آن دوست مهربان محمد لشکری بوده، ولی این گزارش با تئوری ما نمی‌خورد، می‌گوییم سختی بی اعتبار است. ولی در آن جا که تذکره نویسی می‌گوید دقیقی بیست هزار بیت از شاهنامه را سروده بود، بدان استناد می‌کنیم، و در عین حال این که فردوسی هم در دیباچه کتاب خود و هم پس از نقل هزار بیت دقیقی می‌گوید که دقیقی از همان مأخذ او استفاده کرده بود، و حتی از او انتقاد می‌کند که کسی که طبعی چون آب روان ندارد، نباید دست به نظم «این نامه خسروان» بزند، آن را دروغ می‌شماریم چون باز با تئوری ما سازگار نیست. ولی با این ابوریحان بیرونی که در همان عصر هم می‌زیسته و به نام دانشمندی جدی و امین هم شهرت یافته چه باید کرد؟ حالا شاید بعداً در یک مقاله دیگری به قول ایرانیان پنبه‌اش را زدیم و با کمک خانم اولگا دیویدسن ثابت کردیم که آثار الباقیه و التفهیم و تحقیق ماللهند و آثار دیگرش را از سخنان شفاهی گوسانها گرفته است. ولی اکنون برای این کار دیر شده است. اکنون چه باید کرد؟ یک راهش این است که اصلاً از او نام نبریم. ولی اگر کسی ملتفت شود کار بدتر پیچ می‌خورد. راه بهتر این است که در متن مقاله گزارش او را نیاوریم، بلکه آن را به حاشیه ببریم و در آن جا آن را محتاطانه ماست مالی کنیم. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه دو بار از شاهنامه ابومنصوری نام برده است. ایشان در حاشیه 3 مقاله خود به گزارش او چنین اشاره می‌کنند: «بیرونی (آثارالباقیه، ص 37-38 و 116) نیز از متن ابومنصور عبدالرزاق یاد می‌کند، اما درباره این که آیا این همان متنی است که فردوسی به عنوان منبع به کار گرفته چیزی ننوشته است». بنده می‌پرسم که آیا ایشان همین اندازه را که بیرونی گفته قبول دارند یا ندارند. اگر قبول ندارند و آن را هم دروغ می‌دانند، چرا از بیرونی توقع دارند که دو بار دروغ بگوید. یک بار از شاهنامه ابومنصوری که اصلاً وجود نداشته دو جا به دروغ صریح نام برده است، و حالا یک بار هم به پیشنهاد ایشان به دروغ بگوید که فردوسی آن شاهنامه را اساس کار خود قرار داده است تا دلیلی دیگر بر شمار دلایل وارونه آقای دیویس اضافه گردد. ولی اگر گزارش بیرونی را قبول دارند، پس ثابت می‌شود که شاهنامه ابومنصوری وجود داشته است. و اگر ایشان به جای «متن عبدالرزاق» سخن بیرونی را درست نقل کنند و «شاهنامه عبدالرزاق طوسی» و «شاهنامه ابی منصور عبدالرزاق» بنویسند، آن وقت همین یکسان بودن عنوان کتاب فردوسی با کتاب عبدالرزاق، یعنی عنوان «شاهنامه» هر کسی را که اندک اطلاعی از این عنوان داشته باشد، متوجه خواهد کرد که محتوای هر دو کتاب شرح اساطیر و تاریخ و افسانه‌های گذشته ایران است و از خود خواهد پرسید که چطور ممکن است که شاعری که در همان زمان و مکان شاهنامه ابومنصوری می‌زیسته، مطالب همسان اثر خود را از چنین کتابی نگیرد، بلکه از حماسه‌های شفاهی یا مکتوب دیگر بگیرد، ولی در دیباچه و متن کتاب خود بارها به دروغ بگوید که مطالب خود را از آن کتاب گرفته است تا به عقیده آقای دیویس اهمیت کار خود را بالا برده باشد. پس فردوسی نه فقط دروغگو، بلکه مرد ابلهی هم بوده. دیگر این که جناب ایشان بدانند که آثارالباقیه حدود 390 هجری در گرگان تألیف شده است و در این زمان هنوز حدود 10 سال به پایان کار شاهنامه فردوسی مانده است. فرض این که بیرونی شنیده بوده باشد که شاعری در طوس به نام فردوسی به نظم شاهنامه ابومنصوری مشغول است، چگونه می‌توانست درباره کتابی که هنوز به پایان نرسیده و او خود ندیده است چنین گزارشی انتشار دهد؟ و اگر چنین کرده بود آیا اکنون آقای دیویس به همین دلیل بیرونی را پیشوای دروغگویان نمی‌نامیدند؟
در واقع وقتی آقای دیویس به این گزارش آثارالباقیه برخورده و دیده‌اند که شک در وجود شاهنامه ابومنصوری راه به جایی نمی‌برد، می‌بایست دست از تئوری خود برمی‌داشتند. ولی از قرار در برابر این رستم دستان تحقیق هیچ سنگ گرانی نیست که نتوان آن را با یک تیپا به دریای چین انداخت. این است که به شیوه ماست مالیسم پس از آن که گزارش بیرونی را از متن به حاشیه برده‌اند، در حاشیه نیز واژه «شاهنامه» را که بیرونی در هر دو بار قید کرده زده و به جای آن «متن» نوشته‌اند و با توضیحی که بر آن افزوده‌اند چنان نموده‌اند که اگر فردوسی از شاهنامه ابومنصوری استفاده کرده بود، قاعدتاً می‌بایست بیرونی از آن گزارش کند. البته ایشان این کار را از عدم توجه به تاریخ زندگی و سال تألیف آثار کرده‌اند که در بالا نمونه دیگری از آن را دیدیم.
وقتی شخصی به اهمیت ابوریحان بیرونی در حدود سال 390 هجری دو بار به صراحت از شاهنامه ابومنصور عبدالرزاق طوسی (که فقط 44 سال پیش از آن در سال 346 در شهر طوس تألیف شده بود) نام می‌برد و از مطالب آن نقل می‌کنند، دیگر به هیچ روی نمی‌توان در موجودیت این اثر که مقدمه‌اش باقی مانده است تردید کرد. و وقتی فردوسی طوسی حدود 23 سال پس از تألیف چنین اثری به کرات در دیباچه و متن شاهنامه خود می‌گوید که مأخذ او شاهنامه‌ای‌ست که به فرمان پهلوانی دهقان نژاد تألیف شده است، دیگر به هیچ روی نمی‌توان با دستاویز به سخنانی پا در هوا و عدم شناخت درست معانی واژه‌ها و تحریف سهوی یا عمدی اسناد تاریخی، ادعا کرد که فردوسی مأخذ خود را از روایات شفاهی گرفته، ولی به دروغ گفته که مأخذ او آن شاهنامه پهلوان دهقان نژاد بوده است. در حقیقت نادرستی نظریه‌ی آقای دیویس اصلاً نیاز به بحثی بیش از این ندارد و همین اندازه نیز بیش از لزوم است. با این حال بنده قصد دارم که به هشت نکته‌ای که ایشان در پایان مقاله خود برای اثبات فرضیه شفاهی بودن مأخذ شاهنامه، به اصطلاح خودشان از ویژگیهای سبکی فردوسی برگرفته‌اند و آن را «اشاره‌های محکمی به منابع مورد استفاده‌ی فردوسی» دانسته‌اند، بپردازم و نشان دهم که این هشت نکته نه تنها برخلاف نظر ایشان «شیوه‌ی دقیقی» برای اثبات فرضیه ایشان نیست، بلکه گاه دقیقاً عکس آن را به ثبوت می‌رسانند.
1- می‌نویسند: در شاهنامه واژگانی نسبتاً محدود - استفاده از تعدادی ترکیب و فعل یکسان - به کار رفته است. قافیه‌ها هم همین وضعیت را دارد و شاعر نسبت به همعصرانش واژه‌های عربی کمتری در اثر خود به کار برده است.
متأسفانه ایشان این سخن را بر اساس حدس بی اساس می‌زنند و نه بر اساس تحقیق. ایشان اگر نگاهی به «فرهنگ ولف» می‌انداختند متوجه می‌شدند که شمار ترکیبات شاهنامه بیش از هر اثر دیگر فارسی است و اگر ایشان فقط نگاهی به لغت نامه دهخدا می‌انداختند متوجه می‌شدند که شاهنامه در شواهد واژه‌های گوناگون این کتاب به نسبت بزرگترین سهم را دارد. بنده در این جا چند مثال برای واژه‌های مترادف کتاب می‌آورم که دامنه گسترش واژه‌های شاهنامه را نشان دهم.

به گزارش آکاایران: برای جنگ واژه‌های جنگ، نبرد ، رزم، آورد / ناورد، کارزار، کوشش، کین/ کینه، آویز/ آویزش، پیکار، ستیزه، پرخاش به کار رفته است و این به جز مواردی است که مقصود در قالب عبارت بیان شده است، مثلاً گه نام جستن، گه نام و ننگ، داروگیر و نمونه‌های فراوان دیگر، برای سرنوشت واژه‌های بخت، بخش / بخشش، روزی، زمان/ زمانه، روزگار، اختر، سپهر، ستاره. فلک، گردون، چرخ، ایزدی، بودنی، بوش، قضا به کار رفته است. برای شایسته واژه‌های شایسته، ارجمند، اندرخور / درخور، زیبا، زیبنده، سزا، سزاوار، ارزانی، باهنگ، شایان به کار رفته است. برای آرزو واژه‌های آرزو/ آرزومندی، بویه، پروا، خواست، خواهش، نیاز، کام/ کامه، حاجت، هوا به کار رفته است. برای واژه همه واژه‌های همه، سراسر / سربسر، یکسر/ یکسره، یکایک / یک یک، هرکسی، همه کس، همگنان، جمله به کار رفته است. برای واژه کهن واژه‌های کهن، باستان، دیرینه، پیشین/ پیشینه به کار رفته است و این غیر از واژه‌هایی است که در معنی بیر، همچون پیر، پیرسر، سالخورده، جهاندیده، فرتوت، و یا در معنی کهنه، همچون پیر، پوده، ژنده به کار رفته است. برای واژه فقیر واژه‌های بینوا، پرنیاز، بیدستگاه، تنگدست، تهیدست، بی مایه، درویش، فرومایه، مستمند، مسکین به کار رفته پیشینه به کار رفته است و این غیر از واژه‌هایی است که در معنی پیر، پوده، ژنده به کار رفته است. برای واژه فقیر واژه‌های بینوا، پرنیاز، بیدستگاه، تنگدست، تهیدست، بی مایه، درویش، فرومایه، مستمند، مسکین به کار رفته است. برای واژه‌ی روش واژه‌های روش، آیین، راه/ره، آسا، باره، دست، در، سان، روی، شیوه، کردار، گون/ گونه، نهاد، رسم به کار رفته است. برای واژه بلیغ واژه‌ها و ترکیبات چیره زبان، چیره سخن، چرب گفتار، شیرین زبان، شیرین سخن، گشاده زبان، گویا، نیکو سخن، سخنگوی، سخن گستر، زبان آور، سخندان به کار رفته است. برای واژه حیله واژه‌های اروند، افسون، بند، ترفند، تنبل، دستان، رنگ، فریب، نیرنگ، چاره، کیمیا، حیله به کار رفته است. برای واژه قاصد واژه‌های پیامبر، پوینده، روند، راهجو، فرستاده / فرسته، نوند، گوینده، سراینده به کار رفته است. برای واژه خدمتگار واژه‌های پرستار، برده، بنده، پرستنده، پیشکار، فرمانبر، کمربسته، کهتر، شاگرد، زوار، رهی، چاکر، ترک، غلام، خادم به کار رفته است. برای واژه دوست واژه‌های دوست، دوستدار، یار، یاور، یارمند، غمخوار، غمگسار، نیکخواه، مهربان، دلارام، همنشست، همساز، محب به کار رفته است و اینها غیر از واژه‌هایی هستند که در معنی همسر، همچون جفت، همسر، همجفت، انباز، همال، و یا واژه‌هایی که درمعنی هم پیمان، مانند یکدل، یک سخن، یک زبان، همداستان و غیره به کار رفته‌اند. برای واژه روشنی واژه‌های روشنی، آب، فروغ، تاب/ تابش / تابندگی، تفّ، فر/ فرّه، رنگ، درخشش، روشنایی، فروزش، پرتو، چراغ، نور به کار رفته است. برای واژه‌ی خداوند واژه‌های خداوند، ایزد، یزدان، خدا، دادار، دارنده، داور، گیهان خدیو، گیهان خدای، آفریننده، داد آفرین، جان آفرین، جهاندار، جهان آفرین، و خدا می‌داند. چند واژه و ترکیب دیگر، به کار رفته است. برای واژه پهلوان واژه‌های پهلوان، دلیر، گرد، رد، مرد، شیرمرد، نامدار، نامبردار، نام آور، نامور، نامجوی، نبرده، گو، تگین، یل، نیو، هُمام به کار رفته است و اینها غیر از ترکیبات فراوانی چون مردافگن، اسب افگن، گردافگن، گردگیر، شمشیرزن، شیراوزن، جنگجوی، جهانجوی، رزمخواه، پرخاشجوی، ناوردخواه، گردنکش، گردنفراز، سرکش، سرافراز و غیره و غیره است که در همان معنی پهلوان نیز به کار رفته‌اند. برای واژه‌ی خردمند واژه‌های خردمند، هشیار/ هشیور، هشیارمغز، هشیاردل، بیدار، بیداردل، بینا، فرزانه، زیرک، پُراندیشه، نیک رای، باسنگ به کار رفته است. برای واژه‌ی قدرت واژه‌های توان، توانایی، تاب/ تاو، زور، زورمندی، نیرو، پی، تیو، توش، پای به کار رفته است. برای واژه اسب واژه‌های اسپ، باره/ بارگی، بادپای، بارکش، رخش، نوند، ستور، تگاور، چاریای، کوهکن، و یا رنگ اسب به معنی مطلق اسب، همچون سمند، خنگ، بور و یا نام جانوران دیگر همچون اژدها، هیون و غیره به کار رفته است. برای واژه خالص و بی غش واژه‌های پاک، سارا، ناب، ویژه، ساده به کار رفته است. برای واژه خوب واژه‌های خوب، نیک/نیکو، به، خوش، زیبنده، گش، نغز، هژیر، نوآیین به کار رفته است. برای واژه فریاد واژه‌های فریاد، بانگ، خروش، آواز، نعره، عو، غریو، فغان، غلغل به کار رفته است. برای واژه وقت واژه‌های زمان، گاه، هنگام، درنگ، روز، روزگار به کار رفته است. برای واژه غم واژه‌های غم، اندوه، گداز، گرم، تیمار، رنج، اندیشه، نژندی، گَرد، دود، سوگ، سوگواری، ماتم به کار رفته است و اینها غیر از واژه‌هایی که برای اندوهگین همچون اندوهگین، پریشان، تیره روان، غمخوار، غمی، دژم، سوگوار، ناشاد، مستمند، نژند و غیره به کار رفته‌اند. برای واژه بیدرنگ واژه‌های بیدرنگ، زود، تیز، ناگهان، سبک، ازباد، ازگرد، از دود، به کار رفته است. برای واژه خورشید واژه‌های خورشید/ خور/شید، آفتاب، مهر، هور، گیتی فروز، چشمه، روزگرد به کار رفته است.

بنده می‌توانم چندین صفحه را از این گونه مثالها پُر کنم. در مورد افعال نیز غیر از این نیست. مثلاً برای فعال بازگشتن فعلهای بازگشتن، برگشتن، بازشدن، باز آمدن، روی برگاشتن، روی پیچاندن، روی برتافتن، عنان برگرداندن، عنان پیچاندن به کار رفته است که اگر جزء غیرِ فعلی برخی از آنها را با واژه‌های دیگر چون سر، رخ و غیره نیز در نظر بگیریم، چند برابر می‌گردد. برای واژه رفتن واژه‌های رفتن، شدن، گام (پای) گذاشن (نهادن و غیره)، ره اندر گرفتن، راندن، روانه شدن، پوییدن، خرامیدن به کار رفته است.
آیا ایشان می‌توانند در سراسر ادب فارسی اثری را به ما معرفی کنند که با وجود بهره گیری مؤلف آن از واژگان زبانهای فارسی و عربی و ترکی و مغولی، واژگان آن چنین تنوع و گسترشی چون واژگان شاهنامه داشته باشد؟
ایشان علت محدودیت واژه‌های شاهنامه را - که نمونه‌ای از آن محدودیت را در مثالهای بالا دیدیم- قلت واژه‌های عربی شاهنامه می‌دانند که به نظر ایشان دلیلی بر شفاهی بودن مأخذ شاهنامه است، چون در آثار همزمان فردوسی درصد واژه‌های عربی بیشتر از شاهنامه است. قبلاً عرض کنم که واژه‌های عربی شاهنامه حتی حدود یک سوم هم کمتر از این است که برشمرده‌اند و بسیاری از این واژه‌های عربی الحاقی‌اند و شاهنامه در اصل فقط حدود پانصد واژه عربی داشته است. ولی نتیجه گیری ایشان به چند دلیل نادرست است.
همان گونه که متینی در مقاله خود توضیح داده‌اند، یک علت قلت واژه‌های عربی شاهنامه مربوط به قلت واژه‌های عربی مأخذ مکتوب آن، یعنی شاهنامه ابومنصوری ست، چنانکه اگر ما واژه‌های عربی مقدمه شاهنامه ابومنصوری را بررسی کنیم، خواهیم دید که به نسبت بیشتر از شاهنامه واژه عربی ندارد و این ناشی از این است که بخش مهم شاهنامه ابومنصوری مستقیم از زبان پهلوی ترجمه شده بود و از همین رو بخشهایی چون داستان اسکندر که به صورت فعلی در خداینامه نبوده، بلکه چنان که نولدکه تحقیق کرده است از یک مأخذ جداگانه به پهلوی نگارش یافته بود و از پهلوی به عربی و از عربی به فارسی ترجمه شده بود و سپس به شاهنامه ابومنصوری راه یافته بود، رقم واژه‌های عربی آن در شاهنامه ابومنصوری به نسبت بیشتر بوده و از آن جا به شاهنامه فردوسی هم نفوذ کرده است. از این رو وقتی ما از واژه‌های عربی آثار سده چهارم سخن می‌گوییم، باید فرق بگذاریم میان: 1- آثاری که مستقیم از پهلوی ترجمه شده بودند؛ 2- منظومه‌هایی که بر اساس این گونه ترجمه‌ها سروده شده بودند؛ 3- آثار منثوری که به طور آزاد براساس این گونه ترجمه‌ها تألیف شده بودند، مانند بخشهایی از تاریخ بلعمی؛ 4- اشعار کوتاه از قصیده و غزل و غیره؛ 5- آثاری که از عربی ترجمه شده بودند که تازه این خود نسبت به این که موضوع کتاب مأخوذ از فرهنگ قدیم ایران باشد و یا علوم اسلامی، رقم واژه‌های عربی آن تغییر می‌کند. در هر حال آثار گروه اول و دوم کمتر از آثار گروه سوم و چهارم بود. برای مثال اگر ما به ابیات بازمانده از رودکی توجه کنیم، خواهیم دید که درصدِ واژه‌های عربی در غزلیات و قصاید او به مراتب بالاتر از واژه‌های عربی ابیاتی ست که از منظومه‌های کلیله و دمنه و سندبادنامه او باقی مانده است، چون این منظومه‌ها از راه ترجمه‌های منثور فارسی به متن پهلوی برمی‌گردند. اکنون نگاهی بیندازیم به واژه‌های عربی مقدمه شاهنامه ابومنصوری. در این مقدمه، نامهای خاص عربی و آیات و احادیث و عبارات دعایی عربی را که کنار بگذاریم- چون اینها در متن اصلی کتاب یا نبوده و یا به ندرت بوده- این واژه‌های عربی در آن به کار رفته‌اند: خاصه، خلق، اهل، بیت، اول، همّت، طبیب، نظم، تصاویر، امیر، تمام، کتب، آخر، ملوک، عجم، محرَم، هجرت، عالم، فایده، معنی، خبر، بعضی، تعالی، نثر، اولاً، نسل، نسب، حصار، قیصر، کسری (معرف خسرو)، سلیح، غراره، ابن، بعد، حرب، نسل، کتاب. یعنی جمعاً - اگر چیزی از چشم من نیفتاده باشد - 36 واژه که ما اول و اولاً را دو واژه و کتاب و کتب را هم دو واژه گرفتیم. جز واژه‌های نسب و غراره که هریک 2 بار به کار رفته‌اند و این که چند بار به کار رفته، بقیه واژه‌ها هریک فقط 1 بار به کار رفته‌اند. این مقدمه در صورت چاپی آن بیش از 210 سطر دارد. ما آن را 200 سطر می‌گیریم و بقیه اش را برای نامهای خاص عربی و آیات و احادیث و عبارات دعایی عربی کنار می‌گذاریم. شمار واژه‌های عربی را هم 90 واژه می‌گیریم، می‌شود هر 5 سطری 1 واژه عربی. حال اگر در نظر بگیریم که به احتمال زیاد برخی از این واژه‌های عربی نیز الحاقی‌اند و نیز در نظر بگیریم که متن اصلی کتاب هم نسبت به مقدمه آن به نسبت کمتر واژه عربی داشته، می‌توانیم به قلت واژه‌های عربی در شاهنامه ابومنصوری پی ببریم.
یک علت دیگر قلت واژه‌های عربی در شاهنامه مربوط به منظومه‌های حماسی پیش از آن است. چنان که مثلاً واژه‌های عربی هزار بیت دقیقی به نسبت بیشتر از واژه‌های عربی فردوسی نیست که تازه باز علت قلت واژه‌های عربی آنها نیز بیشتر ارتباط با متون مکتوب اساس آنها دارد. و البته یک علت سوم قلت واژه‌های عربی شاهنامه مربوط به دلبستگی ملی شاعر به زبان فارسی است.
و اما تکرار قافیه نیز به هیچ روی دلیلی بر شفاهی بودن مأخذ شاهنامه نیست. یک دلیل آن تکرار توصیف‌های مشابه حماسی ست. دلیل دیگر آن محدودیت برخی از قوافی ست. و دلیل مهمتر آن وسواس فردوسی است که با آن که این جا و آن جا برخی تسامحات را روا می‌دارد، اصراری در به کار بردن قوافی پُر و شکیل دارد. یعنی در بسیاری از قوافی شاهنامه بیش از حروف اصلی قافیه، حروف دیگری نیز تکرار می‌گردند که رعایت آنها در علم قافیه واجب نیست، ولی نیکوست و بر آهنگ لفظ می‌افزاید. برای مثال قافیه کردن: کمان - گمان - آسمان - دهان - زمان، نشان - کشان، راستان - داستان - همداستان، مهان - نهان - جهان، پهلوان - روان - جوان - ارغوان و غیره و غیره.
2- تکرار عباراتی واحد درباره پهلوانان داستان که ایشان اشاره کرده‌اند، شیوه‌ی شعر حماسی ست چه مکتوب چه شفاهی. این تکرار به صورت دیگری در منظومه‌های عشقی و عرفانی و اخلاقی نیز هست. گذشته از این تعداد این تکرارها در یک حماسه پنجاه هزار بیتی چندان زیاد نیست. برعکس فردوسی در اغلب این موارد هم حتی با یک تغییر جزئی هم که شده از تکرار محض خودداری می‌کند. اگر غیر از این بود اشخاص داستانهای شاهنامه همه الگو (type) از آب در می‌آمدند و نه شخصیت (character) . در حالی که - دست کم برای ما ایرانیان - نه تنها اشخاص مشهور شاهنامه، بلکه اشخاص ردیف دوم و سوم داستانها نیز دارای شخصیت و منش ویژه خود هستند که مانند آن تنها در ویس و رامین و تا حدودی در منظومه‌های نظامی دیده می‌شود و اشخاص داستانهای دیگر ما از حماسی و غیر حماسی بیشتر الگو هستند و به اشخاص حماسه‌های شفاهی شباهت دارند. این موضوعی بود که بنده در خطابه خود در «کنگره بزرگداشت شاهنامه فردوسی» در کلن در سال 1369/1990 مطرح کردم و اکنون گویا جزو اطلاعات عمومی شاهنامه شناسایی شده است.
3- تکرار روایتها مثل هفت خان که ایشان اشاره کرده‌اند و بنده می‌توانم نمونه‌های دیگری نیز بر آن اضافه کنم، نه تنها ارتباطی با مأخذ شفاهی ندارد، بلکه برعکس دقیقاً مرتبط با مأخذ مکتوب شاعر و امانتداری او از مأخذ مکتوب است. چه اگر مأخذ شفاهی بود، شاعر دارای این آزادی بود که از نظم روایات همسان خودداری کند. تکرار برخی وقایع مانند امتناع کمک کشتی بان به شهریار آینده ایران در گذشتن از رودخانه و مانند آن که ایشان اشاره کرده‌اند، هرگز با مأخذ شفاهی ارتباط ندارد، بلکه صد در صد با مأخذ کتبی، و این وقایع که مرتب تکرار می‌شوند برای اثبات مشروعیت پادشاه آینده است و بخش مهمی از بینش پادشاهی و پهلوانی در ایران قدیم به شمار می‌رفت که گویا آقای دیویس کوچکترین اطلاعی در این زمینه ندارند.
4 - سیاهه تحویل دادن شاعر درباره هدایا و غیره اگر بیشتر دلیل مأخذ مکتوب نباشد، آخر چه ارتباطی با ماخذ شفاهی دارد؟
5- اشاره به داستانهای مستقل که با داستانهای پس و پیش آنها ارتباطی ندارند، می‌تواند دلیل استفاده‌ی فردوسی از چند مأخذ حماسی مکتوب باشد که بعد فردوسی آنها را - مثل داستان بیژن و منیژه و رستم و سهراب - در جایی در کتاب خود که مناسب دیده است وارد کرده است.
6- تفاوت میان رفتار اشخاص شاهنامه مانند سودابه و گشتاسپ باز دلیل وجود این تفاوت در مأخذ مکتوب است و اگر مأخذ شفاهی بود، شاعر آزادانه آنها را با یکدیگر همساز می‌کرد.
7- نوشته‌اند: تصویر پردازی تخیلی شاعر اغلب با عبارت قالبی «تو گفتی که...» همراه است. این عبارت بدان گونه به کار می‌رود که انگار بیشتر از بیرون به داستان تحمیل شده است تا خود محصول درونی آن باشد.
بنده گمان می‌کردم که ایشان در شاهنامه کمتر مطالعه دارند. ولی اکنون معلوم می‌شود که ایشان اصولاً به شعر کلاسیک فارسی کم توجه کرده‌اند. قید تردید و تشابه گفتی و گویی اصلاً ارتباطی ذاتی با حماسه ندارد، بلکه از واژه‌های اشعار وصفی‌اند و در توصیفهای غیر حماسی نیز به کار رفته‌اند. فقط برای نمونه از یک قصیده فرخی سیستانی مثال می‌آورم:

تو گفتی گرد زنگار است بر آیینه چینی *** تو گفتی موی سنجاب است بر پیروزه گون دیبا

و دو بیت پایین‌تر:
تو گفتی آسمان دریاست از سبزی و بر رویش...
بنابراین اگر تو گویی از بیرون بر شاهنامه تحمیل شده باشد، چه دلیلی داریم که از اشعار مکتوب وصفی، چه حماسی و چه غیر حماسی، نیامده باشد، بلکه از اشعار حماسی شفاهی آمده باشد؟ دریست برعکس لفظ تو گفتی یک لفظ ادبی مکتوب است و نه یک لفظ ادبی شفاهی. سراسر مقاله ایشان نشان می‌دهد که ایشان در زبان فارسی تفاوت میان سخن گفتاری و نوشتاری و ادبی و درجات سخن ادبی را نمی‌شناسد. اگر ایشان تا این درجه به تئوری پری و لرد دلبسته‌اند که می‌خواهند آن را به زبان شاهنامه که بهترین نمونه ادبی هنری شعر فارسی ست تحمیل کنند، بهتر بود چندی در پای سخن نقالان ایران می‌نشستند تا ببینند که با آن که مأخذ کار آنها شاهنامه فردوسی است و اغلب سواد هم دارند و حتی در میان کارشان مستقیم از خود شاهنامه هم اشعاری را می‌خوانند، ولی در سخن خود اولاً خیلی کم و کوتاه به وصف می‌پردازند و ثانیاً الفاظی نظیر تو گفتی از دهان آنها شنیده نمی‌شود. ایشان چون سخت شیفته‌ی نظریه‌ی حماسه‌های بدیهی وشفاهی‌اند، ناچار طبیعی‌ترین عناصر وصفی شاهنامه را «تحمیلی» گمان می‌برند و شاهنامه را که مطلقاً بزرگترین گنجینه لغات و اصطلاحات و ترکیبات زبان فارسی است از این بابت «محدود» می‌پندارند تا بتوانند شاهنامه را با نظریه حماسه‌های شفاهی سازگار سازند. در حالی که اگر بی نظرانه و با دقت و بررسی بیشتری به قضیه می‌نگریستند، درست به نتیجه عکس آن می‌رسیدند.
8- آنچه در زیر شماره 8 نوشته‌اند، همان است که در زیر شماره‌های 2 و 3 هم گفته بودند. فقط در مورد «بریده گویی» نکته‌ای را عرض کنم. اگر از بریده گویی منظور عدم یکدستی و پیوستگی در میان مطالب باشد، علت این بریدگی در حماسه‌های شفاهی منظوم و حماسه‌های مکتوب منظوم مختلف است. در حماسه‌های شفاهی منظوم علت بریده گویی بدیهه سرایی است و نه الزام پیروی از جزئیات وقایع داستان، و از همین رو یک داستان حماسی شفاهی از زبان یک گوینده واحد از نقل به نقل متفاوت است. ولی بریدگی در حماسه‌های مکتوبِ منظوم اگر با عدم توانایی شاعر ارتباط نداشته باشد، با پیروی او از جزئیات مأخذ ارتباط دارد. از این رو شاعری مثل نظامی که به مأخذ خود چندان پایبند نیست، سخنش بریدگی پیدا نمی‌کند، ولی این بریدگی در سخن دقیقی و فردوسی این جا و آن جا پیش می‌آید و تازه بخشی از این بریدگیها هم مربوط به دستبرد کاتبان است و برخی نیز ناشی از سواد -خواننده.
آقای بورگن الرس (J.Ehlers) در پژوهشی که در 282 صفحه درباره بخشی از نگاره‌های (ایماژهای) شاهنامه با عنوان «طبیعت در زبان استعاری شاهنامه» کرده‌اند (ایران شناسی 3/1375، ص 610-618)، در مقدمه ضمن سخن گفتن از «فراوانی تصویر و غنای زبان شاعر» می‌نویسد: «این که شاعر در کتابی بدین حجم بزرگ، فورمول‌های زبانی مربوط به نگاره‌ها را به ندرت تکرار می‌کند، بلکه غالباً هنگام کاربرد دوباره یک استعاره و تشبیه، صورت زبانی جدیدی به آنها می‌دهد، تأکیدی سخت و مؤثر بر اهمیت فردوسی ست». این را کسی می‌نویسد که شاهنامه را از این بابت دقیقاً بررسی کرده است. ولی اکنون آقای دیویس با یک نگاه سطحی که به شاهنامه انداخته‌اند، درست عکس آن را ادعا می‌کنند، زیرا تنها چنین ادعایی با نظریه ایشان سازگار است. پیش از این عرض کردم که برخی از این تصویرهای همسان نیز نتیجه دستبرد کاتبان است. در زیر فقط دو نمونه را مثال می‌آورم:
1- در داستان رستم و سهراب، شاعر گرد و غباری را که از پای رخش بر می‌خیزد، در انبوهی و تیرگی به آب رود نیل مانند کرده است (دوم 164/580): چوگرد پی رخش تونیل نیست. همین تشبیه در داستان سیاوخش در چاپ مسکو (3/41/600) و در تصحیح مینوی (36/601) عیناً تکرار شده است که ظاهراً نمونه‌ای است که سخن آقای دیویس را تأیید می‌کند. ولی در تصحیح نگارنده به جای آن آمده است (دوم 241/590): هماننده رای تو نیل نیست. اگر آقای دیویس تصحیح بنده را در برابر آن دو تصحیح دیگر معتبر نمی‌دانند، فقط نگاهی به نسخه بدلهای این بیت بیندازند و خواهند دید که ضبط: چو گرد بی رخش تونیل نیست، در میان پانزده دستنویس اساس تصحیح نگارنده، فقط در دستنویس لندن مورخ 675 آمده است. دستنویس فلورانس و نه دستنویس دیگر برابر تن تصحیح نگارنده رأی دادند، سه دستنویس دیگر دست دارند که در چاپ مول هم آمده است، و یک دستنویس روی دارد که آن هم گشته رای است. آیا مصحح می‌تواند در این جا از ضبط منفرد دستنویس لندن پیروی نماید؟ پیداست که کاتب این دستنویس و یا کاتب داستنویسی اساس آن، این ضبط را از داستان رستم و سهراب به یاد داشته و در این جا آن را درون متن کرده است. در شاهنامه نظیر این کار که کاتبان مصراع‌ها و بیت‌هایی از شاهنامه را که از بر دارند و در جای دیگر درون متن شاهنامه می‌کنند، یکی دو تا نیست.
2- در پادشاهی فریدون در بیان شتاب تصویر زیر به کار برده شده است (یکم 121/ 340):

بدان سان به زین اندر آورد پای *** که از باد آتش بجنبند ز جای
سپس در داستان سیاوخش می‌خوانیم (دوم 244/ 642):

تو لشکر بیارای و چندان مپای *** که از باد آتش بجنبد زجای

در این جا، در مصراع دوم باز چهار تا از دستنویسهای ما به جای کشتی ضبط آتش دارند که در نتیجه در این دستنویسها مصراع دوم بیت پیشین عیناً تکرار شده است. در این جا چون دستنویس لندن 675 نیز برابر متن ماست، در نتیجه در چاپ مسکو (3/44/652) و در تصحیح مینوی (39/ 654) نیز همان کشتی آمده است. ولی کاتبان آن چهار دستنویس که این مصراع را با ضبط آتش در خاطر داشته‌اند، کشتی را به آتش تغییر داده‌اند. به همین ترتیب می‌توان دهها نمونه مثال آورد که کاتبان برخی از مصراعهای شاهنامه را یکسان کرده‌اند و از آن جا وارد چاپهای شاهنامه شده است.
در مثالهای بالا، شاعر دو تصویر: آتش از باد جنبیدن و کشتی از باد جنبیدن را برای بیان شتاب به کار برده است. در جایی دیگر برای بیان همین مطلب گفته است (دوم 6/58): که اگر سر به گِل داری اکنون مشوی! و در جایی دیگر (یکم 310/379): بگویش که از آمدن سر مخار! و در جایی دیگر (یکم 210/692): بدو گفت: خیره مزن هیچ دم! و در جایی دیگر (دوم 138/265): که بر هم زند دیدگان جنگجوی (یعنی: به یک چشم بر هم زدن) و در مصراع دوم آن: گر آید ز بینی سوی مغز بوی (یعنی: یا بدان شتاب که بوی از بینی به مغز رسد). و در جایی دیگر در برخی از دستنویسها که حدس می‌زنم در جایی سخن خود شاعر باشد (دوم 142/ پ 10): اگر دسته داری به دستت مبوی! اینها فقط مثالهایی است که بنده در خاطر دارم و لابد اگر پژوهش کنند خیلی بیشتر از اینهاست. اکنون بنده می‌پرسیم: مگر در یک اثر
  • اشتراک
  • گزارش تخلف
  • 0 محبوب

اخبار اکاایران