گروتسک در نگاه جفری گالت هارفام

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد گروتسک در نگاه جفری گالت هارفام ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

گروتسک در نگاه جفری گالت هارفام
,گروتسک,نگاه,جفری,[categoriy]

آکاایران: گروتسک در نگاه جفری گالت هارفام


 

 

نویسنده: جیمز لوتر آدامز، ویلسون یتس
برگردان: آتوسا راستی



 

جفری گالت هارفام در اثرش به عنوان درباره ی گروتسک، استراتژی های تضاد در هنر و ادبیات، هم به تفکرات کایزر و باختین می پردازد و هم نظریات نظریه پردازهای قبل از آنها مانند کانت، هگل، بودلر و راسکین را مورد بررسی قرار می دهد. پژوهش او در بررسی هنرهای بصری غنی است و در حوزه ی ادبیات به آثاری مانند بلندی های بادگیر اثر امیلی برونته، نقاب مرگ سرخ اثر آلن پو، مرگ در ونیز اثر مان و برخی نوشته های کنراد (1) پرداخته است. بدین شکل نکات مهمی در تئوری ادراکی او از گروتسک ارائه شده است. هارفام به تفسیر نهاد و ماهیت گروتسک علاقه دارد، هرچند کاملاً واقف است که انجام این کار بدون اشکال نخواهد بود. در اشاره ای به پژوهش های کایزر و باختین، این مشکل به نوعی خود را عیان می کند. «کتاب ولفگانگ کایزر و میخاییل باختین («گروتسک در هنر و ادبیات»، «رابله و دنیایش») را می توان به گونه ای شایسته به عنوان دو اثر مهم نظری در رابطه با گروتسک دانست. هر دوی آنها به گونه ای شگفت انگیز آگاهی دهنده بوده و متقاعدکننده هستند، اما در عین حال در اصول بنیادین شان کاملاً با یکدیگر متضاد بوده اند. نفوذ آگاهی در مقوله های کمتر بررسی شده پراکنده تر نیز می شود، در نتیجه برای کسب مهارت و آگاهی کافی در این مقوله باید آنچنان تلاش کرد که مانند خورشیدی که ذرات مه را از هم پراکنده می کند، اشرافی کامل بر کل ماجرا حاصل شود.» مشکل تا بخشی، فقدان توافق در جنبه های کلی گروتسک می باشد، حتی زشتی و بدنمایی که ممکن است بسیاری حداقل آن را یک جزءِ عمومی تلقی کنند، بیشتر به تعصبی مدرن تبدیل شده است و برخی عقیده دارند که در گروتسک رنسانس، هدف اولیه فقط زیبا بودن است. در نتیجه در نقطه ی آغازین باید گفت ابتدا به یک بازشناسی نیاز بود و فرهنگ همیشه پیش فرض هایی را ارائه می دهد که تعیین کننده ی قالب های خاص گروتسک هستند و این کار به واسطه ی ایجاد وضعیت های منظم و منسجم انجام می شود خصوصاً در تعیین این که چه دسته بندی هایی از نظر منطقی یا عمومی با دیگر گروه ها ناهمساز هستند. درواقع هنگامی که فرهنگ تغییر می کند، اجزای گروتسک نیز تغییر می یابند. توجه به این نکته برای فهم مسائل ارائه شده در ادامه ی بحث بسیار مهم است، چرا که درواقع بر این واقعیت تأکید دارد که برای ادراک گروتسک در یک فرهنگ خاص، ابتدا باید محتوای فرهنگی آن درک شود.
هارفام راه هایی را توضیح می دهد که در آن ها نگرش به گروتسک با در نظر گرفتن انسجام و هماهنگی، استفاده از مفهوم آن را امکان پذیر می کند. بیشترین تأکید او بر این است که گروتسک در حاشیه قرار دارد و به مدت چندین قرن در حاشیه ی بی نظم و درهمِ فرهنگ غرب و مفاهیم زیبایی شناختی که فرهنگ از آنها ترکیب شده، وجود داشته است. در زمان حاضر ممکن است این حاشیه ها با مسائل دیگر اشتباه شوند و شاید دیگر تشخیص آنها از موضوع اصلی امکان پذیر نباشد، اما باید گفت جای گیری آن هنوز هم قابل تشخیص است، چون انسان را به مرزهای تجربیات انسانی سوق می دهد. مسائل بنیادین بسیاری در نظریات هارفام وجود دارد که به آنها پرداخته خواهد شد. اولین بنیان مرتبط با ادراک فرم گروتسک است. او بر این عقیده است که قالب های گروتسک را می توان به واسطه ی این حقیقت درک کرد که درواقع آنها با استاندارد طبقه بندی های شناخته شده ناهماهنگ نیستند و درواقع به طبقه بندی های هستی، طبیعی و منطقی که برای ایجاد ادراک از اشیا کاربرد دارند، بی اعتنا می باشند. «آنها در مرز بین معلوم و مجهول، درک شده و ناشناخته قرار می گیرند و شایستگیِ شیوه هایی که ما جهان را به واسطه ی آن ها سر و شکل داده ایم، زیر سؤال می برند؛ از تقسیم تسلسل تجربیات ما گرفته تا بخش های قابل شناخت به عنوان موضوعات وصفی. در نتیجه فرم های گروتسک هیچ گونه ویژگی سازگاری به جز ناسازگاری خودشان ندارند. این واژه حالتی از هستی را آشکار می کند که خارج از وضوح بصیرت ماست و درواقع ورای آن چیزی است که زبان بتواند آن را تشریح کند، و نشان می دهد که اجزای تجربیات ما رضایتمندانه از قواعدِ سخن می گریزند.»
درواقع گونه ای از عدم وجود است که با الگوهای طبقه بندی ما برای چیزهای واقعی هم خوانی ندارد و دارای فرمی غیرعادی و ظرفیتی دوگانه است. هنگامی که این عدم وجود، و هیچ را تجربه می کنیم، درواقع رودرروی توهینی آشکار قرار می گیریم. این مفهوم در هیچ چیز نمی گنجد و در حالی که آغاز به متناسب کردن آن می کنیم و آن را به عنوان گروتسک طبقه بندی می نماییم، که اولین تأثیر و برخورد آن در حال شکل گیری است. هارفام با نگاهی بر بودلر و هیوکِنِر (2) مشاهده می کند از آنجا که گروتسک نوعی انرژی درهم و ناپیوسته دارد، به نوعی دارای هویتی یورشی، دیوانه وار و افراطی است. بدین شکل می تواند ترسناک یا پر از تظاهر یا هر دوی آنها باشد و ناگزیر واکنش های احساسی دوگانه ای را القا می کند. هارفام مانند کایزر تأکید می کند که گروتسک چگونه می تواند آن چه را که به هیچ وجه دیگر در هیچ ترکیبی جای نمی گیرد، وارد کمپوزیسیون کند. چیزی در بطن چیز دیگر شکل می گیرد، و به نوعی با او هم حضور است که نباید باشد یا در برخی دیگر از موارد، مسائل و اشیا را در زمان یا اندازه متراکم می کند و ممکن است یک پیکر در آنِ واحد هم پیر و چروکیده باشد، هم جوان با پوستی صیقلی یا مانند گارگانتوا در دنیایی متداول و عادی، به نوعی بی تناسب و در اندازه ای بسیار بزرگ و غول مانند باشد.
دومین بنیان اصلی در نظریات هارفام این است که گروتسک شکاف یا یک وقفه است و مابین آنچه که بوده و آنچه که خواهد شد، قرار می گیرد، و به عنوان بخشی از این فرایند شناخته می شود. هارفام با نگاهی به سانتایانا، به این نکته اشاره می کند که: «می توانیم یک هدف داده شده را، یا به نحوی، پیچیده و تغییریافته در نظر بگیریم یا به صورت یک ایده ال یا امکانی که به واقعیت پیوستنش در این جهان محتمل است. اگر درگیر فرض اول شویم، دچار یک حالت سردرگمی و پریشانی خواهیم شد. اگر نگرش دوم را در نظر بگیریم، از این سردرگمی قدم به جهان اکتشاف خواهیم گذاشت و بدین شکل چیزهای مزخرف و مضحک، تبدیل به مقصود می شوند، و زشت، زیبا می شود.»
این دقیقاً همان نقطه ای است که وقتی این کج نمایی را تجربه می کنیم، درگیر آن می شویم اما درواقع به سوی احتمالات جدیدی پیش می رویم که در این وقفه وجود دارد. هارفام از الگوی توماس کان (3) به عنوان یک مرجع مهم استفاده می کند. طبق نظر کان هنگامی که یک الگو یا نظریه در مقابله با داده ای که نمی تواند آن را درک کند، شکست می خورد یک حالت بحرانی ایجاد می شود. زمانی که نهایتاً با ظهور یک الگوی جدید برطرف خواهد شد و به طور شایسته می تواند واقعیت ناملموس موضوع را شرح دهد:
«بحران تئوری همان زمان وقفه ای است که گروتسک در آنجا شکل می گیرد» فرایند تجربه کردن گروتسک به عنوان یک وقفه، کار ساده ای نیست و فرد به واسطه ی جذبه ی ظاهر چندتکه و درهم و برهم یا تباه شده پا به آن می گذارد. بازده این تجربه ممکن است خنده یا فانتزی باشد، یا ترس و وحشت، حس پوچی، یا حتی مواجهه با نیروهای شرور. این تجربه نشان دهنده ی لحظه ای است که ذهن بین مرگ و تولدی دوباره، جنون و اکتشاف، سقوط و مکاشفه معلق می شود. هم چنین فرد به نوعی از این تجربه خارج می شود، زیرا نوعی درگیری تفسیری ایجاد می کند که نیازمند یک خاتمه است، چه این فرایند در کشف یک قالب جدید باشد یا در تفسیری مجازی، قیاسی یا استعاری.
این نوع نگرش از فرایند گروتسک، تا حدودی مشابه با نگرش کایزر است، هرچند که اجزای تفاسیر معقول در نظر هارفام بسیار قدرتمندترند. سومین اصل بنیادین هارفام با تفسیر و دگرگونی گروتسک مرتبط است و می توان آن را با پارادوکس یا همان گفته های متناقض مقایسه کرد. وی در این باره می گوید: «زبان متناقض علیه خود موضع گیری می کند، زیرا در آنِ واحد عباراتی متضاد را اظهار می کند. چنانچه تناقض را به واسطه ی هویت خودش مورد بررسی قرار دهیم، ممکن است مبتذل و بی معنا به نظر برسد. اما در رابطه با حقیقت غیرقابل بیان با لغات، می تواند نقاب واقعیت را از هم بدرد و حتی مانند گروتسک به سوی مقدسات گام بردارد. از آنجا که تناقضْ قوانین را نادیده می گیرد، می تواند به حوزه هایی جدید و غیرمنتظره از تجربیات نفوذ و نکاتی را آشکار کند که همیشه تحت سیطره ی فن بیانی و نوشتاری پنهان می شوند. هنگامی که این آشکارسازی با ظهور غنی و ناگهانی عناصر سمبلیک همراه می شود، ژرفا را تجربه می کنیم اما از آنجا که در تناقض هستیم، قبل از اینکه بتوانیم آن را به واسطه ی یک عنصر بی مفهوم رد کنیم، یا از طریق آن به دانش غیرقابل بیان شدن با لغات اشراف یابیم، (که از بی نام بودن تصویر گروتسک تقلید می کند). خود ما در حاشیه- و درواقع به عنوان پیشوند PaRa به معنای کنار- قرار گرفته ایم. و بودن در حاشیه مانند درآمدی است که در فرایند ادراک حل می شود و پارادوکس یا تناقضِ گروتسک در مجسمه ی اسفینکس (4) (ابوالهول) است که به محض این که چیستانش حل می شود، می میرد.»
بنیان های هارفام به عنوان منشأیی از یک بصیرت جدید، و الهام یک واقعیت پنهان شده بر گروتسک متمرکز است. او به ویژگی مکاشفه ای و الهامی گروتسک بسیار اهمیت مید هد و نه تنها عناصر گروتسک، ژرفایی مساوی یا با اهمیت در مفهومی که بیان می کنند هستند، بلکه یک اثر هنری به طور بالقوه آبستن بصیرتی است که می تواند به ما حیاتی دوباره بخشیده و ما را رها سازد. این کار ممکن است به واسطه ی یک سردرگمی و پریشانی روی دهد یا کشتی گرفتن و کشمکش با دیوها و شیاطین یا ورودی نشاط آور به تعالی و «این ها مسائلی هستند که باید در وقفه ی گروتسک، آن ها را تحمل کنیم تا به راه اکتشاف و بصیرت بنیادینی جدید رهنمون شویم.»
در این تجزیه و تحلیل هارفام به منشأ گروتسک در غرب بازمی گردد و به کشف تصاویر و دیوار نگاره های حفاری انجام گرفته در حدود سال 1480 و نقاشی های فرسک هنرمند رومی فامولوس اشاره می کند. گروتسکه تبدیل به سبکی با اهمیت در هنر رنسانس شد؛ به خصوص هنگامی که این سؤالات درباره ی آن مطرح شد که آیا باید تنها به عنوان حاشیه های تزیینی به کار گرفته شود (در سخن همان حاشیه و کناره) یا باید حاوی مفهومی مرتبط با اثر اصلی باشد؟
هارفام می نویسد: «هر هنر گروتسکی به نحوی مفهوم و اشارات مرکزی را به واسطه ی انسجامی دسترسی ناپذیر یا قیاسی که نمی توانیم به آن دست یابیم، تهدید می کند. گروتسک، با مفاهیم ضمنی و اشاره، مفاهیم عمیق و ژرف را به ما آموزش می دهد و چنین آثاری با ما به عنوان موضوعی تباه شده یا چندپاره در جست و جوی یک اصل بنیادین مواجه می شود.» در تفاسیر هارفام گروتسکه نهایتاً تبدیل به گروتسک می شود؛ یعنی جایی که عناصر تزیینی مرتبط با محور اصلی اثر بوده و ترکیب آن با اجزای ظاهراً ناهمساز و تطابق آنها جزوِ اصلی این مقوله به شمار می رود. گروتسک در فرایند تغییر و انتقال جایگاهش را یافته؛ یعنی از حاشیه تبدیل به محور مرکزی شده و در این تحول، دوگانگی تبدیل به یگانگی می شود و معنا خود یک عنصر معنادار را ایجاد می کند. برای ادراک گروتسک، به عنوان عنصری حامل معنا، لازم است چگونگی اشارات و منابع اسطوره ای ان را درک کنیم.
گروتسک از زمان ظهورش در فرهنگ غرب، نشان دهنده ی جایی متفاوت برای بودن و زیستن است. فرهنگی آمیخته با اسطوره ها که از میان رفته است. این مسئله یک حلقه ی مهم در تئوری هارفام است، زیرا او می خواهد با این فرض اصلی به کار خود ادامه دهد که گروتسک شامل حضور بصری یا بی واسطه ی عناصر اسطوره ای و باستانی در مفهومی مدرن یا غیراسطوره ای است و نیز فرمولی که گنجایش دگرگونی آن تقریباً بی نهایت بوده و گستره ی وسیع عناصر گروتسک را روشن می کند. در چنین فرضیه ای باید شیوه های تاریخی تفکر را در نظر گرفت؛ جایی که منطق و تناسب به واسطه ی طبقه بندی و استعاره عمل می کند. تصاویر گروتسک شیوه ای اسطوره ای برای تفکر را ارائه می دهند، یعنی استعاره ای با این فرض که من هم می توانم یک اسب باشم و هم یک انسان.
تمام این مسائل بر مبنای تسلسل هستی شکل می گیرند که در آن هر حوزه از وجود، مشهود یا نامشهود، درگذشته و حال، کاملاً گسسته از دیگری است، اما در عین حال تمامی آنها، به گونه ای برابر، لازم و ملزوم یکدیگرند. در این جا می توان انعکاس اشارات باختین به کارناوال و آگاهی از مشارکت فردی در جامعه و پیکره ی جهانی همراه با پیکره ی فردی را مشاهده کرد. مسلماً هارفام به قانون شراکت لوی استروس (5) اشاره می کند که در آن فرد در فرهنگ های معین، هویت متفاوتی پیدا می کند. هم چنین با این که هارفام در این جا به این قانون اشاره می کند، اما بعدها از عبارت قانون استعاره ی نامحدود نام می برد که به واسطه ی آن هر چیز به طور بالقوه با هر چیز دیگر متمایز و نیز همسان است. او به این نتیجه گیری می رسد که در حاشیه ی استعاره های مجازی و اسطوره های ادبی، گروتسک هم وجود دارد و هم وجود ندارد، نوعی ترکیب و یگانگی.
مسلماً مشکل، در تفکر شکل گرفته براساس تاریخ، این است که از هرگونه تناقضی اجتناب می کند و درواقع همه چیز را طبقه بندی کرده، نظم می بخشد و بین آنها تمایز قایل می شود. در حالی که اسطوره همه چیز را به یکدیگر می آمیزد و در جوار هم قرار می دهد و تجارب ناهمساز هیچ اعتنایی به منطق تاریخ نداشته و آن را نادیده می انگارند. گروتسک به عنوان واسطه بین دو جهان عمل می کند. برخی ویژگی های خاص از اسطوره و تفکرات این چنینی وجود دارند که این قابلیت در آنها مشاهده می شود که ذات الهی را هم آلوده کنند و هم به آن خلوص بخشند. مسیح هم به خاک و خون کشیده می شود و هم چهره ای نورانی می شود، هم چنین می توان به مثالی از رویدادهای رایج زندگی اشاره کرد: در نتیجه ی کود و فضولات است که نیروی حیات آفرین شکل می گیرد.
ذهن تاریخ گرا تلاش می کند تا همه چیز را از هم متمایز و طبقه بندی کند؛ تا بدانیم که چه چیز پاک است و چه چیز ناپاک؟ اما ذهن اسطوره گرا از این مرزها عبور کرده تا یک اتحاد را به وجود آورد. در این جا نیز مرگ و زندگی در چرخه ی طبیعت به دام افتاده است و بدین شکل زندگی از پس مرگ ایجاد می شود. به نظر کایزر آنها به ما جهانی بیگانه ارائه می کنند که هرچند در تضاد با جهانی است که در آن زندگی می کنیم، اما در هر حال به آن مرتبط است.
هارفام در تئوری خود یک تمایز بنیادین را به ما ارائه می کند که براساس دیگر تئوری های قرن بیستم شکل نگرفته است، بلکه یک وابستگی اصیل است که بین گروتسک متعلق به آثار هنری کهن و گروتو یا دیوارنگاره های دوران قبل از تاریخ در غارها وجود داشته است. درواقع سوابق هنر گروتسک گروتو به اشکال آغازین دیوارنگاره های غارهای پیش از تاریخ بازمی گردد. این دیوارنگاره ها از آن رو برای هارفام گروتسک تلقی می شوند، که منعکس کننده ی قالب های ترکیبی هستند، حیوان هایی با اندام های انسانی یا دیگر موارد که مفاهیمی اسطوره مانند را در بطن خود دارند.
ویژگی این دیدگاه در اینجاست که آغاز رویش جوانه های گروتسک به قبل از رنسانس و رومیان باستان و نیز فرهنگ غرب بازمی گردد و درواقع این قالب های غیر غربی به عنوان منابع ادراک ما از هویت گروتسک محسوب می شوند. در برقراری رابطه ی گروتسک با اسطوره، او بر آگاهی اساطیری ما به عنوان قابلیت دایم ذهن اشاره می کند که در روزگار ما اغلب انکار شده، توقیف شده یا حالتی انفعالی دارد، اما در عین حال همیشه ضروری است و به واسطه ی این خودآگاهی است که ما به سمت گروتسک جذب می شویم و در این مواجهه، این آگاهی اساطیری و ناخودآگاه ماست که به پیش می رود. گروتسک در ما به واسطه ی حسی دوردست تأثیر می گذارد که ماورای جهانی است که در آن به عنوان جهانی اولیه عمل می کنیم و در آن، عناصر گروتسک ممکن است به صورت یک هنجار، عنصری معنادار و حتی مقدس در نظر گرفته شود و از آن جهت باعث آشفته شدن ما می شود، که به افکار، احساسات و ایده هایی بها می دهد که بر این باورند که جهان دیگری نیز وجود دارد و عبارت ما تنها یکی از میان بسیار، هستند. این افکار، احساسات و ایده ها باعث می شوند تا الگوها، ارزش ها و تئوری هایی که عملکرد ما به واسطه ی آنها شکل گرفته، زیر سؤال روند؛ زیرا قادر به ادراک عناصر گروتسک نبوده و تا حدودی حاکی از آگاهی های اساطیری ما هستند و ما را به این تفکر وامی دارند که این عناصر ممکن است چیزی مهم برای آشکار کردن داشته باشند.
برای هارفام بطن ماجرا در نظر گرفتن گروتسک به عنوان عنصری است که به ما سرنخی از وضعیت خودمان در این جهان ارائه می کند. یک سررشته برای وجود تعادل یا عدم تعادل که بستگی به تقدیر ما دارد و بینش و بصیرتی است به جهان به عنوان دنیای تاریکی ها یا نور، تباهی یا حیات تازه، مرگ و تولد. با اشاره به اثر اورباخ به نام تقلید، هارفام می گوید که جهان کلاسیک به واسطه ی سبک های گوناگونش یک جدایی در دنیا ایجاد کرده است؛ سبک متعالی و سبک های پست که هریک به ترتیب بیان کننده ی عظمت و شکوه انسانیت و شرافت یا نمایانگر زندگی های معمولی و وجوه تاریک تر هستی بوده اند. این جداسازی دوگانگی خود را ایجاد کرده و دو مقوله ی برتر و پست تر مطرح می شود که البته گروتسک آن را وارونه می کند. «گروتسک واژه ای برای وضعیت شرورانه ی پست به عنوان عنصر بالا رونده و اوج گیرنده است، در حالی که وجوه والاتر رو به سقوط اند». مردم، در ابعاد سیاسی، فرهنگی و روانشناختی، سیستمی از هنجارها و آداب را ایجاد می کنند تا از آن ها در برابر تهدیدهای پست و حاشیه ای حفاظت کرده و ایشان را در جایگاه محوری خود نگاه دارد و در این فرایند، آنها در مقابل شرارت، مجهولات، دوگانگی ها و ابهامات زندگی آسیب پذیر می شوند و این برهان قاطع دوحدی است که با آن روبه رو هستیم و در واکنش به این فرایند، حکومت مستبد و ستمگر زاده می شود و انقلاب ها شکل می گیرند (جست و جو برای نظامی جدید) و در مواجهه با این وضعیت بغرنج، گروتسک ظاهر شده و به ما درباره ی شرایط موجود آگاهی و هشدار می دهد. به نظر هارفام یک راه، برای رهایی از این وضعیت بغرنج، ایجاد سیستمی است که دوگانگی و ابهام در آن یک هنجار به شمار می رود. اورباخ چنین سیستمی را در مسیحیت می یابد و برخی از تحولات این چنینیِ سبک های تلفیقی را در دانش، تجارب و وقایع درهم آمیخته ی آثار رابله کشف می کند که نمایش دهنده ی پیروزی قدرت حیات و محرک جسم مادی و عملکردهایش در معجزاتی است که نیروهای شورانگیز و خشن، مستقیماً در کنار هم گذاشته شده و یک نمونه ی آن را می توان در زندگی سنت فرانسیس و ترکیبِ دومونتاین در به هم آمیختن احساسات صرف با پرهیزگاری عقلانی و روشنفکرانه مشاهده کرد.
هنگامی که در یک جهان امکان ترکیب و هم جواری عناصر ناسازگار وجود نداشته باشد، گروتسک خلق می شود تا ما را به جهان خود بکشاند و زمانی که این امر ممکن می شود، می توان نگاهی به جنبه های تاریک کابوس گونه کایزر یا بینش جدید سرخوشی های باختین داشت و در این فرایند، در حالی که می دانیم امکان رهایی از الگوهای گذشته وجود دارد و این آزادی در جهت آنچه که این بینش جدید به ما ارائه می کند، شکل می گیرد می توانیم دریابیم که چه هستیم و ممکن است تبدیل به چه چیزی شویم. تفاسیر هارفام در بصیرت نظری بسیار غنی بوده و برای بررسی های الهی شناختیِ مفهوم گروتسک ارزش مند است.

به گزارش آکاایران: پی نوشت ها:

1.Conrad : (1857-1924) رمان نویس انگلیسی.
2.Hugh Kenner: (1923-2003) منتقد کانادایی
3.Thomas Kuhn: (1922-1996) فیزیکدان آمریکایی.
4.Sphinx
5.Levi strauss

منبع مقاله :
آدامز، جیمزلوتر؛ یتس، ویلسون؛ (1394)، گروتسک در هنر و ادبیات، برگردان: آتوسا راستی، تهران: نشر قطره، چاپ دوم



 




منبع :

گروتسک در نگاه جفری گالت هارفام گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات