ابعاد مذهبی گروتسک -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

ابعاد مذهبی گروتسک
,ابعاد,مذهبی,گروتسک,[categoriy]

آکاایران: ابعاد مذهبی گروتسک


 

 

نویسنده: سوزان کوری (1)
برگردان: آتوسا راستی



 

هر کجا که ذهن و روان آدمی سالم و در تمامِ ابعادْ نیرومند و در تخیلات و احساسات مانند یک نابغه عمل می کند، گروتسک (بی تناسبی) با تمام قوا وجود خواهد داشت. فهرستی از نویسندگان قرن بیستم مطمئناً شامل تعدادی از آنهاست که آثارشان مرتبط با گروتسک است: فلانری اوکانر (2)، گونتر گراس (3)، ناتانیل وست (4)، فرانتس کافکا (5)، ویلیام فالکنر (6)، شروود اندرسون (7) و ساموئل بکت (8) شماری از این نویسندگان هستند. در حالی که گروتسک حداقل در اواخر قرن شانزدهم شناخته شده و مورداستفاده قرار می گرفته، اما مفهوم آن در ادبیات قرن بیستم کاربرد فزاینده ای داشته که ابزاری برجسته برای بیان پیچیدگی ها و ابعاد زندگی مدرن به شمار می رود.
هرچند که از گروتسک ممکن است برای ایجاد تأثیرات و صنایع مختلف ادبی استفاده شود، اما نویسندگانْ آن را خصوصاً ابزاری مؤثر برای برانگیختن ابعاد مذهبی یک اثر داستانی می دانند. فلانری اوکانر نویسنده ی آمریکایی، که به منظور استفاده ی هوشمندانه از این مفهوم برای خلق مفاهیم مذهبی مشهور است، بر قدرت آن برای بازنمایی جهانی بزرگ تر و مرموز و مفاهیمی که در ماورای محدوده ی تجارب روزمره ی انسان قرار می گیرند، تأکید می ورزد. او معتقد است نویسنده ای که از گروتسک استفاده می کند، کسی است که اعتقاد او بر این پایه است که زندگی مسلماً مرموز است و مرموز باقی خواهد ماند. چنین نویسنده ای هرگز با ظواهر راضی نمی شود، بلکه داستانی خلق می کند که همیشه محدودیت های درونی خود را به بیرون و به سوی مرزهای رمز و راز سوق می دهد. هرچند که او مکرراً از واژه هایی مانند بینش، راز یا ناشناخته ها در توضیح چنین متونی استفاده می کند، اما هرگز از اهمیت جزئیات حسی مطلق نمی کاهد. برای او گروتسک ابزاری برای اکتشاف رازهای خداوند و جهان از طریق بررسی جزئیات زندگی است، یعنی شیوه ای که خواننده را به آن چیزی وارد می کند که وی آن را تقدّس دنیوی می خواند.
این گنجایش بازنمایی دنیای مرموز یا ابعاد پنهانِ واقعیتْ یکی از اصول عملکرد دینی گروتسک در ادبیات است. این بُعدْ گروتسک را با فرایند رستگاری یا نوگرایی مرتبط می کند و این کار از طریق تماس با مسائل غیرعقلانی، بدن، ناخوداگاه یا تخیلات صورت می گیرد. دومین کاربرد مذهبی آن قابلیت ایجاد انتقادات اخلاقی یا پیشگویانه است. گروتسک نویسنده را قادر می سازد تا ایده آل های رایج، ارزش ها و ساختارها را به چالش کشانیده و رفتارها و رسوم اجتماعی ناهنجار یا شرورانه را افشا کند. در نتیجه می توان گفت گروتسک به نویسنده کمک می کند تا نمایی غیرمتعارف از جهانی را ارائه کند که قسمت عمده ی آن تحت اختیار ابلیس است. اما در آنِ واحد لحظاتی از امید و لطف را القا می کند تا شاید در این تماس با مفاهیم جهانی بزرگ تر، اصلاحاتی انجام گیرد.
شاید به علت این عملکرد دوگانه، مفهوم گروتسک خصوصاً در آثار زنان نویسنده ی معاصر، که موضوعات آنها بیشتر در مورد منازعات و سفر معنوی شخصیت های مؤنث به سوی تجربه ای جامع تر از خود بوده است، برجستگی بیشتری دارد. گروتسک به آنها اجازه می دهد تا واقعیت های اجتماعی را، که در از خودبیگانگی شخصیتی آنها سهم دارند، مطرح کرده و مورد انتقاد قرار دهند و در آنِ واحد حرکتی را برای احتمال ایجاد یک تجربه ی رستگاری و رهایی روحی در بُعدی جامع آغاز کنند. یکی از این نویسندگان تونی موریسون (9) است که اثر او به نام محبوب (10) نقطه ی محوری این مقاله خواهد بود.

به گزارش آکاایران: گروتسک چیست؟

در اینجا از واژه ی گروتسک برای اشاره به یک پدیده ی زیبایی شناختی استفاده می کنم که ترغیب کننده ی خلق یک مفهوم و کشف ارتباطات جدید از طریق تأثیرگذاری اش به واسطه ی شوک، سردرگمی، آشفتگی یا تناقض است. گروتسک به گونه ای مرزهای عادی بودن را درهم شکسته و همیشه به سمت مسائل مرموز و غیرقابل تشریح گرایش دارد و نیز در میان عادی بودن، خواننده با غیرعادی نیز برخورد می کند و به یافتن مفهومی جدید ترغیب می شود. جفری گالت هارفام آن را پدیده ای می خواند که به مثابه یک عنصر در قالب ساکن است. گونه ای از سردرگمی که نشاخت آن در کاربرد رایج مجموعه ای معین از تناقضات با تفکر سازمان یافته صورت می پذیرد.
ویلیام ون اوکانر (11) به ظرفیت آن برای مختل کردن حس فرد از واقعیت اشاره می کند: «گروتسک با حس ما از نظمِ سازمان یافته رو در رو شده و نیاز ما را، حداقل برای یک نظم انعاف پذیرتر و پیشنهادی، حتی المقدور تا حدودی برطرف می کند». گروتسک تأثیر به چالش کشیدن یا گذشتن از مرزهای رایج و کاوشِ نظم سازمان یافته را در پی دارد و با سیستم های ظالمانه چه اقتصادی باشد و چه نژادی، مذهبی یا جنسیتی برخورد می کند و خواننده را به سوی نگاهی به مفاهیم حاشیه ی سیستم های مفهومی ما سوق می دهد.

گروتسک چه کاری انجام می دهد؟

گروتسک به نویسنده اجازه می دهد تا هرگونه نسخه ی نهایی یا پذیرفته شده ی حقیقت را به چالش بکشد، سؤالاتی درباره ی چیزهایی که نابود شده اند یا از نگرشی خاص به واقعیت حذف شده اند، مطرح کند و ماهیت ترکیبی، مبهم و پر تناقض زندگی بشر را مکاشفه کند. این مقوله با یک بُعد اسطوره ای در ارتباط است و خواننده را به تجربه ای گسترده تر از زندگی سوق می دهد؛ تجربه ای که تثبیت کننده ی جسم، ریشه ی انسان در طبیعت و چرخه ی مرگ و تولد دوباره است.
ادیب روسی میخاییل باختین در این باره می گوید: «گروتسک آشکار کننده ی پتانسیل جهانی دیگر با نظمی دیگر و شیوه ای دیگر از زندگی است.» کارل اسکراد (12) عالم ربّانی بر این عقیده است که گروتسک ابزار مواجهه با ماوراءالطبیعه یا تقدّس یا مفهومی است که رودلف اوتو آن را بدین گونه تشریح می کند: «حرمت مذهب یا واهمه از ناشناخته ها چیزی است که نمی توان آن را از نظر مفهومی به طور کامل تعیین کرد و یک مسئله ی غیرعقلایی به شمار می رود.» این ویژگی غیرعقلایی گروتسک آشکارکننده ی چالش و عدم تعادل در لایه های خرد مذهبی یا واقعیت اجتماعی است. (13)
گروتسک واقعیت بیگانگی و وجود شر در جهان را به نمایش می گذارد، اما در عین حال بازیافت مجموعه از اجزاء و ارتباط مجدد ابعاد و تجارب خود که دور از یکدیگر واقع شده اند را ترویج می کند. دو صاحب نظر بزرگ این مقوله، ولفگانگ کایزر و میخاییل باختین، دورنماهای مغایری از عملکرد گروتسک را نشان می دهند. کایزر تأکید بر استفاده از گروتسک برای مقهور کردن و احضار ابعاد شیطانی جهان دارد و بر آن به مثابه بیان احساسات انسانی از بیگانگی و بیزاری متمرکز است: «بیان کاستی و نقص ما برای توجیه کردن خود در جهان فیزیکی.» از سوی دیگر باختین به ظرفیت گروتسک بیشتر در نقش متحد کردن تأکید دارد تا مقهور کردن آنچه که از آن ترس وجود دارد یا در تجربه ی جدید کل بودن گم شده است و دیدگاه خود را در خصوص این مقوله، در تضاد با دیدگاه گروتسک منفی کایزر، کاملاً روشن و مثبت می پندارد.
این مقوله در ادبیات به شیوه های گوناگونی عمل می کند که عمدتاً از طریق اغراق، تضاد و تحقیر است. تحقیر یا تنزل در گروتسک به واسطه ی معرفی یک ایده ال والا یا کیفیتی متضاد با دنیای مادی ارائه می شود و آرمان های معنوی و روحی را با ریشه هایش در دنیای خاکی دوباره پیوند می دهد.
«مارشال بروس جنتری» (14) در اثرش درباره ی اوکانر، این تأثیر را همچون فرایندی تشریح می کند که به کاوش و جست و جوی یک آرمان برای اصلاح آن می انجامد و اغلب نگرشی تحقیرآمیز در خصوص مادیت داشته و در عین حال، تأثیری طنز و ترویج کننده نیز دارد. هنگامی که ادبیات از گروتسک استفاده کند، می توان انتظار داشت موارد متعددی از هیئت های ترسناک، بی تناسب، دفرمه، دمدی یا رویدادهای خشن مرتبط با کاراکترهای غیرمعمول یا تصاویری از تغییر شکل های فیزیکی یا جسمانی مانند تولد، مرگ یا فصول را مشاهده کرد. ساختار داستان خود ممکن است منعکس کننده ی گروتسک به واسطه ی ترکیب سبک ها باشد یا پایانی ناتمام یا مبهم ارائه کند یا خلق کننده ی حس ناهماهنگی باشد و دیگر از تناسبات کلاسیک خبری نیست.
باختین به این نکته اشاره می کند که داستان های گروتسک عمدتاً شبیه یک میدان نبرد هستند که در آن، شخصیت های انقلابی برای آنچه که آن را حقیقت می پندارند، می جنگند و مخالف استانداردهایی قرار می گیرند که عمدتاً مورد حمایت راوی هستند. این فرایند تنزلی و تمرکز بر مادیات و جسم، چنان در تطابق با نگرش های مذهبی به عنوان الهیات آفرینش است که تأکید بر ذات آفرینندگی مکرر جهان و خوب بودن خلقت دارد. گروتسک، خصوصاً در تفاسیر باختین، جسم و مادیات را ارج می نهد و به دنبال پیوند مجدد یا وحدت با این ابعاد غیرعقلانی و غیرکلامی حیات است که خارج از قدرت بیان یا عقل عمل می کنند. در بُعدِ مذهبیْ گروتسک ابزار یاری رساندن به نویسنده است تا از طبقه بندی های دوگانه پا را فراتر گذاشته و نمایی جامع و کلی ارائه کند؛ به طور مثال وحدت جسم و روح.
صاحب نظران بر این عقیده اند که گروتسک خصوصاً در زمان های تغییر و تحول بسیار برجسته بوده است، یعنی زمانی که چارچوب های فرهنگیِ غالب شکسته شد تا راهی برای ایجاد چیزهای جدید شکل بگیرد یا هنگامی که چیزهایی که در حاشیه بودند، به سمت مرکز گرایش یافته و تبدیل به نقاط محوری شده اند. این امر توضیح می دهد که چرا گروتسک مکرراً به صورت آگاهانه یا ناخودآگاه توسط زنان نویسنده ی معاصر استفاده می شده است. جنبش زنان، که برتری مردسالاری را در هر ناحیه از اجتماع به چالش می کشد و شامل مذهب نیز می شود، نوعی تهدید به شمار می رود که مرتبط با آنچه که گروتسک می دانیم، تهدیدکننده ی نظم سازمان یافته و کلاسیک است. در مورد نویسندگان زن سیاه پوست، مانند تونی موریسون، گروتسک ارائه دهنده ی شیوه ای برای بیان ابهامات و تناقضاتی است که او برای کشف هویت به عنوان یک زن سیاه آمریکایی در ایالات متحده با آن روبه روست. هم چنین نشان دهنده ی ارتباط با فرهنگ فولکوری است که موریسون تلاش دارد به آن به مثابه عنصری رهایی بخش نگاه کند. مسلماً گروتسک در مذهب قومی آفریقایی چیز چندان غریبی نیست و کاملاً در جای خود قرار می گیرد؛ زیرا بر امکان وجود ابعاد درهم آمیخته ی خوبی و بدی در یک فرد یا واقعه به طور هم زمان تأکید دارد.

در اثر موریسون می توانیم مشاهده کنیم که گروتسک در دو مسیر عمده، که هرکدام اشاراتی مذهبی و آیینی دارند، عمل می کند. در ابتدا او از این مقاله برای انتقاد از وضعیت کنونی استفاده می کند، چه اجتماعی باشد و چه فردی. هم چنین این مقوله در حکم کاتالیزور برای شکستن نظم کنونی عمل می کند و هر چیزی را افشا می کند که موجب ترس، احساس گناه یا شرایط آزاردهنده ای است که باعث محدود کردن شخصیت های داستانش می شود و آنها را در بند نگاه می دارد. در این بعد می توان گفت او دنباله روی مدل ولفگانگ کایزر است و نیروی شر را احضار کرده، مقهور می سازد تا با وجود شیطان در جهان روبه رو شود.

در وهله ی دوم او از این مقوله برای اشاره به بازسازی و تغییرات استفاده می کند و کلیت را، برای آنچه که تجزیه یا از هم جدا شده است، مطرح می کند. گاهی اوقات استفاده از واژه ی گروتسکِ مثبتْ عملکردی را به نمایش می گذارد که مرتبط با مدل باختین است. این بُعد از گروتسک شکستن شخصیت قدیمی را ترغیب می کند و اجازه می دهد تا خلاقیتی جدید و شخصیتی نوین ایجاد شود. این فرایند اغلب شامل آزادسازی ناخودآگاه یا ارتباط با عناصر اسطوره ای است که اشاره به دنیای بزرگ تر و مرموز قلمروی مذهب دارد که در پس زمینه ی تجارب روزمره ی انسانی نهفته است.
در نوول موریسون به نام محبوب، که با فاصله ی اندک و چند سال پس از جنگ داخلی آمریکا خلق شد، گروتسک در هر دو نقش عمل می کند. از یک سو شامل فرایند رستگاری است و زندگی های از هم مجزای شخصیت های اصلی اثر یعنی ست (15) و پل دی (16) را به سوی یک کل واحد سوق می دهد. آن دو هم چنان که با وحشت تجربیات گذشته مواجه می شوند، کم کم قادر می شوند تا اجزای خاطرات شان را تبدیل به تاریخچه هایی جامع تر از زندگی کنند. این فرایند به هرکدام از آنها حسی قدرتمندتر از هویت فردی و امکان تصور آینده می بخشد. در همین حال گروتسک در برابر هر شیوه ی ساده ی آزادسازی یا یک پایان تمیز و یک دست مقاومت میک ند و به نویسنده اجازه می دهد تا تضادها، رموز و ویژگی ناتمام این فرایند را شناسایی کنند.
از سوی دیگر این مقوله با فاش کردن جنبه ی شرورانه ی برده داری همراه با ایدئولوژی هایی مانند تبعیض نژادی و جنسی و به نمایش گذاشتن این امر که چگونه این سیستم های تهاجمی نسل ها، زندگی ها و جوامع بسیاری را از بین برده اند، یک عملکرد اخلاق گرا از خود نشان می دهد و قضاوتی پیامبرگونه دارد. در این داستان مشخصاً مشکل مادرانی ارائه شده است که با توجه به ساختارهای غلط گذشته، قادر نیستند حس حریم و هویت فردی و حفاظت جدی از کودکان شان را توسعه دهند.
این داستان هم چنین نشان دهنده ی فرایند نوسازی و جایگزینی تمامیت روحی، چه برای افراد و چه جامعه، با برهم زدن نظام کنونی و ایجاد ارتباطات جدید با ریشه های قدرت و تجدید قوا در حوزه های ناخودآگاه، غیرعقلانی، جسمانی یا اسطوره ای است؛ یعنی حوزه ای از زندگی که نمی توان آن را با منطق یا کلام کنترل کرد. در همین حال مقوله ی گروتسک این امکان را برای موریسون فراهم می آورد تا هر نقطه ی ابهام، اسرار، مسائل پایان نیافته و ماهیت ترکیبی مرتبط با فرایند تغییر و تحول را شناسایی کند.
در اثر او رستگاری و آزادی به سهولت به دست نمی آید و حالتی از تکامل یا رسیدن به یک پایان شفاف و یک دست آشکار نیست. داستان او، آن چنان که فلانری اوکانر بیان می کند، همیشه حالتی برون گرا دارد و به سوی مرزهای رمز و راز حرکت می کند. هنگامی که موریسون در سال 1988 جایزه ی پولیتزر ادبی را دریافت کرد، از اشتیاقش برای باز کردن راه برای نسل جدید نویسندگان سیاه پوست سخن گفت، یعنی بسیاری از آنها که احساس محدودیت می کردند یا در تسخیر روح گذشته بودند؛ به خصوص مادرانی که مغلوب داستان ها و خاطرات جدایی از کودکان شان بودند.
در داستان محبوبْ موریسون از گروتسک برای توانمندکردن «ست» قهرمان اصلی جهت مواجهه ی مستقیم با احساس گناهِ نشئت گرفته از گذشته اش استفاده می کند. داستان مانند یک نوول ترسناک گوتیک آغاز می شود. خانه ی ست در تسخیر یک روح بچه است که باعث اذیت و آزار می شود و گاهی اوقات ساکنان را با ایجاد صداها و نورهای عجیب یا تکان های شدید می ترساند. این تسخیرشدگی مرتبط با مرگ دختربچه ی ست در سن دو سالگی است. فرزندی که خود او از ترس آینده ی شوم به قتل رسانیده بود؛ با آگاهی از این که وقتی بزرگ شود، به «سوئیت هوم» (17) برده خواهد شد، یعنی مزرعه ای که او و دیگر همراهانش زیردست ارباب جدید، معلم مدرسه، رنج و مشقت بسیاری را تحمل کرده بودند که برای برخی از آنها مرگ را به همراه داشت. اما این داستان چیزی بسیار فراتر از یک داستان ترسناک معمولی است و روایتگر تاریخچه ی ظلم هایی است که آمریکایی های سیاه پوست در دوران قبل و بعد از جنگ داخلی متحمل شده اند. علاوه بر این رویکردی روان شناسانه و معنوی از فرایند سخت ولی کند برای بهبود آگاهی و ارتباط مجدد با گذشته و جامعه در بر دارد.
در این داستان، موریسون سبک های مختلف را با یکدیگر ترکیب کرده و یکی از ابعاد رایج گروتسک را به عنوان راهی برای ازادسازی ذهن خواننده و دیدن امکانات جدید ارائه می دهد. از یک سو گروتسک خواننده و شخصیت ها را با واقعیت تکان دهنده ی بردگی و تاریخچه ی پس از آن مواجه می کند و از سوی دیگر این تضاد آغازگر فرایند رستگاری و رهایی شخصیت هاست، زیرا از قدرت محدودکننده ی ارواحِ گذشته رها شدند. شاخص ترین شخصیت گروتسک «محبوب» است، یعنی همان هیئت فیزیکی کودک به قتل رسیده که قادر است از مرزهای مرگ و زندگی، انسان و غیر انسان بگذرد و شکل و شخصیت خود را به خواست خود تغییر دهد.مانند تمام گروتسک ها، محبوب نیز خود مبهم و پیچیده است و تلاش می کند تا بهبودی و وحدت را میان ست و پل و دنور ایجاد کند و این کار را با برقراری تماس با گذشته ی آنها، احساسات و حساسیت های شان انجام می دهد.
موریسون، ست و پل را به ژرفای اقیانوس ضمیر ناخوداگاه سوق می دهد، جایی که جزئیات گذشته جمع شده و هویت یگانه تری را تشکیل می دهند. در همین حال نمایانگر خطری است که در اشتیاق غلوآمیزِ پل برای تصاحب تمام و کمالِ سِت موجود است. ست تلاش دارد تا گناه خود را با از بین بردن زندگی خود جبران کند. بسیار عجیب است که شخصیت محبوب اولین بار در فرمفیزیکی و در بافتی سیّار پدیدار می شود، حالتی که بسیار شبیه به مقوله ی گروتسک در قرون وسطی است، یعنی رویدادی که باختین از آن به عنوان رهایی موقت از نظام شکل گرفته یا سلسله مراتب تأیید شده در ساختار اجتماعی یاد می کند. پل که سابقاً در سوئیت هوم بَرده بود، به تازگی پس از هجده سال جدایی سِت را پیدا کرده و بعد از یک خانه تکانی شدید، این گونه به نظر می رسد که روح بچه را از آنجا بیرون رانده است. او، دنور (18) (دختر ست) و ست تازه از صحنه ی سرور و شادمانی یک اجتماع چهارصد نفره ی سیاه پوستان برگشته اند و در آنجا مشغول تماشا و لذت بردن از نمایش سفیدپوستانی بودند که خود را به شخصیت های یک نمایش دیدنی تبدیل کرده بودند. کارناوال تأیید و نشانه ی جمعیت سیاهان و لذت و خوشی و احتمالاً به گونه ای تحقیر ایده آل سفیدپوستان به واسطه ی شخصیت های گروتسکی مانند غول ها، مرد دوسر و کوتوله هاست.
جمعیت از دیدن شعبده بازیِ این سفیدپوستان که بی سر بوده یا دو سر دارند یا دلقک بازی می کنند، لذت می برند. در نتیجه این کارناوال نظام عادی چیزها را برهم زده و ست و پل برای دیدن شخصی جدید در هویت محبوب و واقع گرایی آماده می شوند.
هنگامی که هر سه ی آنها از کارناوال به خانه برمی گردند و بیشتر شبیه یک خانواده هستند. محبوب ظاهر می شود، در حالی که کنار تنه ی درخت نشسته، کاملاً لباس به تن دارد و انگار تازه از آب بیرون آمده است. هرچند ست و دنور به سرعت محبوب را به فرزند مقتول ارتباط نمی دهند، اما هر دوی آنها احساسی آنی از ارتباط فردی را تجربه می کنند. علایم سِت فیزیکی است، علامت رهاسازی، اضطرار کنترل ناپذیر برای ادرار کردن همراه با هجوم ناگهانی آب و احساس دمدمی بودن در او. او احساسی مشابه را به خاطر می آورد: زمان تولد اعجازآمیز دنور در عمق یک قایق شکسته و سوراخ دار و هنگامی که کیسه ی آبش پاره شد. محبوب نیز چهار روز پس از رسیدن و خواب های عمیق، حالت بی اختیاری دارد. این تصاویر تخلیه های جسمانی نمونه هایی از آنچه هستند که باختین از آن به عنوان هیئت گروتسک یاد می کند که تأییدکننده ی ارتباط با جامعه و ریشه های مادی و جسمانی است. در تحلیل او صحنه های روزنه های باز جسمانی و خوردن و نوشیدن یا روزنه های باز، نشان دهنده ی باز بودن هیئت های دیگر، جهان، جهان زیرین و هیئت های گذشته است.
صحنه های مهم تغییرات و بازسازی های فرهنگی نشان دهنده ی شکستن مرزها و امکان تولیدمثل و تولدهای جدید در بطن ترس و وحشت است. در معنای راستین گروتسک، وجود محبوب در تمام داستان همراه با تضاد است. او هم زیباست و هم بلهوس، کاملاً قدرتمند با چشمانی بی احساس و قادر به تغییر شکل یا نامریی کردن خود. دنور هویت واقعی او را بسیار زود درک می کند، زیرا هنگامی که از سینه ی ست شیر می خورده، خون محبوب را در اعماق وجود خود چشیده است. برای دنور، محبوب هم جاذبه دارد و هم دافعه. او تهدیدکننده ی فردیت او برای جلب توجه مادرش است، اما به عنوان یک هم بازی بسیار جذب کننده و فریبنده است. برای ست محبوب بیدارکننده ی خاطراتی است که ست، از گذشته اش داستان سرایی می کند. او خاطرات دوران کودکی ست و مادر خودش را شبیه سازی می کند که بسیار اندک درباره اش می داند. همان گونه که داستان می سراید، ست بیدار شدن احساساتی چون درد و خشم را در خود تجربه می کند، زیرا مادری را به یاد می آورد که قادر به نگهداری از او نبود و ست با صحنه ی دار زدنش مواجه شد.
برای پل، محبوب باز هم بیدارکننده ی احساسات است. در ظلمت این خانه ی سرد، شخصیت گروتسک محبوب و فریفتن پل توسط او، باعث آزاد سازی احساسات نهفته می شود و پل احساس می کند که «قلب زنگار گرفته اش»، که به سختیِ قوطی حلبی تنباکو است، نرم می شود. او در برابر آشکار شدن روح مقاومت می کند؛ مانند اجتناب از مواجهه با خاطرات وحشتناک روزهای گذشته اش در سوئیت هوم، منظره ی به دار آویخته شدن نزدیک ترین همراهانش یا فروخته شدن آنها و تحقیرشان و هم چنین تجارب وحشیانه و دردناک، محکومین هم زنجیر. شخصیت محبوب برای ست و پل نشان از تهدیدی خطرناک علیه آنهاست. ست احساس می کند دستانی نامریی و قدرتمند گردن او را فشار می دهند. پل به واسطه ی حضور محبوب کم کم از خانه بیرون رانده می شود. به عنوان یک نماینده ی ماوراءالطبیعه، محبوب وارد زندگی عادی این شخصیت ها شده و حس آنها را از واقعیت درهم شکسته تا آنها را برای گونه ای جدید از اتحاد اماده کند. در هر حال این اتحاد جدید به راحتی یا در یک فرایند منظم به دست نمی آید. تا زمانی که این خاطرات دردناک از ناخودآگاه انتقال می یابند، عمیقاً تهدید کننده باقی می مانند. هرچند که محبوب شاخص ترین شخصیت گروتسک در این نوول است و بیشترین نقش را در معرفی عناصر ناهماهنگی و وارد آوردن شوک به زندگی شخصیت های داستان دارد، اما ست نیز خود یک شخصیت گروتسک است، نه فقط به علت قتل تکان دهنده ی کودکش، بلکه به خاطر وجود یک زخم ناجور و درخت مانند بر پشتش. مانند اغلب هیئت های گروتسک، این زخم هم دارای معنای منفی است و هم مفهومی مثبت دارد. در ابتدا نمایانگر روزگار وحشتناک گذشته ی ست است و با خواندن کتاب متوجه می شویم که این جای زخم نتیجه ی شلاق زدن وحشیانه ی یک ارباب سفیدپوست در سوئیت هوم است و هنگامی که این واقعیت را درمی یابیم که در آن زمان، ست ماه نهم بارداری خود را می گذرانده و از یک بچه ی بزرگ تر نیز مراقبت می کرده، این واقعیت وحشتناک تر نیز می شود.
علت این شلاق خوردن شرایط گروتسک زندگی تحت قدرت و زمامداری سفید را آشکار می کند: او به این علت شلاق می خورده که جزئیات رفتار وحشیانه ی برادر، یعنی همان معلم مدرسه را برای بانوی خود تعریف می کند. معلم مدرسه برای اینکه فرضیه ی خود را ثابت کند، که سیاه پوستان بیشتر حیوان هستند تا انسان، به خواهرزاده های خود می گوید شیر ست را بدوشند، انگار که یک گاو است. این کار نه تنها مخرب و ضد انسانی بوده، بلکه ارباب قصد داشته نه تنها مالکیت خود را بر نیروی کارِ ست تثبیت کند، بلکه زندگی و تولیدمثل او را نیز مانند یک دام در دست بگیرد.
علی رغم این رابطه ی دردناک با شلاق خوردن، این جای زخم می تواند در عین زشت بودن زیبا نیز به نظر بیاید. اِمی دنور، دختر سفیدپوستی که به ست کمک می کند تا فرزندش را به دنیا بیاورد، آن را به یک درخت گیلاس وحشی تشبیه می کند.تنه، شاخه ها و حتی برگ ها. این امر ست را به یاد درختان زیبای چنار در سوئیت هوم می اندازد و علی رغم خاطره ی دردناک به دار آویخته شدن پسران از آنها، هنوز هم در ذهن او زیبا هستند. در همین حال این پوستِ مرده ی جای زخم بر پشتِ ست سمبل احساساتِ پنهان و سرکوب شده ی اوست که جرأت آزادسازی آنها را ندارد: «تصویر مردانی که برای کمک به او می آمدند، همان قدر مرده و بی جان است که پوست مرده ی او در جای زخمش.»
پل اولین بار این درخت را با گونه اش احساس کرد و در آن، اندوه ست، ریشه های آن و تنه ی ستبر و شاخه های به هم پیچیده ی آن را احساس کرد. اولین بار آن را یک نقش و به زیبایی یک نشان تزیینی، که توسط داغ آهنگری ایجاد می شود، تصور کرد. اما در زمانی دیگر که این جای زخم تنها به عنوان مجموعه ای منفور از نشان ها به نظر آمد و قادر نبود تا ارتباطی با درخت ایجاد کند؛ درختانی که در نظر او گرم و پذیرنده بودند و فرد می تواند به آنها اعتماد کند،نزدیک شود و حتی با آنها سخن بگوید.
این ارتباطات متناقض نشان می دهد که این جای زخم گروتسک نماد شاخص ماهیت متضاد گذشته و واقعیت دردناک ارواحی است که موریسون معتقد است برای تجربه ی رهایی باید با آن ها مواجه شد. این جای زخم نماد فیزیکی رنج، تحقیر و ترس است؛ اما در خود پتانسیل نمایش حضور طبیعی و دلگرم کننده ی درختان، خانه و فرایند مداوم بازسازی زندگی را دارد. حتی ست زمانی می گوید ممکن است اکنون گیلاس هم داشته باشد. این دورنماهای گوناگون جای زخم حاکی از امکان تغییر و تحول گروتسک از نیروی منفی به یک نیروی مثبت و رهایی بخش است. این نشان نماد تحقیر شدن ست است و رنجی که به خاطر نژاد و جنسیتش کشیده، اما در همین حال نماد قدرت و شهامت اوست، رمز و راز و شگفتی بقایش و تولدی جدید. بلافاصله پس از شلاق خوردن، ست به گونه ای اعجازآور از سوئیت هوم فرار می کند و دخترش دنور را به دنیا می آورد و تصمیم می گیرد از رودخانه به سوی آزادی عبور کند و به مادر شوهرش بپیوندد. سفری که تحولی بنیادین در زندگی او به دنبال دارد.
این نشان هم چنین نماد ماهیت ترکیبی این آزادسازی است. حتی در امنیت اوهایو، ست هنوز در مقابل کینه جویی معلم مدرسه آسیب پذیر است و هنوز امکان دارد رد او گرفته شود و او را بازگردانند. تقلای او شامل تلاشی بسیار برای آزاد کردن خود از سلطه ی افرادی مانند معلم مدرسه است که این قدرت را داشتند تا هویت او را تحریف کنند. فرار کردن و آزاد شدن یک مسئله بود و ادعای صاحب این خودِ آزاد، مسئله ای دیگر. با اگاهی از شرایطی که ست با آن رو در رو بوده، لحظه ی جنون او، هنگامی که تصمیم می گیرد تمام کودکانش را از بین ببرد، دیگر دیوانگی به نظر نمی رسد و کشتن فرزند، تنها برای مقابله با ادعای معلم مدرسه بر مالکیت زندگی تولیدمثلیِ اوست. اما در هر حال با شکستن و نادیده گرفتن آرمان های فرهنگی مادر بودن، این کارْ ست را در جامعه تبدیل به یک هیئت گروتسک می کند و با گمان جادوگر بودن او، تنها و منزوی باقی می ماند. هرچند که معلم مدرسه، این شکارچی برده، خود شیطان مجسم است، اما جامعه تنها ست را مسئول قتل فرزندش می داند و در این چارچوب اخلاقی، وحشیانه بودنِ قتل یک کودک بسیار ناگوارتر از شیاطین اجتماعی برده داری و ظلم و بیداد است و آنها قادر نیستند یا نمی خواهند انگیزه ی ست را درک کنند.
در ارتباط با تمام این رویدادها، تصویر گروتسک و این جای زخم نمایانگر زنندگی تبعیض نژادی و زن ستیزی است و نه تنها زندگی را از نظر فیزیکی دگرگون می کند، بلکه تأثیر روانی خود را برجای می گذارد. شبیه بودن آن به درخت گیلاس وحشی هم چنین نماد ارتباط ازادسازانه ی ست با گذشته، خانه و ریشه های تجدید حیات در دنیای طبیعی است.
این داستان هم چنین شامل دیگر رویدادها و تصاویری حاکی از امید برای بازسازی ارتباط با جامعه و به هم پیوستن بخش های سرکوب شده یا گمشده ی شخصیت خود می شود. یکی از علایم این بازسازی تأکید بر قدرت درمانگر تماس فیزیکی است و زمان تولد دنور و سفر اعجازآمیزِ ست به سوی آزادی یکی از این زمان های برجسته است. دختر سفیدپوست جوانی، که به عنوان یک قابله به ست کمک می کند، پاهای او را هم ماساژ می دهد و زخم هایش را پانسمان می کند. هنگامی که ست به خانه ی مادر شوهرش می رسد، او نیز بدنش را شست و شو داده، ماساژ می دهد و زخم هایش را مرهم می نهد. در نتیجه تجربه ی ست شامل لذت جسمانی شیر دادن به دنور و فرزند بزرگترش است. تجربه ای که موقتاً وحشتِ گروتسکِ خاطره ی خواهرزاده های معلم مدرسه را به فراموشی می سپارد. این تجربه و داشتن شیر کافی برای هر دو فرزند و جشن کوچکی که پس از رسیدن او برپا می شود، تصاویر وفور در بحبوحه ی چنین شرایطی اند و این همان زمینه ای است که باختین آن را جسم گروتسک می نامد.

مهمانی با چند تمشک آغاز می شود که توسط استامپید (19)، همان مردی که به ست در آزادی کمک کرده، اهدا شده است اما این مهمانی به سرعت تبدیل به جشنی بزرگ می شود. بوقلمون، پای تمشک و نخودفرنگی های تازه به رونق جشن می افزایند. این جشن تبدیل به رویداد سخاوتی بی حد و حصر شده و داستان انجیل درباره ی اطعام 5000 نفر را به یاد می آورد که نشان دهنده ی ارتباطات لذت بخشِ اجتماع و لذتِ اتحاد و آزادی است.باختین خوردن و نوشیدن را ابعاد مهم جسم گروتسک می داند، به خصوص در دوران قرون وسطی نشان دهنده ی درگیر بودن انسان در زندگی و جهان و اتحاد سمبلیک نیروی کارگر و تجدید پیروزی زندگی بر مرگ است. اما در هر حال این لذت و خوشی زودگذر است و با این که هدفْ گرد هم آوردن گروه بوده است، تأثیری متضاد مشاهده می شود.

حسادت و دشمنی و ورود نابهنگام معلم مدرسه نمادهای حضور هم زمان گناه و شرارت در برابر خوبی اند. معلم مدرسه در اینجا به عنوان یک هیئت گروتسک، که از مرزها عبور کرده و وارد ایالت آزاد کنتاکی و جامعه ی سیاهان شده است، نمود می کند. با در نظر گرفتن قدرت فراگیر سیستم برده داری، که می خواهد ست و کودکانش را تحت سلطه ی خود قرار دهد، وارد شدن معلم مدرسه یک شوک ایجاد می کند و تنها تأثیراتی منفی از خود به جای می گذارد. بلافاصله پس از رسیدن او، ست نوزادش را به قتل می رساند، باعث وحشت پسرانش می شود و از جامعه اش طرد می شود.
دیگر تصویر گروتسکِ مثبت، مرتبط با جامعه ی عوام یا جسم است و این فرایند غیرعقلایی در توضیح مذهب خوشی و عقاید آیینیِ مادر شوهرِ ست نمود می یابد. مذهبی که به جسم احترام گذاشته و آن را پرستش می کند. او به عنوان یک زن قدرتمند، که خود را از بردگی رهانیده، خاطراتی مقدس و محترم را برای ست شکل می دهد: با نمود آیین های افریقایی از موزیک، پایکوبی و سرمستی و تسخیرشدگی به عنوان نوعی پرستش. مادر شوهر ست عقیده ی خود برای دوست داشتن جسم را این گونه بیان می کند: «بدنِ خود را به شدت دوست داشته باش. عاشق دستانت باش، دوست شان بدار و دیگران را با آن لمس کن. باید آنها را دوست بداری، باید». او مردم را ترغیب می کند تا شاد باشند و آواز بخوانند. او به آنها نمی گوید که زندگی خود را کاملاً پاک و منزه کنند، بلکه معتقد است تنها توفیقی را به دست می آورند که قادر به تصور کردن آن هستند. او نیروی شفابخش و آزادکننده ی جسم را درک کرده و به مردمش می گوید که جزء جزء بدن خود را دوست داشته باشند، راهی برای جبران کردن سال های بردگی و ارباب های سفیدپوستی که جسم آنها را تحقیر کرده و معتقد بودند بردگان نباید لذت را تجربه کنند. او فرصتی را برای آنها فراهم می کند تا خاطرات و تجربیات ضد انسانی خود را از طریق قدرت آواز و تصورات خود متحول کنند.
سال ها پس از مرگ مادر شوهر ست، هنگامی که ست به آنجا بازمی گردد خاطرات قدرتمند آن روزها و 28 روز آزادی اش را به یاد می آورد و هنگامی که به یادش می آید مادر شوهرش چگونه بدنش را استحمام کرد و ماساژ داد، یک لحظه ی گروتسک نیز ایجاد می شود، احساس لمس انگشتان کودک بر روی گردنش که تبدیل به یک تنگنای خفه کننده می شود. هرچند به یاد آوردن این آیین مذهبی حالتی درمانگر و تجدیدکننده دارد، اما ست هنوز درگیر احساس گناه و وحشت خاطراتی است که محبوب آنها را بیدار کرده است. در مواجهه با خبر وحشتناک سرنوشت شوهر سابقش در سوئیت هوم، احساس می کند دنیایش درهم می شکند و قادر به تجربه ی امکانات شفابخش آیین لذت نیست.
برای عبور از این خاطرات و تجربه کردن وحدت روحی، ست نیازمند زمانی برای لذت و خوشی است، درست همان گونه که مادر شوهرش توصیه می کرد. این دوران عقب نشینی و خلاقیت در داستان هنگامی آغاز می شود که ست تصمیم می گیرد توصیه ی مادر شوهرش مبنی بر پذیرنده بودن را عمل کند. به کشمکش ها پایان داده، زندگی را درک کند و به تجسمات خلاق اجازه ی جلوه گری دهد. در این بخش از داستان می بینیم که چگونه مقوله ی گروتسک، از طریق تصورات و ناخودآگاه، باعث آزادسازی تجارب و مسائل مخوف می شود. پس از یک بعدازظهر لذت بخش و اسکیت بازی روی یخ با دو دختر، ست احساس رهایی آرامش بخش را تجربه می کند و تازه شروع به ادراک این مقوله می کند که محبوب واقعاً کیست؟ و صدای به هم متصل شدن قطعاتی را می شنود، که مخصوصاً برای آنها طراحی شده است؛ درست مانند یک پازل. این تجربه ی اولیه به یک دوران بازی می انجامد که خود به زودی تبدیل به گروتسک می شود و حالتی اغراق آمیز دارد.
در این بازی ست مثل زنان کارناوال لباس می پوشد و مانند کودکان بازی می کند. گل های رونده پیرامون خانه را گرفته اند و نه تنها نقش آنها عوض می شود (محبوب تبدیل به مادر و ست تبدیل به فرزند می شود)، بلکه فرم فیزیکی آنها نیز تغییر می یابد. شخصیت محبوب گسترش یافته و تأثیر رشد و قدرت خود را به نمایش می گذارد. در حالی که به نظر می رسد ست در حال کم رنگ شدن و کوچکتر شدن است. این استفاده از لباس های کارناوال و جشن و سرور و تحولات جسمانی یادآور گروتسک مثبت باختین است که حاکی از تغییر و بازسازی است. اما در هر حال در ماورای این صحنه، زندگیِ ست در خطر است و می توان یک گروتسک دوگانه و متضاد را در آنِ واحد مشاهده کرد. هم چنان که شخصیت محبوب کاملاً او را تصرف می کند، ست از دنیای مادیات عقب نشینی کرده و دیگر غذا نمی خورد. به نظر می رسد محبوب ست را برای لحظه ی تحول و بصیرت انتهای داستان آماده می کند. در این صحنه زن مشغول به آوازخوانی و به دام انداختن روح محبوب است. تا این زمان ست تماس خود را با خاطرات گذشته اش مجدداً به دست آورده، اما هنوز هم از طرد شدن توسط مردمش رنج می برد و آن قدر در دام گناهش گرفتار است که کاملاً از زندگی روی برگردانده است. دنور نهایتاً ریسک کرده و به سوی گروه مردمانش گام برمی دارد.
زنی از شهر به سوی خانه ی ست می آید تا با روح عریان و بزرگ شده ی محبوب مواجه شود و او را از آنجا بیرون براند. وجود آنها نشان از این دارد که ست می تواند دوباره با جامعه ی خود ارتباط برقرار کند و این امر به تنهایی این قدرت را دارد تا این نیروی شیطانی و روح گذشته را مقهور کند. در حالی که زن آیین مادر شوهرِ ست را در رابطه با پاکسازی و نیروی شفادهنده و آن تجربه ی نخستین به خاطر می آورد، شروع می کند به دعا کردن و فریاد زدن. فریادی که به سوی آغاز و ازلیت بازمی گردد؛ بدون کلام و فقط با آوا در این لحظه ست قادر می شود تحول خاطرات منفی را تجربه کند؛ گویی نیروی پاک کننده به سراغ او آمده، در همان حال صدای زن را می شنید که به دنبال صدایی می گشت که پشت دنیا را بشکند.
در حالی که زن ایستاده و دستان محبوب را در دست گرفته، این صدا ظاهراً ست را درهم می شکند و منقلب می کند و مانند کودکی که غسل تعمید داده می شود، می لرزد و با به یادآوردن تشریفات غسل تعمید، سمبل های تحول جدید و عضویت در جامعه نمود می یابند. بار دیگر لحظه ی رهایی در تعادل با تخریب قرار می گیرد. درست زمانی که تجربه ی لذت را با مادر شوهرش می آموزد و قدرت شفادهنده ی او را دربرمی گیرد، صاحبخانه ی سفیدپوست آقای بودوین (20) وارد حیاط می شود و به نظر می رسد احساسات ست، درباره ی زمانی که معلم مدرسه وارد آن جشن شد، دوباره زنده می شود. او احساس می کند دنیا به دور سرش می چرخد و می خواهد با قطعه ای یخ به بودوین حمله کند، اما دخترش دنور مانع او می شود و در همین لحظه محبوب ناپدید می شود. به نظر می رسد به دام انداختن ارواح با موفقیت به انجام رسیده، اما حالتی حاکی از عدم ترک کامل محبوب مشاهده می شود. در پشت خانه ی ست رودخانه ای وجود دارد که بعداً برخی ها می گویند زنی عریان را در آن دیده اند که موهایی از ماهی دارد. صحنه ی آخر با پل نمونه ای زیبا از امید و آشتی را ارائه می دهد. پل بازمی گردد تا ست را متقاعد کند که باارزش ترین چیزِ زندگی اش است و باید داستان های شان را در کنار یکدیگر قرار دهند. او در حالی ست را می یابد که در زیر لحاف رنگارنگی، که مادرشوهرش به او داده، خود را پنهان کرده، اما هنوز امید می رود که این مواجهه با محبوب مانند یک کاتالیزور برای تغییر و تحول و رشد هر دوی آنها عمل کرده باشد. آنها با خاطرات سرکوب شده روبه رو شده، حسی جامع تر از خود را به دست آورده اند. آنها ترس، درد و وحشت را تجربه کرده اند، اما نهایتاً قادر شدند تجربه ی گروتسک را به یک نیروی مثبت رهایی بخش تبدیل کنند.
اما در هر حال و با توجه به روح گروتسک، داستان پایانی شفاف ندارد و درواقع این بخش پر از معما در تضاد با تم امیدوارکننده ی صحنه های قبلی است. حالت سخن گفتن راوی در انتهای داستان بسیار غمناک بوده و به تنهاییِ روحی اشاره دارد که جامعه به دست فراموشی اش سپرده است. «دیگر عضوی از جامعه نیست و برای او حسابی باز نمی شود.» و روحی که هنوز در جهان اساطیر و رؤیاها سرگردان است. این بخش نوعی قضاوت درباره ی اجتماعی است که ترجیح می دهد از داستانی مانند محبوب عبور نکند، بلکه می خواهد این ابعاد تکان دهنده ی تاریخ محو شود.
در این بُعد و علی رغم برخی لحظات رهایی بخش، این اجتماع در مورد درک ناقص عشق و بخشش مورد قضاوت قرار می گیرد. هرچند گروتسک دستمایه ی اصلی تمام آثار تونی موریسون است، اما محبوب نمونه ای بارز از این امر است که این مقوله چگونه می تواند نه تنها به عنوان نقدی بر شرارت و بدی و آشکارسازی جنبه های سرکوب شده و پنهان زندگی مدرن عمل کند، بلکه بینشی از یگانگی و بازسازی را، در حالی که شخصیت ها از مرزهای ترس و گناه عبور می کنند، ارائه می دهد.
به نظرِ من در محبوب، موریسون، در به کارگیری عملکردهای منفی و مثبت گروتسک، به نویسندگان قرن بیستم می پیوندد. در نتیجه حداکثر این مقوله را در مقام ابزار ایجادکننده ی مفهوم به کار می گیرد. (مارشال بروس جنتری در کتابش، به نام مکتب گروتسک فلانری اوکانر، بیان می کند که این نویسنده در آثار خود از حالت های منفی و مثبت گروتسک هم زمان استفاده کرده، گاهی اوقات حالات گروتسک منفی را تبدیل به بخشی از فرایندهای رهایی بخش می کند.)

پی نوشت ها:

1.SUSAN COREY
2.Flanneru oconnor
3.Gunter Grass
4.Nathaneal West
5.Frantz Kafka
6.William Falkner
7.Sherwood Anderson
8.Samuel Beckett
9.thony morrison
10.Beloved
11.William Van Oconnor
12.Carl Skrade
13.اسکراد بر این عقیده است که آشوب و بروز گروتسک یک ندای تجدیدیافته برای شناسایی مسائل غیرعقلانی به عنوان واقعیت و ابعاد ارزشمند انسان و در نتیجه شاید تجربه ی انسان از خداست.
14.Marshall Bruce Gentry
15.Sethe
16.Poul.D
17.Sweet home
18.Denver
19.stampid
20.Bodwin

منبع مقاله :
آدامز، جیمزلوتر؛ یتس، ویلسون؛ (1394)، گروتسک در هنر و ادبیات، برگردان: آتوسا راستی، تهران: نشر قطره، چاپ دوم



 




منبع :

ابعاد مذهبی گروتسک گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات