ایوان، پسر روستایی -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,ایوان,روستایی,[categoriy]

آکاایران: ایوان، پسر روستایی



 

نویسنده: آ. ک. باریشنیکوا (کوپر یانیخا)
مترجم: روحی ارباب



 

به گزارش آکاایران:  داستانی از روس ها

توی خرمن یک نفر دهاتی، یک موش خانگی و یک موش صحرایی راه پیدا کردند.
موش خانگی خیلی محتاط، ولی موش صحرایی بی فکر بود و فقط توی خرمن جست و خیز می کرد؛ کارش این بود که یا تخم مرغی بدزدد، یا جوجه ای را به چنگ بیاورد، ولی موش خانگی برای خودش آرد تهیّه می کرد.
برف زیادی بارید و موش صحرایی چیزی برای خوردن پیدا نکرد. پیش موش خانگی آمد و مقداری آرد از او به قرض خواست. موش خانگی به او آرد داد.
فصل بهار رسید. موش خانگی آردش تمام شد؛ پیش موش صحرایی رفت که چیزی به عنوان قرض از او بگیرد. موش صحرایی دُم موش خانگی را گرفت و چنان او را به زمین زد که آه از نهادش برآمد.
موش خانگی به دادگاه شکایت کرد. حیوانات و پرندگان جمع شدند و به دادخواست موش خانگی رسیدگی کردند.
موش صحرایی به حیله و تزویر دست زد. همه ی پرندگان و حیوانات را غذا داد و شربت نوشانید و آن ها را طرفدار خودش کرد.
عقاب قاضی دادگاه بود. رأیی را که صادر شده بود به این شرح خواند:
- دادخواست موش خانگی قابل طرح نیست.
موش خانگی هم به نوبه ی خود خیلی زرنگ بود. وقتی که دید عقاب پا روی حقیقت گذاشت، فرصت را از دست نداد؛ همین که عقاب از فرط خستگی خوابید، بال هایش را جوید.
صبح زود یک نفر دهاتی به جنگل می رفت تا هیزم بشکند. و بخاری خودش را روشن کند. در راه به حیواناتی که خوابیده بودند برخورد خیلی ترسید و سر اسب را برگرداند و برگشت.
عقاب به او گفت:
- ای مرد دهاتی، عجله نکن؛ مرا هم همراه خودت ببر؛ به من غذا بده و از من نگاهداری کن؛ هر وقت سالم شدم، از زحمات تو تشکّر خواهم کرد.
مرد دهاتی عقاب را نزد خودش برد و یک سال تمام از او نگاهداری کرد. بال های عقاب کم کم خوب شد و او توانست مرد دهاتی را بر پشت خود سوار کند و پیش خودش ببرد.
مرد دهاتی یک سال پیش عقاب ماند. خورد و خوابید و گردش کرد و چنان به او خوش گذشت که نفهمید چطور یک سال تمام شد.
بعد از گذشتن یک سال، مرد دهاتی خواست که به منزل برگردد. عقاب جعبه ای به او داد و گفت:
- این جعبه را بردار و تا به منزل نرسیده ای آن را باز نکن.
مرد دهاتی، وقتی که مقداری راه رفت، حس کنجکاوی اش تحریک شد و با خود گفت:
- خوب است درِ جعبه را باز کنم و ببینم که توی آن چیست؟
همین کار را کرد و از توی جعبه خانه ها، انبارها، و دکان های پر از جنس و کالا بیرون ریختند. هر چه کرد نتوانست درِ جعبه را ببندد. در همین موقع جادوگری سر رسید و گفت:
- اگر چیزی را که در منزل داری، و از وجود آن بی خبری، به من بدهی، به تو کمک می کنم.
مرد دهاتی با خود گفت:
- می دانم چه چیزهایی در منزل دارم؛ چیزی نیست که از وجود آن بی خبر باشم.
با این فکر، راضی شد که هر چه در منزل دارد، و از وجود آن خبری ندارد، در اختیار جادوگر بگذارد.
مرد دهاتی قراردادی نوشت. جادوگر هم خانه ها، انبارها، و دکان های پر از جنس و کالا را در درون جعبه جای داد و به مرد دهاتی سپرد.
مرد دهاتی، وقتی که به منزل رسید، دید که زنش پسری زاییده است. در عوض این که خوشحال شود، اوقاتش تلخ شد و قراردادی را که با جادوگر نوشته بود، توی جعبه گذاشت و راجع به آن با کسی چیزی نگفت.
سالها گذشت. مادر و پسر درباره ی این قرارداد چیزی نمی دانستند؛ درِ جعبه را باز کردند و انبارها را بیرون آوردند، ولی مرد دهاتی خوشحال نبود.
پسر دهاتی، ایوان، بزرگ شد تا بیست و دوساله شد. یک روز سرِ جعبه را باز کرد و از ته آن قرارداد را بیرون کشید و خواند. از پدرش پرسید:
- پدرجان، این قرارداد چیست؟
مرد دهاتی داستان ملاقات خودش را با جادوگر برای او شرح داد. ایوان به او گفت:
- ای پدر جان، تو می بایست قبلاً این مطلب را به من گفته باشی. حالا هم عیبی ندارد. اوقاتت تلخ نشود؛ می روم تا دین تو را ادا کنم.
ایوان به راه افتاد. خیلی راه رفت تا به جنگل انبوهی رسید. در وسط آن خانه ای بود بسیار بزرگ، که اطراف آن کلّه های انسان آویخته بودند و با پوست انسان دیوارهایش را پوشانیده بودند.
ایوان پیش جادوگر رفت. جادوگر گفت:
- ایوان، پسر روستایی، از مدّت ها پیش می بایست به این جا آمده و دِین پدرت را ادا کرده باشی. برو توی آشپزخانه و در آن جا استراحت کن.
فردا هم برای کار حاضر شو.
ایوان به آشپزخانه رفت.
جادوگر کلفتی داشت که بی اندازه زیبا بود. خود ایوان هم جوان قشنگی بود. هر دو از یکدیگر خوششان آمد.
ایوان برای دختر داستان خودش را شرح داد. دختر زیبا به او گفت:
- ایوان، تو گرفتاری بزرگی در پیش داری؛ ارباب من قصد دارد تو را بکشد. ببین، توی حیاط مقداری هیزم هست؛ فردا ارباب من به تو دستور می دهد که آن ها را بشکنی و در یک جا مرتّب بچینی.
ایوان جواب داد:
- این که کار مهمّی نیست. الحمدلله خداوند به من زور و قدرت کافی داده است و از این کارها باکی ندارم.
دختر گفت:
- ایوان، پسر روستایی، غرّه مشو. این هیزم ها هیزم های ساده و عادی نیست. در این جا زور به درد نمی خورد؛ باید زرنگ بود. این درختانی که در اطراف هیزم ها می بینی، روزی مثل تو جوان های زورمندی بودند، ولی به این شکل درآمدند. فردا که به شکستن هیزم مشغول می شوی، چوب نازکی در آن جا خواهی دید؛ با تبر روی آن بزن؛ اگر این کار را نکنی، هر چه بر سرت آید، گناهش با خودت است.
روز بعد، جادوگر به ایوان دستور داد که هیزم ها را بشکند و روی هم بچیند.
ایوان تبر را برداشت و با ضربه ی محکمی بر روی هیزم زد، ولی هیزم از جای خودش تکان نخورد و نشکست.
ایوان بار دوم بر روی هیزم زد؛ این بار ضربه اش محکم تر بود؛ باز هم نشکست.
ایوان ترسید و حرف کلفت را به خاطر آورد. چشمش به چوب نازکی افتاد. با تبر روی آن چوب زد. هیزم ها شکستند و روی هم مرتّب چیده شدند.
ایوان پیش جادوگر رفت و به او اطلاع داد که دستورش را انجام داده است.
جادوگر توی حیاط آمد. دید که ایوان راست می گوید. اوقاتش تلخ شد، ولی به روی خودش نیاورد و گفت:
- متشکّرم، خوب کاری کردی، برو توی آشپزخانه و استراحت کن. فردا باید سوار اسبی بشوی که سرکش است.
ایوان توی آشپزخانه آمد و خندید و گفت:
- برای من این کار بسیار ساده است که سوار اسب سرکش بشوم.
کلفت به او گفت:
- ایوان، غرّه مشو، ارباب من می خواهد تو را هلاک کند. این اسب معمولی نیست. من سه پود ترکه های آهنی به تو می دهم؛ وقتی که اسب روی پا ایستاد، با این ترکه های آهنی به بنا گوش اسب بزن.
روز بعد کرّه اسبی را که سرکش بود نزد ایوان آوردند. این اسب، خودِ جادوگر بود که به این شکل درآمده بود. ایوان سوار بر اسب شد. اسب از درخت های جنگل بالاتر رفت و چیزی نمانده بود که به ابرها برسد. می خواست ایوان را بر زمین بزند. ایوان خودش را به اسب چسبانید و با ترکه های آهنی به بناگوش اسب زد. آن قدر با این ترکه ها به اسب زد که اسب رام شد.
ایوان آن را دمِ درِ خانه بست و آمد پیش جادوگر. جادوگر به شکل آدم درآمده بود و در بستر دراز کشیده بود و ناله می کرد:
- ایوان، این بار هم کارت را خوب انجام داده ای. حالا یک کار دیگر هم باید بکنی. فردا صبح توی حمامِ من باید حمام کنی.
ایوان آمد توی آشپزخانه و دستور جادوگر را برای دختر گفت و خندید:
- این هم کار شد؟ حمام کردن که کاری ندارد!
کلفت به او جواب داد:
ارباب من می خواهد تو را زنده زنده توی حمام بسوزاند، بعد پوستت را بکند و کلّه ات را روی چوبه آویزان کند، ولی برو بخواب تا ببینم فردا چه می شود.
دختر کلفت شبانگاه یک نان گرد پخت و آن را گذاشت توی حمام و خودش با ایوان پا به فرار گذاشتند.
روز بعد، جادوگر دستور داد که حمام را روشن کنند و آن قدر گرمش کنند که قرمز بشود.
جادوگر از پشتِ درِ حمام پرسید:
- خوب، بگو ببینم، ایوان، پسر روستایی، حمام گرم است؟
نان گردی که حرف می زد از توی حمام جواب داد:
- خیر، حمام گرم نیست. سه سال است که این حمام گرم نشده است. از شدّت سرما دندان هایم صدا می کند.
جادوگر غضبناک شد که چرا نوکرانش حمام را خوب گرم نکرده اند.
دوباره آمد پشتِ درِ حمام و پرسید:
- خوب، ایوان، پسر روستایی، بگو ببینم، حمام من گرم است؟
نان گرد جواب داد:
- خیر، حمام گرم نیست. سه سال است که این حمام گرم نشده است.
از شدّت سرما دندان هایم صدا می کند.
جادوگر خودش هیزم زیر حمام گذاشت و هر چه هیزم داشت سوزانید. بعد آمد پشت در و پرسید:
- خوب، بگو ببینم، ایوان، پسر روستایی، حمام گرم است؟
نان گرد جواب داد:
- خیر، حمام گرم نیست. سه سال است که این حمام گرم نشده است. از شدّت سرما دندان هایم صدا می کند.
جادوگر درِ حمام را باز کرد و دید که جز نان گرد چیز دیگری در حمام نیست. از کلفت خانه هم خبری نبود.
جادگر نوکرهایش را به تعقیب آن ها فرستاد.
دختر زیبا وقتی که دید نوکرهای جادوگر به آن ها نزدیک می شوند، خودش خوک شد و ایوان به شکل چوپان درآمد.
نوکرهای جادوگر از چوپان پرسیدند:
- بگو ببینم ایوان، پسر روستایی، از این جا نگذشت؟
چوپان جواب داد:
- خیر، من کسی را ندیدم.
نوکران جادوگر برگشتند. جادوگر پرسید:
- هیچ کس را در راه ندیدید؟
- خیر، جز چوپان با خوکش کس دیگری را ندیدیم.
- خود همان ها بوده اند که در عقبشان رفته بودید.
دوباره نوکران جادوگر در تعقیب آن دو نفر رفتند. دختر زیبا شنید که دارند عقب آن ها می آیند؛ ایوان را به شکل اسب درآورد و خودش ترب شد.
نوکران دست خالی برگشتند. جادوگر پرسید:
- هیچ کس را در راه ندیدید؟
- خیر، کسی را ندیدیم. فقط اسبی دیدیم که روی دمش تُرُب بسته بودند.
- وای بر شماها! این اسب و ترب خود همان ها بوده اند.
خود جادوگر در تعقیب آن ها رفت. زمین زیر پایش لرزید.
دختر زیبا شنید که دارند عقب آن ها می آیند.
خودش دریا شد و ایون به شکل اردکی درآمد.
جادوگر آب دریا را نوشید تا دریا خشک شود، ولی اردک به صدا درآمد و گفت:
- ان شاءالله بترکی! ان شاءالله بترکی!
همین طور هم شد؛ ترکید و مرد.
ایوان، پسر روستایی، با عروس خود به منزل، نزد پدر و مادر آمدند. جشن بزرگی ترتیب دادند. زندگی خوشی آغاز کردند.
همه چیز به دلخواه آن ها است. گاه گاه به من نامه می نویسند، ولی این نامه ها به من نمی رسد.
منبع مقاله :
باریشنیکوا (کوپر یانیخا)، آ.ک؛ (1382)، داستانهای روسی، ترجمه ی روحی ارباب، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم

 




منبع :

  • اشتراک
  • گزارش تخلف
  • 0 محبوب

اخبار اکاایران