آن قدر شور بود که خان هم فهمید -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,فهمید,[categoriy]

آکاایران: آن قدر شور بود که خان هم فهمید



 

نویسنده: الهه رشمه




 

به گزارش آکاایران: مورد استفاده:

در مورد اشخاصی بکار می‌رود که با زیاده روی در کارهای نادرست خود صدای آرام‌ترین افراد را هم درمی‌آورند.
روزی روزگاری، حاکم کم عقلی بر شهری حکومت می‌کرد. پدر او قبلاً حاکم آن شهر بود و هنگامی که از دنیا رفت یک خانه بزرگ، چند زمین و باغ و کلّی ثروت برای پسرش به ارث گذاشت و فقط در عوض این ثروت از پسرش خواست از اموالش به خوبی مراقبت کند و حواسش به افرادی که سالیان سال با آنها زندگی کردند و به آنها خدمت کرده‌اند باشد و احترام آنها را حفظ کند.
حاکم نیز به وصیّت پدر عمل کرد و خدمتکاران خانه را سر جای قبلی که کار می‌کردند نگه داشت به خصوص آشپزخانه که کارش زیاد بود، چون حاکم همیشه چند نفری را به عنوان میهمان سر سفره‌ی خود داشت و آشپز مجبور بود همیشه آماده پذیرایی از میهمانان حاکم باشد. این کار یک اشکال داشت و آن اینکه وقت نداشت با حوصله حواسش به همه چیز غذا باشد. به همین جهت یک روز غذا شور بود یک روز بی‌نمک یک روز ترش بود یک روز شیرین. ولی حاکم با همه‌ی این شرایط مراعات آشپز را می‌کرد و هیچ وقت اعتراضی نمی‌کرد. گاه اطرافیان به آشپز تذکر می‌دادند، ولی چون خود حاکم حرفی نمی‌زد او قبول نمی‌کرد.
تا اینکه یک روز موقع درست کردن غذا ظرف نمک از دست آشپز سُر خورد و داخل ظرف خورشت افتاد تا آشپز بخواهد بجنبند و ظرف نمک را خارج کند، کلی از نمک‌ها در غذا ریخت و حسابی غذا را شور کرد. حاکم و میهمانانش سر سفره نشسته بودند و گرسنه منتظر غذا بودند، آشپز مجبور شدن همان غذا را به سر سفره ببرد.
آشپز خود غذا را برای میهمانان کشید تا بخورند میهمانان همان لقمه‌ی اول فهمیدند چقدر غذا شور است. حاکم چند لقمه‌ای خورد ولی ناگهان به آشپز گفت: ببینم به نظر شما این غذا کمی شور نشده؟ میهمانان که قبلاً غذای این آشپز را خورده بودند و خونسردی حاکم را دیده بودند با تعجب نگاهی به حاکم کردند. آشپز سریع گفت: نه قربان فکر نمی‌کنم اینطوری باشد؟ یکی از میهمانان ناگهان فریاد زد «خجالت بکش، تازه فکر نمی‌کنی؟ این غذا آنقدر شور است که خان هم فهمید. خان در حالی که دست از غذا خوردن می‌کشید گفت: یعنی تاکنون همیشه غذا بد بوده و من نفهمیدم. تو به من گفتی نفهم؟ بلند شو و از جلوی چشم من دور شو. بعد به آشپز گفت: دیگر به اینها غذا نده و خودش مابقی غذا را خورد.
منبع مقاله :
رشمه، الهه، (1392)، ضرب المثل و داستانهایشان (معنی ضرب المثل و ریشه‌های آن)، تهران، انتشارات سما، چاپ اول



 

 




منبع :

  • اشتراک
  • گزارش تخلف
  • 0 محبوب

اخبار اکاایران