پرسه در خیال شاعر (مصاحبه) -آکا

آکاایران: سرویس هنر آکا ایران به نقل از تبیان؛ بخش شعرو ادبیات:

گفت و گو با محمد شمس لنگرودی

اینکه «شمس لنگرودی» در خیل مخاطبان شعر، اقبال دارد و دفتر شعرش را هنوز می خرند و می برند و می خوانند، شاید به این خاطر باشد که «حرف» دارد؛ به این دلیل که حرف «خودش» را می زند. ایده های «شمس لنگرودی» متعلق به «شمس لنگرودی»ست. دو جین اسمِ فیلسوف و نظریه پرداز و تئوری ساز ردیف نمی کند برای پیش بردن نظریات خویش و مرعوب کردن ما و شما. «شمس لنگرودی» پشت کسی سنگر نمی گیرد. مطالعات فراوانی دارد اما نقل قول هایش از این و آن، کم اند. بله؛ به قول «شمس لنگرودی»، او «تنها سپاسگزار پای خودش» است.

به گزارش آکاایران: مصاحبه: یاسر نوروزی، پریسا قهرمانی - بخش شعر و ادبیات آکا ایران

پرسه در خیال شاعر (مصاحبه)
,پرسه,خیال,شاعر,[categoriy]

آکاایران: پرسه در خیال شاعر (مصاحبه)

جایی در گفته های تان خوانده بودیم که از «لج و لج بازی» شاعر شدید! روند شاعر شدن طوری هست که بشود از روی «لج و لج بازی» شاعر شد؟

نخیر. اتفاقی رخ داد و باعث شد من به استعداد شاعری ام پی ببرم. شاید اگر آن اتفاق نمی افتاد، من خیلی شعر را جدی نمی گرفتم و دنبالش نمی رفتم. ماجرا از این قرار بود که روزی یکی از شعرهای کودکی ام را در کلاس انشاء خواندم. آن زمان کلاس سوم ابتدایی بودم. وقتی سر کلاس شعرم را خواندم، معلم اظهار تأسف کرد و جمله ای شبیه به این گفت که "هر کسی از راه می رسد شعر می گوید". این حرف به من برخورد و خطاب به آن معلم با خودم گفتم آنقدر شعر می گویم که یک روز متوجه بشوی من شاعر خوبی هستم.

اگر زمانی برسد که شعر «شمس لنگرودی» را پشت شیشه کامیون ها و وانت ها ببنید، ناراحت نمی شوید؟

به نظر شما آیا شعر «حافظ» که پشت کامیون نوشته می شود، شعر بدی ست؟ یعنی کیفیت اشعار «حافظ» از «خاقانی» بدتر است که شعر یکی را همه جا می بینید و شعر دیگری مورد توجه عوام نیست؟ آیا پرفروش بودن آثار مارکز به معنای عامه پسند بودن و ابتذال کیفی آثار اوست؟ دقت کنید که هنر اساساً قرار است به نیازهای پاسخ نداده انسان ها پاسخ دهد. بنابراین هر هنری، هر چه بیشتر اقشار جامعه را در بر بگیرد، هنر مؤثرتری است. در نتیجه، به گمان من، آرزوی هر هنرمند واقعی (از جمله خود من که امیدوارم مصداق حرکت به سمت این مفهوم باشم)، این است که مخاطبان بیشتری را به دایره مخاطبانش اضافه کند. بله! من خوشحال خواهم شد اگر روزی شعر من پشت کامیون ها نوشته شود. فقط بدانید که این مسئله به این معنی نیست که من ارزش های زیباشناختی خودم را پایین می آورم، بلکه با حفظ آن ارزش هاست که دوست دارم آثارم حتی پشت کامیون نوشته شوند. این افتخار نیست اگر آدم مثل «ابن یمین» شعر بگوید و فقط متخصصان دانشگاهی، مخاطبان آثارش باشند. ضمن اینکه دقت داشته باشید هر کسی هم نمی تواند مثل «ابن یمین» باشد و طوری شعر بگوید که هزار سال شعرش باقی بماند. یا خاقانی و امثالهم. در مجموع اعتقاد دارم ارزش هنر در این است که متخصصان به دقایق ش پی ببرند و برای توده های عامیِ شعرخوان هم لذت بخش باشد.

شعر شما از آن دسته است که هر قشر و گروهی می تواند با این شعر ارتباط برقرار کند. آیا شعری که راحت تر حفظ می شود، به خاطر سپرده می شود و بازخوانی می شود، کیفیت بالاتری دارد نسبت به شعری که سخت تر به خاطر سپرده می شود؟ مقصود این است که آیا می توان این نکته را نوعی معیار زیبایی شناسانه دانست؟

بله. یکی از معیارهای خوب بودن شعر این است که در حافظه بماند و بشود راحت آن را بازخوانی کرد. در دوره قدیم که هنوز کتابت آنقدرها معمول نبود، کتاب های مقدس همه با وزن و قافیه نوشته می شدند. و به همین دلیل است که در حافظه می مانند. چرا؟ چون نثر به معنای پراکندگی ست و نظم به معنی گوهرنشانی. بدیهی ست که پراکندگی، مانع ضبط در حافظه می شود و نظم به عکس عمل می کند. البته مقصودم از نظم، به معنای نظم عروضی و وزن و قافیه نیست. مقصودم موسیقی کلام است. شما در قرآن هم ببینید که موسیقی حضور دارد. و اصلا تمام کتاب هایی که پیروانی دارند، با موسیقی همراه اند. نتیجه ا ش هم می شود ایجاز و در حافظه ماندن. حتا شاملو هم وقتی شروع کرد به نوشتن شعر منثور و قرار شد به نثر بنویسد، بعد از مدتی متوجه شد اگر شعرش موسیقی نداشته باشد، ماندگار نخواهد شد؛ چه به لحاظ قرائت شعر و چه به لحاظ بازخوانی آن از حافظه. ما شاعران خوبی در ایران داشته ایم و داریم که متأسفانه مهم ترین معضل شعرشان همین عدم حضور موسیقی ست. این نوع شعر معمولا در حافظه نمی ماند و بعد از مدتی کنار زده می شود. البته حضور عوامل صوتی و اینطور پدیده های جدید باعث شده لزوم اولیه مسئله ای که گفتم کم رنگ تر شود اما این به معنی این نیست که دیگر لازم نیست شعر موسیقی داشته باشد. به نظر من موسیقی در شعر که نتیجه ش ایجاز است، از ضروریات شعر است.

شعر، وام دارِ ایهام و تخیل و ایجاز است و جوهر اصلی شعر، در حضور این مؤلفه هاست. این مؤلفه ها حتما باید در شعر حضور داشته باشند که بشود به آن گفت «شعر»، والا می شود «نثر» و به عنوان «شعر» پذیرفته نخواهد شد

از ایجاز گفتید؛ مؤلفه ای که این روزها بیشتر در شعر می بینیم. دیگر خبری از شعرهای طولانی چند صفحه ای نیست و اکثر شاعران دوست دارند شعرهای کوتاه بگویند. در کنار این ایجاز، گاهی می بینیم شعرشان به کلام عامیانه نزدیک می شود. با ادامه ی این روند، ممکن است روزی را ببینیم که شعر تبدیل شده به مکالمه های روزمره؟

هر اتفاقی ممکن است بیفتد اما آن اتفاق، شعر نخواهد بود. شعر، وام دارِ ایهام و تخیل و ایجاز است و جوهر اصلی شعر، در حضور این مؤلفه هاست. این مؤلفه ها حتما باید در شعر حضور داشته باشند که بشود به آن گفت «شعر»، والا می شود «نثر» و به عنوان «شعر» پذیرفته نخواهد شد. من درباره دیگران نظری ندارم و مسئول کار دیگران نیستم اما برای شعرهای کوتاه خودم، دلیل دارم. شعرهای کوتاه من، محصول یک دوره ی بازبینی ست؛ دوره ای که برای تعریف مجدد مفاهیم، نوعی بازبینی در من آغاز شده بود. مثلاً وقتی می گویم: «تمامی روزها یک روزاَند / تکه تکه میان شبی بی پایان»، زمانی ست که به تعریف جدیدی از «زندگی» رسیده ام. که خب، آن را نوشتم و تمام شد. منطقم هم این است که دیگر لازم نیست به نکته ی دیگری در این شعر اشاره شود. حالا دیگران چرا این کار را می کنند، شاید واقعاً به این نتیجه ای رسیده اند که من رسیده ام. شاید هم عده ای هستند که فکر می کنند اینطور شعر گفتن راحت تر است. به هر حال من مسئول کار دیگران نیستم.

شاید این شیوه شعر گفتن، به خاطر نظر داشتنِ شاعر به دایره مخاطبان است. شاعر احساس می کند که مخاطب، کم حوصله تر شده و سعی می کند به نوعی در شعرش این مسئله را مراعات کند.

ممکن است اینطور که شما می گویید باشد، اما شاعری که به این دلیل شعرش را کوتاه تر کرده، موفق نخواهد شد. یعنی شاعری که برای مخاطب این کار را کرده باشد، موفق نخواهد شد. موفقیت تنها زمانی حاصل می شود که شاعر، خودش، به این مسئله رسیده باشد. ببینید! این خودِ شاعر است که باید به نتایجی رسیده باشد و کار خودش را انجام دهد. «مخاطب»، بعد از این برهه است که وارد میدان می شود. «فروغ فرخزاد» جمله ای عالی درباره «نادر نادرپور» دارد که دقیقا مناسب همین موضوع است. گفته بود اِشکال «نادرپور» این است که خودش پیروِ طرفداران خودش شده؛ دنباله رویِ طرفداران خودش شده. اگر شاعری قرار باشد به دنبال مخاطب راه بیفتد، در واقع این حرکت، شروع توقف اوست.

در گفت و گوها و نظرات و صحبت های تان غالباً از «فروغ» و «سهراب سپهری» مثال می آورید. قطعاً از جمله شاعران محبوب شما هستند.

من هیچ پیش فرضی برای افکارم ندارم و تئوری هایم (اگر بشود به آن ها گفت تئوری) متعلق به خودم هستند. در تمام این مدت هم جز به «فروغ» و «سهراب» و معدودی افراد دیگر، به کس دیگری استناد نکرده ام. دلیلش هم این است که حرف شان را قبول داشته ام، نه اینکه بخواهم برای حرف خودم پشتوانه ای پیدا کنم. در واقع اگر به گفته کسی استناد می کنم، آن گفته و نظر، بخشی از حرف خود من است که می خواهم بگویم...

«شمس لنگرودی» بعد از شش دهه زندگی، به آن چیزی که می خواسته رسیده؟ مقصودمان، آرزوها و خواسته های یک شاعر در شعر است. یعنی به آن چیزی که در شعر می خواستید، رسیده اید؟

خیر. شعر، برای من پایانی ندارد. چراکه اصولاً هنر پایانی ندارد. زمانی مصاحبه ای از «شاملو» خواندم که اواخر عمرش با او انجام شده بود. آن زمان که خواندم چندان جدی نگرفتم اما بعداً فحوای کلامش را گرفتم. او در آن مصاحبه گفته بود که من تازه دارم می فهمم شعر چیست. «شاملو» این را گفته بود. و برای من این جمله عجیب بود. اما الان می فهمم چه می گفته. یعنی هر چقدر می گذرد، آدم با دقایقی از شعر آشنا می شود که قبلا اصلا فکرش را نمی کرده؛ به نکاتی از شعر می رسد که قبلا به آن اصلا فکر نمی کرده. در حال حاضر به نظرم «لورکا» بزرگ ترین شاعر بشر است. اما من می گویم که خب، شاید یکی بالاتر از «لورکا» بیاید، یا قرار بوده بیاید که در جنگ ها کشته شده و نتوانسته در مقام شاعری، بالاتر از «لورکا» بشود. یعنی می خواهم بگویم که زیبایی پایانی ندارد. و ما به دلیل محدودیت های مادی، فقط می توانیم به مراحلی از آن برسیم.

,پرسه,خیال,شاعر,[categoriy]
آینده شعر را چطور می بنید؟ جایی گفته بودید، هنر در برخی مقولات به آرزوهایش رسیده. گفته بودید مثلا در «شعر» و «تأتر» به آرزویش رسیده. در مجموع اینطور به نظر می رسد که به آینده شعر چندان خوش بین نیستید.

نه. چیزی که گفته بودم به این معنی نبود. حرف من این بود که «شعر» و «تأتر»، به مرور از جلو صحنه دور شده اند...

...یعنی مقصودتان زوال کلی شعر نبود؟

نه. این ها به مرور از جلوی صحنه کنار می روند. چرا؟ چون هنرهایی پا به عرصه می گذارند که ویژگی های هنرهای دیگر را در خود دارند. مثلاً یک ترانه خوب را در نظر بگیرید. وقتی این ترانه می تواند بخش اعظم موسیقی را در خودش داشته باشد، مخاطب هم به گوش دادن آن ترانه اکتفا می کند و نمی رود سراغ دفتر شعر. این به این معنی نیست که شعر از صحنه حذف شده یا خواهد شد، بلکه فقط حوزه اش محدودتر شده. وقتی سینما پا به عرصه گذاشت، تأتر از بین نرفت بلکه دایره فعالیتش محدودتر شد.

شعری از محمد شمس لنگرودی:

دلم به بوی تو آغشته است
سپیده دمان
کلمات سرگردان برمی خیزند و
خواب آلوده دهان مرا می جویند
تا از ت و سخن بگویم
کجای جهان رفته ای
نشان قدم هایت
چون دان پرندگان
همه سویی ریخته است
باز نمی گردی، می دانم
و شعر
چون گنجشک بخارآلودی
بر بام زمستانی
به پاره یخی
بدل خواهد شد.


 



منبع :

پرسه در خیال شاعر (مصاحبه) گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات