کلاهش پس معرکه است -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,کلاهش,معرکه,[categoriy]

آکاایران: کلاهش پس معرکه است



 

نویسنده: الهه رشمه




 

به گزارش آکاایران: مورد استفاده:

به کسانی گفته می‌شود که همیشه در کارها ضرر و زیان می‌بینند.
سال‌ها پیش در کشور ما مانند خیلی از کشورهای دیگر تمام مردها و پسرها کلاه به سر می‌گذاشتند و نوع کلاه به نوعی نشان دهنده‌ی شخصیت و جایگاه اجتماعی فرد نیز محسوب می‌شد. در آن دوره که تلویزیون و وسایل دیگر تفریحی نبود یکی از تفریحات معمول مردم جمع شدن به دور افراد معرکه ‌گیری بود که کارهای خارق العاده انجام می‌دادند آنها زنجیر پاره می‌کردند مار از سبد خارج می‌کردند و کلی کارهای شعبده بازی دیگر انجام می‌دادند.
یک روز یکی از این افراد وارد شهری شد، به میدان اصلی شهر رفت وسایل کارش را پهن کرد و شروع به کار کرد تا کم کم مردم به دور او جمع شوند تا نمایشش را شروع کند. در این میان پسربچه‌ای از میدان شهر می‌گذشت که برای اولین بار مرد معرکه‌گیر را دید، از کارهای خارق العاده‌اش خوشش آمد جلوتر رفت و هرچه زمان می‌گذشت، پسربچه لذت بیشتری می‌برد و کنجکاوتر می‌شد و برای اینکه بتواند بهتر از کارهای مرد معرکه‌گیر سردرآورد به او نزدیک‌تر می‌شد.
کارهای مرد معرکه‌گیر خطرناک بود، ممکن بود زنجیری که پاره می‌کند در رود و به صورت پسربچه بخورد. مرد از کودک خواست عقب‌تر برود و مزاحم کار او نشود. پسربچه چند قدمی عقب رفت ولی چند لحظه نگذشت که دوباره آمد جلوتر تا بهتر ببیند. مرد دوباره از او خواست تا عقب رود. کم کم صدای مردمی که دور معرکه‌گیر جمع شده بودند تا نمایش‌هایش را ببینند درآمد. بچه جان بیا عقب‌تر دیگه، پسر بچه عقب‌تر آمد ولی باز هم چند لحظه بعد رفت نزدیک معرکه‌گیر ایستاد.
معرکه‌گیر که دید با وجود این پسربچه نمی‌تواند نمایشش را اجرا کند، کلاه پسربچه را برداشت و آن را به پشت جمعیت پرتاب کرد. پسربچه تا نبود کلاهش را حس کرد سریع از میان جمعیت خود را بیرون کشید و به دنبال کلاهش گشت تا آن را پیدا کرد. معرکه‌گیر برای چند لحظه‌ای نفس راحتی کشید به این امید که طول می‌کشد تا بچه کلاهش را بیابد و بعد بتواند دوباره از میان جمعیت خود را به جلو برساند مشغول نمایش شد.
ولی اجرای یک برنامه‌اش به پایان نرسیده بود که دید دوباره پسربچه آمد و وسط معرکه ایستاد مرد که کم کم داشت از دست پسربچه عصبانی می‌شد دست او را گرفت و گفت بزرگتر این بچه کیست؟ هیچ کس پاسخ نداد. دوباره سؤال کرد و چون جوابی نشنید، فهمید این پسربچه کنجکاو و تا حدی هم فضول خودش به تنهایی آمده و بزرگتری همراه او نیست. معرکه‌گیر اخمش رو درهم کرد و به حالت تحکم گفت: بهت می‌گم برو عقب‌تر پسر بچه اول ترسید و عقب‌تر رفت ولی وقتی مرد مشغول اجرای نمایشش شد ناخودآگاه پسرک خودش را به او رساند تا از کارهای او سردرآورد.
صدای مردم درآمد که ای بابا! این که نشد نمایش این پسرک دائم دارد باعث توقف کار می‌شود مرد معرکه گیر فهمید که اگر به نحو مسالمت آمیزی از شر این پسربچه خلاص نشود تماشاچیان خود را از دست خواهد داد کلاه بچه را برداشت و دوباره پشت جمعیت پرتاب کرد. پسر چند لحظه‌ای غیبت می‌کرد می‌رفت کلاهش را پیدا می‌کرد و دوباره می‌آمد و سرجایش می‌ایستاد و معرکه‌گیر مجبور بود دوباره کلاهش را پرتاب کند. در این فاصله‌ی رفت و برگشت پسرک، مرد معرکه‌گیر نمایش‌هایش را اجرا می‌کرد.
منبع مقاله :
رشمه، الهه، (1392)، ضرب المثل و داستانهایشان (معنی ضرب المثل و ریشه‌های آن)، تهران: انتشارات سما، چاپ اول



 

 




منبع :

  • اشتراک
  • گزارش تخلف
  • 0 محبوب

اخبار اکاایران