نانش بده، نامش مپرس

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد نانش بده، نامش مپرس ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

نانش بده، نامش مپرس
,نانش,نامش,مپرس,[categoriy]

آکاایران: نانش بده، نامش مپرس



 

نویسنده: الهه رشمه




 

به گزارش آکاایران: مورد استفاده:

در مورد افرادی به کار می‌رود که عمل نیک را برای رضای خدا انجام می‌دهند.
روزی روزگاری، سال‌ها پیش فقرا و تهیدستان مدینه شب‌ها دور هم جمع می‌شدند تا عده‌ای که توانگرند، نان و آبی و یا غذای برای خوردن به آنها بدهند. گروهی دیگر از مردم هم نسبت به این گروه از آدم‌ها بدبین بودند و همیشه می‌گفتند اینها افراد تنبل و تن‌پروری هستند و نمی‌خواهند زیر بار مسئولیت انجام کاری روند. اصلاً اینها دین و ایمان درستی ندارند که تلاش و کوشش نمی‌کنند. گروه دیگری نیز به آنها بدبین بودند و آنها را به چشم دزد اموال دیگران می‌دیدند و مورد آزار و اذیت قرار می دادند.
امام صادق (علیه السلام) در آن زمان در مدینه زندگی می‌کردند. ایشان هر شب کیسه‌ای بر دوش می‌گرفتند و از خانه خارج می‌شدند. بعضی از یاران و نزدیکان امام بارها این صحنه را دیده بودند. یک روز یکی از یاران امام تصمیم گرفت در کنار در منزل امام منتظر بمانند تا وقتی ایشان با آن کیسه‌ی سنگین خواستند از منزل خارج شوند به امام کمک کند.
آن شب هم مثل هر شب امام با کیسه‌ی سنگینی از منزل خارج شدند. مرد جلو رفت و سلام کرد و گفت: کیسه‌ای که شما بر دوش دارید سنگین است اگر اجازه بدهید می‌خواهم در حمل آن به شما کمک کنم، درست نیست شما به عنوان امام و رهبر ما چنین کیسه سنگینی را به دوش بکشید.
امام فرمودند: ممنون از محبت شما، ولی بهتر است شما به خانه‌تان بازگردید و من خودم این کیسه را حمل می‌کنم. مرد که دیگر چاره‌ای نداشت حرفی نزد کنار رفت تا اجازه دهد امام به راهشان ادامه دهند. کمی که ایشان جلوتر رفتند، مرد با خود گفت: مگر امام کجا می‌خواهند بروند که من نباید ایشان را همراهی کنم و تصمیم گرفت امام را تعقیب کند. مرد به دنبال امام به راه افتاد و دورادور ایشان را زیرنظر داشت تا اینکه دید امام به محله‌ی فقیران شهر و جایی که معمولاً فقرا دور هم جمع می‌شوند رفتند.
امام در میان فقرا کیسه را زمین گذاشتند و شروع کردند به تقسیم نان‌هایی که با خود آورده بودند.امام خودشان این نان‌ها را می‌بردند و به دست فقرا می‌دادند. فقرا هم بدون کمترین توجه و احترامی به ایشان نان را می‌گرفتند و می‌خوردند. یار امام ابتدا خیلی ناراحت شد و خواست جلو برود و با فریاد به آنها بگوید می‌دانید از دست چه کسی دارید نان می‌گیرید. حرمت مقام ایشان را حفظ کنید و احترام بگذارید. ولی وقتی دید امام بدون کمترین ناراحتی با خوشرویی و لبخند نان‌ها را میان آنها تقسیم می‌کنند سکوت کرد و همانجا که ایستاده بود از دور آنها را نگاه کرد.
امام بعد از اینکه نان‌ها را میان آنها تقسیم کرد خودشان هم در میان آنها نشستند و قرص نانی خوردند و کیسه‌ی خالی را برداشتند و به طرف خانه حرکت کردند. فقرا حتی از ایشان خداحافظی هم نکردند آنها حتی متوجه رفتن امام نشدند چه برسد که بخواهند از لطف ایشان تشکر کنند.
یار امام صبر کرد تا ایشان کمی از آن محلّه دور شدند به میان فقرا رفت و فریاد زد معلوم است شما چه می‌کنید؟ صدای یار امام به حدی بلند بود که امام صدای او را شنید و دوباره برگشت. یار امام تا دید ایشان دوباره برگشتند ساکت شد و حرفش را قطع کرد. امام اشاره کرد به او که ساکت باش و حرفی نزن. سپس با حرکت دست به او اشاره کرد به دنبال من بیا.
وقتی یار امام به ایشان رسیدند، امام به او گفت: چرا می خواستی با آن بندگان خدا دعوا کنی؟ یار امام گفت: مگر ندیدید آنها آنقدر بی‌ادب بودند که هیچ احترامی به شما نگذاشتند. امام گفت: آنها تقصیری ندارند. فقر و گرسنگی باعث شده بی‌حوصله باشند و حتی مرا نشناسند.
یار امام گفت: من که فکر می‌کنم آنها اصلاً مسلمان نباشند مگر می‌شود مسلمانی شما را نشناسد. چرا شما هر شب کیسه‌ی به این سنگینی را بر دوش می‌گیرید و برای آنها غذا می‌آورید؟
امام فرمودند: این کار چه ربطی به عقیده و طرز تفکر آنها دارد. بنده‌ی خدا که هستند؟ به کمک دیگران نیاز دارند؟ خوب چه کاری از این بهتر که انسان بتواند به بندگان نیازمند خدا کمک کند و نیازشان ولو آب و نان باشد برآورده کند بدون اینکه بپرسد عقیده‌ و تفکرات شما چیست؟ یار امام شرمنده شد، سرش را پایین انداخت و فقط سکوت کرد.
سال‌ها گذشت تا اینکه خبر رحلت امام صادق (علیه السلام) در شهر پیچید و به گوش همه افراد شهر با هر دین و مسلکی رسید. از آن شب فقرا و تهیدستان مدینه دیدند دیگر آن مرد ناشناس که هر شب با کوله‌باری از نان و غذا می‌آمد و به آنها کمک می‌کرد نمی‌آید تازه فهمیدند مردی که هر شب کیسه‌ی آذوقه‌ی آنها را بر دوش می‌گرفت و برایشان غذا می‌آورد امام صادق (علیه السلام) بوده است.
منبع مقاله :
رشمه، الهه، (1392)، ضرب المثل و داستانهایشان (معنی ضرب المثل و ریشه‌های آن)، تهران: انتشارات سما، چاپ اول



 

 




منبع :

نانش بده، نامش مپرس گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات