گروتسک در بعد الهیات

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد گروتسک در بعد الهیات ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

گروتسک در بعد الهیات
,گروتسک,الهیات,[categoriy]

آکاایران: گروتسک در بعد الهیات


 

نویسنده: راجر هزلتون
برگردان: آتوسا راستی



 

هنر گروتسک به طرز غریبی با انعکاس های دینی موازی است. با نشان دادن بی تجانسی و ناهمخوانی و حتی سرشت هیولایی در قالب های گوناگون، هنر گروتسک می تواند انعکاس دهنده ی عناصرهای کج روی و آشفتگی در تجربیات ما باشد. هنگامی که یک شیطان کوچک در ستونی از فرشته های تراش داده شده در کلیسای جامع لینکلن ظاهر می شود یا در نمایش های ژاپنی، زنی تبدیل به یک شیر ماده می شود یا مردی به صلیب کشیده شده با سر یک الاغ از دیوار یک سردابه ی رومی به ما خیره شده، احتمالاً سؤالاتی سرزنش کننده راجع به سرشت انسان و سرنوشت او در اذهان شکل می گیرد.
در عین حالی که این عبارت صحت دارد، که الهیات ممکن است نتواند قادر به تحلیل پرسش هایی از این دست باشد، اما همیشه با چنین سؤالاتی مواجه است. درواقع الهیات و هنر گروتسک همواره رمز و راز انسان بودن را به یادمان می آورد؛ معمایی که می خواهیم آشکارسازی آن را باور کنیم. از این رو عقیده ی من این است که هنر گروتسک آشکار کردن این رمز و راز را به گونه ای در تناسب عجیب خود عملی می کند و چه زننده باشد، یا لطیف، الهیات همیشه و الزاماً با آن درگیر است. این راز، که در اینجا از آن سخن گفته می شود، باید تا آنجا که ممکن است شفاف سازی شود تا از هرگونه ابهام اجتناب شود. معما در این جا مترادف نادانی و جهالتی نیست که با مدد علوم مختلف بتوان به مفهوم آن دست یافت. هم چنین به سادگی نمی توان گفت که برابر با ناشناخته ها یا مسائل ادراک ناپذیر است، حتی علی رغم این واقعیت که ندانستن در هر حالی ما را به این نتیجه می رساند که رازی وجود دارد. آیین های غیرروحانی و دنیوی مسلماً- تا حد امکان- به دنبال به حداقل رساندن و خنثی کردن افق های رازآمیز در زندگی بشرند و همیشه به در نظر گرفتن آن به عنوان یک عامل تهدیدکننده اما قابل برطرف شدن تمایل دارند.
از سوی دیگر الهیات و هنر گروتسک، یکی در بُعد طرح مسئله و دیگری به صورت تصویری، شباهت خاصی را در متقاعد کردن ما به کار می گیرند و این ایده را ترویج می کنند که رمز و رازِ این معما یک بعد واقعی و بنیادین وجود ما در این جهان است. چیزی که، با استفاده از شیوه های فنی و ماهرانه ی کنترل، قابل تحول نبوده و در نتیجه بر دیگر واکنش ها و آگاهی های بشر تأثیر می گذارد.
دیدگاه گابریل مارسل (1) در خصوص معما، که در مقابل مسئله یا مشکل قرار می گیرد، در اینجا بسیار شایسته و مأنوس است. دستمایه ی اصلی تفکرات او این است که در تجربه کردن رمز و راز بین سوژه و مقصود یک هدف تمایز وجود دارد. هم چنین بین آنچه که درون ماست و آنچه که با آن روبه رو می شویم، تفاوت وجود دارد و ایده های رایج به طور کلی متلاشی می شود. دیگر هیچ دیدگاه عینی یا مشکوک وجود ندارد که بتوان با چنین سؤالاتی، درباره ی مسائل گوناگونی مانند آزادی، سرنوشت، شیطان یا خدا، مواجه شد، زیرا در کمترین حالت ممکن این سؤالات ذهن همه را به خود مشغول می کند و خود بخشی تفکیک ناپذیر از آن چیزی می شویم که راجع به آن پرسش می کنیم و بنابر عبارات سنت آگوستین «برای خود سؤالی می شوم».
هر چیز دیگری که هنر گروتسک ممکن است به آن گرایش داشته باشد یا درصدد نایل شدن به هدف خاصی باشد، به مدد هم جواری شناخت و شگفتی از کیفیت مرموز هستی ما به دست می آید. چنین هنری دربرگیرنده ی طیف گسترده ای از سبک ها و سوژه ها است؛ از مسائل عجیب و غریب گرفته تا وحشتناک و ترس آور و فرد دائماً در حال محک زدن و شناسایی یک موضوع در موضوع دیگر می باشد؛ مانند اعتراضات اجتماعی یا وحشت عمومی از خشونت که در زمان حاضر برای ما آشنا هستند. با همه ی این اوصاف، عقیده ی من بر این است که محکوم کردن وقایع زشت و زننده، بدون تنفر از اسرارِ شیطانیِ سرشت انسان ها، به هیچ وجه هنر گروتسک به شمار نمی رود. آنچه که اغلب آثار کنونی فاقد آن هستند نمایش دادن حس انسان گرفتار شده در غار تنهایی و ظلمت و نیروهای مخرب به صورت مجزا و به تنهایی است که مثلاً در آثار گویا یا داستان های موریاک (2) به چشم می خورد. به عبارت دیگر اثری از اشاره ای آشکار به اسرار انسانی مشاهده نمی شود. نمی توان انکار کرد که پاپ آرت (هنر همه پسند)، کاریکاتور یا کولاژ می توانند ابزار مناسبی برای ارائه ی مفاهیم گروتسک باشند و مسلماً در هر اغراق یا مسئله ی شگفت انگیزی که در این آثار ارائه می شود، می توان رد پای گروتسک را مشاهده کرد، اما امروزه این عناصر بیشتر در تکنیک قابل مشاهده است تا در محتوا یا مفهوم.
در هر حال کاملاً بر این واقعیت اصرار دارم که چنین اشاراتی، به سبک واقعی گروتسک، تأثیر و ارزش بالقوه ی آن را ندارد. خبررسانی مطلوب یا یک خشم ساده می توانند در جای خود و به عنوان تسهیلات تکنیکی ستودنی باشند، اما نمی توانند در مراتب بالاتری از فضیلت در آثار هنری جای گیرند. آنچه که ریکو لبرون (3) از آن به عنوان «سخن گفتن صادقانه درباره ی وضعیت رام نشدنی موقعیت کنونی ما» یاد می کند، معنایی بهتر و کامل تر در این حوزه ی مورد بحث گروتسک دارد. البته هدف من سرزنش یا عیب جویی از هنرمندان معاصر و کمبودهای آنها نیست؛ بلکه در اینجا می خواهیم به مفهومی از گروتسک دست یابیم که الهیات و مذهب بر آن گرایش دارد و مؤثر است. اما واقعاً در اینجا چه می گذرد؟
احتمالاً اولین نمونه های هنر گروتسک را می توان در هیئت های مرکب از انسان و حیوان دید که بخشی از بدن آنها انسان بود و بخشی دیگر حیوان. به راستی یک قنطورس (4) (بالاتنه ی انسان، پایین تنه ی اسب)، اسفینکس (بدن شیر و سر زن) یا گریفین (5) (شیردال، جانوری که نیم بدنش شیر و نیم دیگر نوعی عقاب است) می خواهد درباره ی خود به ما بگوید. من معتقدم پیغام آنها این است که ما بیش از آنچه می دانیم، هستیم و انسان بودنْ پذیرفتنِ جهان در همان نقطه ای است که اکنون در آن ایستاده ایم و آن چنان که پاسکال می گوید علی رغم این که نه فرشته ایم و نه حیوان، به گونه ای عجیب از سرشت هر دو بهره جسته ایم.
این موجودات دورگه که از اولین نمونه های گروتسک هستند، اشاره به بدبختی ما ندارند، بلکه عظمت ما را به تصویر می کشند. قدرتی خارق العاده برای خِرد و از خودگذشتگی. در نتیجه در بُعد مفهوم انسانی، به صورت یک مکمل، خشونت و آسیب پذیریِ تحت نیروهای شریر را نیز آشکار می کنند. بنابراین هنر گروتسک، به سبک غریب و طعنه آمیز خود، درهای واقعیت را به روی معمای انسان بودن در جهان رام نشدنی می گشاید. پس زمینه ها و تصاویر آن به هیچ وجه محدود به عقایدی علیه وجود انسان نیست. مسلماً باید این نکته را به یاد داشت که هیچ اثر اصیل هنری نمی تواند بیانیه ای عیان بر ضد بشریت باشد و این واقعیت تنها به این علت نیست که پشت هر اثر هنری انسانی قرار گرفته است و گمان می کنم این همان مفهومی است که در این ضرب المثل نهفته است: «یک آواز غمناک، هنوز هم آوازی است برای تمام غم هایش» به عبارت دیگر دادن یک قالب زیبایی شناسی به غم، درواقع فراتر از این اندوه رفته و به یک برتری خلاقانه و آراسته رسیده است. در مورد خشمِ قابل توجیه نیز روند کار به همین شکل است، مانند عقیده ی برخی در رابطه با قتل عام روستاییان به دست سربازان آمریکایی در ویتنام.
اغلب مباحثات کنونی در خصوص عملکرد هنرمند، در مقام پیامبر اجتماعی، باعث شده که مفهوم اصلی هنرمند تنزل یافته و نقش او تنها تبدیل به گوینده ای شود که درک کافی از فرایند خلاق و مقصود موردنظر را ندارد. گروتسکی که همراه با هنر اعتراضی است، مسلماً باعث می شود تا این اعتراض جنبه ی خشونت صرف نداشته باشد. مستندسازی و اتهام مسلماً در هنر امروز به قدر کافی قابل درک هستند، اما بدون آن چیزی که لوکاس ساماراس (6) آن را «غرور عجیب در نظاره شدن توسط یک مصیبت یا عاقبت داستان» می نامد، چنین آثاری قادر نخواهند بود نکته ای اخلاقی مدّنظر خود را به خوبی به نمایش بگذارند. هنرمندان سنتی که آگاهانه از هرگونه اعتراضات سیاسی یا اجتماعی در آثارشان پرهیز می کنند، گاهی اوقات گلایه دارند که چنین اعتراضاتی را باید به کاریکاتوریست ها یا سردبیران روزنامه ها و صفحات سرمقاله واگذار کرد. بدون اینکه قصدْ حمایت از این گرایش اجتنابی باشد، می توان از این نظر با آن ها موافق بود که هتک حرمت یا عصبانیتِ صرفّ به تنهایی قادر به ایجاد یک اثر هنری نیست. هنر گروتسک مشخصاً گونه ای جالب از خودْ متعالی شدن انسان است که در تمامی هنرها عمل می کند و در هر نوع تصورات خلاق می توان شاهدش بود؛ حتی علی رغم مفهوم وجودی خود، گنجایش ذاتی در بشر برای توسعه یافتن، حیات مجدد و ارزیابی تجارب بسیار عادی وجود دارد. در نتیجه فرد تنها مجموعه ای از رویدادهایی که به وقوع می پیوندند، نیست و در این رابطه ی نزدیک با فانتزی است که هنر گروتسک چنین ویژگی های هنری را پر رنگ می کند.
اظهار واقعیت بشر یک اغراق الزامی است که در آن واقعیاتی که به گونه ای بسیار عادی تجربه شده اند هم سؤال برانگیز و قابل تردید شده و هم خود به عنوان یک پرسش مطرح می شوند. هیچ مبحثی در مورد ابعاد دینی گروتسک کامل نخواهد بود، اگر در آن اشاره ای به مسائل شیطانی نشود. می توان گفت مقاله ی رولو می (7) در این باره، مانند استنباطات پل تیلچ از موضوع مشابه در ابعاد دینی، به گونه ای بنیان قوانین این مبحث را ایجاد کرده اند. به طور مثال تیلیچ از ایهام الهی و ضد الهی نیروهای شیطانی سخن می گوید که گاهی اوقات به نحوی در نیروهای الهی نیز نمود پیدا می کند. و در همین حال چنین قدرتی را نیز تکذیب می کند. در نتیجه باید از نیروهای شیطانی ترسید، نه این که آنها را پرستش کرد. در حکمت مسیحی همیشه درک شده که خلقت، ابعاد تاریک و مبهم خود را نیز دارد. آنچه که خداوند خلق کرد، آن چیزی نیست که غایتِ خلقت بشر باشد. هر آنچه که ممکن است باعث این شکل گیری شده باشد و این شکاف بین خوب بودن الزامی خلقت و ابعاد شیطانی و حقیقی وجود را ایجاد کرده باشد، همیشه به عنوان واقعیت زندگی در نظر گرفته شده است. تصاویر اژدها، گارگویل ها یا شیاطینْ نشانه ی وجود قابلیت های خود تخریب کننده ی هستی است و پیکره ی آنها به نوعی تهدیدکننده ی هستی انسان است؛ چه در بُعد اخلاقیات، سقوط معنوی و چه فاجعه ی فیزیکی. یک نیروی متجاوز، چه طبیعی باشد و چه انسانی، دستمایه ی تکرار آنهاست. آنها به چنین عقایدی صدا و شکل می بخشند و در عین حال که غیرقابل تحمل اند، گریزناپذیرند و این ذاتِ پنهان در هستی مسلماً خوبی ما را نمی خواهد و به دنبال نابودی ماست. در نتیجه باید با آن به مقابله برخاست.
در نمایشنامه ی «کرگدن» یونسکو، این پس زمینه آن چنان در سرتاسر صحنه نمود می کند که می توان آن را نمونه ی خوبی از این مفهوم در هنرهای دراماتیک دانست. تمثیل های کتاب ایوب نیز خالی از این طعنه در خصوص فلسفه ی وجودی نیست: «نمی توان هم با قلاب نهنگی گرفت و هم دوباره روی خورشید را دید.»
مقاله ی جالب توجه پروفسور استچوف (8) در این باره به اثر هنری بوش یعنی باغ شهوت اشاره می کند. از نقطه نظر حکیمان الهیاتِ مسیحی، جالب ترین نکته درباره ی این اثر هنری می تواند این واقعیت باشد که شکل گیری آن به منظور یک هدف مقدس انجام گرفته است. این بخش در خود محراب و مستقیماً در نقطه ی تمرکزی نزدیک به قلب این معمای مقدس از عشق بی چون و چرای خداوند به ما قرار گرفته است و به راستی ما را به یاد جمله ی سانتیانا می اندازد که تبدیل کردن یک انسان هرزه یا بی قید و بند به یک قدیس بسیار راحت تر از عوض کردن یک انسان فاضل نماست. آسایش فردی و تقوا تناقضات مطلق ایمان به یک خدای بخشنده و حمایت کننده هستند. با یادآوری پند کی یِرکه گارد (9) که فرد در برابر خداوند همیشه گناهکار است، می توان گفت که این حکیم الهی کاملاً آگاه است که هشیاری بی دریغ و صادقانه ی ما از تزلزل در برابر شیطان و آسیب پذیر بودن در مقابل دلربایی ها و وعده های گول زننده اش متعلق به حوزه و رسیدن به چنین ایمانی است. وجود نمودهایی از شیطان در هنرهای موجود در کلیسا، چه از نظر تکنیکی و چه موضوع مرتبط با گروتسک، آشکارتر از علم الهیات این عقیده را ابراز می کند و درواقع، این نکته را یادآور می شود که مسائل شیطانی در ارکستراسیون کامل تعبیر مسیحیت درباره ی معمای پر مفهوم زندگانی، حکم یک گام مینور را دارد نه ماژور. هم چنین آشفتگی و بی تناسبی در این هنر بخشی اصیل از آن را تشکیل می دهند؛ البته بخشی از وجود ما که تحت سیطره ی خداوند است. درواقع پس از همه ی این سخن ها، یک گارگویل حکم ناودانی را دارد تا آب باران از آن عبور کند. یک اژدها برای تجلی یک معبد و پرستش گاه ایجاد می شود و شیطان باید بسیار بجنگد تا هستی ما را به اسارت خود درآورد، اما این کار تا مرگ شکل نمی گیرد.
در نتیجه آیا در تمامی این نمونه های شیطانی، حداقل در نمونه های کهن مذاهب بزرگ، این تلاش را مشاهده نمی کنیم که به نوعی وجود شیطان در حال روایت شدن است؟ اصل احیا و حلول- یعنی فقط آن کسی که به درجات بالا رسیده، شفا می یابد- در اینجا به شیوه ای مخصوصاً از روی ناچاری وارونه شده است. اگر آن چنان که آموس وایلدر (10) می گوید هنر وردی در برابر مرگ است، آیا این تأکید در هنر مسیحیت قابل مشاهده نیست؟ تصاویر و موتیف های شرورانه و شیطانی توجه ما را به سمت نیروهای تاریک و مخرب پنهان در ظلمت جلب می کنند و این نیروهای ستمگر، که باز هم از جانب خداوند به سوی ما روانه می شوند، فقط خود می دانند که چگونه ممکن است روح بشر به اسارت آنها درآید. اما سرانجام قادر نخواهند بود انسان را تا ابد در اسارت خود نگاه دارند و موفق به انجام این امر نمی شوند. این نیروها همیشه به گونه ای بی تناسب و در مفهوم گروتسک نمود می یابند، زیرا باید به شیوه ای ناخوشایند جلوه کنند و خارج از الگوهای متناسب و معقول یک زندگی هدفمند هستند. اما نمی توان گفت سمبل های یک اعتراض یا عدم پذیرشی مصیبت بار و تراژیک می باشند؛ بلکه می توان بیشتر آنها را به حوزه ی میانی آثار کمدی و تراژدی متعلق دانست؛ درست مانند تمامی هنرهای گروتسک دیگر.
هدف از مطرح کردن این مسائل این است که بگوییم این مضامین کمتر از دور افتادن ما از مبدأ اصلی وجودمان، آشکارکننده ی حیات و باروری خلّاق، پایدار و فراوان ما نیستند. در ادبیات مدرن داستان های رابله و هجونامه های سویفت (11) به این ابهامات تراژدی و کمدی وجود بشر بسیار اشاره شده است. چرا اثر رابله با نام گارگانتوا و پانتاگروئل شایسته ی عنوان گروتسک است؟ نه تنها به خاطر اندازه ی غول مانند قهرمان یا بهتر بگوییم ضد قهرمان داستان، بلکه به علت قالب زننده و بی قید و بند خود اثر. آنچنان که ویندهام لوئیس (12) از صفت «بیشتر یک طوفان تا کتاب» برای آن استفاده می کند. در میان این مجموعه ی عظیم، بی ارتباط و نامعقول داستان های جسورانه، یک پس زمینه ی رنسانس از ماجراجویی های بی پروا، امیالِ شعله ور و ستمکاری های بی دلیل مشاهده می شود، اما چیزی بیش از این ها نیز وجود دارد: یک حمله ی قدرتمند به سالوس رهبانیت و متفکران مبتذل در بخش های اول و توصیف یک مدینه ی فاضله برای روح سرکش و آزادی خواه در قسمت های واپسین. مانند این شعار که «هر آن چیزی را انجام بده که تو را خشنود می کند.»
گاهی اوقات نمی توان به درستی درک کرد که آیا برجستگی اجتماعی این اثر، درست مانند اضافه کردن مسائل پنهان کننده ی حقیقت توسط فیلم سازان کنونی، تحریف شده است یا خیر؟ در عین حال اجزاء اصلی و جدی موضوع وجود دارد و پیغام خود را، حتی اگر طنزی ساده باشد، ارائه می کند. در بخش چهارم سفرهای گالیور، نویسنده یک فانتزی تقریباً طولانی را خلق کرده که گروتسک به صورت معکوس کردن نقش ها نمود پیدا می کند. در داستان سویفت اسب یک حیوان ناطق و عاقل، نجیب، با ادراک و منظم به تصویر کشیده شده، در حالی که انسانْ حیوان صفت، سرکش، وحشی و نفرت انگیز توصیف شده است. اگر قرار بود این داستان به صورت تصویری روایت شود، قطعاً بیشتر از فیلم «سیاره ی میمون ها» یک اثر گروتسک به شمار می رفت. اما بدین شکل ویژگی هجوگونه ی اثر سویفت، که بخش عمده ی آن از طریق این سفرنامه ذکر می شود، از بین خواهد رفت. قصد او زیر سؤال بردن مزایای تمدنی است که بدون تردید ما را با تفاسیری بدگمانانه توصیف می کند و در تضاد با کارهای انسانی قرار می گیرد.
طنزهای سیاهی مانند آثار سویفت مشخصاً ابزاری مناسب برای ژانر کمدی- تراژدی بوده و مسلماً به ژانر گروتسک یا بی تناسبی تعلق دارد. می توانیم چنین نمونه هایی را از هنرهای معاصر نیز انتخاب کنیم. به عنوان نمونه تفاسیر بی تناسب از بدن انسان که در آثار پیکاسو نمود می کند، که در آن هنر گروتسک آزادانه و گستاخانه در قلمرو تراژدی- کمدی واقعیت زندگی حرکت می کند. یکی از نمونه های شاخص چنین رویکردی در هنرْ پانتومیمِ مارسل مارسو می باشد و هماهنگی بین شکنندگی انسان و یک احساس ثبات فردی به کمک حالتی کنترل شده از شوخی و خنده به نمایش درمی آید. اکنون این نگرش ها را به صورت کلی بررسی کرده، تلاش می کنیم به یک نتیجه ی مشخص برسیم. امروزه علم الهیات باید اولین توجه خود را بر معمای انسان بودن، به عنوان پایه ای برای هرگونه باور صادقانه به خدا، متمرکز کند. معمولاً در تجارب پیروزمندانه یا برتری یافتن، فرصت هایی برای چنین ایمانی پیش می آید که البته این امر در مورد موانع نیز صدق می کند. این تجارب هم چنین تشکیل دهنده ی مواد اصلی هنرها هستند و در نتیجه، باعث ادراک الهیات به گونه ای محتاطانه می شوند. ابهام بی پایانِ وجود بشر، فرض مبنای الهیات و مواردی مانند آن می باشد.
در حالی که هنر گروتسک به صورت الزامی به هیچ نوع مبحث دین شناسی نمی پردازد، اما خود برای یادآوری تزلزل ایمان بسیار ارزشمند است.
چنانچه از دیدگاه گروتسک به بشر در جهان بنگریم، این رویکرد باعث برجسته شدن خطرهایی می شود که مرتبط با رأی به هرگونه اعتماد بی چون و چرا به واقعیت هستند. الهیات که خود به صراحت از ثبات، اعتماد و وفاداری ای که ایمان نامیده می شود، طرفداری می کند نباید فراموش کند که ایمان مسلماً یکی از راه های انتخابی است؛ که البته انتخابی است که نه تنها اندیشه و تسلیم شدن را بیشتر می پذیرد، بلکه این الزام را در پی دارد که دیگر نمی توان به راحتی و بدون تفکر، با مسائل پیرامون همگام شد.

به گزارش آکاایران: پی نوشت ها:

1.Gabriel Marcel (1889-1973) فیلسوف و نمایشنامه نویس.
2.Mauriack (1970-1895) نویسنده ی فرانسوی و عضو آکادمی فرانسه. برنده ی جایزه نوبل در سال 1952.
3.Rico Lebrun (1900-1964) نقاش و مجسمه ساز ایتالیایی
4.centaur
5.griffin
6.Lucas samaras: هنرمند یونانی متولد 1936، نقاش و مجسمه ساز و عکاس
7.Rollo May: (1909-1994) روانشناس آمریکایی.
8.Stechow
9.Kierkegaards: (1885-1813)فیلسوف دین دانمارکی
10.Amos Wilder: (1993-1895) شاعر و فیلسوف آمریکایی در زمینه ی الهیات
11.Swift
12.Wyndham Lewis (1882-1975) نقاش و نویسنده ی انگلیسی

منبع مقاله :
آدامز، جیمزلوتر؛ یتس، ویلسون؛ (1394)، گروتسک در هنر و ادبیات، برگردان: آتوسا راستی، تهران: نشر قطره، چاپ دوم



 




منبع :

گروتسک در بعد الهیات گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات