زخم زبان از زخم شمشیر بدتر است -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,زبان,شمشیر,بدتر,[categoriy]

آکاایران: زخم زبان از زخم شمشیر بدتر است



 

نویسنده: الهه رشمه




 

به گزارش آکاایران: مورد استفاده:

در مورد افرادی به کار می‌رود که با زبان تلخ خود باعث ناراحتی دیگران می‌شود.
پیرمردی در روستایی زندگی می‌کرد که هر روز صبح زود به بیابان می‌رفت و با کندن خار و فروشش در شهر درآمد بخور و نمیری به دست می‌آورد. درآمد پیرمرد به حدی کم بود که به سختی مخارج زندگی خود و زن و بچه‌اش را تأمین می‌کرد.
یک روز که پیرمرد تا ظهر خارها را از زمین درآورد، مقداری نشست تا خستگی‌اش دربرود و بعد خارها را جمع کند و به شهر برود. همینطور که نشسته بود و از کوزه‌اش آب می‌خورد. دید شیری به او نزدیک می‌شود. پیرمرد آنقدر ترسید که حتی نتوانست از جایش تکان بخورد. شیر نزدیک‌تر آمد و به پیرمرد گفت: کمی آب به من می‌دهی. پیرمرد که از شدت ترس زبانش بند آمده بود ظرف آب را جلوی شیر گذاشت، شیر تمام آب را خورد و بعد رو به مرد گفت: برای تشکر از لطفی که به من کردی می‌خواهم امروز کمکت کنم. از جا بلند شو تا باز هم خار جمع کنیم.
مرد ابتدا از شیر می‌ترسید و با ترس و لرز یواش یواش شروع به کار کرد. اما کمی که گذشت و حسن نیت شیر را دید کم کم شروع به صحبت کرد و با کمک دوست جدیدش آن روز آنها به اندازه یک هفته خار جمع آوری کردند. پیرمرد قبل از خداحافظی از شیر خواست تا روزهای بعد هم به کمک او بیاید. آن شب پیرمرد از اینکه یک شبه توانسته بود دستمزد یک هفته را به دست آورد بسیار خوشحال بود و مقداری از پول‌هایش را گوشت و نان تازه خرید و به خانه‌اش برد.
از فردای آن روز مرد با جدیت بیشتری به کمک شیر کار می‌کرد و روز به روز درآمدش بیشتر و بیشتر می‌شد. بعد از مدتی مرد توانست پولی پس انداز کند و برای حمل خارها الاغی بخرد، بعد خانه‌ای ساخت. کم کم کارگرانی گرفت که حمل و نقل خارها را به آنها بسپرد و کنیزکانی استخدام کرد تا در کار خانه به همسرش کمک کنند و خودش جزء تجار و ثروتمندان شهر شد. ولی دوستی و محبتش را با دوست عزیزش شیر کم نکرد.
مدت‌ها بعد پیرمرد که تازه از یک تجارت پرسود برگشته بود یک میهمانی ترتیب داد و دوستش شیر را هم برای نهار دعوت کرد. بعد از آوردن غذا شیر مثل همه‌ی مهمان‌ها شروع به غذاخوردن کرد که ناگهان مرد تاجر یک دفعه گفت: تو با این شکل غذا خوردنت حال من را بهم می‌زنی. کمی بهتر غذا بخور و اینقدر آب دهانت را در کاسه نریز.
شیر که بعد از سال‌ها توقع چنین صحبتی را در این جمع نداشت اخم‌هایش را درهم کرد و رو به پیرمرد گفت: اگر می‌خواهی حرمت رفاقت و نان و نمکی که با هم خورده‌ایم سرجای خود بماند بلند شو و به دنبال من بیا. پیرمرد که تا آن موقع شیر را اینقدر خشمگین ندیده بود حسابی ترسید و پشت سر او به راه افتاد. وقتی آنها از شهر خارج شدند، شیر گوشه‌ای نشست و سنگ نسبتاً بزرگی را به پیرمرد نشان داد و گفت: با این سنگ بر سر من بکوب. پیرمرد که خیلی ترسیده بود گفت: این چه حرفی است؟ شیر غرشی کرد و گفت: به تو می‌گویم این سنگ را بر سر من بکوب. پیرمرد که چاره‌ای نداشت به دستور شیر عمل کرد. پیرمرد سنگ را بر سر شیر کوبید و شیر غرق در خون شد. مرد آنقدر ترسیده بود که پا به فرار گذاشت و با سرعت هرچه تمامتر از آنجا دور شد.
مدت‌ها گذشت و هرچند وقت یکبار مرد به یاد مهربانی‌های شیر می‌افتاد و دلش برای او تنگ می‌شد ولی فکر می‌کرد که در اثر برخورد آن سنگ بزرگ به سر شیر او حتماً مرده. تا اینکه سال‌ها بعد مرد تاجر با گروهی از بازرگانان شهر از وسط بیابان می‌گذشتند. ناگهان صدای غرش شیری بلند شد و صدا همه را در جای خود میخکوب کرد. وقتی کاروانیان شیر را دیدند نوکران به سختی توانستند شترها و بقیه حیوانات را که بار بر دوششان بود کنترل کنند. مرد که از همه شجاع‌تر بود جلو رفت و دید که این شیر همان دوست قدیمی اوست. پیرمرد کمی جلو آمد و سلام کرد. شیر هم او را شناخت و با هم احوالپرسی کردند. مرد تاجر رو به شیر گفت: این کاروان با بار شترانش که می‌بینی همه نتیجه زحمات من و تو هستند و به خاطر کمک‌های تو است که امروز زندگی من در رفاه و آسایش است. من از تو به خاطر همه‌ی کمکهایت تشکر می‌کنم. اما شیر فقط لبخند می‌زد.
بعد از گفتن این حرف‌ها مرد بازرگان به یاد ضربه‌ای که به سر شیر زده بود افتاد و گفت: خدا را شکر زخمت خوب جوش خورده. شیر گفت: بله و سرش را پایین آورد تا بازرگان بهتر جای باریکی که از زخم مانده بود را ببیند. بعد شیر سرش را بالا گرفت و به بازرگان گفت: جای شمشیر خوب شد ولی جای طعنه و کنایه‌ای که تو به من زدی هنوز در قلبم است.
منبع مقاله :
رشمه، الهه، (1392)، ضرب المثل و داستانهایشان (معنی ضرب المثل و ریشه‌های آن)، تهران، انتشارات سما، چاپ اول



 

 




منبع :

اخبار اکاایران

تبلیغات