آکاایران: ۲۰مهر،بزرگداشت مقام حافظ شیرازی مبارک

حافظ و رندی :

                                                از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

                                              وزنام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

                                                میخواره و سرگشته ور ندیم نظر باز

                                            وانکس که چو ما نیست در این شهر کدام است

  یکی از محور های ارزشمند ووالای اندیشه  حافظ را ” رندیت ” تشکیل می دهد. در این مقالبا تفصیل بیشتر روی آن مکث می نماییم.

  ” رند ” در و ندیداد ( Randak = رندک ) آمده که در عربی به رند تعریب شده و به ” رنود ” جمع بسته اند.  ” رند ” در لغت به معنای زیرک ، حیله گر ، ریاکار و بی مبالات است. اما این کلمه نزد عارفان و صاحب دلان مفهوم ویژه و جداگا نه ای دارد. نزدیک ترین معنا ازدید عرفا برای کلمه رند ، ظاهراً خودرا ملامت ساختن  ولی باطن را سالم نگهداشتن است و به جز از قادر متعال ، در انقیاد هیچ چیزی و هیچ کسی قرار نداشتن است.

   اما نگاهی حافظ به مفهوم وماهیت ” رندیت ” از جنس دیگر است و اندیشه ” رندیت ” همچون خون تازه در رگهای غزل خواجه جاری است و او این اندیشه را بسیار ماهرانه پرورانیده و ازآن به مثابه حربه ای بهره گرفته وبه مصاف ریاکاران، سالوسان، زاهدان خود پرستان ، واعظان بی عمل ، متشرعان متعصب مذهبی رفته است. ” رند ” ی که حافظ از آن سخن می گوید، ابعاد وسیع دارد چون او با حرکت یک بعدی نمی توانسته اهداف انسان سالاری اش را بیان نماید لذا حافظ با تفکر بلند عارفانه ، از پیشینیان خویش ، در قبال استفاده ازکلمه  ” رند ” سبقت می جوید. با وجودی که عارفان قبل از او، نگاهی به واژه ای ” رند” داشته اند . اما حافظ در این وادی توقف بیشتر نموده و پیرامون این مفهوم تامل و تعمقی زیادتر به خرچ داده است. 

     حافظ ، رند است. عارف و اهل دل است. پیام آور خلوت انس و مهربانی است. اما او یکباره به “رندیت ” نپیوسته است. پیش از رسیدن به ” رندی ” در منزل های مختلفی توقف کرده و اندیشه های متنوعی را آزموده ولی از همه  آنها عبور نموده تا به رندی رسیده است. حافظ زمانی همه چیز را کامل و بی عیب می دید و دور فلک را استوار بر ” منهج عدل ” می دانست و تصویری که او در این مرحله ارائه می کند این است که ما باید مسرت از این داشته باشیم که ظالم راه به مقصود نمی برد و دنیا سر انجام بر پاشنه  عدل استوار می شود و داد بر بیداد پیروز می گردد. پندار شاعر بلند نظر ما در این مرحله چنین است:

                    دور فلکی یکسره بر منهج عدل است       خوش باش که ظالم نبرد راه به مقصود

    ویا :

            نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش    که من این دایره بی چون و چرا می بینم

   اما خود کامگی، استبداد، تاراج مردم، ناکار آمده گی هادیان اجتماعی ، نارسا یی های روزگار، وی را دچار شک و تردید می سازد. در این برهه سخنان آموز گاران و اربابان معرفت بر شک او غلبه دارد وحافظ حیرت خودرا از ” خطا پوشی ” این پیران طریقت به صراحت ابراز می نماید و این خودش آغازی از تردید وی نسبت به قرار گرفتن “دور فلک بر منهج عدل ” است :

              پیر ما گفت ” خطا بر قلم صنع نرفت ”         آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

    ویا :

         مزن زچون و چرا دم که بنده ء مقبل             قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت

   در این جا حافظ یک صوفی اشعری تمام عیار معلوم می شود که اندکی قبل از او شیخ محمود شبستری ، یکی از هم کیشان عارف او  گفته بود :

                  کسی کو با خدا چون وچرا گفت          چو مشرک حضرتش را نا سزا گفت

                   و را زیبد که پرسد از چه و چون            نباشد اعتراض  از بنده  موزون

        حافظ با چاشنی رندانه ولطیف ، همین معنی را به گونه  دیگری تکرار می کند :

            حدیث چون چرا درد سر دهد ای دل          پیاله گیرو بیاسا زعمر خویش دمی

    حافظ در این منزل توقف طولانی نمی کند ، زیراروز تاروز حیرتش قوت می گیرد و پرتو ذهنش به وادی شک می افتد واز این راه  بی نهایت و طی ناشد نی ، ازاین بیابان مملو از خارهای مغیلا نی ، دچار دهشت می گردد :

                از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود          زینهار ازاین بیابان وین راه ء بی نهایت

    ویا :                                                  

        چیست این سقف بلند ساده ء بسیار نقش ؟      زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

  ویا :

 این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمت است       کا ین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

 حافظ به عنوان یک اندیشه ورز توانا در میدان های مباحث کلامی ، حکمی و حتی عرفانی سیر نموده ، اما تسکین باطنی نیافته است و با تطور ی که در این زمینه ها داشته ویا به گفته  خودش در بادیه  تحقیق به سردویده اما نتوانسته که خودرا قانع بسازد و این معما را حل نماید. او مانند اندیشمندان و فیلسوفان ، حکمیت ” سکوت ” را بر گزیده و این راز سر به مهر را ، رهانموده و سخن دلش را بی پروا بیان کرده است :

       بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم       فلک را سقف و بشکافیم و طر ح نو در اندازیم

  خواننده ء گرامی توجه دارد که حافظ با ارا ئه ” طرح نو ” دیگر دور فلک را بر ” منهج عدل ” نمی داند ، چون اگر چنین بود نیازی به شکافتن سقف فلک وطر ح نو ، نمی رفت. اینجا است که خواجه ء شیراز می خواهد دنیای جدیدی بر پاگردد تا آدمی از این حیرت بیرون شود و قدرت حل این معما را داشته باشد.

  در این مرحله حافظ با بسیاری  از متفکران و اندیشمندان ، چون : دموکریتو س یا ” حکیم گریان ” یونانی ، ابو العلای معری ، ابن شبل بغدادی و خیام نیشاپوری هم سفر و هم نظر است. اما حافظ  سیر با لا تر از آنها دارد. او در ” سرای حیرت ” توقف نکرده وزیرکانه، راه کوتاه تری را برگزیده  و به حقیقت ” رندی ” رسیده است. اگر بتوان گفت که در ابعاد سه گانه  راهیان سلوک چون : ” شریعت ، طریقت و حقیقت ” حافظ بعد جدیدی  ” رندیت “را آفریده است ، شاید سخن گزافی نباشد. طوریکه در گذشته گفتیم ” رند ” را قبل از حافظ عارفان دیگر نیز بکار برده اند . اما ” رند ” ی که حافظ می آفریند کاملاً از سنخ دیگر است که مهر آشکار اندیشه  او در آن حک گرد یده است. حافظ با پر ورا نیدن مفهوم ” رندی ”  در واقع از راستی در برابر دروغ و فریب، از عدالت در برابر استبداد و از حقیقت در برابر باطل دفاع می کند:

              زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد         دیو بگریزد ازآن قوم که قرآن خوانند 

        ابیات ذیل تقارب فکری حافظ را با متفکرینی که در فوق از آنها یاد کر دیم می رساند :

       بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری         شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان

      با صبا در چمن لاله سحر می گفتم            که ” شهیدان کی اند این همه خونین کفنان “

   گفت ” حافظ من و تو محرم این راز نه ایم          از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان “

  ویا :

    حدیث از مطرب و می گو وراز دهر کمتر جوی       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمارا

  ویا:

    دوش بامن گفت پنهان کار دانی تیز هوش            وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

    گفت ” آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع           سخت می گردد جهان بر مردمان سخت کوش “

   و ا نگهم در داد جامی کز فروغش بر فلک             زهره در رقص آمدو بر بط زنان می گفت ” نوش “

  ” با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام            نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش ! “

    ویا :

     خیز تا خرقه ء صوفی به خرابات بریم                      شطح و طامات به بازار خرافات بریم

    فتنه می بارد از این سقف مقرنس بر خیز              تا به میخانه  پناه از همه آفات بریم

     ویا :

         گره زدل بگشا وز سپهر یاد مکن               که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد

  چنانچه در آغاز گفتیم ” رند ” ی که حافظ در غزل های ناب و شیرین خود پرورانیده است ، ابعاد وسیع دارد که از جمله می توان روی اینها به شکل گذرا و کوتاه مکث نمود:

   الف ـ تجاهل عارفا نه :

   حافظ با طرح تجاهل عارفا نه ، آنهای را سر زنش می کند که حقایق آشکار را می بینند ، اما در هویدا نمودن این حقایق، جهل شان را نشان می دهند. ویا به اصطلاح دیگر از کنار واقعیت ها علی الرغم آگاهی شان با چشمان بسته می گذرند واو به شیوه  خاص خود میگوید:

         معشوق چون نقاب زرخ در نمی کشد           هرکس حکایتی به تصور چرا کنند ؟

     ویا :

     مصلحت نیست که از پرده بیرون افتد راز          ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

  ویا :

     راز درون پرده زرندان مست پرس                     کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

  ویا :

   من ارچه عاشقم و رندو مست و نامه سیاه          هزار شکر که یاران شهر بی گنهند

    ب ـ  ثبات عقیده :

     حافظ انسان ثابت قدم و استوار است و با دمدمی مزاجی سر ستیز دارد. چون او میداند که آدمی در پهنه  گسترده  زند گی همیشه دچار فراز و فرود بوده و سیل حوادث از چارسوی حیات جاری است. پایداری  وثبات عقیدوی یکی از بنیاد های اساسی تداوم هستی است ورنه در دمدمی مزاجی ، حوادث چیره می شود و آدم را از عالم هستی ساقط می کند.

   حافظ آنچه را خود یافته است تا آخر با آن زیسته است. گزینش او بر بنیان عقلانیت استوار بوده و به حقانیت این ” انتخاب ” باور محکم دارد. زمان و مکان در سمت تعو یض اندیشه هایش تاثیر نداشته است. اگر داستان ملاقات تیمور لنگ با حافظ درست باشد در این جا ما با یکی از شگفتی های تاریخ رو برو هستیم. بدان معنا که تیمور این خونخوار قساوت پیشه که در اقصای عالم شمشیر زده واز کشته ها پشته ها ساخته و در هر شهرو دیار، مناره های از کله های انسان بر پا ساخته و در تمام جنگها اسپش از روی اجساد هزاران در هزار کشته عبور کرده و گرفتن نامش، رعب و وحشت بی پایان بر قلبها مستولی ساخته و گاهی برای تسخیر یک شهر تمام ساکنان آنرا ازدم تیغ گذرانیده است. تیمور که تظاهری به علم و دانش داشت ونام حافظ راشنیده بود ومی خواست که رند خراباتی ما را ملاقات نماید وشاید هم دانش خود را به رخ او بکشد چون خون آشامان تاریخ از هر حادثه به سود شهرت خود استفاده کرده ومی کند. به هرحال در هنگام این ملاقات، حافظ لباس فقیرانه بر تن دارد و با باریک بینی متوجه میشود که تیمور لنگ، سیمای ظاهری فقر آلود اورا زیر نظر دارد. تیمور از حافظ می پرسد که :

   – حافظ من سمرقند و بخارا با شمشیر  فتح کردم  اما تو آنهارا به یک ” خال هندو ” می بخشی ؟

  در این جا رند خراباتی ما که در برابر یکی از خو نخوار ترین چهره تاریخ قرار گرفته ومیداند که او دردل،  فقر ظاهری اورا استهزا می کند و  شاید همین لباس فقیرانه اورا معیار قرار داده و به اصطلاح حاتم بخشی اورا نکوهش می نماید. حافظ با عیاری ورندی تمام از این بخشایش ندامت نمی کشد و در واقع به باور خود استوار است و پاسخ می دهد که :

  ـ  به دلیل همین بخشش ها است که به چنین روزگارفقر گرفتار آمده ام.

   دراین جا می توانست که حافظ برای تیمور بگوید که این را به خاطر خیال اندیشی شعر خود آورده ام. و یا من صلاحیت این بخشایش را ندارم چون در تسخیر این سرزمین ها شمشیر نزده ام و… اما حافظ این رند عیار، در این جا در برابر قسی ترین آدم، از بخشایش خود دفاع می کند و یکی از شگفتی های تاریخ را می آفریند. او ثبات عقیده دارد و استواری خودرا در اندیشه هایش نشان می دهد واز این ” بخشش ” خود در برابر امپراطور وقت شرق ، عذر نمی آورد وبخشایش خودرا با زیباترین شیوه توجیه میکند ونمیگوید که ما کجا و بخشش سمر قند و بخارا کجا ! او در موضع بخشایش خود پایدار و ثابت می ماند و از آن راضی و خوشنود است واین خود بیانگر عظمت ثبات اندیشوی خواجه شیراز است که  بارگاه  جلالمند ” عشق ” رامی ستاید و  بارگاه  قدرتمند ” تیمور” را به مضحکه می گیرد.

   حافظ در غزل هایش به ثبات و پایداری اندیشه هایش تاکید دارد و بطور روشن از این پایداری دفاع نمود ه است :

     من شب ها ره ء تقو ی زده ام با دف وچنگ         این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد

   ویا

      روز نخست چون دم رندی زدیم وعشق               شرط آن بود که جز ره  آن شیوه نسپریم 

  ویا : 

      به کوی میکده هر سالکی که ره دانست                در دگر زدن اندیشه ء تبه دانست

       زمانه افسر رندی نداد جز به کسی                     که سر فرازی عالم در این کله دانست

  ویا :

     در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند                     تا ابد سرنکشد وز سر پیمان نرود

   ج ـ  گزینش شیوه ء عشق ووجدان  :

     تقریباً همه  عارفان راه  عقل را پیچ در پیچ و معمای ناگشودنی تصویر نموده اند. مذهب عاقلی نزد شان گناه است، زیرا چون و چرا و پرسشهای که عقل بر میگزیند به گفته  یکی از بزرگان  ” زیر هر چون وچرا ، شیری خفته است ” که کالبد آدمی را ازهم می درد و این چرا ها به حد فراوان است که گاهی آدمی را به پرتگاه  عصیان و طغیان می کشد و گاهی چنان بد بین اش می نماید که در گرداب شک و تردید فرو می برد. اما حافظ این راه  پر پیچ وخم را رها میکند و وادی عشق و وجدان را بر می گزیند وبدین شیوه مسیر گفت وشنود و پرسشهای بی پاسخ را به روی خود می بندد. او به عشق چنگ می اندازد که جان مایه اصلی هستی آدمی است :

        عشقت رسد به فریاد در خود بسان حافظ            قران زبر بخوانی در چارده روایت

  ویا :

              عاقلان نقطه ء پرگار وجود اند ولی               عشق داند که در این دایره سر گردانند

  ویا :

         دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد              عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود

        بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق             مفتی عقل در این مساله لا یعقل بود

  ویا :

       در حریم عشق نتوان زد دم از گفت وشنید          زانکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

   ویا :

   حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است           کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

   ویا :

    راهی است راه ء عشق که هیچش کناره نیست        آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

     هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود              در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

             مارا از منع عقل مترسان ومی بیار                  کاین شحنه در ولایت ما  هیچ کاره نیست

        فرصت شمر طریقه ء رندی که این نشان              چون راه ء گنج بر همه کس آشکاره نیست