آکاایران: ابتداعا عرض شود در تاریخ امثال بسیاری آورده می شود و چه بسیار داستان هایی که با خمیر مایه اغراق پروش یافته اند. جای تعجب نیز نخواهد بود که داستانهای عاشقانه بیشتر مورد این مهر قرار گرفته باشند. آنچه در ادامه از داستان لیلای اخیلیه بیان می شود به سبب تواتر باید بر واقعیت داستان صحه گذاشت اما مایه اغراق آن نیز غیرقابل چشم پوشی است شاید همین صنعت زیبای ادبی که باعث جان بخشی به بسیاری از داستان های ادبی می شود، روح داستان را برای رساندن جان کلام راسخ تر نماید.

حجاج بن یوسف ثقفی، والی حجاز و عراق در روزگار بنی امیه و زادهٔ طائف است. وی فردی ایران ستیز بود و در زمان زمامداری وی در عراق، زبان عربی جایگزین زبان فارسی میانه شد (ویکی پدیا). سراسر عمرش آمیخته با جنایت و خونریزی و ظلم و تباهی بود.
لیلای اخیلیه از بانوان شاعر عصر امویان بوده است. از وی مرثیه های بسیاری به زبان عربی برجای مانده است.
به گزارش آکاایران: می گویند حجاج هیچگاه با ندیمان خود گشاده رویی نکرد مگر روزی که لیلای اخیلیه به نزد وی آمد و حجاج بدو گفت: شنیده ام بر قبر «توبه بن حمیر» گذشته و راه خود را کج کرده ای. بخدا نسبت به او وفادار نبوده ای. اگر او بجای تو بود و تو بجای او بودی، راه خود را کج نمی کرد.
گفت: خدا امیر را قرین صلاح کند! مرا عذری بود.
گفت: چه عذری؟
گفت: من این شعر او را شنیده بودم که می گوید: (ترجمه به فارسی)
«اگر لیلای اخیلیه بر من سلام کند و روی من سنگ ها و تخته سنگ ها باشد، با گشاده رویی بدو سلام کنم، یا صدایی از جانب قبر، بر او بانگ خواهد زد»
و زنانی همراه من بودند که این سخن را شنیده بودند و نخواستم او را دروغگو کرده باشم.
حجاج گفتار او را پسندید و تقاضای او را برآورد و به گشاده رویی با وی سخن گفت و هرگز مانند آن روز خرسند و دل شاد ندیده بودندش!

البته «ابن جوزی» در کتاب «صفوه الصفاء» روایت را به گونه ای دیگر بیان کرده است که: پس از مرگ «توبه»، لیلای اخیله با دیگری ازدواج کرد. روزی از کنار گور توبه می گذشت که مرد لیلا را گفت: این گور را می شناسی؟
و او گفت: آری! گور توبه است.
مرد گفت: بر آن سلام کن.
و لیلا گفت: به حال خویش باش! از توبه چه خواهی؟ که اینک! استخوان هایش پوسیده است.
مرد گفت: دروغ بودن مضمون دو بیت شعر او را خواهم که گفته است:
لوان لیلی اخیلیه سلمت …الخ
و بخدا سوگند که از اینجا نگذرم تا گور او را سلام دهی.
اشکش چون باران از سینه اش فرو می ریخت و گفت: «ای توبه، سلام بر تو و رحمت و برکات خدا بر تو باد! خدا تو را از سرانجامی که بدان رسیده ای برخوردار کناد!» که بناگاه پرنده ای از دور به سینه لیلا خورد و او مرد!