3 عاشقانه ناب از محمدرضا عبدالملکیان
,اشعار عاشقانه,شعر از محمدرضا عبدالملکیان,شعر عاشقانه محمدرضا عبدالملکیان,[categoriy]

آکاایران: 3 عاشقانه ناب از محمدرضا عبدالملکیان

آکاایران: زیبا

زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا
زیبا هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد .
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تند باد عشق نلرزد
زیبا
آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا
زیبا کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره باران
بنشان مرا به منظره رویش
من سبز می شوم
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهار وار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا

عاطفه

به گزارش آکاایران: نشست و مثل روشنی من بود
هنوز دایره آب وسعتش می داد
هنوز رحل صداقت تلاوتش می کرد
هنوز معنا داشت
هنوز فرصت یک پل ادامه اش می داد
چقدر چشم تماشا داشت
نگاه روشن او زبان عاطفه را به شهر می آموخت
و روبه روی دلم ماند!
چقدر آیینه آمد
چقدر ناگهان
و هیچ پای گریزی مرا نمی دزدید
چقدر آیینه تاریک است
چقدر گم شده بودم
چقدر بی حاصل
چقدر باور باران مرا نباریده است
چقدر دور شده ام از اشاره خورشید
چقدر وسعت یک خانه کوچکم کرده است؛
من از کدام جهت رو به نیستی رفته ام!
کجا تمام شدم از عبور نیلوفر!
کجا شکفتن دل آخرین نفس را زد؟!
چراغ در کف من بود
چگونه سرعت ماشین مرا ز من دزدید!
چگونه هیچ نگفتم!
چگونه تن دادم
چقدر شیوه خواهش مچاله ام کرده است!!
چقدر فاصله دارم من از شکوه درخت
و رد پای من از سمت باغ پیدا نیست
و چشم های من از اضطراب گنجشکان چقدر فاصله دارد
چقدر بیگانه است؛
همیشه عاطفه می ترسید
چقدر سفره تزویر رنگ در رنگ است
چگونه دل بستم
چگونه هیچ نگفتم
چگونه پیوستم…

و دیگر جوان نمی شوم

وقتی درخت در راستای معنی و میلاد، بر شاخه های لخت پیراهن بلند بهاری دوخت،
با اشتیاق رفتم به میهمانی آئینه،
اما دریغ چشمم چه تلخ تلخ پاییز را دوباره تماشا کرد،
ودیگر جوان
نمی شوم نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو
و دیگر به شوق نمی آیم نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو
چه نامرادی تلخی و دریغا چه تلخ تلخ فرو می ریزم با سنگینی این غربت عمیق در سرزمین اجدادی خویش
و دریغا چه عطشناک و پریشان پیر می شوم در بارش این گستره تشویش در خانه خورشید ها و خاطره ها
دریغا چه بی برگ و بار لال می شوم در دوردست آن گلها ، گمان ها ، گفتگوها
و مگر فراموش میشوند سرانجام آن جستجوها و آن چشمه و چشم انداز آواز و آرزوها
و مگر فراموش میشوند آن بهاری که آمده بود با رقص شکوفه هایش …
و وعده همان بهار که در کرامت درختان تابستانیش هیچ سبد و سفره ای بی نصیب نخواهد ماند از سرشاری میوه های مهربانیش
و دریغا بر من چگونه فراموش میشود سبد ها و سفره هایی که سالهاست نه سیب را میشناسند و نه مهربانی را
و دریغا بر من چه لال و بی برگ و بار پیر میشوم در سوی این دیوارهایی که از من دزدیده اند سیب را
و جان مایه سرودهای جوانی را …
و دیگر جوان نمیشوم نه به وعده این بهار که آمده است و نه به وعده آن شکوفه ها شکستنی …