داستان عاشقانه احساس جاودانه امیر

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد داستان عاشقانه احساس جاودانه امیر ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

داستان عاشقانه احساس جاودانه امیر
,[categoriy]

آکاایران: داستان عاشقانه احساس جاودانه امیر

آکاایران: این داستان مربوط است به احساس جاودانه امیر که بسیار زیبا می باشد.عشق بی شک یکی از زیباترین واژگان قابوس است و یک داستان عاشقانه زیبا بهترین توصیف کننده ی این واژه زیبا هستند. در این صفحه تلاش نموده ایم زیباترین و تاثیر گذارترین داستان عاشقانه واقعی را برای شما نقل نماییم تا بیشتر به زیبایی این مفهوم بی کران عشق پی ببریم.

 

به گزارش آکاایران: امیر صبح زود از خواب بلند شد ولی اصلا دوست نداشت از تخت بیرون بیاد که بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش بالاخره با بی حوصلگی از تخت پائین آمد ولی این بغض یک ساله داشت گلویش را می فشرد.نگاهی به مریم کرد هنوز خوابیده بود. آرام از اتاق بیرون رفت تا سفره صبحانه رو آماده کنه بعد از آماده کردن صبحانه به اتاق خواب برگشت تا مریم رو بیدار کنه.

 

با صدای بلند گفت خانومی پاشو دیگه صبح شده. بعد از بیدار کردن مریم به آشپزخونه برگشت دقایقی بعد مریم در چهارچوپ در آشپزخونه پیدا شد. امیر نگاهی به سر تا پای مریم کرد وای که چقدر زیبا بود. امیر خوشحال بود که زنی مثل مریم داره.بعد از صبحانه به مریم گفت امروز جمعه است نمی ذارم

 

دست به سیاه و سفید بزنی امروز همه کارها رو خودم انجام میدم مریم خندید امیر عاشق لبخند مریم بود اما باز این بغض نمی گذاشت بیشتر از این از لبخند مریم لذت ببره امیر از مریم پرسید نهار چی دوست داری برات بپذم  درحالی که می خندید گفت این که پرسیدن نداره دیگه تو عاشق قرمه سبزی هستی.

 

امیر لوازم نهار رو آماده کرد و رفت کنار مریم نشست و دست در گردن مریم انداخت و به مریم گفت امروز می خوام برات سنگ تموم بذارم و دو تایی نشستن سریال مورد علاقه شان را نگاه کردند. بعد از تمام شدن سریال تازه یادش افتاد که نهار بار گذاشته ولی موقعی که به آشپزخونه رسید که همه چی سوخته بود!امیر درحالی که می خندید

 

گفت مثل اینکه امروز باید غذای فرنگی بخوریم .بعد رفت و سفارش دو تا پیتزا داد. بعد از خورن پیتزا به مریم گفت امروز دوست داری بریم بیرون؟ می ریم پارک جنگلی همون جایی که دفعه اول همدیگه رو دیدیم باز یه لبخند از مریم و باز بغضی که گلوی امیر رو سخت می فشرد!عصر امیر به مریم گفت آماده شو بریم .

 

خودش هم رفت تا آماده بشه. تو همین موقع رعد و برق زد امیر زود رفت کنار پنچره که دید شدیدا بارون میاد. امیر لبخند زنان به مریم گفت مثل این که امروز روز ما نیست ولی من نمی ذارم امروز خراب بشه. می دونست که مریم از بارون خوشش میاد به همین دلیل هر دو به حیاط رفتند و مدتی زیر بارون باهم قدم زدند وقتی به خونه اومدند

 

سر تا پا خیس بودند.رفتند تا لباس عوض کنند.امیر و مریم وارد حال شدند و روی مبل نشستند. امیر با خودش گفت وای که چقدر من خوشبختم بعد از مریم پرسید چقدر عاشق من هستی؟ و باز یه لبخند از مریم و باز بغضی که داشت امیر رو می کشت.

 

امیر به مریم گفت من خوشبخت ترین مرد دنیا هستم که زنی مثل تو دارم باز لبخند مریم و بغض امیر که تمامی نداشت.آره امیر و مریم دیوانه وار همدیگر رو دوست داشتند. اون ها از نوجوانی با هم دوست بودند و رفته رفته این دوستی تبدیل شد به یه عشق زیبا.

 

امیر همچنان داشت با مریم صحبت می کرد که زنگ در زده شد مادرش بود. امیر از آمدن مادرش ناراحت شد هر روز مادرش می امد و امیر رو ناراحت تر از روز قبل می کرد می رفت.مادرش باز بعد از گفتن حرف های همیشگی گفت: امروز رفته بودم خونه اعظم خانوم میشناسیش که همسایه رو میگم می خواستم ببینم

 

حرف آخرشون چیه امیر جواب اون ها مثبته مهتاب میتونه تو رو خوشبخت…..امیر فریاد زنان حرف مادرش رو قطع کرد و گفت: ولم کن مادر بذار با درد خودم بسوزم هر روز می ری خونه این و اون تو رو خدا دست از سرم بردار!مادرش با گریه گفت: چرا نمی خوای باور کنی مریم مرده و دیگه هم زنده نمی شه.

 

اون رفته و با این کارهای تو بر نمی گرده!!!آره مریم یکسالی بود که امیر رو در یک تصادف تنها گذاشته بود. اون یکسال پیش رفته بود اما مریم از قلب امیر و ررویاهایش نرفته بود و امیر نمی خواست از این رویا بیرون بیاد امیر هر روز و هر ساعت در خیالاتش با مریم زندگی می کرد و باز هم این بغض لعنتی بود که داشت امیر رو خفه می کرد!

منبع :

داستان عاشقانه احساس جاودانه امیر گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات