داستان پندآموز استخون لای زخم گذاشتن

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد داستان پندآموز استخون لای زخم گذاشتن ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

داستان پندآموز استخون لای زخم گذاشتن
,[categoriy]

آکاایران: داستان پندآموز استخون لای زخم گذاشتن

آکاایران: روزی قصابی زمانی که داشت با ساطور گوسفندی را شقه می کرد یک استخوان ریزه از دم ساطور پرید و به چشمش رفت و درد گرفت.

 

به گزارش آکاایران: قصاب دست گذاشت روی چشمش و فورا” دوید و خودش را به مطب چشم پزشکی رسانید چشم پزشک، چشم قصاب را معاینه کرد و فهمید که یک ریزه استخوان در آن است ولی استخوان را در نیاورد و چشم قصاب را دوا زد و آن را بست و گفت: چیزی نیست خوب می شود فردا هم بیائید تا آن را دوباره معاینه کنم و ببینم.

 

فردا چشم قصاب بدتر شد و دردش شدیدتر گردید ولی باز هم قدری دوا در آن ریخت و از مایع مخصوص چند قطره ای به چشمش چکانید و گفت: نگران نباشید خوب می شود چشم عضو حساسی استو باید تا چند روز مرتبا” در آن این قطره را بچکانیم تا خوب شود طبیب طماع هر روز پول دوا و درمان را می گرفت و استخوان ریزه را از چشم او بیرون نمی آورد و قصاب هم هر روز نیم من گوشت مغز ران برای طبیب بی انصاف هدیه می برد!

 

این بود تا یک روز که قصاب به طبیب مراجعه کرد و از درد چشم می نالید. طبیب در مطب نبود پسر بزرگش که چشم پزشک خوبی بود به جای پدرش نشسته بود و بیماران را معاینه می کرد، تا استخوان ریزه را در چشم قصاب دید فورا” آن را با انبرک و پنس ظریفی از چشمش درآورد و زخم چشم را دوا زد و درد آن هم ساکت شد و گفت: از امروز چشمتان بهتر می شود اگر باز هم درد داشت یک بار دیگر بیائید تا ببینم ولی اگر فردا بهتر بود احتیاجی به آمدن نیست از همین دوا تا چند روز هر روز سه چهار قطره به چشمتان بریزید خوب می شود.

 

قصاب رفت و طبیب جوان خوشحال بود که چشم بیمار را علاج کرده و وقتی پدرش آمد پرسید کسی نیامد؟ پسر گفت چرا، آن قصاب آمد و چشمش را دوا زدم و رفت چند روز گذشت دیگر از قصاب خبری نشد از پسرش پرسید با چشم قصاب چه کار کردی؟ که دیگر پیدایش نیست! پسر گفت: پدر جان به نظرم چشمش خوب شده. چون که آن روز با ذره بین من دیدم یک استخوان خیلی ریز در چشمش باقی مانده، آن را درآوردم و دردش ساکت شد و رفت. لابد دیگر چشمش درد نمی کند، چطور شما آن استخوان ریزه ی داخل چشم او را ندیده بودید!؟

 

چشم پزشک گفت: پسرک ساده! چرا دیده بودم ولی تو آن نیم من گوشت خالص هر روز را که می آورد ندیده بودی؟!

من آن استخوان را لای زخم باقی گذاشتم که تا چند روز دیگر هم گوشت ما مفت و مجانی برسد!

واقعا که بعضی از اطبا این چنینند! و به جای تلاش در بهبودی مریض تا بتوانند او را می دوشند و برایش خرج تراشی می کنند!

منبع :

داستان پندآموز استخون لای زخم گذاشتن گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات