قصه زیبای بز زنگوله پا برای کودکان

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد قصه زیبای بز زنگوله پا برای کودکان ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته
Notice: Undefined index: menuname in /home/akairan/domains/akairan.com/public_html/maghalat-honar/includes/content.php on line 293
از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

قصه زیبای بز زنگوله پا برای کودکان
,[categoriy]

آکاایران: قصه زیبای بز زنگوله پا برای کودکان

آکاایران: یکی بود؛ یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. در روستایی بزی بود که همه همسایه ها صداش می کردند بز زنگوله پا و سه تا بچه داشت به اسم شنگول, منگول و حبه انگور. روزی از روزها, بز زنگوله پا خبر شد گرگی آمده دور و ور چراگاه آن ها خانه گرفته. خیلی دل نگران شد و به بچه هاش گفت «از این به بعد خوب حواستان را جمع کنید و هیچ وقت بی گدار به آب نزنید. اگر کسی آمد در زد, تا مطمئن نشده اید من هستم در را وا نکنید.» بچه ها گفتند «به روی چشم!» و بز زنگوله پا از خانه رفت به چراگاه. چندان طولی نکشید که گرگ آمد در زد. بچه ها گفتند «کیه؟» گرگ گفت «منم, مادرتان.» بچه ها گفتند «دروغ نگو! صدای مادر ما نازک است؛ اما صدای تو کلفت است.»

 

به گزارش آکاایران: گرگ رفت و کمی بعد برگشت و باز در زد. بچه ها پرسیدند «کیه؟» گرگ صدایش را نازک کرد و گفت «منم, مادرتان, زود در را وا کنید. به پستان شیر دارم و به دهان علف.» بچه ها از درز در نگاه کردند و گفتند «دروغ نگو! دست مادر ما سفید است؛ اما دست تو سیاه است.» گرگ راه افتاد یکراست رفت به آسیاب. دستش را زد تو کیسة آرد و زود برگشت در زد و باز همان حرف ها را تکرار کرد. بچه ها از درز در نگاه کردند و گفتند «دروغ نگو! پای مادر ما قرمز است؛ اما پای تو قرمز نیست.» گرگ رفت به پاهاش حنا بست و وقتی حنا خوب رنگ انداخت برگشت در زد. بچه ها گفتند «کیه؟» گرگ گفت «منم, مادرتان, بز زنگوله پا.» بچه ها دیدند صدا صدای مادرشان است. برای اینکه مطمئن شوند از درز پایین در نگاه کردند و تا دست های سفید و پاهای قرمز را دیدند در را باز کردند و گرگ خیز برداشت تو خانه.

 

شنگول و منگول را که دم دست بودند درسته قورت داد؛ اما حبه انگور تند پرید تو سوراخ آبراه قایم شد و از دست گرگ جان به در برد. نزدیک غروب, بز زنگوله پا از چراگاه برگشت و دید در خانه اش چارطاق باز است. مات و مبهوت ماند. این ور چرخید, آن ور چرخید و بچه هاش را صدا زد. حبة انگور صدای مادرش را شناخت. از ته آبراه آمد بیرون و به مادرش گفت که چه بلایی سرشان آمده. مادرش پرسید «آنکه شنگول و منگول من را خورد گرگ بود یا شغال؟» حبة انگور جواب داد «از بس دستپاچه شده بودم, نفهمیدم.» بز زنگوله پا رفت خانه شغال. گفت «شنگول و منگول من را تو بردی؟» شغال گفت «نه. اگر باور نمی کنی بیا تو و همه جا را بگرد.» بز زنگوله پا گفت «شنگول و منگول من را تو خوردی؟» شغال باز هم جواب داد «نه.» و دستی به شکمش زد و گفت «ببین! شکم من خالیه خالیه و از گشنگی چسبیده به پشتم.

 

این کار کار گرگ است.» بز زنگوله پا راه افتاد طرف خانة گرگ. همین که به آنجا رسید یکراست رفت رو پشت بام و بنا کرد به جست و خیز کردن و گرد و خاک به راه انداختن. گرگ که دیگ بار گذاشته بود و داشت برای بچه هاش آش می پخت, سرش را از دریچه بیرون برد و فریاد زد «این کیه تاپ و تاپ می کنه؟ آش من را پر از خاک می کنه؟» بز زنگوله پا گفت «منم! منم زنگوله پا که ور می جم دوپا دوپا چارسم دارم به زمین دوشاخ دارم به هوا کی برده شنگول من؟ کی خورده منگول من؟ کی میاد به جنگ من؟ گرگ گفت «من بردم شنگول تو من خوردم منگول تو من میام به جنگ تو.» بز زنگوله پا پرسید «چه روزی می آیی به جنگ من؟» گرگ جواب داد «روز جمعه.» بز زگوله پا رفت به صحرا؛ سیر دلش علف خورد و غروب همان روز رفت پیش شیر دوش. گفت «شیر دوش! شیر من را بدوش و یک انبان کره برای من درست کن.

 

دو غش هم برای خودت.» بعد انبان کره را ورداشت برد پیش چاقو تیزکن. گفت «این را بگیر و به جای آن شاخ هایم را تیز کن.» چاقو تیزکن انبان کره را گرفت شاخ های بز را حسابی تیز کرد. گرگ هم رفت پیش دلاک. گفت «بی زحمت دندان های من را تیز کن.» دلاک گفت «کو مزدش؟» گرگ گفت «مگر مزد هم می خواهی؟» دلاک گفت «بی مزد و مواجب که نمی شود کار کرد. مگر نشنیده ای که بی مایه فطیر است؟» گرگ برگشت خانه. یک انبان ورداشت چسید توش و درش را بست و برد برای دلاک. گفت «این هم مزدت.» دلاک در انبان را که واکرد, باد انبان در رفت؛ اما به روی خودش نیاورد. در دل گفت «به جای مزد چس می آوری؟ یک بلایی سرت بیارم که تو قصه ها بنویسند.» بعد گازانبر را ورداشت؛ دندان های گرگ را از دم کشید و جاشان دندان چوبی گذاشت.

 

روز جمعه بز زنگوله پا و گرگ برای جنگ رفتند به میدان. زنگوله پا گفت «چطور است پیش از جنگ آب بخوریم که تشنه مان نشود.» و تند رفت پوزه اش را گذاشت تو آب و وانمود کرد دارد آب می خورد. گرگ هم به خیال خودش, برای اینکه عقب نماند آن قدر آب خورد که شکمش مثل طبل باد کرد. بز زنگوله پا با شاخ های تیز و گردن کشیده, سم به زمین زد و گرگ را دعوت کرد به جنگ. گرگ گفت «حالا دیگر برای من شاخ و شانه می کشی؟ الان نشانت می دهم.» و پرید خرخره زنگوله پا را بگیرد که همه دندان های چوبیش ریخت. زنگوله پا مهلتش نداد. رفت عقب, آمد جلو, با شاخ زد شکم گرگ را سفره کرد و شنگول و منگول را از تو شکمش درآورد و بردشان خانه, پیش حبه انگور. قصه ما به سر رسید؛ کلاغه به خونه اش نرسید .

منبع :

قصه زیبای بز زنگوله پا برای کودکان گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات