با همه بله، با ما هم بله -آکا

آکاایران: سرویس اندیشه آکا ایران؛ بخش شعر و ادبیات:

,[categoriy]

آکاایران: با همه بله، با ما هم بله



 

نویسنده: الهه رشمه




 

به گزارش آکاایران: مورد استفاده:

در مورد افرادی به کار می‌رود که با تمام حیله‌ها و زرنگی‌ها می‌خواهند دیگران را فریب بدهند.
روزی روزگاری، مرد تاجری که در تمام معامله‌هایش ضرر می‌کرد و این ضررها باعث شده بود تمام دارایی‌هایش را از دست بدهد. پس از مدتی مرد به فکرش رسید از دوستانش پول قرض بگیرد و با پول آنها خرید و فروش کند و با سود حاصل از آن قرض دوستانش را بدهد ولی روزگار به نحوی که او برنامه ریزی کرده بود پیش نرفت و مرد باز هم ضرر کرد.
بعد از گذشت چند ماه کم کم سروکله‌ی طلبکاران پیدا شد. هر روز به نحوی با آنها روبه رو نمی‌شد و فرار می‌کرد. زنش که از این وضعیت خسته شد گفت: باید به فکر راه چاره‌ای باشی با این رویه من به آنها دروغ نمی‌گویم و تو را به دست طلبکاران می‌دهم. مرد از خانه خارج شد و به سراغ یکی از دوستان صمیمی‌اش که از قضا یکی از طلبکاران هم بود رفت و گفت: من دیگر دیوانه شده‌ام نمی‌دانم چه کار کنم؟ این از اوضاع کسب و کار که خودت بهتر می‌دانی و این هم از طلبکاران که من رو رها نمی‌کنند.
دوستش گفت: دیوانه شده‌ای چه خوب! مرد بدهکار گفت: این که من از دست طلبکارها دیوانه شده‌ام خوب است؟ دوستش گفت: می‌خواهی راهی را به تو نشان دهم که از دست طلبکارها خلاص شوی؟ مرد گفت: بله، هرچی باشه قبول فقط من رو از این مهلکه نجات بده. دوستش گفت: این کار یک شرط دارد؟ مرد قبول کرد شرطش هرچه باشد اجابت کند. دوستش گفت: وقتی از مهلکه نجات پیدا کردی اولین کسی که طلبش را تسویه کردی باید من باشم. بدهکار قبول کرد آن وقت دوستش گفت: من از تو نزد قاضی شهر شکایت می‌کنم ولی تو فقط بگو بله. کاری به سؤال نداشته باش فقط بگو بله. قاضی فکر می‌کند که تو به خاطر فشار عصبی که این مدت تحمل کردی دیوانه شدی و تو را رها می‌کند. با هم به محکمه‌ی شهر رفتند و مرد طلبکار گفت: من از این آقا شاکی هستم؟ پولی از من گرفته و حالا پس نمی‌دهد. قاضی از مرد بدهکار سؤال کرد. تو پولی از این مرد قرض گرفته‌ای؟ گفت: بله. پرسید: چرا پولش را پس نمی‌دهی؟ گفت: بله. قاضی گفت: این مرد به تو پول قرض داده و تو باید آن را برگردانی؟ گفت: بله. قاضی گفت:نگو بله بگو می‌خواهی با بدهیت چکار کنی؟ مرد گفت: بله. خلاصه هرچه قاضی می‌پرسید: مرد فقط می‌گفت: بله. آخر قاضی خسته شد و گفت: این مرد دیوانه است. این که نمی‌تواند بدهی کسی را پس دهد. فعلاً شما از شکایت صرفنظر کن تا ببینیم در آینده چه پیش می‌آید. و مرد بدهکار را آزاد کرد.
دو مرد بدهکار و طلبکار از هم جدا شدند و هرکدام به خانه‌های خود رفتند. چند روز بعد طلبکار به خانه‌ی بدهکار آمد و گفت: خوش می‌گذرد، خوب از دست طلبکارها فرار کردی! مرد گفت: بله. دوستش گفت: مرد حسابی مگر قرار نبود بعد از دادگاه بدهی مرا تسویه کنی؟ مرد گفت: بله، دوستش گفت: الوعده وفا، من آمده‌ام تا بدهی‌ام را بگیرم. و مرد باز هم گفت: بله، هرچه دوستش گفت: جوابش همان بله بود و بس. دوستش که از دست او دیگر کلافه شده بود گفت: با همه بله، با ما هم بله. و مرد دوباره گفت: بله.
منبع مقاله :
رشمه، الهه، (1392)، ضرب المثل و داستانهایشان (معنی ضرب المثل و ریشه‌های آن)، تهران، انتشارات سما، چاپ اول



 

 




منبع :

تبلیغات