افتخار! - آکا

آکایران :همه کنار هم صف کشیده بودیم. هر کسی از پیاده رو عبور می کرد با کنجکاوی به صورت ما خیره می شد. سرگرم نگاه های عابرین بودم که یک دفعه دست گرمی رو روی پهلوم احساس کردم. آقا و خانم جوانی مرا انتخاب کرده بودند. به همراه 4 تا شاخه رز صورتی دیگه و 3 تا مریم خوشبو یه دسته گل کوچیک شدیم. ربان نباتی خوش رنگی هم دور کمر ما بستند. اونها ما را همراه خودشون تا جلوی در یک خانه ی کوچک بردند.

بنا به گزارش آکاایران : من و دوستام داخل یک گلدون روی تاقچه آروم نشستیم و مشغول شنیدن حرف های پدر بزرگ شدیم.

ایمان ناجی

منبع :

افتخار! گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات